Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

یک روز خوب

سلام

شنبه هوا خیلی خوب بود و برای همین یه سر رفتیم لندن.

ایوان معروف خونه الیزابت اینا

اونجا عمو علیرضا هم بهمون ملحق شد. ما کلا دومین بار بود که عمو رو می دیدیم و خاله آتوسا رو هم برای اولین بار بود که می دیدیم. پرند در کمال تعجب  خیلی سریع رفت و دست خاله اتوسا رو گرفت و حتی موقع ناهار هم ازشون جدا نشد.. فقط وقتی که داشتیم بر می گشتیم با تردید پرسید این خانمی که با عمو علیرضا اومد خاله سمیرا بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه جا تو مایه های کوهسنگی!!!!!

غذای اون روز مدرسه ماهی و سیب زمینی بود که دیبا گفت خیلی خوب بوده وقتی پرسیدم مگه چطوری بود گفت کلی ماکارونی و خوراک لوبیا داشت برای همین خیلی خوب بود. گفتم خوشمزه بود/ گفت اونها برای دکور غذا بود نباید که بخورمش!!!!!!!!!!!!!!!

در راستای ابراز علاقه شدیدشون نسبت به ماهی و سیب زمینی ، شنبه رفتیم که دوباره تست کنیم. دیبا با دیدن غذا گفت که نمی خوره چون این ماهی نیست !!! و  فقط سیب زمینی خورد. 

  

میدان ترافالگار و پرچم کشورهای مختلف ( تا وقتی اونجا بودیم پرچم 60 کشور کشیده شد )

یه خانمی از من پرسید بچه ها دارند پرچم کجا رو می کشند / گفتم ایران. یه مرتبه یه خانمی دست بچه شو آنچنان کشید و پرت کرد اون وسط و از کیفش پول در اورد و به آقایی که اونجا مشغول نقاشی بود گفت ا.سرائیل!!!!داشت بچه اشو سر یه نقشه ضربه مغزی می کرد .

امروز روبی از من پرسید که شما قراره از اینجا برین؟ گفتم آره . خوشحالی؟ گفت نه . گفتم چرا؟ گفت Charlie – the boy- used to love diba!!!!!!! یعنی اون وسط همه مامانها ضعف کرده بودند از خنده . فقط  بهش گفتم poor Charlie . البته دیبا گفت که چارلی گفته هم ایمیل داره. هم میتونه با ا.وو صحبت کنه و هم ف.یس ب.وک داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کنم کارمون در اومده برگردیم هر شب باید بشینیم پشت سیستم با چارلی گفتگو کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل سرا پرده محبت اوست

دیده آینه دار طلعت اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ - مامان ديبا و پرند

ارائه دستاوردها

سلام

امروز نوبت کلاس دیبا بود که دستاوردهاشون رو ارائه کنند. امروز اولین باری بود که می رفتند روی سن. مرتبه قبلی روی زمین و رو به روی بچه ها نشسته بودند. اول چند نفرشون برنامه رو معرفی کردند. دیبا هم جزو این گروه بود!

بعد از اون در مورد فعالیت ترم قبل که در خصوص دزدان دریایی بود توضیح دادند و اسامیشون رو گفتند.

بعد از اون در خصوص فعالیت این ترم توضیح دادند که در خصوص فضا بود و راکتهایی رو که ساخته بودند نشون دادند. دیبا روی راکتش با قرمز نوشته بود IRAN.

 

 اون راکت نارنجی ، کار گروهیشون هست. بعد هم یه شعر خوندند و با ابزار  الات موسیقی همراهیش کردند. مرتبه قبلی معلمشون فلوت می زد ولی این بار خودشون آهنگ رو هم اجرا کردند.

 

 برنامه راس ساعت 9:05 شروع شد و ساعت 9:25 هم تمام شد. در اخر برنامه اسامی بچه هایی امروز برای صرف چای مهمان مدیر بود اعلام شد که دیبا برای سومین بار انتخاب شد. امروز برخلاف همیشه  میس بنت   اومده بود و موقع اعلام اسامی بچه های کلاس گفت که میدونید دیبا کمتر از 5 ماه قبل به ما ملحق شد در حالیکه خیلی نمی تونست صحبت کنه ولی الان به راحتی صحبت می کنه و خیلی خوب پیشرفت کرده. گفت که واقعا متاسفه که دیبا قراره به زودی مدرسه رو ترک کنه.و براش آرزوی موفقیت کرد. بعد از اون هم مدیر مدرسه گفت که جای دیبا خیلی خالی خواهد بود . باباجون هم تا تونست عکس و فیلم گرفت. امنهم به اندازه مصرف یکسال آبغوره جمع کردم تا حدی که معلم زبان فرانسه فقط دوید و اومد و گفت اعظم تو مطمئنی که حالت خوبه ؟ که بهش گفتم اره . ما کلا خانواده خوشحالی هستیم تو نگران نباش. 

در یک اقدام هیجانی برای امروز بهشون گفتم که از غذای مدرسه استفاده کنند و براشون غذا نگذاشتم. امیدوارم تا می رسم بهشون از گرسنگی ضعف نکرده باشند . با این سلیقه جالبشون بعید می دونم بتونند غذای مدرسه رو بخورند اما فکر کردم بد نیست یه تجربه داشته باشند!!!!

 

 

و اینهم گلدونهای گل نرگس باغچه آقای همسایه که دیدنشون این روزها بد جوری حال من رو خراب می کنه.

کنار این باغچه یه دونه مترسک هم هست. هر موقع از جلوی این باغچه رد می شدیم پرند می گفت میشه رفتیم ایران یه دونه از اون « مرتکها»!!!! بگیری. بعد از چند بار پرسش و پاسخ دیبا به داد رسید و گفت مامان منظورش اون مترسکه هست.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ - مامان ديبا و پرند

تو مو می بینی و من پیچش مو.

سلام

پرند گفت جلوی موهامو کوتاه نکن! پرسیدم چرا؟ گفت آخه میدونی دوباره بلند میشه و میاد توی چشمم. بگذار همینطوری بلند بشه که از روی چشمم بره کنار.

پرند میگه دیگه با جویس دوست نیستم. میگم چرا؟ میگه اخه من از بچه هایی که موهاشون تا گردنشونه خوشم نمیاد .دوست دارم موهاشون خیلی بلند باشه .برای همین با شید دوست شدم!!!!!!!!!!!!!!!!! باباجون بهش گفت حالا یه ذره مو ارزش نداره که دوستیت رو بهم بزنی . گفت نه اون خیلی وقتها گریه می کنه. برای همین دوست دارم با « شید» دوست باشم که همش می خنده!!!!!!!!!!!!!!!

پرند به جای دیبا به کلوپ ر.قص ملحق شد و هر روز ظهر با حضور مدیر محترم مدرسه مشغول انجام حرکات م.وزون هستند.

باباجون از مدرسه گرفته بودشون و با هم رفته بودند پارک. بعد هم اومده بودند و چای و بیسکوییت مفصلی خورده بودند. من که رسیدم دیدم که جعبه بیسکوییت خانواده تموم شده و پرند با استیصال هر چه تمامتر گفت مامان بهمون عصرونه نمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه نامه از مرکز بهداشت اومد که دیدیم واکسن پیش دبستانی پرند رو نزدید. لطفا بیایید وقت بگیرید و برای واکسن اقدام کنید. بهش گفتم میایی بریم واکسن بزنیم؟ گفت واکس برای چی بزنیم؟؟؟؟ دیبا گفت واکسن خیلی چیز خوبی هست و به دستت می زنند. تقریبا راضی شده بود ولی ما این پروژه رو گذاشتیم برای تابستون و پیش دکتر خودش. 

از طرف مرسه برای پرند نامه اومد که برنامه معاینه چشم داریم و هیچ کار ترسناکی انجام نمیدیم و قطره هم نمی ریزیم با این وجود  اگر نمی خواهید برایش انجام نمی دیم. خدا رو شکر که برای پرند رو چک کردند و مشکلی نبود.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مرا به رندی و عشق آن فضولی عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ - مامان ديبا و پرند

book swap

سلام

 دیروز دیبا گفت میدونی امروز یه روز خاص؟ گفتم چرا؟ گفت اخه امسال فوریه 29 روز هست . این اتفاق هر 4 سال یکبار می افته و برای همین امروز به عنوان یه روز خاص مطرح شده ( همون سال کبیسه خودمون)

صبح خیلی خوابم می اومد و  هنوز هم ساعت زنگ نزده بود ولی ین دوتا خروس بیدار بودند و می گفتند بیدار شو و بیدار شو. گفتم یه ذره دیگه بخوابم تا ساعت زنگ بزنه. دیبا گفت میدونی خوبی ج.یش چیه؟ کاملا چشمهامو باز کردم و گفتم چیه؟ گفت وقتی میری د.ستشویی  و بعدش هم باید دستهاتو بشوری دیگه کلا شاداب میشی حالا بلند شو برو د.ستشویی  تا بریم توی هال تلویزیون ببینیم!!!!!

از ایران برای بچه های کلی کتاب فارسی اوردم خاله سمیرا هم در یه مرحله کلی کتاب فرستاد و یه دوست مهربون هم که اینجا به دیدنمون اومده بودند برامون کلی کتاب آوردند. امروز روز جهانی کتابخونی هست. بهمون اعلام کردند که اگه کتابی دارید که نمی خواهید صبح بیارین مدرسه بعدش بهتون ژتون میدیم و اخر وقت بیایید و یه کتاب دیگه  بگیرید ( book swap).  حالا دیبا گیر داده که بیا از این کتابها برداریم و ببریم من  همه اینها  رو خوندم!!! دیگه با خواهش و التماس من بی خیال اون کتابهای فارسی شد و یک کتاب انگلیسی که در مورد اب بود رو برد. برای پرند هم یه کتاب از طرف خودم که خاطرات یه روزنامه نگار امریکایی بود رو  دادم. حالا عصری بریم و کتاب جدید بگیریم.

فردا هم روز ملی اواز هست که قراره شعر دنیای شگفت انگیز رو دسته جمعی بخونند. متن شعرش رو خیلی دوست داشتم به خصوص با اداهایی که همراهش کردند حسابی جالب شده. و از خانواده ها هم درخواست کردند اگه می تونند بیایند و در این مراسم شرکت کنند.

امروز یکی از معلمهای پرند می گفت شنیدم که به زودی بر می گردین کشورتون، من نمیگذارم پرند رو ببری و به پرند گفت میایی دختر من بشی؟؟؟ پرند گفت نه. بهش گفتم حالا نمیشه من دخترتون بشم و اینجا بمونم؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

برید باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی اورد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ - مامان ديبا و پرند

خواهر یا برادر

سلام

پرند گفت که مامان خواستی بیایی دنبال من نی نی مون رو نیار چون ممکنه نایلون نداشته باشی یا اینکه نایلون روی کالسکه اش پاره شده باشه بعد هوا اینجا سرده و بارون میاد اون وقت نی نی اذیت بشه!!!!!!!. دیبا گفت نه مامان. بیارش مدرسه و بده من ببرمش سر کلاس. به پرند گفتم میتونیم یه کار بهتر بکنیم . گفت چکار؟ گفتم کلا بی خیال نی نی میشیم همین شما دوتا کافی هستین. نمی تونم بگم چه ذوقی کرده بود از شنیدن این موضوع. ( همکلاسیهای پرند همگی دارای یک یا دو خواهر و برادر کوچکتر از خودشون هستند که موقع رسوندنشون مامانهاشون همگی رو با هم میارن مدرسه. یه خورده که هوا سردتر شده بود روی کالسکه کوچکترین بچه یه کاور شفاف می کشیدند در غیر اینصورت بچه نوزاد بدون کلاه داخل کالسکه بود و به مناظر اطراف نگاه می کرد و منهم از دیدن اونها با اون وضع از سرما به خودم می لرزیدم!!!!!!)

حالا با این روحیه پرند، اون روز یه خانواده اومده بودند که خونه رو ببینند اقاهه دختر کوچولوشون رو که داخل کریر بود رو به پرند نشون داد و گفت می خواهی یه خواهر داشته باشی؟؟؟؟پرند گفت نه. بعد پسرشون رو به پرند نشون داد و گفت پس این برادر برای تو!!!!! پرند جیغش در اومده بود که ما کلا بچه نمی خواهیم!!!!!!!!!

موقع خواب بین دیبا و پرند دعوا شده بود که کی کنار من بخوابه. من از اتاق رفتم بیرون تا با هم کنار بیان. پرند با قلدری موفق شد که کنار من جا بگیره. دیبا هم اونطرف بیهوش شد. بابا جون اومد و شروع کرد که خواهر بزرگتر خیلی مهمه. آدم باید همیشه به خواهر بزرگترش احترام بگذاره. پرند هم در کمال خونسردی پشتشو کرد به باباجون و چشمهاشو به هم فشار داد که یعنی من خوابم. بی خیال!!!!!!!!!!!!!

عصر که رفتم سراغ پرند دیدم که میس سروی نیست. از پرند پرسیدم کجا رفت؟ گفت برادرش از دلش بچه اورده میس سروی رفت که اون رو ببینه!!!!! دیبا گفت برادرش که نمی تونه بچه بیاره حتما خواهرش بود. پرند یه خورده فکر کرد و گفت نه خواهرش بچه در اورده اما داده که برای برادرش باشه چون میس سروی گفت مای برادر!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ بیا علی (یا علی)

فال حافظ امروز

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱٢/٧ - مامان ديبا و پرند

آموزش به زبان مادری

سلام

ترم چهارم هم از دیروز آغاز شد. موضوع این ترم برای دیبا فضا و بدن انسان و برای پرند هم مخلوقات شگفت انگیز هست که به نظر می رسه هر دو موضوع از جذابیت لازم برخوردار باشند. 

داشتیم درس می خوندیم به دیبا گفتم دو تا میوه بگو که اولش اُ باشه. دیبا گفت انار. گفتم دومیش چی؟ یه خورده فکر کرد پرند گفت apple گفتم فارسی بگو. دوباره فکر کرد و گفت apricot گفتم پرند جون فارسی بگو. دیبا گفت ادویه؟ گفتم میوه نیست. گفت یادم اومد ادویه از خشکزاره!!!!!!گفتم نه. پرند گفت ابریشن ( ابریشم)؟ ؟؟؟ گفتم دیبا جون زیاد فکر نکن بنویس انگور و انجیر!!!

داشت جمله می نوشت گفت موش لاقر است. گفتم با غ  می نویسند مثل مرغابی که هنوز  نخوندی. چند صفحه رفت جلوتر و یه کلمه نشون داد که ببین اینجا نوشته غاز خانه!!!! نگاه کردم کتابشون به خط نستعلیق هست و اون کلمه نماز خانه بود که بچه ام رو دچار مشکل کرده بود. عکس خودکار رو دید و زیرش با خط درشت نوشت : خوتکار!!!!!

دیبا داشت تکالیفش رو انجام می داد یه جمله بود که « پدر پروانه نانوا است.» با تعجب به من نگاه کرد و گفت مگه میشه؟ گفتم آره دیگه یه پروانه خانمی هست که پدرش نانوایی داره. یه دفعه صدای خنده اش رفت بالا که یادم نبود پروانه اسم دختر هست داشتم فکر می کردم اون پروانه های آسمون چطوری می توانند برند توی نانوایی!!!!!!!!!!!!

دیروز همکلاسی دیبا به نام رابی اومد و طبق معمول شروع کرد برای من گزارش دادن. من کلا از حرفهای این بچه هیچ چیز نمی فهمم ( مال بقیه رو 10 % می فهمم!!!) و اینهم اصرار شدید داره که در مورد همه چیز به من گزارش کار بده .فقط اون وسط کلمات چارلی- مدال - دیبا و ع.شق رو متوجه شدم. یه مرتبه چارلی قرمز شد و گفت نه اینطوری نیست و رابی دروغ میگه!!!! چند لحظه بعد دیبا اومد و یه مدال بهم نشون داد و گفت که چارلی امروز دو تا مدال اورده و چون من دوستش هستم فقط به من داده!!!!! خدا رو شکر که من متوجه منظور رابی نشدم وگرنه همونجا چادرم رو می بستم دور کمرم و یه پدری از چارلی در می اوردم که توی داستانها بنویسند!!!!

امروز رجا (کمک مربی پرند که اهل سوریه هست) از من پرسید تو بچه بزرگتر از پرند هم داری؟ گفتم آره دیبا رو که می شناسی. گفت نه از اون بزرگتر؟ گفتم نه . فقط همین دوتا هستند. گفت دیروز پرند به من گفته که من دو تا برادر دارم که از خودم بزرگتر هستند. می گفت ازش پرسیدم پس چرا من تا حلا ندیدم؟ گفته چون همیشه توی خونه هستند. پرند هم هر هر می خندید. ظاهرا طرف رو گذاشته سرکار.

خودم نوشت: امروز مامان ایدن برای من یه کادو اورده بود. به خاطر زحماتی که برای بچه کشیدم و دوبار بردمش مدرسه و اوردم. یه هد بند که خودش بافته بود و یه بسته شکلات.  این دومین هدیه ای بود که اینجا گرفتم. مهمتر از کادو شنیدن این جمله بود که گفت میدونی که بچه های دیگه ای هم اطراف خونه ما هستند اما حقیقتش اینه که تنها تونستم به تو اعتماد کنم . شنیدن این جمله از یک مادر امریکایی که یه همسر انگلیسی داره به حدی برام مهم بود که تونست روز منو بسازه . ( در حالیکه خانمهای هموطن به محض دیدن من کلا روشون رو بر می گردونند چون روسری دارم ولی جالبه که اقایون هموطن با احترام خیلی خاصی باهام برخورد می کنند.و شنیدن درد دلهاشون واقعا اعصابم رو به هم میریزه .که احتمالا می تونید حدس بزنید چرا نگران هستند و تاکیدشون بر اینکه بچه ها رو بردار و هرچه سریعتر برگرد ایران !!!!! و همین بیشتر حرص خانمهاشون رو در میاره)

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱٢/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند