Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

بابای خوب

سلام

طبق معمول با صدای زنگ در این دوتا دویدند و پشت اوپن آشپزخونه قایم شدند و بابا جون هم اومد توی خونه و گفت وای بچه ها کجا هستند و از این حرفها. بعد هم همدیگه رو پیدا کردند و همه چیز به خیر و خوشی گذشت. اون وسط دیبا یه پرانتز برای خاله سمیرا باز کرد که ببین چقدر بابا داشتن ، خوبه!!! آدم میتونه وقتی که اومد بره قایم بشه!!! ( تا حالا متوجه نشده بودم که چقدر بابا داشتن مزیت داره!!!!)

دیشب یه ساعت از خونه رفته بودیم بیرون و عمو و بچه ها خونه بودند. توی اون مدت مرتب در حال چک کردن اوضاع بودم و عمو هم می گفت بچه ها آروم !!!! هستند و دارند تلویزیون تماشا می کنند!!!! وقتی که برگشتیم عمو جون جلوی در خونه ایستاده بود و به محض رسیدن ما از خونه خودشو پرت کرد بیرون!!!! موقع خوابیدن پرند برام توضیح داد که عمو بادکنک ما رو گرفت و گذاشت بالای کتابخونه. دیبا هم پاش خورد به میز!!!!

صبح عمو تعریف کرد که دیشب یه بادکنک گذاشته بودند کف هال. از روی مبل می پریدند روی اون و دیبا هم پاش خورده به میز ولی هنوز هم داشته ادامه می داده که عمو وارد عمل میشه و بادکنک رو میگیره.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال جافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/۳۱ - مامان ديبا و پرند

جشن آمادگی

سلام

آق مهندس مبارکه. تو باعث افتخار ما هستی. ( کامپیوترم رو بفرستم تعمیر؟؟؟؟)

خاله مریم، عمو علی مبارکتون باشه. انشاا... قبولی داداش کوچیکه.

دیروز جشن آمادگی دیبا برگزار شد و از امروز قرار هست که رسما بچه ها به کلاس بالاتر برن. یه خبر خوب اینکه برنامه خواب بعد از ظهر هم توی مهد کنسل هست. احتمالا عصرها دوتا بچه بداخلاق تحویل می گیرم ولی فکر کنم عوضش شب زودتر بخوابند. پرند هم داره میره کلاس بالاتر و این روزها حسابی درگیرم. موضوع از این قراره که پرند برای کلاس بعدی ٣ ماه کم داره. چون نیمه دوم هست. مربی کلاس پایین معتقده که چون پرند آخر سال رفته توی کلاسش پس کلی کار برای انجام دادن داره و مشکلی هم نداره که امسال رو توی اون کلاس بمونه و بهتره سال دیگه بره کلاس بالاتر. ولی مدیر و معاون و مربی کلاس بالاتر و همچنین مربی دو زبانه معتقدند که پرند میتونه توی کلاس بالاتر بره و حیف هست که با بچه های نو پا همکلاس بشه. خودم این رو قبول دارم  منتها فکر می کنم برای سال آینده کلاس برای پرند یکنواخت میشه و ممکنه جذابیتی نداشته باشه. چون سال دیگه هم باید توی همین کلاس بمونه.  البته اون رو هم فکر کردم با تغییر مهد میتونم مشکل رو حل کنم. جالبه که خود پرند هم مربی کلاس بالاتر رو ترجیح میده .فعلا یه خورده ذهنم درگیره.

دیشب برای ٢ دقیقه خاله زیور اومد خونه مون. کلی بچه ها از دیدنش خوشحال شده بودند. فکر نمی کنم اون ارتباط عاطفی رو که با خاله زیور داشتن با هیچکس دیگه بتونند برقرار کنند.

دیشب عمو حمید هم اومد و خدا رو شکر بچه ها یه خورده از مود غصه خوردن برای خاله سمیرا در اومدند.

امروز صبح هم آوا و امیر حسین رو به همرا کالسکه هاشون بردیم مهد. به مربی دیبا گفتم اینها رو بفرست شیر خوار!! گفت نه امروز مهمان هستند خودمون مراقبشون میشیم!!!!!! احتمالا عصر باید دنبال یه مهد جدید بگردم!!!!!

خودم نوشت : ۵ شنبه باباجون که ما رو گذاشت تولد دیبا بهش گفت دنبالمون هم میایی؟ باباجون گفت چطوره من همینجا بمونم تا شما از تولد برگردین!!! خاله سمیرا گفت فکر ١٠ سال دیگه رو بکن که خودت می بریشون تولد و با کمال میل همونجا می ایستی و استرس می کشی تا از تولد بیان بیرون و مشکلی براشون پیش نیاد ( تازه احتمالا کلی هم فحش می شنوه که آبرومون رو جلوی دوستامون می بری با این کارت!!!!) . از اون روز دارم به این موضوع فکر می کنم و از خدا می خوام که خودش حافظ و پشتیبان بچه هامون باشه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/۳٠ - مامان ديبا و پرند

وداع

سلام

خاله سمیرا دیشب رفت در حالیکه دوتا امانتش رو برای ما به جا گذاشت : آوا و امیر حسین.

آوا -دختر پرند و امیر حسین -پسر دیبا ( پرند مامان و دیبا بابا هست)

از وقتی این دوتا به خونه ما پا گذاشتند آرامشی داریم که خدا می دونه . چون بچه ها یا دارن بهشون خوراکی میدن یا پوشکهاشون رو تعویض می کنند. صبح دیبا بیدار شده و میگه دیشب امیر حسین پوشکش رو کثیف نکرده بود؟ گفتم نه اون رو چک نکردم!!!!! صبح هم نگران بودند که یه وقت خیلی توی خونه سرو صدا نکنه و همچین بدشون نمی اومد که با خودشون ببرن مهد که گفتم احتمالا به کارهاتون نمی رسین و بگذارین که اینها توی خونه بمونند.

بابا جون یه قصه میگه برای بچه ها که توی یه جنگل یه سری حیون بودن و هر کدومشون یه تعداد بچه داشتند و .../ چند شب قبل باباجون بهشون گفت که بیایین براتون قصه بگم. یه دفعه دوتایی دادشون دراومد که نمی خوایم برامون قصه بگی!!!! گفتم چرا؟ پرند گفت آخه بابا فقط همین یه قصه رو بلده بگه!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢٩ - مامان ديبا و پرند

دعوت

سلام

دیروز خاله سمیرا زودتر رفته بود سراغ بچه ها و بعد هم رفته بودند خرید و خلاصه وقتی من رسیدم اوضاع توپ توپ بود. بعد از کلی شادی و بازی و به قول پرند خنده داری!!! پرند با خجالت و یواشکی به خاله سمیرا گفت ما رو دعوت می کنی بیاییم خونه تون؟؟؟؟؟؟ تقریبا تا یک ربع بعدش مشغول ماچیدن و چلوندن پرند بودم. بهش گفتم دوست داری بری خونه مامان جان؟ گفت آره. گفتم اونجا چکار می کنی؟ گفت با اسباب بازیهایی خاله سمیرا بازی می کنم. گفتم خودت که کلی اسباب بازی داری. گفت آخه پاک کن کم دارم برم با پاک کنهای خاله بازی کنم. ( خاله سمیرا تا قبل از اومدن این جوجه ها یه کلکسیون پاک کن داشت که با ظهور تدریجی نوه ها اونها هم روبه افول گذاشتند و فکر کنم تا ١ سال آینده کلا منقرض بشن).

یه اتفاق بامزه اینکه روز ۵ شنبه که داشتیم می رفتیم تولد ، پرند یه جفت کفش برداشته بود که توی مهمونی بپوشه جلوی در خونه شون با خواهش و تمنا خواستیم که کفش رو عوض کنه و یه کفش رو بگذاره توی ماشین. افسوس خوردم که چطور این همه ظرافتهای دخترونه اش رو دارم به هدر می برم!!!!!!

یه کتاب گرفتم به نام « پدرهایی که از کتابخانه به امانت گرفتم» عنوانش خیلی برام جالب بود و بعد برای بچه ها خوندم و اونها هم خوششون اومد. داشتم با دیبا صحبت می کردم که دوست داری چه طور مامانی از کتابخونه برات امانت بگیرم؟؟؟ گفت مامان «حرف گوش کن» . گفتم اونوقت این مامان چطوریه؟؟؟ گفت وقتی بهش می گم اینها رو نمی خورم گوش می کنه. هرچی هم می خوام برام می خره. گفتم ولی اون مامان هم یه دختر حرف گوش کن می خواد که هرچی میگه بخوره و هی این و اون رو نخواد.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢۸ - مامان ديبا و پرند

اخر هفته

سلام

مواد لازم برای داشتن یه آخر هفته خوب: خاله سمیرا یک عدد. ( وجود هر چیز دیگر حتی مامان و بابا باعث به هم ریختن اوضاع میشه)

بالاخره بعد از مدتها خاله سمیرا ۵ شنبه بعد از ظهر اومد خونه ما. از صبح این دوتا افتادند به جون خونه و جارو برقی و گردگیری انجام دادن. مرتب هم دیبا تکرار می کرد که ما این همه کار می کنیم بعد این آقا ناصر میاد و پوست میوه و لیوان چایی رو میذاره روی اوپن اشپزخونه ( بیچاره آقا ناصر روحش هم خبر نداره).

اومدن خاله سمیرا همراه هست با یه عالمه کادوی هیجان انگیز .در نتیجه کسی از توی خونه بیرون نمی ره . با خواهش و تمنا راهشون انداختیم که بریم تولد درین جون خواهر زاده خاله منصوره مهربون. اونجا هم طبق معمول از کنار من تکون نخوردند. اگر میز چوبی وسط سالن قر داد دخترهای منهم یه حرکتی کردند. ( حیف از اونهمه پولی که هر ماه صرف کلاس ایروبیک میشه!!!!!). بعد هم دیبا اعلام کرد بعد از خوردن کیک باید بریم رستوران که با شکست روبه رو شد. موقع خداحافظی هم به من گفت از تمام کادوهای روی میز برای من بخر. که گفتم حتما مادر جان شک نکن. مرسی خاله جونها خیلی تولد بهمون خوش گذشت. درین جون همیشه شاد وخندون باشی ( درین خندون اومده بود جلوی در از من می پرسید اعظم هم اومده؟؟؟)

جمعه صبح رفتیم یه پارک کاملا اختصاصی . فقط ۴ تا بچه توی زمین بودند که اسم دوتا شون دیبا بود. یه دختر دیگه هم بود که مامان و باباش عجب آی کیویی داشتند. به محض دیدن ما متوجه شدند که چه موجودات گوش مخملیی هستیم. بچه رو گذاشتند توی محوطه بازی و رفتند که واسه خودشون قدم بزنند. ما هم در حال پرپر زدن.

جمعه بعد از ظهر هم در کانون گرم خانواده گذشت. امروز صبح هم دیبا و  پرند گفتند که خوابمون میاد و بعد با خاله می ریم مهد. پرند دیشب می گفت میشه خاله بیاد دختر تو بشه؟؟؟ گفتم از خدا می خوام که یه دختری مثل خاله داشته باشم.

خداحافظ بیا علی ( یا علی)

فال حافظ امروز

به جان پیر خرابات و حق نعمت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢٧ - مامان ديبا و پرند

احترام به بزرگتر

سلام

دیشب دیبا خیلی خسته بود و توی د.ستشویی با من کلنجار می رفت که دندونهامو توی رختخوابم مسواک بزن!!!! منهم باهاش بحث می کردم که نمیشه. و در آخر بهش گفتم بدون مسواک زدن برو بخواب که فردا صبح دهنت بو بده و همه بهت بخندن. پرند هم گفت که بهت میگن دهن بویی!!!! دیبا عصبانی بهش گفت که به بزرگترت احترام بگذار. پرند با ناله گفت آخه خسته میشم همش به بزرگترم احترام بگذارم.گفتم حالا چطوری بهش احترام میگذاری؟ گفت به من میگه بیا بازی کنیم منهم بهش احترام میگذارم و باهاش بازی نمی کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!

پرند دیروز می گفت : مامان لباس بلک (black) بده. نباید بپوشیم!!!!!!!!!!!!

دیبا از من پرسید : دو رو یعنی چی؟؟ منهم نهایت تلاشم رو کردم و براش توضیح دادم که هم آدمها می تونند دو رو باشن و هم لباس و هرکدام رو به تفکیک توضیح دادم. حرفم که تموم شد دیبا با تعجب گفت پس باران دورو!!! (دروغ) یعنی چی؟؟؟؟؟

امروز صبح دیبا پرسید میشه دایی باز هم پیش ما بمونه؟؟؟

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢٤ - مامان ديبا و پرند

ب.ن 10 یا ه.انا م.انتانا

سلام

نزدیک ماه مهر که میشه خیلی دوست دارم توی کتابفروشیها سرک بکشم. از پارسال هم به بهانه بچه ها می رم و خرید می کنم. یکشنبه هم به محض رسیدن به خونه بچه ها گفتن مگه نمیخوای برامون کیف بگیری؟ منهم از خدا خواسته و راه افتادیم. توی فروشگاه دیبا یه کیف ب.ن ١٠ دید و گفت میشه برام بخری؟ آخه اگه امسال نخری دیگه من نمی تونم از این کیفها داشته باشم سال دیگه برم مدرسه دخترونه باید باربی و سیندرلا ببرم!!! یه ست ب.ن ١٠ برای ایشون گرفتم. بعد یه ست میکی ماوس به پرند پیشنهاد کردم که قبول نکرد و ه.انا م.انتانا انتخاب کرد. و خوش و خرم اومدیم خونه. از اون روز هم کلی با این وسایل مشغول هستند.

دیشب دایی جون اومده بود خونه ما. پرند تا ساعت ١١.۵ یک نفس داشت حرف می زد و شیطونی می کرد. توی هر جمله هم ٣ بار به جای دایی می گفت عمو.

در راستای آموزش زبان در حال حاضر بین علما اختلاف افتاده شدید. خاله نگار میگه جامپینگ ساید بای ساید ولی خاله مژگان میگه جامپ ساید بای ساید. ما هم موندیم که کدومش درسته!!!!!!!!!!!!!!!

پرند تعریف کرد که خواب دیدم یه انت ( ant) اومده روی دستم و داره روی ناخونم راه میره. گفتم برو خوابتو برای باباجون هم تعریف کن. بعد چون حس کرده بود شاید باباجون خیلی متوجه نشه ،ترجمه کرد و  بهش گفت بابا خواب دیدم یه مورچه داره روی دستم راه میره.

تیتراژ کارتون ب.ن١٠ رو ٢ صدایی می خونند

از کبکشان ( کهکشان) امد زمین دیوار هوا ....

...

....شوف و فرز و چالاک   ب.ن ١٠

مدیر دوبله هاژ : احسان...

دوبله شده در استادیوم دماهنگ

این جملات به حدی هم جدی تکرار میشه که دایی رضا وسط نماز هم تحت تاثیر قرار گرفته بود و بعد از نمازش توی خونه زمزمه می کرد. جای خاله دلارام و امیر علی گل و امیر رضا جوجه خالی.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای دل اندم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢۳ - مامان ديبا و پرند

تخمه

سلام

همیشه موقع تخمه خوردن براشون تا حدودی پوست می کردم و می دادم دستشون که خودشون پوستها رو جدا کنند. چند شب قبل به این نتیجه رسیدند که باید خودشون تکنیکش رو یاد بگیرن چون اگه ما بمیریم کسی نیست که براشون تخمه پوست بگیره!!!!

خونه خاله لیلی ، دیبا و نسیم کنار هم نشسته بودند و در گوش هم پچ پچ می کردند و قاه قاه می خندیدند. گفتم دارین چی میگین به هم؟؟ خندیدند و گفتند داریم از بچگیهای خاله سمیرا صحبت می کنیم.

پرند اومد و گفت دیگه با آذین دوست نمیشم. پرسیدم چرا؟ گفت آخه همش می خواد اون مامان بشه. من پام درد میکنه .خسته میشم همش اون مامان باشه!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢٢ - مامان ديبا و پرند

عید فطر مبارک

سلام

جنبه نداریم دیگه . روز چهارشنبه به محض اینکه اعلام شد شنبه هم تعطیله دویدم خونه و وسایل رو جمع کردم . ساعت ۵:۴٠ بعد از ظهر راه افتادیم و حدود ١٠ شب خونه خاله لیلی توی رشت بودیم. این بچه ها هم از شدت هیجان توی راه نخوابیدند و اونجا تا ساعت ١٢ یک نفس مشغول بدو بدو بودند. به زور خوابوندیمشون ولی ساعت ٧ صبح دیبا بیدار شد و گریان و نالان که من به نسیم قول دادم که برم از خواب بیدارش کنم. خاله لیلی و عمو محسن هم که سحر بیدار شده بودند و روزه داشتند. ما به هر سختی که بود دیبا و پرند رو تا ٩ توی اتاق نگه داشتیم و بعد اومدند بیرون. تا ظهر توی خونه مشغول بودند و بعد از ظهر راه افتادیم طرف ساحل حاجی بکنده  . تصمیم داشتیم اونجا افطار بمونیم ولی پرند به قدری بی قرار بود و از دراکولا می ترسید که راه افتادیم و البته بعد از افطار رسیدیم خونه. دراکولا باباجون رو نیش زد ولی به حدی با آب و ژل ضدعفونی کننده موضع رو سابیدیم که خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد.  

زیر اون تپه یه دراکولا رو به قول پرند خاکی ( خاک ) کردند که خفه بشه . قرار بود که فردا برن سر خاکش و براش برقصن که قسمت نشد!!!!

 جمعه صبح هم توی پارک بانوان بودیم .

پارک بانوان- سپهر - نسیم - دیبا - پرند- الیسا ( دوست نسیم جون)

قرار بود که عصر بریم تله کابین لاهیجان که بارون شدیدی راه افتاد و عصر رو توی خونه بودیم و فقط برای شام رفتیم بیرون. شنبه ساعت ٧.۵ هم راه افتادیم و اومدیم طرف تهران. بماند که پرند کلا گفت نمیام خونه. و دیبا هم گفت برین وسایل رو جمع کنید و بیایین رشت زندگی کنیم. خاله لیلی، عمو محسن، نسیم جون و آقا سپهری خیلی بهمون خوش گذشت. زودتر بیایین خونه ما.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢۱ - مامان ديبا و پرند

عرضه

سلام

پرند پرسید : مامان ! عرضه یعنی چی؟؟؟ گفتم یعنی اینکه بتونی یه کار رو درست انجام بدی. مثلا بهت میگم اتاقت رو مرتب کن اگه نتونی اون وقت یعنی عرضه نداشتی!!! حالا بگو کی عرضه نداشت؟؟ گفت کسرا گفته اون شب دزد اومده بوده جلوی خونه ما پ.لیسها عرضه نداشتن بگیرنش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مامان حالا جرات یعنی چی؟؟؟؟؟ گفتم یعنی اینکه از انجام یه کاری نترسی و اگه درسته، بری انجام بدی. کی جرات نداشته؟ گفت به دیبا گفتم منو بغل کن اون جرات نداشت منو بغل کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!١

دیبا از اون جلسه که نماز داشتن اومد و به من گفت که از چادرهای هلیا می خوام. روز دوشنبه راه افتادیم و رفتیم پارچه فروشی و خرید کردیم. وقتی چادرها رو دوختم گفت که جانمازی ( سجاده) هلیا هم شکل چادرشه !!! برای منهم درست کن. دوباره راه افتادیم و رفتیم پارچه فروشی و برای جانمازی هم خرید کردیم و دوختیم. وقتی تمام شد گفت که هلیا یه جامهری هم داره. این دفعه از پارچه های موجود جامهری هم درست کردیم. در نهایت اعلام شد که کلا چادر هلیا کش داشته و ما باز در به در دنبال کش ١ سانتی بودیم و خدا رو شکر تا موقع افطار اون هم تهیه شد و به خیر و خوشی امروز با سیستم جدید رفتند مهد. فقط نمیدونم اول نماز می خونند بعد باله کار می کنند یا اول باله است و بعد نماز!!!!! پرند هم وسایلشو برداشت و گفت ما هم می خواهیم نماز بخونیم توی مهد!!!! خدا به خیر بگذرونه که امروز چکار کنه. مهد خوب سراغ دارین که اگه ما رو انداختن بیرون جا داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار جهان باش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/۱٧ - مامان ديبا و پرند

کدبانو

سلام

سه شنبه گذشته که رفتم سراغ بچه ها . دیدم خاله لیلا داره نخ نخ موهاشو می کنه. گفتم چی شده؟ گفت پرند امروز با خودش اتو و جارو برقی آورده.  این بچه ها افتادن به جنب و جوش. همگی رو بالشتهاشون رو در آوردند و توی کلاس اتوکاری انجام می دادن. چون یکدونه اتو بیشتر هم نداشتن یه عده از جارو برقی به جای اتو استفاده کرده بودند کلا آاموزش و خواب تعطیل شده بود.  ( از یه مادر ا.خ.لالگر و ک.ار شکن بچه بیشتر از این انتظار میره؟؟؟؟؟)

پرند پرسید دزد مهربون هم داریم؟؟؟؟ دیبا گفت مبارکتون باشه تا سال ٩٠!!!!! مگه دزد مهربون میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خودم نوشت: خواهش می کنم برای یه مریض بدحال دعا کنید.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/۱٦ - مامان ديبا و پرند

نگار امد

سلام

 نارگل جون تولدت مبارک بهترینها را برایت آرزومندیم

نگار جونم قدمت مبارک. میدونیم که خیر و برکت رو برای خانواده گلت به ارمغان آوردی

روز شنبه نگار جونم به دنیا اومد . مشروح اخبار رو خاله روناک لطف کرده و روی سایت نارگلی گذاشته. ما هم شنبه یه ملاقات کوچولو با ننه گلی و نگار خانم داشتیم که خدا رو شکر همه چیز خوب بود.

دیبا و پرند هم کلی دمغ شدند که چرا اسم نی نی، گلی تپلی نیست و ما این اسم رو بیشتر دوست داشتیم.

تعطیلات آخر هفته قبل رو در منزل گذروندیم. فقط روز ٢١ رفتیم و برای دوچرخه بچه ها زنگ خریدیم که اگه از دیوار صدا در اومد از این زنگها هم صدا در اومد . ظاهرا من و باباجون هیجانمون بیشتر از بچه ها بود. و کلا زنگ دوچرخه مورد توجه قرار نگرفت.

مهد کودک برای اول مهر از ما آزمایش انگل خواست . منهم از فرصت استفاده کردم و اون هفته کلا در گیر بودم. خدا رو شکر دیروز به قول مسئول آزمایشگاه نتایج آزمایش خواهران .... رو گرفتم و مشکلی وجود نداشت. پرند قراره بره پیش دبستانی ١. البته ٣ ماه سنش کم هست ولی به توصیه معلم زبان قرار شده که بره کلاس بالاتر. دیروز می گفت مای لست ایز... . گفت اسممون رو یاد گرفتیم و امروز هم فامیلمون رو کار کردیم. 

دیبا بعد از اینکه یه چرخی توی عکسهای بچگی بابا جون زد گفت : باباجون شما وقتی بچه بودن فقط مامانتون براتون لباس سفید و سیاه و خاکستری می خرید؟؟؟؟؟؟؟؟

پرند به دیبا گفت بیا با هم مامان جان بازی کنیم!!!!!!!باباجون چشمهاش ۶ تا شد و پرسید پرند این چه جور بازیه؟؟ پرند توضیح داد یکی از ما میشیم مامان جان و اون یکی هم میشه اعظم. بعد مامان جان بهش میگه اعظم بیا اینکار و بکن و اینطوری با هم بازی می کنیم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نبود و چنین نیز هم نخواهد بود   

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/۱٥ - مامان ديبا و پرند

جعبه

سلام

دیبا به شدت مشغول تماشای تلویزیون بود. توی یه صحنه یه بنده خدا رو که فوت شده بود گذاشتند توی تابوت. با تعجب می گفت چرا این آدمه رو گذاشتند توی جعبه؟؟؟ مگه پرتقاله؟؟؟؟

دیروز با باباجون رفته بودند گردش. بعد منهم که داشتم از فضولی می مردم از پرند پرسیدم این اتو رو باباجون از کجا برات خرید؟ پرند گفت از اون س.وپری که آقاهه مهربونه!!!!!!!!!!!

دیبا داشت از کلاس زبانش تعریف می کرد. گفت مامان خاله مژگان توی کلاس پرسید: وات ایز دیس؟؟؟ ما گفتیم دس ( منظورشون دسک بود!!!) بعد خاله مژگان گفت یس آی ام دس!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( خدا رو شکر که زبان بچه ام کلی خوب شد!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وزپی جانان بروم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٩ - مامان ديبا و پرند

صمدآقا

سلام

پرند داشت با باباجون شوخی می کرد انگشتش خورد به چشم باباجون. بابا بهش گفت مگه تو صمد آقا هستی که انگشت می کنی توی چشم من. اونهم کلی از این تعبیر خوشش اومد. دیبا گفت پس من چی هستم؟؟ بابا جون گفت تو هم ممد آقا هستی. از اون روز این ها دوتا از عروسکهاشون رو برداشتند و صمدآقا و ممد آقا نامگذاری کردند. دیشب باباجون اومد خونه و یه سی دی به پرند داد و گفت این رو تماشا کن. یکی از فیلمهای صمد!!! بود. پرند پرسید این چیه؟ بابا جون گفت صمد آقاست. دیبا گفت پس من چی؟ بابا جون گفت برای هردوتونه. پرند دور خونه می رقصید و داد می زد آخ جون سی دیمون رو می بینیم. لازم به ذکر است به دلیل پرشهای زیاد سی دی فقط موفق به دیدن 5 دقیقه شدیم و سی دی با کمال احترام به سطل زباله منتقل شد.

باباجون داشت با دقت یه کار انجام می داد. بعد پرند رفت و گفت بابا - بابا.  باباجون بهش گفت هیس!!!!! پرند با کمال تعجب بهش نگاه کرد و گفت چرا صدای مار در میاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/۸ - مامان ديبا و پرند

گ.یتار

سلام

دیبا دیشب حس هنرمندیش زده بود بالا و گیتارش رو برداشته بود و مشغول نواختن بود. من و پرند هم تقریبا در حالت نیمه روانی به سر می بردیم. بعد دیبا گفت مامان وقتی بزرگ شدم رئیس یه  رستوران می شم بعد تو شبها بیا و به آهنگهایی که م.اریا چیها می خونند گوش کن. بعد که دید چشمهام حسابی گشاد شده گفت اگه نتونستی بیایی هم اشکالی نداره من با همین گیتارم هر شب برنامه های اونها رو توی خونه برات اجرا می کنم!!!!!!!!!!!

پرند جدیدا یاد گرفته احساساتش رو به رک ترین شیوه بیان می کنه. دیشب بعد از یه گفتمان با باباجون به این نتیجه رسید که از باباجون متنفره و می خواد که پدربزرگ باباش باشه و بابای خودش پدربزرگش باشه. امروز صبح تصمیم گرفت که با باباجون بره مهد و کلا بیخیال من شد.

دیروز کارهای اخیر پرند توی کلاس زبان رو گرفتم. از شما چه پنهون کلی ذوقمرگ شدم. بچه ام حالا میدونه که اگه توپ رو با پا شوت کنه کیکینگ و اگه با دست پرت کنه ترواینگ هست.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٧ - مامان ديبا و پرند

یادت باشه

سلام

۵ شنبه با پرند رفتیم داروخانه. توی راه کلی یادت باشه داشتم براش که به من یادآوری کنه چکار کنم و چکار نکنم. به محض رسیدن به داروخانه بعد از یه سلام غرا، نعره زد که مامان یادت باشه مسواک بخری. و دو قدم دیگه که برداشت یه هو نعره زد مامان برام ر.ژ لب می خری؟؟؟؟  یه انفجار خنده توی داروخونه رخ داد که مربوط به پرسنل و مراجعین بود!!!!!

دیبا به پرند گفت تو که مریض نیستی چرا میگی مریضم؟؟ پرند گفت من توی مطب دکتر آب نبات چوبی، دوتا عافیت باشه!!! کردم خوب مریضم دیگه!!!!!!

دیبا گفت: مامان کاشکی تو مدیر شرکتتون بودی. گفتم بعد چی میشد؟ گفت آخه خیلی پولدار بودی. دیگه براش توضیح دادم که مدیر بودن خیلی هم خوب نیست باید صبح زود برم و شبها هم دیر بیام و خیلی کار کنم!!!! .خدا رو شکر نظرش برگشت. 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٦ - مامان ديبا و پرند

زبان

سلام

تقریبا یه ماه قبل معاون مهد به من گفت داریم یه سیستم جدید روی رده سنی پرند پیاده می کنیم که خیلی سیستم جالبیه. ما هم که کلا عاشق پدیده های جدید منتظر موندیم که ببینیم این سیستم چه جوابی میده. نتیجه این شد:

  • باباجون به پرند گفت بیسکوئیت می خوری؟؟ پرند گفت از اونهایی که سیرکل (circle) هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • مامان! با آذین نشسته بودیم هی برای خودمون سیرکل بزرگ می کشیدیم.
  • بابا ! توی خونه فقط می تونیم وانکینگ !!!! (walking) کنیم . رانینگ (running) و جامپینگ (jumping) نداریم.
  • ببین دیبا ! کراینگ ایز بد(crying is bad)!!!! فقط لفینگ (laughing) داریم.

 دیبا هم حسابی درگیر شده و حالا قراره پرند اموخته هاشو به دیبا هم منتقل کنه.

امروز دیبا چادر نماز و مهر برداشت گفت که جامهری لازم نداره. قراره توی مهد نماز ظهر بخونند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/۳ - مامان ديبا و پرند

گنجشکی

سلام

دیروز کلیدمون رو خونه جا گذاشته بودیم. ساعت ٣ ظهر راه افتادیم و رفتیم پارک. فضا کاملا اختصاصی بود و بچه ها حسابی بازی کردند. از اون فرصتهایی بود که کلی خوش گذشت.

توی مهد درباره روز کله گنجشکی صحبت کرده بودند. دیبا هم خیلی ذوق زده گفت که من می خوام روزه بگیرم. چون فقط صبحونه می خوریم دیگه وسط روز میوه نمی خوریم. بعد ناهار می خوریم از خواب هم که بلند شدیم دیگه خوراکی نمی خوریم تا شب. خلاصه دیروز بچه ام روزه بود. یه بستنی توی پارک  و یه پکیچ خوراکی توی مهد به عنوان افطاری رو خورده بود. هر چی باباجون می گفت بیا میوه بخور می گفت نه من روزه ام. پرند هم نصف کیکش رو خورده بود باباجون بهش گفت بقیه اش رو نمی خوری؟ گفت نه من گنجشکیم نباید بقیه اش رو بخورم.

پرند داشت توضیح می داد که خاله خمیرمون!!!! گفته که باید گل رو اینطوری درست کنیم. دیبا عصبانی گفت اسم اون خاله خمیر نیست خاله سفاله!!!!!!!!!!!!!!!! با تحقیقات بعدی مشخص شد این مادموازل اسمشون دیبا جون هست.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دوش از مسجد سوی میخانه امد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢ - مامان ديبا و پرند

پایان کار

سلام

داشتم قرآن می خوندم پرند اومد و پرسید اینها رو خوندی، اینها مونده؟؟ گفتم آره. گفت اگه اینها رو هم بخونی دیگه نمیری شرکت!!!!!!!!!!!!!!!! ( گفتم بودم شغلم خوندن قرآنه؟؟؟؟)

دیبا جدیدا آدم آهنی شده و همونجوری صحبت می کنه. پرند داشت بهش می خندید. دیبا گفت اگه منو مسخره کنی دیگه آدم آهنی نیستی و ایرانی هستی!!!!!!!!!!!!!!

توی مسابقه فوتبال داخل آپارتمان -مسابقات جام حرص همسایه در بیار- دیبا به پرند گفت من تیم پ.رسپولیسم تو تیم ایران!!!!!

دیروز یکی از دوستهای دیبا به نام سامی خداحافظی کرد ازشون و رفت استرالیا. به دیبا گفته بود وقتی بزرگ شدم بر می گردم ایران . این وسط دیبا مونده بود و هزار تا سوال بی جواب که چرا دوستم رفت؟؟ واقعا متاسفم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مدام مست می دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هردم فریب چشم جادویت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند