Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

مهارتهای زندگی

سلام

دیبا میگه مامان من روزهای دوشنبه و سه شنبه حتما باید برم مهد. میگم چرا؟ میگه آخه بعد از ظهرها بالا کلاس هست و من باید برم با خاله آذر کلاس رو جارو بزنم و تی بکشم که آماده بشه!!!!!!! یعنی اگه دختر من نره مهد کل کار مهد خوابیده هاااااااااااا. فکر کنم اینهم بخشی از درس مهارتهای زندگی هست که دارن میگذرونند.

دیروز یه مقدار کاموا بردن مهد و یه ریز روی مخ خاله اقدس که چرا برای عروسکمون کیف نمی بافی.

دیبا می گفت که همکلاسیش ثنا قراره تعطیلات بره سلماس چون اهل ترک هستش!!!!!!!!!!!!

خاله مریم داشت برنامه اثاث کشی رو با ما مرور می کرد بعد گفت که اسباب بازیهای اتاق سجاد رو نمی بره و میاره خونه مامان که بچه ها میان بازی کنند. بعد دیبا برگشته میگه میشه پلی استیشن سجاد رو هم بدین به ما ببریم خونمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/۳٠ - مامان ديبا و پرند

دودره باز

سلام

امسال بخش عمده ای از هدایای تولدمون نقدی بود. دیبا یواشکی به خاله سمیرا گفت که بهمون پول ندین چون مامانم همه پولها رو برای خودش برمیداره میده به بانک. لطفا برامون کادو بگیرین!!!!!!!!!

داشتم برای خودم کتاب چهل سالگی رو بازخوانی می کردم. دیبا هم گفت برام کتاب بخون منهم همون رو بلند بلند خوندم. یک صفحه که خوندم فکر کردم یه سوال کنم ببینم متوجه میشه یا نه. پرسیدم اسم این خانمه چیه؟ گفت آلاله. اسم دخترش چیه؟ شقایق. اسم شوهرش چی بود ؟ جواد!!!!!!!!!!! ادامه دادیم یه دفعه پرند گفت مامان این خانمه چرا چایی رو با خرمالو می خوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( یه جا گفت که چایی عصر رو با همکارش با خرما می خورد!!!!) یه خورده دیگه که رفتیم جلو پرند توی کتاب دنبال حرف «د» می گشت و هر ٢ ثانیه یکبار می گفت مامان اینجا هم «د» هست. کلا از مطالعه پشیمون شدم.

دیشب پرند اومد کنارم و گفت خواب دیدم داشتم یه چیزی می خوردم بعد چندتا اختاپوس اومدند حالا میشه من کنارت بخوابم؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

رواق منظر چشم من آشیانه تست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه تست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٢٩ - مامان ديبا و پرند

بچه ها متشکریم

سلام

سه شنبه صبح زود به طرف مشهد راه افتادیم. موقع رفتن پرند یه کفش ورنی مشکی پوشید با این توجیه که هم راحت باشه و هم قشنگ باشه. دیبا هم کفش اسپایدرمن پوشید. توی قطار یه ساعتی خوابیدند و بعد هم که مسابقه داشتیم با مهماندار قطار که کی سریعتر کارشو می کنه. اون سریعتر خوراکی میده یا ما سریعتر می خوریم. یه کیسه خوراکی با خودمون بردیم برای داخل قطار و به صورت دوبرابر شده رسوندیمش مشهد. حدود ساعت 3.5 رسیدیم خونه مامان. هوا هم به شدت سرد شده بود با کلی گرد و غبار!!!! شب هم دایی و خاله اومدند و دیبا و پرند کلی با امیر علی جون بازی کردند و حسابی بهشون خوش گذشت.

چهارشنبه صبح با خاله مریم بچه ها رو بردیم دیدن بابا. اونجا خاله مریم سعی کرد به صورت خیلی ساده به بچه ها توضیح بده که اینجا کجاست و به دیبا گفت که بابای منو مامانت اون پایین خوابیده. غافل از اینکه دیبا می تونه به مدت یه ساعت بره روی مغزش!!! آخرین سوالی که پرسید این بود که چرا بعضیها رفتن توی اتاق خوابیدند ولی بعضیها توی حیاطند؟؟؟ خاله مریم در حالت کلافه گفت آخه اونها سردشون می شده برای همین رفتن توی اتاق!!!!!!!!!!!!ناهار رفتیم سراغ پدر بزرگ و مادر بزرگ. سر سفره دیبا گفت مرسی من غذا نمی خورم خونه مامان جان همبرگر خوردیم!!!!! همه نگاه ها برگشت طرف من. منهم گفتم ساعت حدود 10 یه چاشت مختصر خوردند!!!!! حدود ساعت 5 دیبا اومد که بریم خونه مامان جان. (به جون خودم اگه من چیزی بهش گفته باشم!!!!) راه افتادیم و به محض اینکه جلوی در خونه رسیدیم گفت امیر علی هم هست و تازه من فهمیدم که برای چی از اون جا اومده. ظاهرا از بازیهای کم هیجان با پسر عموها و پسر عمه خسته شده بود و بازی با امیر علی بهتر بود.

 5 شنبه مشغول نظارت بر ساخت و ساز فامیل بودیم. یه سر رفتیم منزل جدید خاله مریم که دیبا بهشون بگه وسایلتون رو کجا بگذارین!!!! خونه هم از ز بس کوچیک بود!!!!! دیبا از عمو علی پرسید که ما کجا می تونیم بازی کنیم و وقی عمو گفت کل خونه می تونی بازی کنی قیافه اش دیدنی بود. بعد هم عمه اومد و رفتیم خونه عمه رو دیدیم. عصر هم دوباره با امیر علی یه بازی مفصل کردند. جمعه هم رفتیم پروما که برای تولد امیر علی کادو بگیرم. اونجا دیبا یه ست بزرگ باربی و پر از وسایل آشپزخونه انتخاب کرد و پرند هم یه ماشین لباسشویی  ولی در نهایت یه تفنگ براش کادو گرفتیم. ظهر تولد امیر علی بود . عصر دیبا کلی گریه کرد و از خاله سمیرا خداحافظی کرد. خاله بهش قول داد که بیاد تهران .

 

 شب هم مراسم شب یلدا را پیشاپیش در منزل پدر بزرگ برگزار کردیم و شنبه هم ساعت 7 صبح به طرف تهران برگشتیم.  

 

خودم نوشت: برای تولدمون هم  کلی هدیه گرفتیم. دیدن 52 کامنت تولد هم کلی لذت بخش بود . مرسی از همگی. اولین اس ام اس تولدم رو از ه.مراه اول گرفتم. بانک پ.ارسیان با ذکر 40 سالگی و بانک س.امان هم پشت سرش به من تبریک گفتند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٢۸ - مامان ديبا و پرند

چهارسالگی

سلام

پرندکم، قند وعسل تولدت مبارک

خوشگلا در اکادمی علوم

حضور فعال دیبا و پارسا در تمامی مراحل جشن

الهی صد سال زنده باشی . پر از تلاش و امید و بسازی آنچه را که متعلق به توست

خودم نوشت: مادرم! امروز به یاد چهل سال قبل در چنین روزی صبح زود از خواب بیدارت کردم که بدانی هنوز هم کودکی بیش نیستم و محتاج حمایت و محبتت.

از تمام دوستان عزیز که به یاد پرند و من بودند متشکزم. شرمنده لطفتان هستیم.

نائب الزیاره هستیم در سرزمین مادری.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٢٦ - مامان ديبا و پرند

بحث

سلام

به بچه ها گفتم عصر که اومدید خونه ، سریع لباساتون رو جمع کنید که بگذاریم توی چمدون. دیبا گفت : تو جوراب و ش.ورتمون رو بگذار بحث بلوز و شلوار رو خودمون انجام میدیم!!!!!!!!!

پرند زار می زد که امروز هرچی به شهراد و آذین گفتم بیایید ح.امله بازی کنیم نیومدند!!! گفتم میشه بهم بگی این چه جور بازیی هست؟ گفت یکی بچه هست، یکی بابا و یکی ح.امله!!! اون وقت بازی می کنیم!!!!!!!!!!!! ( یه بار باهاش بازی می کنم بعد روش کار رو براتون توضیح می دم)

امروز دیبا برای کار گروهی قرار بود پوره اماده کنه. ما بایستی کره می بردیم. پرند هم گیر داده بود که منهم کره ببرم مهد. دیبا گفت برای عصر مواد رو آماده کن که من بیام با پرند براتون درست کنیم. مواد لازم: سیب زمینی و هویج پخته به همراه کره.

شلوار پرند پاره شده بود. دوختم ولی نیم ساعت بعد دوباره پاره بود. پرند گفت مامان منکه انگشتم رو نمی کنم توی شلوارم که سوراخ بشه. کاملا متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده برای شلوار بیچاره.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

که من دلشده این ره نه به خود می پویم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٢٢ - مامان ديبا و پرند

از کار افتاده

سلام

روی انگشت شست پرند یه خط کوچیک افتاده بود. دیبا حواسش نبود و میز رو هل داد و روی اون دست دیگه پرند هم یه خط کوچیک افتاد. با گریه به دیبا می گفت تو دوست داری من دست نداشته باشم و نتونم کارهامو انجام بدم؟؟؟؟؟؟؟؟

سر شام نشسته بودیم دیبا به باباجون گفت داریم غذا می خوریم یه دونه از اون خاطره های بچگیمون تعریف می کنی؟؟؟ باباجون هم در کمال پر رویی شروع کرد به یه خاطره جعلی گفتن. بعد دیبا گفت میشه اون موضوعی که همسایه مون فکر می کرد ما توی خونه مرغ نگه میداریم رو تعریف کنی؟؟ قیافه باباجون دیدنی بود . بعد برگشته میگه کاشکی این خاطرات بچگیتون رو یاد داشت می کردم که یادگاری براتون می موند و بعدها متوجه می شدید که چقدر خوب غذا می خوردید و همه چیز دوست داشتین !!!!!!!!!!

توی مهد به بچه ها گفتن همون اوایل غذا باید از مامانتون به خاطر غذای خوشمزه ای که پخته تشکر کنید. پرند داشت غذا می خورد برگشت و گفت دستت درد نکنه مامان خیلی غذا خوشمزه است و با خوردن قاشق بعدی دیگه نتونست تحمل کنه و طبق عادت همیشه کل محتویات دهنش رو توی صورتم خالی کرد!!!!!!!! (نگذاشت یه ثانیه هم سرخوش باشم!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

برید باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٢۱ - مامان ديبا و پرند

همسایه ها یاری کنید

سلام

خاله سمیرای نازنین تولدت مبارک. هرچی آرزوی خوبه مال تو.

 

روز 5 شنبه با کمک و یاری دوستان و آشنایان دومین مراسم تولد پرند با شکوه خاصی برگزارشد.  مهمونی رو خاله مهشید برگزار کرد و خاله ها هم سنگ تموم گذاشتند در امر تهیه کادو. کادوی پرند النگو و انگشتر بود که همان ابتدا دیبا پرسید اینها طلاست؟ منهم گفتم نه مامان فکر نکنم. هدیه خودم هم یه توتال کر بود.( حالا دوستتون یه ذره اضافه وزن داره که نباید به روش بیارین آخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!). مرسی بچه ها راضی به زحمت نبودیم.

منبع عکس و همچنین اطلاعات تکمیلی: www.nargoli.persianblog.ir

در راستای بهانه های متعدد پرند بهش گفتم بیا غذاتو بخور. گفت نه نمی خورم. چون مزه کفگیر میده!!!!!!!!!!!!

بهش گفتم جلوی موهات بلند شده میره توی چشمت. گفت نه آذین هم موهاش همینقدره و قرار گذاشتیم گیره بزنیم به موهامون.

پرند میگه : مامان می خوام بازی کنم هی آذین میگه ببین. ببین. اصلا دلم نمی خواد ببینمش!!!!!!!!!!!

دیبا گفت مامان میدونی روز دهم محرم قراره امام حسین رو بکشند . البته نگران نباش چون امام سجاد به جاش امام میشه!!!!!!!!!!!

دیبا پرسید : بهمن رو میشناسی؟ گفتم نه کیه؟ گفت پسر اسفندیاره. بعد رستم میاد با شمشیر میزنه توی چشم اسفندیار. معلوم شد خاله قصه گویی هم در کار هست که قصه های باستانی تعریف می کنه.

دیشب به دیبا گفتم که 3 شنبه بدون باباجون میریم مشهد. نتیجه قضیه یه گریه بی امان از طرف دوتا دختر بابایی بود و اعلام کردند که همگی با هم بریم.

امروز توی شرکت ارتباطمون با دنیای مجازی قطع بود. برای همین اینقدر دیر اومدم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٢٠ - مامان ديبا و پرند

چرا؟؟؟؟

سلام

دیبا به باباجون میگه : چرا وقتی مربیهامون ما رو صدا می زنند ما باید بهشون جواب بدیم ولی وقتی ما بهشون میگیم بیایید باهاتون کار داریم اونها نمیان؟؟؟؟؟؟؟؟

پرند توی حمام می پرسه: چرا س.لوادور همیشه فقط موها و تنشو می شست و هیچ وقت گمبولشو نمی شست ولی تو به من میگی که همه جامو بشورم؟؟؟؟؟؟؟؟

توی آشپزخونه پرند به من گفت چرا دستت خیس بود زدی به لباست ولی به من میگی بینیم رو با آستین لباسم تمیز نکنم؟؟؟؟؟

دیبا می پرسه چرا هر چی غذا توی ظرفمون می ریزی همش رو باید بخوریم؟؟؟؟؟

پرند بعد از اینکه از صبح پای کامپیوتر یا جلوی تلویزیون بوده می پرسه چرا باباجون وقتی میاد خونه ما دیگه نباید کارتون ببینیم چون اون همش می خواد اخبار ببینه؟؟؟؟

و هزاران چرای دیگه مشغولیتهای ذهنی این دوتا وروجک هست.

خودم نوشت: امروز بعد از 4 سال با بچه های کلاس زبان خداحافظی کردم و گفتم دیگه قصد ادامه تحصیل ندارم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

تاب بنفشه می زند طره مشکسای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/۱٧ - مامان ديبا و پرند

من و این همه خوشبختی!!!!

سلام

از آنجایی که تولد پرند بعد از مراسم عزاداری محرم هست دیروز براش توی مهد یه جشن گرفتیم. همه چیز خیلی خوب بود. عمو موسیقی اومد و کلی بچه ها رقصدند. شادی و بازی کردند. کلی هدیه گرفت از دوستها و مربیهای مهد. در آخر هم به دوستهاش هدیه داد و ناهار هم همه مهمون پرند بودند به صرف زرشک پلو با مرغ. مواد لازم رو یکشنبه صبح تحویل مهد داده بودم. البته دیبا به من گفت اینها خودشون هر روز برنج می پزند دیگه برنج بهشون نده!!!! کیکش به شکل پاپا نوئل بود که پرند خیلی خوشش اومد. مراسم ساعت 11 شروع شد و ساعت 12 من راهی شرکت شدم. چون دیروز کلاس مدیریت بهره وری داشتم و باید می رفتم این همه بهره وری رو مدیریت می کردم!!!!

عصر که از شرکت اومدم بیرون پارکبان بهم گفت که ماشینتو بردند پارکینگ چون 15 متر فاصله با شیر آتش نشانی رو رعایت نکرده بودی!!!!!!! (پارکبان یعنی کشک). رفتم پارکینگ که با افسر صحبت کنم گفتند که نیست. منهم دیدم یه نفر با لباس فرم اونجاست و اسمش هم تصادفا!!!! با اسم روی قبض جریمه یکی هست. گفتم خدا لعنتش کنه که خیلی بیشعور هست و من 3 ساله اینجا ماشین می گذارم و امروز اومده ماشین رو برده. گفت من بودم . گفتم پس خیلی هم ترسو هستی که خودتو معرفی نمی کنی. نتیجه یه قبض جریمه 13 تومنی + 20 تومن جرثقیل + 3 تومن هزینه پارکینگ + 10.5 عوارض شهرداری + 28 خلافی ( 2 مورد جریمه مربوط به سال 85 !!!! که دوبرابر شده و مربوط به پارک ماشین به فاصله 4 روز در بلوار کشاورز هست) بود. از صبح مراحل ترخیص رو انجام دادم و اینک در خدمت شرکت هستم. شکرانه شادی دیروز رو به عنوان صدقه به ر.اهنمایی پرداختیم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گرچه بر واعظ این شهر سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/۱٦ - مامان ديبا و پرند

چشم و گوش گشایی

سلام

دیروز دیبا اومد و یواشکی به من گفت که هلیاخانم ( خواهر هیراد خان معروف!!!)  یه سری رازهایی رو بر ملا کرده. دیبا گفت که هیراد وقتی بچه بوده یه کار خیلی بی ادبی کرده و اون اینکه یه روز رفته دکتر و روی لباس دکتر ج.یش کرده . دکتر هم ا.وشولش !!!! رو بریده و چون دید که چشمهای من خیلی گشاد شده توضیح داد که ا.وشول همون جینگیل پسرهاست!!!!! بعد هم گفت که چون خانمها خیلی با ادب هستند جینگیلشون رفته تو ولی برای پسرها اینطوری نیست و باز هم به دلیل تمیزی و با ادبی ، خانمها توی ش.ورتشون دستمال میگذارند که بو نگیرند. من از همین تریبون کمال تشکر رو از هلیا خانم دارم!!!!

از پرند پرسیدم برای تولدت کادو چی می خوای؟ گفت یه دونه اسکوتر بن تن برای دیبا بگیر که این اسکوتر باربی برای من باشه!!!!!!!!!!!! دیشب پرند رکورد شکست یعنی از ساعت ۵.۵ عصر تا خود صبح یک نفس خوابید فقط اون وسط یکبار برای رفتن به د.ستشویی و خوردن آب بیدارش کردم.  

خاله اقدس مهربون برای عروسک دیبا پیراهن، جوراب، تل و ش.ورت بافتن. حالا دیروز دیبا به من گیر داده که مگه تو نگفتی هر روز باید جوراب و ش.ورتمون رو عوض کنیم بشین برای این عروسک بباف که من براش عوض کنم!!!!!!!!!( نه اینکه خیلی اوقات فراغتم زیاده از اون لحاظ!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/۱٥ - مامان ديبا و پرند

دست گلت درد نکنه

سلام

 در راستای تماشای سریال قهوه تلح و همچنین مشاهده بازی خاله بزغاله در مراسم تولد آندیا جون، دیشب دوتایی سرگرم اجرای این بازی بودند. دیبا می خوند: مهمون داریم خاله بزغاله   پرند: نه نداریم خاله بزغاله   دیبا: پس اینا کین خاله بزغاله  پرند : دست گلت درد نکنه خاله بزغاله!!!!!!!!!!!!!!!!!   (ورژن اصلی : دسته گلن خاله بزغاله)

چندتا از بچه های مدرسه ای بعد از ظهرها میان مهد. دیبا می گفت که آرتا گفته که توی مدرسه به معلمشون به جای خاله باید بیگن خانم حالا منهم می خوام تمرین کنم که برای سال آینده عادت کنم به معممون بگم خانم. پرند از اون طرف داد زد آهای آقا و بعد توضیح داد آخه من می خوام برم مدرسه پسرونه!!!!!!!!1

دیبا به شدت دچار عذاب وجدان شده و از من می پرسه دیگه شب یلدا نمیشه که من لباس دخترونه بپوشم و برم مهد عکس بگیرم؟ گفتم نه دیگه فعلا فرصت رو از دست دادی باید به فکر یه مراسم دیگه باشیم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گر زدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

ور زهندوی شما برما جفایی رفت رفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/۱٤ - مامان ديبا و پرند

من و این همه تعطیلی

سلام

سه شنبه دوان دوان بچه ها رو گرفتم و توی خونه به شدت مشغول کار بودم چون شب عمه قرار بود که بیان خونه ما. دیبا هم اومدو به شدت مشغول کار کردن بود. از پرند هم کلا خبری نبود. نیم ساعت مونهده به اومدن مهمونها پرند از اتاق اومد بیرون در حالیکه طراحی صحنه و دکوراسیون رو در حد اعلا انجام داده بود. یه سارافون ف یه تل به همراه جوراب شلواری و صندل رو فرشی. منو دیبا هم با لباس خونه!!!!! خدا رو شکر پرند بود که ابروی ما رو حفظ کنه!!!!!!!!

چهارشنبه برای من خیلی روز خوبی بود. تا جاییکه امکان داشت کارهای عقب افتاده رو انجام دادم. از گرفتن یه سری سفارشات و دادن یه سری سفارش جدید و انجام خریدهای ضروری که خیلی وقت بود باید انجام می شد. ۵ شنبه یه خورده به خونه رسیدیم و بچه ها بازی کردند. جمعه هم به اتفاق نارگل جونم و نگار جونم مهمان مژگان جان بودیم در جشن تولد آندیای عزیز.  چشممون روشن از دیدن دوستان قدیمی (مهدیارجونم- کیارش جونم- نیروانا جونم - هیژا جونم- پرنیان جونم- نیما جونم- سام جونم و مانداناجونم)  و خوشحال شدیم از دیدن دوستان جدید ( که البته از قبل با چهره گلهاشون آشنا بودیم ولی خدمت مامانهای نازنینشون نرسیده بودیم ( فاطمه جونم- شرمینه جونم - مانا جونم )) و جای همه دوستان غایب خالی. مرسی مژگان جون خیلی زحمت کشیدی و خیلی ممنون .به حدی به بچه ها خوش گذشت که شب که از بچه ها پرسیدم کدوم قسمت تولد بهتر بود؟ هردو متفق بودند که کل مراسم خوب بود مخصوصا اونجایی که برای سوسکها لونه ساختند!!!!!!!!!  

از راست به چپ: نارگل- دیبا- ماندانا- سام- پرند- مانا- آندیا- نیما- کیارش

در راستای تنبلی مامان نارگل و نگار!!! دیشب دیبا به من پیشنهاد داد که میشه از باباجون پول بگیری و خودت دیگه کار نکنی؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/۱۳ - مامان ديبا و پرند

الگوریتم

سلام

بچه ها رو برده بودیم پیست سوارکاری آریاسب (پارک چیتگر). به دیبا گفتم خوراکی چی می خوری بگیرم؟ گفت ما رو آوردی توی بوی پ.ی پ.ی اسبها می خواهی برامون خوراکی هم بگیری!!!!!!

گلاب به روتون هر بار که با پرند می ریم د.ستشویی باید یه الگوریتم سه مجهولی رو حل کنیم. پرند میگه وقتی دارم بهت میگم ج.یش دارم یعنی هم ج.یش و هم پ.ی پ.ی دارم . ولی وقتی میگم پ.ی پ.ی دارم فقط ج.یش دارم و موقعی که میگم هم ج.یش و هم پ.ی پ.ی یعنی فقط پ.ی پ.ی دارم. جالبه که دیبا هم مرتب در حال استعلام از پرند هست که توی این موقعیت باید چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

امروز توی مهد جشن یلداست و عکاس میاد. دیشب یه مقدار با دیبا کلنجار رفتم ولی بعدش فکر کردم خوب یه بار هم با لباس پسرونه عکس بگیره. ولی صبح کلی مربیش با هم دعوا کرد که چرا اینجوری آوردیش!!!!!!! دیبا به مدیر مهد گفت که هر کدوم یه عکس تکی میگیریم و یه عکس هم با هم می گیریم که عروس و داماد باشیم!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنین نماند و چنان نیز هم نخواهد ماند   ( خدا کنه) 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٩ - مامان ديبا و پرند

رفتی و برنگشتی

سلام

دیروز رفتم سراغ بچه ها دیدم بابا جون غمگین داره توی خیابون جلوی مهد قدم می زنه. پرسیدم چی شده؟ گفت بچه ها با من نیومدند و گفتند می خواهد بازی کنند. به محض اینکه رسیدم جلوی مهد دوتایی کفش پوشیدند و اومدند. پرند توضیح داد دوست نداشتیم با باباجون بریم خونه چون همش میگه باید با آسانسور بریم ما هم سرمون گیج میره. تو رو دوست داریم که با پله می بری بالا ( بابا جون ماشین رو توی پارکینگ می زنه و از اونجا مستقیم میاد بالا. من ماشین رو توی خیابون می زنم و برای یه طبقه حوصله آسانسور سواری ندارم!!!!)

رفتیم حمام. رسم بر اینه که من می شورم و بابا جون خشک می کنه و لباس می پوشونه. هر دو گیر دادند که مامان باید ما رو خشک کنه و بپوشونه. در حالت کاملا خیس اومدم سراغشون. پرند گفت بابا جون موهامون  رو خیلی سفت خشک می کنه دوست نداریم ما رو خشک کنه.

موقع خواب روی لبه مجاور دیوار تختشون پتو می اندازیم چون دیوار خیلی سرده. پرند اعتراض کرد که این پتویی که روی لبه می اندازین خیلی گرممون میشه!!!!!!!!! کلا دیروز روز بابا جون نبود.

دیروز رفته بودند سرزمین عجایب. خیلی بهشون خوش گذشته بود. برای اولین بار اون سرسره بلندها رو تجربه کرده بودند. پرند گفت که فاطمه می ترسیده. من بهش گفتم می ترسی؟ می ترسی؟ می خوای بزنم توی سرت که دیگه نترسی!!!!!!!!!! در ضمن همه خوراکیهای شهریار رو هم توی قطار خوردم و وقتی که اومدیم مهد خوراکیهای خودم رو هم خوردم ولی به شهریار تعارف نکردم!!!!!!!!!

خودم نوشت: بچه که بودم بابا می خوند « من از دست تو میذارم میرم» همیشه انواع و اقسام راهکارها رو ارائه می دادم که به هر شکل ممکن بهش خواهم رسید. توی اون شرایط هرگز فکر نمی کردم راهی وجود داره که بره و من بهش نرسم یا اینکه بره و دیگه برنگرده. ولی امروز 6 ساله که رفته و دیگه برنگشته.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/۸ - مامان ديبا و پرند

مهمون بازی

سلام

دیشب عمو احمد دوست قدیمی باباجون اومده بود خونه ما. خدا رو شکر مشکل خاصی نبود فقط یه خورده با پرند درگیر بودم. اول اینکه به محض اینکه رسیدند هرچی روی میز ناهار خوری بود به سرعت به روی میز جلوی مبل منتقل شد. وقتی هم که مطمئن شد همه رو چیده رفت سر کابینت خوراکیهاش و یه بسته از پاستیلهای مورد علاقه اش رو برای عمو برد.  داشتم چای می ریختم توی لیوان تا نصفه ریخته بودم که سرش آب جوش بریزم تا برگشتم دیدم یه لیوان رو هم برداشته ببره که وسط آشپزخونه ازش گرفتم. حالا بهش زیر دستی دادم که ببره با من بحث میکنه که چرا 3 تا ظرف دادی؟ دوتا کافیه. یکی برای باباجون و یکی هم برای عمو. خانمها نباید خوراکی بخورن!!!!!!!!خود بد جنسش قبل از اومدن عمو شام خورده بود حالا برای من هم ممنوع می کرد. دیبا هم در تمام مدت مشغول چک کردن تعداد نوشابه های مصرف شده و تعداد دربهای تولیدی و مقدار پسته مصرفی و حجم پوست به جا مانده بود. حدود ساعت 9 هم هردو توی اتاقشمون بیهوش شده بودند تا یه خاطره خوب توی ذهن عمو رقم بزنند که چه بچه های خوب و منظمی هستند این دوتا!!!!!!!!!!

دیبا یاد گرفته که با دستگاه فکس کار کنه و به محض اینکه از مهد میاد یه کپی از تکلیفش برای پرند آماده می کنه. تکلیف دیروزشون درخت شجره نامه بود. که تا اسم پدربزرگ و مادر بزرگ من و بابا جون رو هم می خواست. دیبا تا برگه سفید رو گذاشت و استارت کرد ظاهرا یه فکس داشتیم و اون چاپ شد. دیبا مات و متحیر مونده بود که بابا ببین من این صفحه رو گذاشتم ولی همش نوشته چاپ شده. دیگه باباجون براش توضیح داد که این طفلک اصولا دستگاه فکسه نه کپی.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٧ - مامان ديبا و پرند

تعطیلات نطلبیده

سلام

آخر هفته خوبی رو پشت سر گذاشتیم. چهارشنبه مشغول تمیزکاری بودیم. این دوتا هم از صبح یکی یه دونه دستمال دستشون بود و موفق شدند همه جای خونه رو بطور کامل به گند بکشند. صفحه تلویزیون و لپ تاپ و کامپیوتر رو تصور کنید که چه شکلی شده. روز ۵ شنبه هم با آقای دکتر و خانمشون رفتیم چیتگر دوچرخه سواری.  اگه شما سوار دوچرخه شدید این دوتا هم. توی جنگل های اون اطراف دنبال میوه کاج گشتیم . دیبا قراره که امروز از مواد به درد نخور کاردستی درست کنه. در نتیجه توی چیتگر دنبال در قوطی نوشابه می گشت که بهش قول دادم خونه مهمون میاد و یه عالمه در قوطی براش تهیه می کنم. جمعه هم عمه جون و عمو و باربد و روژا اومدند خونه. بچه ها سنگ تموم گذاشتند توی شیطونی. ولی حریف خیلی قدره. یعنی این روژا خانوم کل بازیها رو تحت تاثیر قرارداد و با جیغهای بنفشش مانع از بازی بزرگترها می شد. قبل از اومدنشون به دیبا گفتم باید به موهات گیره بزنی چون الان روژا میاد و موهاش گیره زده بعد خیلی بده که تو موهات ژولی پولی باشه. قیافه دیبا وقتی که کلاه رو از سر روژا برداشتیم دیدنی بود.  

همه دختران خانواده پدری بنفش پوشیده بودند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٦ - مامان ديبا و پرند

آلودگیتون مبارک

سلام

دیروز به قول امیر آقا چون اونجا امامزاده هست!!!! باز یه سر رفته بودیم فروشگاه. کلی بستنی زمستونی اورد و دیبا هم کلا خودشو خفه کرد. فکر کنم حداقل ١٠ تا برداشت. امروز میگم برای مهد بستنی زمستونی بگذارم؟ میگه نه اینها باید باشه برای زمستون چون اون موقع دیگه بستنی گیر نمیاد!!!!!!!!!!!!

اخیرا با پرند یه مشکل خوردم که هر وقت بهش میگم بیا بریم دست و صورت بشوریم. میگه شستم!!!!!!! البته هر بار بهش میگم چاخان نکن و دوباره می برمش. نمیدونم از شوخی و خنده ای که راه می اندازم خوشش میاد یا اینکه یه جوری می خواد دقم بده.

این روزها کارتون مورد علاقه پرند « چرکول» ( هرکول)هست.

صبح جلوی مهد معاونشون اومد و گفت فردا به مناسبت آلودگی تعطیل هستین . کلا در پوست خودم نمی گنجم.

 پیشاپیش آلودگی و عید غدیر مبارک. تعطیلات خوش بگذره.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/٢ - مامان ديبا و پرند

ترازو

سلام

دیروز به محض رسیدن توی خونه دیدم تقریبا دوتا از کابینتهای آشپزخونه روی هوا هستند.  پرسیدم چی شده؟ پرند گفت که خاله اکرم به دیبا گفته یه دونه جالواسی (جالباسی) به همراه 2 تا ظرف اضافی بیارین مهد می خوام براتون ترازو درست کنم. دیبا توضیح داد که از اون ظرفهایی بده که خاله توی مهد برامون ژله درست کرده بود. معلوم شد که ظرف اضافی همون ظرف یه بار مصرفه. خودم بهشون دادم. دوتایی پریدند توی اتاق و با پانچ افتادند به جون این ظرفها و همه اطراف ظرف سوراخ شد. البته تا شب هر کدومشون 2 بار  این عملیات رو تکرار کردند. نتیجه اینکه برای یه ترازو 8 تا بشقاب یه بار مصرف کاملا سوراخ سوراخ شد. بار آخر دیگه ازشون خواهش کردم که بگذارند توی مهد این عملیات انجام بشه.  

دیبا در نقش بزرگتر هی به پرند دستور می داد. آخرش پرند عصبانی شد و داد کشید مگه تو قربانی که من همش باید بهت احترام بگذارم و به حرفت گوش کنم؟؟؟

در راستای خرید وسایل بن تن، به دیبا اعلام کردم که برای تولدش دامن بن تن!!!! تل بن تن!!!!و لاک بن تن!!!! خواهم خرید!!!!!!!!!

دیبا امروز ذوق زده از خواب بیدار شد و به پرند اعلام کرد که امروز اول آذر هست. کنتورشون شروع کرده به افتادن تا تولد پرند که امسال مصادف شده با روز بعد از عاشورا که قطعا نمیشه کاری کرد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

از ما چه خطا دید که از راه خطا رفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٩/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند