Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آهنربا

سلام

دیبا عادت داره ٣٠ ثانیه قبل از رفتن به کلاس موسیقی یه نگاهی روی درس جلسه گذشته می اندازه و سرکلاس کلا آبروی منو با خاک یکسان می کنه. دیروز که اومد خونه چون ۴٠ ثانیه قبل از شروع کلاس خاله سمیرا رسید عملا امکان تمرین نبود . با همون وضع رفتیم سرکلاس. اونجا هم پرند به معلم گفت که دیبا هیچ تمرینی نکرده. دیبا هم گفت چون خاله ام برام آهن ربا آورده بود نرسیدم تمرین کنم. بعد چون حس کرد خاله خیلی متوجه منظورش نشده گفت خاله ام برام روبات (کادو آدم آهنی بود) آورده آخه!!!!!! بعد خاله از سپهر خواست که درس جلسه قبل دیبا رو براش بزنه و من تازه متوجه شدم که چرا دیبا از فلوتش صدای سوسک در میاره. موضوع از این قراره که انگشتهای سپهر تپل هست و به خوبی سوراخهای فلوت رو می پوشونه ولی دیبا چون هم انگشتهاش لاغره و هم کوچولو هست خیلی به سختی روی سوراخها رو می پوشونه و در نتیجه انواع و اقسام اصوات کریه از این فلوت بیچاره به گوش می رسه.

وقتی خاله رسید و بچه ها کادوهاشون رو باز کردند پرند با شادمانی گفت آخ جون آهنربای امیر و دیبا یه شکلیه. ولی مال من شکل اونها نیست. بعد هم گفت که من چقدر حواس پرت بودم یادم رفته بود به خاله سمیرا این رو بگم.

به شدت نشسته بودند پای تلویزیون . باباجون اومد و گفت بسه دیگه چشمهاتون قرمز شده. پرند گفت ولی چشمهای من سفیده. ببین وایت وایته!!!!  (white) بعد هم توضیح داد که eye is white!!!!! نه که خیلی حریف زبون فارسیشون می شدیم حالا انگلیسی هم بهمون جواب میدن. از من به شما نصیحت مهد دوزبانه بچه هاتون رو نگذارید!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

برید باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/۳۱ - مامان ديبا و پرند

خواهر

سلام

دیروز تا رسیدم مهد مامان آناهید اومد سراغم که داشتم شماره تلفنت رو از مهد می گرفتم که باهم قرار بگذاریم و بچه ها رو ببریم پارک . شماره رو دادم و گفت الان وقت داری که بریم گفتم آره. بچه ها رو زدیم زیر بغلمون و رفتیم پارک . واقعا بهشون خوش گذشت. البته دیبا خیلی اینها رو تحویل نمی گرفت ولی پرند و آناهید حسابی با هم دویدند و بازی کردند. نکته جالب این بود که آناهید و پرند به هم می گفتند خواهر بیا بریم اینجا. بریم اونجا و... . وقتی هم بهشون گفتیم دیگه باید برگردیم خونه هر 3 تایی قبول کردند که بریم تا باز هم این پارک رفتن ها تکرار بشه. روز خیلی خوبی بود براشون.

پرند اومده میگه وقتی بزرگ شدم میشه برام از اون دفترهایی بخری که یه نخ داره و میشه بهش خودکار وصل کرد. از همونهایی که معاون مهد داره و توش یاد داشت میکنه؟؟؟؟؟؟ ( این همه سر رسید می گیریم و برای خودمون نگه نمی داریم .حالا ببین بچه مون تو آرزوی یه دونه اش هست!!!!)

دیبا گفت که از تیچر پرسیده و اون بهش گفته که توی مدرسه 3 تا زنگ تفریح دارن!!!!! حالا مامان برای زنگهای تفریح چکار کنیم؟؟؟؟

شعر هفته: کچلها جمع شوید، دسته جمعی، تا برویم پیش خدا

یا به ما مو بدهد یا بزند کله ما!!!!!!

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بنال بلبل اگر با منت سر یاری است

که ما دوعاشق زاریم و کار ما زاریست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/۳٠ - مامان ديبا و پرند

قسم

سلام

پرند اخیرا خیلی قسم می خوره. منهم متنفرم از این کار. بهش گفتم که هرکس دروغ میگه قسم می خوره که همه فکر کنند راست گفته. آدمهایی که راست گو هستند هیچ وقت قسم نمی خورند. دیشب موقع خواب، وقتی براشون قصه تعریف می کردم و کلا دهنم کف کرده بود از بس قصه گفته بودم،گفتم کلاغه هم به خدا رفت خونه اش و خوابید. حالا پرند می گفت پس خودت هم داری دروغ میگی چون گفتی به خدا . کلاغه هنوز نخوابیده .

نصف شب از خواب پریدم و حس کردم کلا روی زمین خوابیدم. دیبا با «مت» اومده بودند کنار من و خلاصه خودم کف زمین بودم. فکر می کردم رختخواب 4 نفره کافی باشه الان می بینم باید 6 نفره فکر کنم چون پت و مت هم از اجزای خانواده ما شدند. دیروز پرند منو از خونه فرستاد مهد چون پت جا مونده بود. مربی شیرخوار پرسید کی بچه سوم رو میاری؟ گفتم وا... نوه دار شدم دیگه هرچی فکر می کنم به نظرم خیلی زشت میاد!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/٢۸ - مامان ديبا و پرند

چشم

سلام

پرند گفت مامان میدونی از چشمهامون میشه فهمید که دروغ میگیم یا نه؟ گفتم آره .تو از کجا متوجه شدی؟ گفت آخه خاله اقدس از کلاس که میره بیرون بهمون میگه اگه کسی از جاش بلند بشه و شیطونی کنه من میتونم از توی چشمهاش بفهمم. بعد وقتی میاد از شهراد که می پرسه. متوجه میشه که شهراد ( پسر شیطون و با نمک کلاسشون هست) دروغ گفته. 

دیبا داشت بچگانه صحبت می کرد. پرند روی این سبک صحبت کردن خیلی حساسه و دائم به دیبا تذکر میداد که لوسی حرف نزن. یه دقعه دیگه حوصله اش سر رفت و گفت مامان میدونی شیطون رفته تو مغز دیبا دیگه کاریش نمیشه کرد!!!!!!

مامانم که قرار بود 2 اسفند برن مکه بالاخره بامداد جمعه رفتند. حالا دیبا با خاله سمیرا هماهنگ کرده که آخر هفته بیاد تهران. موقعی که با خاله صحبت کرد و گوشی رو قطع کرد با تعجب برگشت و گفت ولی خاله سمیرا از من نپرسید که کادو چی می خوام که برام بگیره!!!! گفتم قرار نیست هر دفعه برایت کادو بیاره . تازه توی عید هم کلی کادو گرفتی ازش. ضمنا ما خاله سمیرا رو به خاطر خودش دوست داریم که بیاد خونه مون نه به خاطر کادو . درسته؟؟؟ گفت آره.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز

بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/٢٧ - مامان ديبا و پرند

چگونه یه بعد از ظهر خوب داشته باشیم؟؟؟

سلام

درس امروز « داشتن یه بعد از ظهر خوب » هست.

مواد لازم:

یک عدد خاله زیور

یه تعداد شاگرد قدیمی و جدید خاله زیور که مامانهای باحالی هم داشته باشن

طرز تهیه:

١- ابتدا به مدت چند ماه روی اعصاب خاله زیور اسکی می رویم که چرا نمی آیید خونه ما.

٢- بالاخره خاله زیور از رو می رود و بهتون میگه که من دوشنبه بعد از ظهر یک ساعت میتونم بیام سراغتون.

3- گوشی تلفن رو بر میدارین و به مامانهای دور و بر زنگ می زنید.

4- مامانهای طفلکی علیرغم داشتن درگیریهای متعدد ، به عشق دیدین خاله زیور دعوتتون رو قبول می کنند. به هیچکدوم هم نگین که چه کسانی دعوت هستند. دیدن قیافه های سورپرایز شده خیلی لذت بخشه.

5- لازم نیست خیلی تلاش کنید چون دوستانی هستند که به دادتون می رسند و با اینکه از سر کار اومدند میان کمکتون.

تبصره: خوراکی هم نگیرین. بعضی دوستان زحمت تهیه خوراکی رو می کشن.

6- یه مجموعه از 7 ماهه تا 7 ساله توی خونه جمع میشن و با هم بازی می کنند ( آرتا جونم- نارگل جونم- دیبا جونم- نازنین فاطمه جونم -  پرند جونم - محمدابراهیم جونم- آیین جونم- نازنین زینب جونم- نگار جونم)  . شما و مامانها هم با خیال راحت دور هم میشینید و گل میگین و گل می شنوید.

7- دوستانی هستند که به فکر سرگرم کردن بچه ها هستند و کادوهاشون میتونه تا آخر وقت بچه ها رو توی جلسه نگهداره و از اتاق بیرون نیاره.

تبصره: تعداد کادوهای گرفته شده به حدی است که شب باباجون متعجب میشه که مگه چندتا مهمون توی این خونه بودند؟؟؟؟چون برای حال و آینده دخترهاتون هدیه  های قشنگ گرفتین.
8- محض احتیاط یکی از دوستان خودتون رو هم دعوت کنید . بالاخره ممکنه این وسطها ظرف و اینها هم کثیف بشه دیگه.

9- برای باحالتر شدن مراسم و هوا خوردن احساسات ف.منستی ، تعداد پسرها رو هم سعی کنید در اقلیت نگهدارید که دخترها به راحتی بتونند بایکوتشون کنند!!!!!

تا روزی دیگه و برنامه ای دیگه خدا حافظ  بیا علی (یاعلی)

خودم نوشت: از آنجایی که من کارمند تنبلی هستم و دلم نمی خواد از پشت میزم تکون بخورم و اینها !!!!!. امروز رفتم کرج و برای فردا هم یه بازدید از یه سایت توی قم رو هماهنگ کردیم. باشد که در سال جدید رکورد ماموریتهای یک روزه را به کوری چشم بعضیها بشکنیم و رستگار شویم . حاضریم هر روز ماموریت باشیم ولی قیافه بعضیها رو نبینیم.

فال حافظ امروز

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خود امد و هنگام درو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/٢۳ - مامان ديبا و پرند

چاشت

سلام

پرند برای خودش 3 تا گوجه فرنگی مینیاتوری به عنوان چاشت ساعت 10 و عصرونه گذاشت که ببره.  ( دیبا هم همین شرایط رو داشت ولی کلا دیگه باهاش بحث نمی کنم.) توی یه فرصت استثنایی یه بسته بیسکوییت انداختم توی کیفش. پرند رفت که اسباب بازی بگذاره توی کیفش اون رو دید. به من گفت چرا بیسکوییت گذاشتی من نمی خوام گفتم اشکال نداره .ببر مهد بعد عصر برای من بیار که من بخورم و خیلی هم خوشحال و سرمست اومدم شرکت. توی شرکت تا اومدم موبایلمو از توی کیفم در بیارم یه بسته بیسکوییت پرید وسط میزم!!!! بچه فکر کرده یه وقت مادرش از بس کار میکنه ضعف نکنه توی شرکت.

سوال جدید دیبا: بچه ها زمانهای قدیم چطوری به دنیا می اومدند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من با دلیل و مدرک شیوه به دنیا اومدن خودش رو نشون دادم. حالا هرکی روش دیگه ای می شناسه با مستندات باید بهش تو ضیح بده دیگه.

پرند این روزها خیلی درگیر معنویات شده و دائم نگرانه که نکنه یه بار خدا ببردش توی جهنم. حسابی دارم خل می شم و هی توضیح میدم که خدا خیلی مهربونه و مراقب آدمها هست ولی یه سر که میره مهد و بر میگرده کلا فرمت میشه. خدا خودش همه رو هدایت کنه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

زجام وصل می نوشم زباغ عیش گل چینم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/٢٢ - مامان ديبا و پرند

ترجمه

سلام

بچه ها دارن برای جشن فارغ التحصیلی آماده میشن. قرار هست که در مورد استانها شعر بخونند. دیبا در مورد خراسان می خونه. یه متن مربی بهش داده که ما به زبون مادری ترجمه کنیم و در ضمن باید رق.ص مشهدی هم بهش یاد بدیم. با تحقیقات انجام شده گفتند که همون ر.قص محلی تربت جام که با چوب هست قبوله. این روزها سخت مشغول ترجمه هستم .

 ۵ شنبه  رفتیم یه مدرسه دیدیم. یه برگه گذاشتند جلوی دیبا که یه نقاشی بکش. دیبا اصلا نمی تونست کار کنه. پرند نشسته بود کنارش و بهش گفت در مورد بهار بکش. یه خونه بکش و خلاصه با کمک و یاری همدیگه یه نقاشی کشیدند. بعد هم رفتیم و توی کلاس نشستند و باباجون هم پای تابلو براشون درس داد. دیبا خیلی ذوق کرده بود ولی من و باباجون خیلی حالمون گرفته شد. از این مدرسه های کوچک و تنگ و تاریک. دلم یه حیاط بزرگ می خواد با کلاسهای روشن و آفتابگیر که نزدیک خونه مون هم باشه و تا ساعت 4 هم بچه ها بتونند اونجا بمونند.

از روزی هم که از مشهد اومدیم دیبا هر روز یه نفس زر می زنه که چرا نمیایی بریم لوازم تحریر بگیریم. الان مدرسه شروع میشه من هیچ چیز ندارم!!!!!

دیروز توی تیتر روزنامه ه.مشهری نوشته بود که بچه های 4 سال به بالا دیگه باید برن مدرسه غیر انتفاعی و توی مهد نمی تونند باشن. کسی خبر کاملی در این مورد داره؟؟؟؟( کلا از دیروز استرس پرند رو هم گرفتم!)

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به تیغم گر کشد دستش نگیرم

وگر تیرم زند منت پذیرم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/٢۱ - مامان ديبا و پرند

غول هیکل

سلام

دیبا می خواست جلوی بچه ها کم نیاره داشت توضیح می داد که گیاهان غول هیکل!!!! رفتند زیر خاک و بعد زغال سنگ درست شده . این نسیم طلا و امیر علی عسل هر هر به بچه ام می خندیدن.

پرند و نسیم رو داشتم می بردم دکتر سپهر و دیبا می گفتند آخ جون شما الان میرین دکتر بهتون آمپول می زنند. بعد سپهر گفت اگه شجاع بودند و گریه نکردند برای همگیمون کادو بگیر!!!!!

٧ فروردین هم یه سفر یه روزه هم رفتیم سبزوار دیدن عمه. که اونهم با کلی شرط بود که زود برگردیم خونه مامان جان . سفر جالبی بود اونجا از هرکس که آدرس پرسیدم گفتند که ما از تهران اومدیم و اینجا رو بلد نیستیم!!!!!!

پرند خیلی به ماژیک اکلینی (اکلیلی) علاقمند شده بود و فکر کنم تقریبا روی همه چیز یه خط کشیده بود.

دیبا در توضیح تردمیل گفت که تردمی!!! یه وسیله هست که ورزشکارها صبحها میرن روی اون می دودند و یه ام پی تری پلیر هم توی گوششو ن میگذارند!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گرتو بیداد کنی شرط مروت نبود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/٢٠ - مامان ديبا و پرند

بهاریه- آخر

سلام

سر شب سپهر رفت توی اتاقی که وسایل مامان و باباش بود و داشت غصه اشو از ما قایم می کرد. پرند رفت سراغش و گفت خوب منم دلم برای بابام تنگ شده. خوب بابای منهم نیست!!! ( باباجون رفته بود خونه مادر بزرگ) به حدی کولی بازی کرد که سپهر اون وسط غصه خودش رو فراموش کرده بود و یک سره پرند رو دلداری می داد !!!!

شیرجه رفته بودند توی چمدونهای سوغاتی. خاله لیلی بیچاره از هم لباسها و اسباب بازیهایی که برای نسیم و سپهر آورده بود برای این دوتا هم آورده بود. فقط یه جفت کفش برای نسیم گرفته بود که اینها نداشتند. حالا دیبا دست به کمر به خاله لیلی میگه پس کفشهای من کو؟ چرا برای من نگرفتی!!!!!!!!!

رفته بودند سر لباسهای مردونه و یه پیراهن با کراوات آبی و سایز xxl انتخاب کرده بودند. هرچی میگفتم این به باباجون نمی خوره می گفتند نه همین قشنگه. توی یه فرصت با یه پیراهن سایز باباجون عوضش کردم. توی تهران متوجه شدند و به باباجون گفتند ما یه دونه آبی خوشگل برایت انتخاب کرده بودیم ولی مامان این سبزه رو برایت برداشته.

پرند و سپهر دعواشون شده بود پرند کتاب زیبای خفته رو گذاشته بود زیر بالش و گوشهاش رو هم گرفته بود سپهر اون وسط ضجه می زد از دست پرند.

نسیم به باباجون قول داده بود که توی مدت تعطیلات دیبا رو با سواد کنه!!! روز دوم آموزش بود که دیدم نسیم خیلی جدی نشسته و کوچکتر و بزرگتر رو تموم کرده و داره جمع دو رقمی با دورقمی رو به دیبا یاد میده!! گفتم خاله بهتر نیست که حروفی رو که دیبا نمیدونه بهش یاد بدی که بتونین با هم اسم فامیل بازی کنید؟ گفت خاله الان کلاس ریاضی هست و برای همین باید ریاضی باهاش کار کنم. توی روزهای بعد این آموزشها ادامه داشت و به آموزش کارت!!!! بازی هم رسید. بعد پرند و سپهر با قوانین خاص خودشون کارت بازی می کردند و ما ضعف می کردیم از خنده. امیر علی هم به بچه ها یاد داه بود که هرکی بهتون حرف بدی زد بهش بگین علیک که خیلی مودبانه هست و یعنی بر تو. دیگه کسی جرات نداشت به اینها چیزی بگه. هرچی می شنیدند یه علیک می گفتند و جواب رو به طرف بر می گردوندند.

سپهر با ما‍ژیک یه لکه روی لباس پرند انداخت. پرند داد زد که حالا مامان من از کجا پول بیاره دوباره برای من لباس بخره؟؟؟؟؟؟

همه بچه های فامیل از خاله کوچک من خاطره خوبی توی ذهنشون هست. این خاله هر بچه ای رو که می بینه یه شکلات بهش میده. موقع رفتن به مشهد دیبا پرسید اون خاله که پیر بود و عینکی، زنده هست؟؟ گفتم آره. گفت خونه مامان جان میاد؟ گفتم وقتی خاله لیلی بیاد میان. روزی که خاله کوچیکه اومد یه کیسه حدود یک کیلو شکلات داد به دیبا. قیافه دیبا دیدنی بود. نمونه اون شکلاتها هفته ها بود که توی خونه خودمون بود و دیبا بهش لب نزده بود ولی گرفتن اون همه شکلات از خاله مثل یه رویا بود. تعطیلاتش رو ساختی خاله.

شب آخر هم بدترین قسمت سفر بود . دیبا توی این اتاق توی بغل خاله سمیرا زار میزد و خاله مریم هم توی اون اتاق دیگه پا به پای دیبا گریه می کرد. روز جمعه از صبح بچه ها رو بردم خونه مادر بزرگ که موقع رفتن ، جدایی از مامان جان و خاله سمیرا اذیتشون نکنه ولی خیلی روز بدی بود و بغض دیبا تا روز شنبه که اومدیم تهران همچنان توی گلوش بود. هنوز هم یاد می کنه و می پرسه پس کی خاله سمیرا میاد خونه ما. دیشب هم رسما به باباجون اعلام کرد که تهران رو دوست نداره و می خواد که بره مشهد پیش مامان جان و خاله سمیرا زندگی کنه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خود آمد و هنگام درو

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/۱٧ - مامان ديبا و پرند

بهاریه 3- خاج روی (خواجه ربیع)

سلام

روز هستم فروردین مراسم سالگرد زن عموی خدا بیامرزم بود که سال گذشته به صورت کاملا ناگهانی فوت کردند. مراسم به این ترتیب بود که ناهار توی یه رستوران و بعدش هم رفتیم خواجه ربیع. دیبا از سپهر پرسید که میدونی خاج روی !!! کجاست؟ سپهر گفت نه کجاست؟ دیبا گفت هر وقت که بابات بمیره می برنش اونجا!!!!!! حالا در نظر بگیرید قیافه سپهر رو که ١٢ روزه مامان و باباش رو ندیده و چنین توضیحی چقدر میتونه بهش قوت قلب بده. سر ظهر ۴ تا بچه رو اماده کردیم و راه افتادیم. توی رستوران به محض اینکه دختر خاله ام اومد کنار دیبا بشینه دیبا بهش گفت که اینجا رو برای خاله مریم گرفتم شما ننشینید. بعد هم که غذا اوردند دیبا گفت چقدر اینجا رستوران خوبیه چقدر بهمون غذا میدن حسابی سیر شدم!!!! در ضمن اطرافمون هم اصلا کلی آدم با فیس و افاده نبودند. بعد هم دیبا گفت که ما حتما باید بریم خاج روی. اونجا که رفتیم دیبا و نسیم سنگ قبرها رو نگاه می کردند و پرسیدند که چرا روی سنگها این عکسها رو کشیدند مثلا دوچرخه، گل و چیزهای دیگه. خاله مریم توضیح داد که اونها هرچیزی رو که دوست داشتند براشون گذاشتند. پرسیدند که روی مربع بابا عکس چی هست؟ گفتم چیزی نیست. گفتند بابا چی دوست داشته؟ گفتم کتاب خوندن رو. یه سر به بابا زدیم و خاله مریم با هیجان برای بچه ها توضیح داد که چون بابا جون خیلی گل و طبیعت و باغ رو دوست داشته الان یه جایی رو به باغ هست. دیبا پرسید مگه بابات باغبون بوده؟؟؟؟؟؟

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ساقیا برخیز و در ده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/۱٦ - مامان ديبا و پرند

بهاریه -عیدی

سلام

پرند امسال خیلی با پول و عیدی درگیر شده بود. روز اول عید که یه پاکت گرفته بود دستش و پولهاشو میگذاشت اون تو. عصر که از خونه مادر بزرگ برگشت من رفتم دیدن خاله ام و پرند به مامانم امار داده بود که از هر کسی چندتا پول صاف گرفته. مامان جان هم ازش پرسیده بودند من چندتا پول صاف بهت دادم اونهم گفته بود شما به من اصلا پول نداده بودید. بعد از کلی بررسی معلوم شد که زمان توزیع عیدی مامان جان ما اون طرف بودیم . مامانم بهش میگن که وقتی مامانت اومد بهت میدم. من به محض اینکه کلید رو توی در چرخوندم پرند دوان دوان رفت سراغ مامانم که عیدیمو بده.

بین بچه ها سر رنگ پاکتهای عیدی خاله مریم دعوا شده بود. فرداش خاله مریم برای همه بچه ها پاکتهای یک رنگ آورده بود. پرند به صورت کاملا حق به جانب رفته بود سراغ خاله مریم که چرا توی این پاکتها پول نگذاشتی !!!!! ( بیچاره خاله مریم روز قبل پاکتهای پر پول رو تقدیم کرده بود!!!)

توی ماشین بودیم پرند گفت دوتا پول صاف بده. گفتم برای چی می خواهی مامان جون؟ گفت پدر بزرگ و مادر بزرگ بهم پول دادن دادم به تو. پولمو برگردون. خدا رو شکر خیلی درگیر  رنگ پولها  نبود و می شد هر رنگ پول صافی رو جایگزین هر رنگ دیگه کرد فقط تعداد نباید بهم می خورد!!!! ازش پرسیدم می خواهی با پولهات چکار کنی؟ گفت چیپس و پفک  و آدامس و موبایل دستی ( از اون موبایلهایی که سجاد داره و با ناخنش روش میزنه!!!!!!) و پلی استیشن ( از همون پلی استیشن های سجاد ) می خرم.

دیبا همون اول خط تمام پولهاشو داد به من و گفت برام بگذار توی بانک که کلاس اولم تموم شد برام پی اس پی بگیری.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/۱٥ - مامان ديبا و پرند

بهاریه -1

سلام

دیروز از سفر کوتاهمون برگشتیم. دیبا معتقده که توی مشهد خیلی روزها زود میگذره ولی توی تهران دیر میگذره. این دوهفته هم به سرعت برق و باد گذشت و یه خاطره خوب برای بچه ها موند. توی تعطیلات امسال فقط برای دیدن خونه خاله بزرگم رفتم و سالگرد زن عمو شرکت کردیم .یه بار خونه خاله مریم و یه بار خونه خاله دلارام و یه سر هم خونه عمو . یه روز هم رفتیم سبزوار خونه عمه . توی تمام مهمونیهای مربوط به خانواده پدری هم به محض خوردن غذا دو صدایی نعره می زدن که بریم خونه مامان جان. تا روز نهم فروردین برنامه روزانه اینطوری بود که کله صبح سپهر یا دیبا بیدار می شدند و بقیه بچه ها رو بیدار می کردند. بعد از صرف صبحانه توسط پرند و نسیم ( سپهر و دیبا یه ضرب حرف می زدن )!!! یه دور کارتون اسرار ۵ جنگجو ( پاندای ٢) رو می دیدند.  یه خورده میوه و بعد توی حیاط بازی و معمولا خاله مریم هم برای وسطی بازی بهشون ملحق می شد. ناهار و یه دور دیگه اسرار ۵ جنگجو. یه دور کتاب زیبای خفته و یه استراحت کوچولو توسط پرند و سپهر . بعد از ظهر یه دور دیگه اسرار ۵ جنگجو و بازی و شام و بیهوشی مطلق دیبا و یه دور کتاب زیبای خفته برای پرند و سپهر و نسیم هم مطالعه تا نصفه شب و بعد هم شروع فعالیتهای شبانه من. مرتب کردن پتوهای بچه ها. آب دادن. بردن د.ستشویی و چک کردن اینکه کی سرفه می کنه. همون روز ٢٨ اسفند پرند و نسیم رو بردم دکتر و بعد سوم فروردین هم سپهر کارش به دکتر کشیده شد. به حدی عصبی بودم که تا صدای سرفه می اومد می گفتم کیه؟؟؟؟ خاله سمیرا بهم می گفت مثل بابا اتی شدی و خاله مریم هم می گفت آقا پلیسه هستی چون شبها که همه خوابند تو بیداری!!!!!!

خاله سمیرا داشت کتاب زیبای خفته رو می خوند یه جا رسید به « اندوه » از پرند و سپهر پرسید اندوه یعنی چی؟ پرند با کمال اعتماد به نفس گفت یعنی سوزن رفته توی دستش و خوابیده!!!! سپهر هم تایید کرد. خاله سمیرا به طور کامل براشون توضیح داد. شب من می خوندم و دوباره پرسیدم اندوه یعنی چی؟ پرند دوباره کاملا مطمئن گفت یعنی خواب عمیق!!!!! سپهر هم گفت میشه خواب عمیق!!!! دوباره براشون توضیح دادم. فردا دوباره پرسیدم یعنی چی؟ سپهر این بار ابتکار عمل رو به دست گرفت و گفت میشه خواب!!!!!! کلا بیخیال معنی اندوه شدیم!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)  

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

واندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۱/۱٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند