Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

هدیه

سلام

دیروز دیبا تا رسیدیم خونه با محبت هرچه تمامتر گفت مامان برای تولدت می خوام گوشواره!!!! پیراهن، گل و گردنبند بخرم. برای پرند هم یه چندتا باربی دختر و چندتا هم باربی پسر!!! با لوازمشون می خرم.  من و پرند هم کلی تشکر کردیم. سی ثانیه بعد دیبا پرسید راستی مامان گفتی برای تولدم چه چیزهای بن تن رو می خری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز صبح پرند شلوارش رو کشید بالا و گفت شوختکم ( حدس زدم شنیده خ.شتک) رو بکشم بالا !!!!!!! هرچی پرسیدم کی این حرف رو میزنه با خنده بهم نگاه کرد و چیزی نگفت.

چند روز قبل دیبا گفت که ارمیا بهش گفته چ.س. بعد قیافه منو که دید گفت این کلمه یعنی بچه بد؟؟؟؟؟؟ فقط بهش گفتم دیگه تکرار نکن حرف خوبی نیست.

خداحفظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۳٠ - مامان ديبا و پرند

بیا بریم کوه

سلام

تعطیلات خیلی خوب بود فقط استراحت کردیم. اون وسطها یه ۵ شنبه صبح ١ ساعتی به خرید گذشت و بقیه وقت هم خونه بودیم. روز جمعه آقای دکتر و خانمشون که کلی کوه نورد هستند ما رو راه انداختند که بریم توچال. ما هم از خدا خواسته رفتیم. بچه ها هم خیلی خوب راه اومدند. با اتوبوس رفتیم تا آخر مسیر و بعد راه افتادیم. حدود 10.5 از اون پایین حرکت کردیم . فقط یه استراحت توی ایستگاه 2 کردیم و یه چایی خوردیم .

 حدود 12.5 ایستگاه 3 بودیم . اونجا بچه ها یه ساندویچ سوسیس و سیب زمینی با ولع هرچع تمامتر خوردند و دوباره برگشتیم پایین.

 اما این مرتبه بچه ها اسب!!!سواری رو تجربه کردند. 2 تا پیچ سوار و دوتا پیچ پیاده و به ترتیب تکرار شد تا رسیدند پایین. جالب بود که سر اسبهاشون دعوا شده بود . هر دو آقای دکتر رو ترجیح می دادند به دلیل حرکات ابتکاری و شبه یورتمه ای که می رفت.  

پایین کوه که رسیدیم دیبا با التماس به آقای دکتر گفت دفعه بعدی که ما رو آوردی اینجا می بریمون کوهنوردِی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساعت 8 شب آقای دکتر زنگ زده بود که ببینه بچه ها از خواب بیدار شدند پاهاشون درد نمی کنه که بابا جون بهش گفت به جز یه ربع که توی وان آبگرم نشستند دیگه یه لحظه هم روی زمین نبودند و همچنان مشغول بالا رفتن از در و دیوار هستند.

شب از پرند پرسیدم از کدوم قسمت گردش امروز بیشتر خوشت اومد؟ گفت اونجایی که سوار عمو شده بودم!!!!!!!!!!!!

عصری توی خونه بودم که خاله سمیرا گفت از توچال چه خبر؟؟؟؟ با کمی تفحص مشخص شد که یکی از دوستای گلمون بچه هارو شناسایی کرده بودند و برامون کامنت گذاشته بودند. معروفیته دیگه چکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟شیطان

خداحافظ  بیاعلی( یا علی)

فال حافظ امروز

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٢٩ - مامان ديبا و پرند

قربان

سلام

دیروز دیبا «ف» یاد گرفته بود و داشتیم با هم مرور می کردیم که چه چیزهایی با «ف» شروع میشه. ضمن کلماتی که گفت یکیش هم فردوسی بود. پرسیدم فردوسی کیه؟ گفت همون آقایی که یه عالمه برامون شعر می خونه!!!!!!!!!!!!!!!!

یه سوء تفاهم برای دیبا پیش اومده و اونم اینکه فکر می کنه وقتی میگن بله قربان منظورشون از قربان اسم یه نفر هست. در ضمن خاطره تعریف کردن می گفت مامان این قربانشون هست که میگه پ.در س.وخته یادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرند گفت : مامان پارسا یه ده بیست سی قشنگی می خونه برات بخونم؟ گفتم آره. شروع کرد: ده- بیست- سی- چهل -پنجاه- شصت- هفتاد- هشتاد- نود- صد - پ.در سگ - یکی تو گوش بابام زد . منکه کلی لذت بردم از این شعر.شما چطور؟؟؟؟؟

توی کلاس ژیمناستیک پرند با یکی از بچه ها به هم خوردن و خون دماغ افتاده بود. کلی گریه کرد و ترسید.

خداحافظ  باعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای که در  کشتن ما هیچ مدارا نکنی

سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٢٥ - مامان ديبا و پرند

پس چندتا؟

سلام

پرند طبق معمول تا نشست سر سفره گفت من فقط ماست می خورم. سری اول و دوم رو که رفت گفت 3 تا می خوام .گفتم: بسه میدونی که سه تا از دوتا بیشتره!! در کمال خونسردی گفت ولی از هفتا کمتره و به ماست خوری ادامه داد.

پرند گفت من پلو ماهی نمی خورم و فقط زرشک پلو می خوام .منهم گفتم فقط پلو ماهی داریم اگه نمی خوری نخور. اونهم زد توی ماست خوری. صبح که از خواب بیدار شد گفت گرسنمه. گفتم از شام دیشب می خوری؟ گفت آره. من سریع براش غذا  رو گرم کردم و آوردم به محض اینکه چشمش به غذا افتاد گفت من زرشک پلو می خوامممممممممممممممم.  

با دکترشون خیلی صمیمی شدند. به محض اینکه وارد مطبش میشن براشون بیسکوئیت میگذاره و این دوتا هم که طفلکیها تا حالا بیسکوئیت ندیدن با هیجان خاصی می خوردند. 5 شنبه موقع خداحافظی پرند به دکتر می گفت همه بیسکوئیتها تو خوردیم. دیگه بیسکوئیت نداری!!!!!!

دیروز اعلام کردند که خونه آقای دکتر دوست بابا جون رو بیشتر دوست داشتن و ما بریم خونه مون رو با اونها عوض کنیم. در ضمن دفعه بعدی هم که رفتیم یه خورده بیشتر بمونیم!!!!!!!!!!

بنا به درخواستهای مکرر دوستان دعای فارسی سفره رو می نویسم(انگلیسیشو هنوز معلمم بهم یاد نداده!!!!!):

خداوندا تو را شکر می گوییم که به ما غذاهای خوشمزه داده ای. آمین . یا ربد عالمین (رب العالمین) خدای خوب و مهربون.

ولی این دعا رو بیشتر دوست داشتم . مخصوصا که دیروز مدیر مهد قبلی تماس گرفت و احوال پرسی کرد و گفت بیا مدارک دیبا رو بگیر. حالا یه روز باید برم اونجا.

خودم نوشت: خدایا تمام بیماران روحی رو شفا بده که با حرفهاشون و کارهاشون دل دیگران رو نشکنند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٢٤ - مامان ديبا و پرند

دوست خوب

سلام

هیراد مریض بود و چندروز بیمارستان بستری شد. مامانش می گفت توی بیمارستان با یه دختری آشنا میشه. دختره ازش می پرسه تو تاحالا دوست دختر داشتی؟ هیراد هم میگه بله. دختره می پرسه اسمش چیه؟ هیراد میگه دیبا.  دیبا اینجای داستان پرسید مامان چی شد؟ گفتم هیچی مامان جون هیراد به اون دختره گفته دیبا دوست خوب من هست. مامان هیراد هم اضافه کرد که و من مثل خواهرم دوستش دارم!!!!!!!!!!!!!

بعد از اینکه کلی در مورد فصل برای دیبا توضیح دادم. با هیجان به باباجون گفت میدونستی اعلیحضرت اینا ٣٠ تا فصل دارن ( قهوه تلخ) ولی ما فقط ۴ تا فصل داریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب پرسیدند که تو بلدی دعای سفره رو به انگلیسی بخونی؟؟؟؟ گفتم نه. دوتایی شروع کردند و  تا حدود زیادی هم خوب خوندند. در ضمن توی برنامه، آموزش قران هم دارند که خیلی براشون جذاب هست. ظاهرا قصه های قرانی رو به صورت نمایشی اجرا می کنند و کلی چیزهای جدید یاد گرفتند. دیروز دیبا تکلیف داشت. همون اول کار یه کپی برای پرند گرفتم و خدا رو شکر پرند زودتر از دیبا تکلیفشو انجام داد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نیی جان من خطا اینجاست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٢۳ - مامان ديبا و پرند

به به چه آخر هفته ای

سلام

چهارشنبه بعد از ظهر با بچه ها رفتیم خرید. براشون جوراب گرفتم. هرکدوم یه دونه بلوز ( برای دیبا یه چهارخونه پسرونه که از داخلش کرک داشت) و یه جامدادی آهن ربایی هم گرفتم. توی میدون بهشون گفتم بیایین بریم جگر بخوریم هر دو یه اه اه مفصل گفتند و برگشتیم خونه.

۵ شنبه صبح جیغهای دوشب قبل پرند نتیجه داد و صداش بطور کامل کیپ شد. دسته جمعی رفتیم دکتر . آنتی بیوتیک رو براش شروع کردیم. یه نصفه دگزا هم گفت بزن که هنوز نزدم براش. ظهر پرند به باباجون گفت که دکتر بیسکوئیتی مامان رو هم معالجه کرد. از جلوی شیرینی فروشی رد شدیم دیبا گفت بوی شیرینی میاد من گرسنمه. رفتیم و کلی شیرینی خریدم و بهشون دادم.

ظهر خونه یکی از دوستهای باباجون دعوت بودیم. دکتر و خانمشون چند ماه قبل از آلمان اومدند و بچه هم ندارند. قبل از رفتن دیبا پرسید عمو، زن داره؟؟؟؟ گفتم آره چطور مگه؟ گفت آخ جون پس برامون غذا هم درست می کنند؟؟؟محض احتیاط یه سوپ مفصل به هردوشون دادم. یه بقچه هم لوازم تفریحی، رفاهی برداشتم. به محض رسیدن پرند وسط هال دراز کشید روی زمین و مشغول نقطه بازی شد. دیبا هم به ترتیب سر ظرف آجیل، شکلات و میوه بود. هر سی ثانیه یک بار هم می پرسید خاله ناهار کی می خوریم؟؟ بعد هم پرسید ناهار برامون چی درست کردی؟ اون بیچاره خودش رو تقریبا کشته بود ولی دیبا بهش گفت من فقط جگر دوست دارم!!!!!!!!!!!! نمیشه جگر هم درست کنی؟؟؟؟؟؟؟؟ پرند هم گفت که من فقط پلو می خورم با آب زیتون!!!!!!!!!!!!بعد از ناهار هم دیبا به شدت دچار گلاب به روتونی شد و از ساعت ٣ تا ۴ ما مرتب داخل دستشویی بودیم. به سرعت اومدیم خونه و عملیات نوشابه تراپی رو شروع کردم که خوشبختانه جواب داد. شب از پرند پرسیدم از کجای مهمونی بیشتر خوشت اومد؟ گفت از اونجایی که از سر ظرف آجیل پسته بر می داشتم!!!!!!!!!

موقع برگشتن خانم دکتر گفت من هنوز نتونستم برای داشتن بچه تصمیم بگیرم ولی با دیدن این بچه ها مصمم به داشتن دوتا بچه شدم!!!!!!!!!!!!!١(من تمام مدت نگران بودم که اینها دیگه اقدامی برای بچه دارشدن نکنند)

جمعه بعد از ظهر هم رفتیم تاتر کنسرت حشرات. از طرف مدرسه نارگل جونم دعوت شده بودیم. دیدن نگارطلا و لیلا جون و کیانا و مامان بزرگ مهربونشون همیشه برای ما شادی بخشه.  کلی بچه ها شیطونی کردند. فقط در آخرین لحظه دیبا رو گم کردم که خوشبختانه خودش مدیر مدرسه رو شناسایی کرده بود و رفته بود کنارش و گفته بود من مامانم رو گم کردم. که خدا رو شکر به هم رسیدیم. اونجا نوشین جون و هستی گل رو هم دیدیم و کلی از دیدنشون خوشحال شدیم. حسن ختام هم زمین خوردن نارگل جونم بود که بچه ام علیرغم درد شدیدی که تحمل کرد صداش در نیومد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

هزار جهد بکردم که یار من باشی

مراد بخش دل بی قرار من باشی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٢٢ - مامان ديبا و پرند

روز باشکوه

سلام

امروز صبح باید ساعت ٧ می اومدیم شرکت (بالاخره وزیر تشریف آوردن). من از ١۵/٧ جلوی در مهد کودک منتظر بودم به محض اینکه مربی دیبا رسید بچه ها رو دادم بهش و دوان دوان اومدم شرکت. جالب بود امروز بچه ها هم می خواستند اول صبح بازی کنند، هم نقاشی کنند و هم کارتون تماشا کنند. من تقریبا در حالت نیمه روانی اونها رو از خونه کشیدم بیرون. خدا به خیر بگذرونه امروز رو تا آخر وقت.

به دیبا گفتم بیا با هم سریال قهوه تلخ رو تماشا کنیم. گفت قسمت چنده؟ گفتم هفت. گفت اون رو که دیدیم ما تا ١٨ رو دیدیم. گفتم آره این فصل هفتم هست. گفت ما که ۴ تا فصل بیشتر نداریم این چطوری فصل هفتم هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز در کیف دیبا رو که باز کردم دیدم تکلیف داره. گفتم سریع بیا تکلیفتو انجام بده. پرند گفت من باید این رو کار کنم. گفتم برای دیباست. دیبا هم در کمال محبت مدادهاشو داد به پرند که تو بیا انجام بده. من یه کپی برای پرند گرفتم ولی باز هم داد می زد که من همون نسخه دیبا رو می خوام و این کپی رو بده به دیبا. تا دیبا تکلیفشو تموم کرد پرند یک نفس جیغ زد. به این ترتیب سال آینده رسما دیوانه می شم.

خداحافظ  بیاعلی(یا علی)

فال حافظ امروز

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

گفتا به چشم هرچه تو گویی چنان کنند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱٩ - مامان ديبا و پرند

هم قد

سلام

دیروز دیبا یه ظرف ژله آورد خونه و تا پاسی از شب ما مشغول رستوران بازی بودیم. هر یک ربع یک بار باید می رفتم سر میز و منو می دیدم و این دوتا هم برام میز می چیدند. منو آبکیها رو هم باید می دیدم و انتخاب می کردم خدا رو شکر وقتی باباجون اومد دیگه اون مشتری شد و من یه نفس به راحتی کشیدم.

خاله اقدس گفت که به دیبا گفته باید شیر بخوری چون تا سال آینده پرند از تو بزرگتر میشه. دیبا هم با کمال اعتماد به نفس بهشون گفته که این اتفاق نمی افته چون پرند دوسال از من کوچیکتره و به هیچ عنوان از من بزرگتر نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!١

داشتند نوشابه می خوردند دیدم که فنجونهاشون رو نزدیک هم گرفتند و هی به هم می زنند. گفتم دارین چکار می کنین؟ گفتند مثل توی فیلمها داریم نوشابه هامون رو قد می گیریم!!!!!!!!!!!!! کلی توضیح دادم که به نظر ما که توی ایران هستیم این کار جالب نیست ولی یه علامت سوال گنده توی صورت  هرکدومشون بود که چرا قد گرفتن نوشابه کار بدیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱۸ - مامان ديبا و پرند

گوله احساس

سلام

دیروز دیبا گفت که ما ۵ تا حس داریم. حس بینایی- حس بویایی- حس شنوایی- حس مزه شی!!- حس دستایی!!!!! . دیدم که بچه ام گوله احساسه!!!!!!!!!!!

به منظور ارتقا انگیزه پرند، دیبا بهش قول داد که اگه دختر خوبی باشه با من می بریمش شهر کتاب و براش کادو  می گیریم. کادو هم یه دونه از اون عروسک کوچولوها هست. ( من هرچی فکر کردم نتونستم حدس بزنم اون عروسکه چی هست؟؟؟) توی شهر کتاب دیبا یه سطل لگو با قیمت حدود ٨٠ تومن انتخاب کرد و گفت این رو برای پرند بگیر که از اون عروسک کوچولوها داره. تازه متوجه شدم که منظورش از عروسک چیه. ضمنا توضیح هم داد که فقط دوتا عروسک دارن و باید که تعداد بیشتری داشته باشن. منهم استعدادم رو به خرج دادم و بهش گفتم ببین دخترم توی این بسته هم فقط یه دونه داره یه کار بهتر می کنیم دو بسته ٣ تومنی برداشتم و گفتم ببین حالا دوتا عروسک داری. بچه شاد و خندون راه افتاد و اومدیم خونه.

امروز صبح میگه خواب دیدم برای این کاردستیم خاله اکرم بهم پول داده. امیدوارم خوابش رو برای خاله تعریف نکنه!!!!!!!!!!

امروز باید ژله توت فرنگی و یک میوه می برد که برای درس مهارتهای زندگی دسر میوه ای درست کنه. خدا رو شکر مامانش بی هنر هست حداقل این بچه یه کدبانو از آب در میاد.

پرند هم از شنبه  کلاس ایروبیک ( بخوانید ر.قص ) رو شروع کرده و فعلا خیلی هم علاقمند هست.

دیبا گفت مامان از زیر خاک هم که شده اون جامدادی رو برام پیدا میکنی نه؟؟؟؟؟ گفتم آره عزیزم مطمئن باش.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱٧ - مامان ديبا و پرند

جامدادی

سلام

دیبا شب خیلی بد خوابید. تمام مدت غلت می زد و ناله می کرد. باباجون حسابی زابراه شده بود بهش گفت بیا کنار من بخواب. اونهم از خدا خواسته جابه جا کرد. صبح شاکی از خواب بلند شده بود و می گفت چرا به من گفتی از توی تختم بیام بیرون و بیام کنار تو بخوابم؟؟؟

پرند هم کله سحر بیدار شد و گفت خواب بد دیدم بیام کنارتو بخوابم. گفتم آره. صبح پرسیدم خواب چی دیدی؟ گفت یه سوسکی توی خواب دیدم که اندازه گربه بود!!!!!!!!!!

سنا (همکلاسی دیبا) یه مدت نبود و حالا که اومده معلوم شد که استانبول بوده. یه جامدادی از اونجا برای خودش اورده که توش مداد تراش هم داره!!!!!! دیگه زندگی نداریم. دیروز دیبا گفت بابا خیلی وقته نرفتیم مسافرت. میشه ۵ شنبه بریم استانبول. از اونجا هم بریم ترکیه. یه جامدادی هم برای من بخریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باباجون هم قول داد که ۵ شنبه ببردش چهار راه استانبول!!!!!!!!

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یوسف گمگشته باز آید زکنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱٦ - مامان ديبا و پرند

لعبت الملوک

سلام

۵ شنبه رفتم خونه بچه ها خواب بودند. بیدار که شدند پرسیدم دیبا ناهار چی خوردی؟ گفت : توتو!!! گفتم پرند تو چی خوردِ ؟ گفت : او او . معلوم بود که دیگه باز بساط داستان کودکی برقرار بوده و اینها کلی کوکو خورده بودند و از شدت پرخوری بیهوش شده بودند. با باباجون پارک هم رفته بودند . اسکیتهاشون رو هم از انبار بیرون آوردند و کلا خوش گذشته بود.

عصری توی خونه داشتند اسکیت بازی می کردند یه مرتبه پرند گفت : چشمت به سوی آن یکی لای لای لالای لای.  دیبا هم به تقلید گفت : چشمت به سوی آن یکی   ماشین رو بذار تو دنده!!!! حالا پرند داد می زد که اینو من اول یاد گرفتم و لالای لای بود تو هم باید اینطوری بخونی و بدین ترتیب بود که لعبت الملوک ما در سن سه سال و ١١ ماهگی اولین شعر خودش رو سرود.

عمو اومده بود باید می رفت یه جلسه خیلی مهم .بعد یه پیراهن مردونه پوشید و به من گفت این خوبه؟؟؟ داشتم براندازش می کردم این دوتا زدند زیر خنده که عمو مگه آدم پیراهن رو با پیژامه می پوشه. کلی سر به سر عمو گذاشتند.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی نرود از یادت

خودم نوشت: از ساعت ١٢ تا ٢ انرژی میخوام. خیلی به دعا نیازمندم.  

خودم نوشت٢: خدا رو شکر.  به خوبی تموم شد. مرسی از همدلیهاتون

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱٥ - مامان ديبا و پرند

خاطرات

سلام

پرند بعد از دیدن یه تبلیغ تلویزیونی برگشته میگه مامان از این وسیله ها برای بابا بگیر که ریشه هاشو بکنه و صورتش لطیف بشه!!!!

عمو زنگ زده بود از پرند پرسید دیبا کجاست؟ پرند گفت رفته توی اون اتاقی که قبلا بابام می خوابید !!!!!!!!!

پرند سر به سر دیبا می گذاشت دیبا بهش گفت اگه منو مسخره کنی دیگه آدم آهنی نیستی ایرانی هستی!!!!!!!!!!

خودم نوشت: به کسی نگین ولی ظاهرا قراره هفته آینده یه روزی وزیرمون از توی اتوبان همت رد بشه برای همین ما داریم خودمون رو می کشیم. امروز روز کاری اعلام شده و از کله صبح اومدیم شرکت . دیشب هم تا بوق سگ اینجا بودیم. داریم یه نمایشگاه می زنیم توی پارکینگ شرکت. نکته جالب اینه که این وزیر چندجا که رفته بازدید مدیر عامل جدید رو هم با خودش برده!!!!!! من فقط دلم واسه اینهمه زحمتی می سوزه که داریم می کشیم. هیچ کس هم از موضوع خبر نداره به جز ما و پیمانکارامون و پیمانکاراشون و شما هم که از خود هستین!!!!!!!!!!!  در طی ۶ سال گذشته این چهارمین ۵ شنبه هست که اومدم شرکت.

خداحافظ  بیاعلی( یا علی)

فال حافظ امروز

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱۳ - مامان ديبا و پرند

برگ پاییزی

سلام

دیروز رفتم مهد سراغشون مربیشون گفت که با بابا جون رفتن. اومدم خونه دیدم ٣ تا موش آبکشیده در خدمت خانواده هستند. خاله اکرم گفته بوده برین برگهای پاییزی رو ببینید و جمع کنید ما هم که کلا خانوادگی جوگیر هستیم سه تایی رفته بودند از توی خیابون زیر بارون برگهای رنگی جمع کرده بودند. بعد هم توی دستشویی بشور و بساب راه انداخته بودند و در نهایت برگها رو لای کتاب گذاشتند. بعد هم باباجون از بچگیهای خودش تعریف کرده بود که برگهای درختها رو چکار می کردند. نتیجه اینکه کتاب تمام مدت شب زیر سر دیبا بود که برگها خشک و صاف بشوند. حالا این وسط پرند گیر داده بود که خاله گفته برگ قرمز هم بیارین. ما پیدا نکردیم .حالا دیبا برگ قرمز نداره.

صبح دیبا زودتر از ما اومده بود پایین. وقتی رسیدم دیدم داره با یکی پشت یه پنجره عشقولانه در می کنه. خانم مدیر ساختمون صبح پشت پنجره ایستاده بود و داشت قربون صدقه  به قول خودش یکی از ابریشمها مون ( دیبا ) می رفت. بعد هم که ما رسیدیم کلی با پرند صحبت کرد. عجیب حالی گرفتم زیر بارون اول صبح. جالبه بدونید این خانواده خودشون یه دختر اول راهنمایی دارن و فوق العاده خانواده با دیسیپلین و آرومی هستند ولی ما هیچ وقت کوچکترین اعتراضی از اینها نشنیدیم و همیشه هم کلی سر به سر بچه ها  میگذارند بعد واحدی که خودشون یه بچه جیغ جیغو دارن حال ما رو می گیرند. عجب دنیایی داریم هااااااااااااا.

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱٢ - مامان ديبا و پرند

کار و کار و کار

سلام

دیروز یه نفر داشت به شدت سرم منت میگذاشت که می خواستم تو رو بفرستم بری شمال ولی دیدم بچه هات میرن مهد و ممکنه کار داشته باشن!!! اون وقت تو مشکل بخوری برای همین نرو شمال. عصر توی خونه دیبا گفت مامان نمیدونی امروز چه خبر بود توی مهد. گفتم چه خبر؟ گفت از صبح ورزش کردیم. صبحونه خوردیم. اتاق بازی رفتیم سنجش بینایی شدیم. هزار تا کار کردیم. دیدم اون بنده خدا درست گفته بود بچه هام هر روز توی مهد کلی کار دارن به خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!

پرند طبق معمول زده بود روی مود فلسفی و گفت میدونی ما اول پیر بودیم بعد مردیم و دوباره زنده شدیم. حالا من میرم دبستان بعد میرم دانشگاه. اون وقت تو دوباره پیر میشی و میمیری ولی منکه نمی میرم!!!!!!!!!!!!!!!

پرند اومده و میگه مامان خبر داری کسرا یه نفر رو کشته بعد خونش رو خورده!!!!!!!!!!!!من چی بگم آخه!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

دل و دینم بشد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱۱ - مامان ديبا و پرند

ماست

سلام

پرند اومد و گفت مامان ! کسرا به آذین گفت دیونه. آذین هم به کسرا گفت بیشعور. من بهشون گفتم دهنتون بوی بد گرفت چون حرف زشت زدین. ولی ارشان گفت چون دندونهاشو مسواک نمی زنه دهنش بو گرفته . حالا اونها هم چون مسواک نزدن دهنشون بو گرفت یا چون حرف بد زدن؟؟؟ یه نطق غرا کردم که در هر دو حالت دهن آدم بوی بد میگیره و آفرین به تو دختر گلم که حرف بد نمی زنی.

یه سوابق درخشانی توی خانواده وجود داره در مورد رویه ماست!!! اون زمانها سطل ماست که می اومد در ابتدا توسط بزرگترها رویه برداری میشد که احیانا یه اپسیلون از اون با ماست قاطی نشه. امروز دیبا اعتراف کرد که توی مهد ماست نمی خوره چون ماستش پوستیه! البته من کوتاه نیومدم و در نقش گنجشک توضیح دادم که این خاله سمیرا که می بینید اینقدر خوش تیپ و قدبلند شده برای اینه که زمان کودکی همیشه رویه ماست می خورده!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱٠ - مامان ديبا و پرند

خودتی مامان!!!!

سلام

دیشب پرند دوباره شروع کرد که من کتلت نمی خورم. دیبا دوان دوان رفت پیش باباجون و گفت وقتش رسیده که یه داستان از زمان بچگی پرند تعریف کنی!!!!!!!!!!!!!

پرند در کمال شرارت برگشته به من میگه من میدونم قبل از اینکه ما  صبحها از خواب بلند بشیم تو اسباب بازیهای ما رو ریختی بیرون. گفتی اسپایدرمن برده!!!!!!!!!!!!

از دیروز طرح سنجش بینایی توی مهدشون شروع شده و خدا رو شکر فعلا بهانه دارم برای سریع راه انداختنشون. امروز که وضع خوب بود دوتا بچه و دوتا کالسکه هم با خودمون بردیم. توی مراسم استقبال صبحگاهی دختر و پسر ریخته بودند جلوی در و کلی ذوق زده بودند. امروز فکر کنم کلا آموزش و سنجش تعطیله.

خودم نوشت: یه آدم تا چه حد میتونه پست باشه؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٩ - مامان ديبا و پرند

چه خبرها؟

سلام

چهارشنبه صبح به بچه ها گفتم سریع بیایین بریم چون باید برم بانک پول بردارم برای عکسهاتون. پرند گفت نمیخواد بری بانک . ما خودمون از توی کیفمون بهت پول میدیم!!!!!!!!!

 چهارشنبه خیلی روز خوبی بود. صبح سینما پردیس فیلم نخودی و بعد هم ناهار کوکوسبزی توی پارک ملت. دیبا و پرند با هیجان گفتند که ٣ بار ناهار خوردند. ساعت ٢ هم برگشته بودند مهد کودک. به حدی شیطونی و بدو بدو کرده بودند که توی مهد همگی بیهوش شده بودند.

۵ شنبه صبح یه سر رفتیم پارک . جدیدا توی پارک یه دونه بارفیکس وصل کردند که دونه به دونه قلابهاشو میشه گرفت و حرکت کرد. حالا دیبا عاشق این وسیله شده . تا حالا تونسته ٣ تا قلاب رو بگیره و اون ۶ تا قلاب داره. فکر کنم حالا حالاها کار داریم تا کاملا بتونه حرکت کنه.

یه کاردستی از شهر کتاب گرفتم که شامل یه پارچه برش خورده و مقداری نخ و سوزن پلاستیکی بود که در نهایت عروسک نمایشی درست میشد. جمعه ظهر ٢ ساعتی با اون مشغول شدند.

دیشب پرند گفت میدونی خورشید میشه سان. گفتم آره . گفت داری انگلیسی یاد میگیری؟ گفتم آره.  گفت راستی تاب و سرسره و الاکلنگ رو هم یاد گرفتیم. تو میدونی چرخ و فلک چی میشه؟ گفتم نه هنوز به ما یاد ندادند. گفت ولی ما یاد گرفتیم!!!!!!!!!! ( باید به معلم زبانم بگم یه خورده سریعتر بهمون یاد بده که یه وقت عقب نمونم!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۸ - مامان ديبا و پرند

پنهان کاری

سلام

دیروز دیگه قیافه ام خیلی جالب بود. علاوه بر مقنعه کج و مانتوی مچاله ٣ شاخه بامبو هم دستم بود و داشتم به آرامشی که بعد از گذاشتن اینها توی خونه حکمفرما میشه فکر می کردم. تا رسیدم دیدم دوباره در خونه باز بود و ٣ نفر توی خونه مشغول. ٢ نفر یخچال درست می کردند و یه نفر هم تلفن.  توی این هاگیر و اگیر یه دفعه دیبا از اون طرف صدا کرد فخری بیا اینجا کارت دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!یعنی وسط اون هنگامه من از خنده روی زمین ولو شده بودم. بعد آروم گفت اینطوری صدات کردم که این غریبه ها اسمتو یاد نگیرن!!!!!

اینهم نتیجه عکاسی توی مهد و لباسهایی که به شدت ست کرده بودم و موهایی که مرتب کرده بودم  توی ٧تا عکسی که بهم برگشته هیچ کدوم از اونهایی که فکر می کردم نیست.

امروز صبح باباجون برای بچه ها مراسم سخنرانی داشت و طبق معمول در انتها به این موضوع رسید که غذای بیرون خوب نیست و فقط باید غذای خونه رو خورد. پرند هم که کلا پایه است و طبق معمول یادش اومد که چرا برای من غذا نمیگذاری که من غذای مهد رو نخورم. دیبا هم توضیح داد که غذایی که مامان درست میکنه خیلی خوبه. مثلا مامان کالواسها!!!!!! ( هر چی میگم کالباس درسته اصلا تصحیح نمیشه ) رو میشوره و میگذاره توی ساندویچ ولی بیرون که این کار رو نمی کنند!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٥ - مامان ديبا و پرند

گنجشک

سلام

بابا جون اخیرا رویه جدیدی در پیش گرفته و هر شب موقع شام یک خاطره از زمان بچگی دیبا و پرند تعریف می کنه. خاطرات به قدری واقعی هستند که به باباجون لقب گنجشک رو اعطا کردم و به محض اینکه دیبا خوندن یاد بگیره بایستی این وبلاگ رو کلا کن فیکون!! کنم. دیشب دیبا موقع شام این خاطره رو به نقل از باباجون تعزیف کرد که وقتی کوچولو بوده و هنوز راه نمی رفته!! یه روز با باباجون توی خیابون می رفتند که یه مرغ زنده دیده!!! بعد دیبا پریده و رفته مرغه رو گرفته و گفته من موغ میخوام . بعد باباجون بهش گفته باید مرغ پخته بخوری و از اون موقع دیبا همیشه عاشق مرغ بوده!!!! در ضمن پرند هم وقتی که کوچولو بوده تا می نشسته سر سفره میگفته من مرغشو میخوام!!!!!!!!!!!!!!!به باباجون گفتم اینقدر این خاطرات نزدیک هست که من احساس می کنم همین دیروز اتفاق افتاد.

دیروز صبح داشتیم کارتون خانواده اسپاگتی رو تماشا می کردیم. یه مرتبه به باباجون گفتم خیلی کارتون باحالیه!! دیبا برگشته میگه ببین مامان خودتم هم میگی باحال پس من هم می تونم بگم. هم میگم با حال و هم میگم ایول!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چون شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٤ - مامان ديبا و پرند

ضایع می شویم

سلام

دیروز خیلی روز پرکاری داشتم . بعد از ظهر هم ماشین نداشتم و لپ تاپ رو هم برده بودم شرکت. در نتیجه مقادیر متنابهی بارکشی هم کردم. وقتی رسیدم خونه  قیافه ام داغون و کج و کوله بود. سوژه وقتی تکمیل شد که دیدم در خونه بازه و تمام فرشها جمع شده و دوتا کارگر هم مشغول کار هستند. پارسال خونه خیلی سرد بود و علیرغم اینکه دوتا هیتر برقی هم زده بودیم باز هم مشکل داشتیم . امسال باباجون تصمیم گرفت که رادیاتورها را دو برابر کنه و دیروز این تصمیم عملی شد. من تا وارد خونه شدم دیبا با هیجان پرید جلوی من و گفت مامان دیگه خوشحال باش. حالا کلی رادیاتور داریم و تا دلت بخواد میتونی لباس بشوری و بندازی روی اینها!!!!!!!!!. آقای رادیاتور درست کن یه لحظه دست از کار کشید و یه نگاه سرتاپا بهم انداخت و فکر کنم توی دلش کلی منو تحسین کرد که هنوز هم دارم به شغل شریف رختشویی ادامه میدم!!!!!!!!!!!!!!!! (دیگه توضیح نمی دم که تا کی مشغول تمیز کردن خونه و شستن حمام پر از دوده بودم)

دیبا پرسید : مامان چرا وقتی زمستونه و هوا سرده باید بریم مدرسه ولی تابستون که هوا خوبه تعطیل میشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تنها جوابی که به ذهنم رسید این بود که چون تابستون هوا خوبه فرصت مناسبیه که بریم مسافرت و دریا و اینها ولی زمستون که جایی نمی تونیم بریم می ریم مدرسه!!!!! ( تونستم اهمیت علم و دانش رو به خوبی تفهیم کنم؟؟؟؟)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۳ - مامان ديبا و پرند

happy birthday

سلام

دیروز این دوتا خانم مدیر برنامه بودند که کارهای تولد باباجون رو هماهنگ کنند. کادو رو خودم گرفتم ولی برای خرید کیک اینها هم حضور داشتند. کیک رو انتخاب کردند . وقتی فیش رو گرفتم که برم پول صندوق رو بدم دیبا همونجا روبه روی ترازو نشست. بهش گفتم با من بیا. گفت نه من همینجا هستم تا این آقا کیکمون رو دست نزنه!!!!!!!! اون آقا دیگه جرات نداشت نگاه چپ به کیک بندازه. بعد توی ماشین داشتند فکر می کردند که باباجون اومد توی خونه چکار کنند. دیبا گفت بیا با هم happy birthday بخونیم. پرند گفت: اونکه متوجه نمیشه ما چی میگیم بیا تولدت مبارک رو براش بخونیم!!!!!!!!!!!!!!وقتی که بابا اومد فرستادنش توی اتاق و دوان دوان میز رو براش آماده کردند. توی یه حرکت دسته جمعی یه رزم چاقو !!!!!! هم براش انجام دادند. در ضمن توی قنادی دیبا سفارش کلاه و شمع ... سالگی هم داد که دیگه اونها رو فاکتور گرفتم.

روز چهارشنبه هم بچه ها وقت دندون پزشکی داشتند که خدا رو شکر مشکل خاصی وجود نداشت.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٢ - مامان ديبا و پرند

غریبه

سلام

باباجون، سپهر جون تولدتون مبارک.

تا خواستم برم توی بالکن لباس پهن کنم پرند جلوتر راه افتاد و گفت میرم گیره های لباسها رو مرتب کنم. بعد هم توضیح داد که اگه غریبه اومد و شکلات داد ازش نمی گیرم. دیبا وسط هال ولو شده بود و می خندید و گفت مامان مگه غریبه می تونه نرده ها رو ببره و از روی آسمون بپره توی بالکن خونه ما؟؟؟؟ پرند بدون اینکه خودش رو از دسته بندازه گفت که همیشه غریبه ها میان سراغ بچه کوچولو های تنها!!!!!!!!!!!!!!!

به منظور ارتقا سطح موسیقیایی بچه ها رفتم و سی دی همه اقوام من رو گرفتم. استقبال بد نبود فقط یه مشکل پیش اومده اونهم اینکه پرند توی خونه راه میره و می خونه : رو پات میشینه نعنا   سیرکل میکشه نعنا!!!!!!!!!!!!1

توی حمام دیبا میگه دیگه نباید بگی موهاتو شونه کنم باید بگی هوم یور هیر!!!!!!!!!!! پرند عصبانی برگشته میگه نه باید بگی کامب یور هیر!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی

که هم نادیده می خوانی و هم ننوشته می خوانی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند