Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

احترام به قران

سلام

یه قانون داریم که هر وقت از مهد بیاییم خونه کل لباسها رو می اندازیم توی ماشین لباسشویی و برای روز بعد لباس تمیز می پوشیم. دیبا چهارشنبه به من گفت که مامان ! خاله اقدس گفته روز چهارشنبه لباستون رو عوض نکنید و با همون لباس روز سه شنبه بیایین مهد. چون چهارشنبه قرآن داریم و باید به قرآن احترام بگذاریم. هرچی فکر کردم که فلسفه پوشیدن لباس کثیف چی میتونه باشه عقلم به جایی قد نداد. دیروز هم فراموش کردم از خاله اقدس بپرسم دلیل این کار چیه. امروز صبح دوباره دیبا تکرار کرد که مامان یادت باشه ها لباسهای سه شنبه رو نشوری که چهارشنبه بپوشم. پرسیدم فکر می کنی چرا خاله این حرف رو زده؟ گفت خودم هم نمیدونم. فقط خاله گفت باید لباسی رو که پوشیدین برای احترام به قرآن بپوشین. برای همین لباسی رو که سه شنبه پوشیدم چهارشنبه هم بپوشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( احتمالا خاله گفته باید لباس پوشیده بپوشین این مجید جان فکر کرده بود که باید لباسی رو که قبلا پوشیده بپوشه. تا همین الان دارم یه نفس می خندم).

پرند روی تختش دراز کشیده بود. بهم گفت یواشکی بیا روی تخت من بخواب. گفتم چرا یواشکی؟؟؟ گفت آخه اگه بابا ببیندت میاد از خونه پرتت می کنه بیرون !!!!!!!! خشونت رو دارین.

بعد بهم گفت حالا برو از روی تختم پایین چون فرشته ببینه کنارم خوابیدی برام کادو نمیاره!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۳۱ - مامان ديبا و پرند

ماااااااااماااااااااا

سلام

۵ شنبه با دخترهام رفتم آرایشگاه. برخلاف همیشه پرند خیلی آروم نشست و اصلا بیتابی نکرد. دیبا هم که کلا توی این زمینه ها پایه است. نتیجه کار رو ملاحظه بفرمایید:

داشتم اتو کاری می کردم. دیبا اومد و گفت مامان من چندسالم بود که دستم سوخت؟؟؟ گفتم ٢.۵ سال. گفت اون موقع چطوری صحبت می کردم؟؟ بادی به غبغب انداختم  و گفتم خیلی خوب بودی اصلا تو از وقتی ۶ ماهت بود صحبت کردی و گفتی ماما. دیبا گفت آره مامان. اون موقع که تو به من می گفتی بگو مامان،  من فکر می‌کردی داری صدای گاو در میاری منهم می گفتم ماااماااا!!!!!!!!!!!!!!!! ( یعنی اگه من رفتم و خ.ود کشی کردم بدونید به خاطر اینهمه اعتماد به نفسه که این بچه بهم میده!!!!)

کارم که تموم شد مثل همیشه مخزن اتو رو پر از آب کردم. دیبا پرسید تو چون مشهدی هستی اینکار رو می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باباجون بهشون گفته دیگه نباید اسباب بازیها رو وسط خونه پخش کنند. صبح جمعه دیبا اومد و پرسید میشه وسایل آشپزیمون رو بیاریم توی هال بازی کنیم؟ قبل از اینکه باباجون جواب بده پرند گفت تو که میدونی این اجازه نمیده ازش نپرس.

ساعت ٢ شب دوباره روح سرگردان اومد بالای سرم و گفت مامان. از خواب پریدم و گفتم چی شده دخترم؟ گفت الان دیگه بگیرم بخوابیم. باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بارها گفته ام و باردگر می گویم

که من گمشده این ره نه به خود می پویم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۳٠ - مامان ديبا و پرند

برباد رفته

سلام

دیروز باید چند جا سر می زدم. اولین جا یه ساختمان نیمه متروکه بود. ( یه کتابخونه شخصی مربوط به یه محقق که ١٠ سال قبل فوت شده و خانواده اش توی اون مدت اصلا به اونجا دست نزده بودند. جالب بود یه ظرف شکلات پر از گرد و خاک هنوز روی میز بود) . دیبا به محض ورود داد زد که اینجا آشغالدونی هست و من نمیام تو!!!!! بهش گفتم اگه تو هم اتاقت رو جمع نکنی همینطوری میشه. عرق ریختم هاااااااااااا. جای دوم یه دفتر خیلی شیک بود. دیبا به محض ورود رفت سر میز و مسئول اونجا دوان دوان رفت و براشون شکلات آورد. اولین رو که برداشتند خانم مهربون گفت چرا اینقدر کم برداشتید. دیبا هم نامردی نکرد و یه مشت پر برداشت پرند هم که تابع مطلق!!! توی ماشین بهشون گفتم این چه کاری بود که کردین؟ دیبا گفت آخه ما خودمون از اون شکلاتها نداشتیم. تا یه ساعت بعد توی خیابونهای شهر دنبال اون جور شکلات گشتم تا تونستم یه بسته بگیرم. اگه شما به اونها لب زدید دیبا و پرند هم !!!!! فقط آبروی من رو بردند و قبل از افطار توی ترافیک شهر چرخیدیم.

پرند تختشو خیلی دوست داره و شبها حتما توی تختش می خوابه. دیبا هم منو خیلی دوست داره و شبها از کنار من تکون نمی خوره. دوشب قبل فرشته مهربون یه ستاره بالای تخت پرند چسبونده بود. صبح دیبا جو گیر شد و گفت مامان من دیگه کنار تو نمی خوابم و اصلا هم نمی گم بیا توی اتاق ما. تا فرشته برای منهم ستاره بیاره. موقع خواب گفت من اصن ( اصلا) ستاره نمی خوام و دوباره روز از نو روزی از نو. امروز صبح هم پرند شاکی بود که چرا فرشته براش کادو نیاورده. بهش گفتم باید ٧ تا بگذره تا کادو بگیری!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

  به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت تست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٢٧ - مامان ديبا و پرند

مشهدی - تهرانی

سلام

دیبا گفت مامان ! تو و بابا توی مشهد به دنیا اومدین برای همین مشهدی هستین برای همین تو مشهدی آشپزی می کنی!!! ولی من و پرند توی تهران به دنیا اومدیم ( غلط کردم که گفتم) در کمال ملاطفت پرسیدم حالا تو مشهدی آشپزی می کنی یا تهرانی؟؟ در کمال تاسف گفت آخه تو به من مشهدی یاد میدی منهم مجبورم!!! مشهدی آشپزی کنم!!!!!!!!!!!! 

پرند عاشق انبه است. دیروز به باباجون میگه همه وقته باهم انبه نخوردیم هاااااااااااااااااااااا!!!!!

دیبا هر هر می خندید و گفت مامان سامی ( همکلاسی سوژه اش!!!) می خونه اگه فاصله افتاده   اگه من با خودم قهرم!!!! مگه میشه کسی با خودش قهر باشه.  

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

طالع اگر مدد کند دامنش اورم به کف

گر بکشم زهی طرب وربکشد زهی شرف

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٢٦ - مامان ديبا و پرند

رئیس ساختمون

سام

دیشب یکی از این نوازنده های دوره گرد اومده بودند توی کوچه. دیبا خوب که به آهنگ ا.ی ا.لهه ناز گوش داد گفت فکر کنم رئیس ساختمون به اینها گفته بیان لالایی بزنن که ما بخوابیم.

دیبا گفت بابا نمیشه ما یه خونه یک طبقه داشته باشیم که خودت رئیسش باشی. بعد هم کلی خدمتکار بیاد توی خونه که کارهای ما رو انجام بده ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

داشتم ریخت و پاشهاشون رو جمع می کردم دیبا گفت چقدر خوبه مامان. تو مثل خدمتکارها می مونی. هم غذا می پزی هم ظرفها رو می شوری و هم خونه رو تمیز و مرتب می کنی!!!!!!!!!!!!

دیروز از استخر مهد استفاده کرده بودند. کلی بهشون خوش گذشته بود فقط پرند شاکی بود که ما رو خیلی دیر بردن و زود در آوردن.

صبح پرند کلی سانتال مانتال کرد و یه سارافون قرمز با تاپ قرمز و سفید به همراه یه ساق قرمز و سفید پوشید. بعد اومد و تل قرمز دیبا رو برداشت و گفت من امروز این رو بزنم؟ دیبا گفت آره من اصلا تل دوست ندارم برای تو باشه. پرند گفت خوب آره تو دوست داری لباسهای زشت پسرونه بپوشی برای همین تل هم نمی زنی و بعد یه کیف کوچیک هم انداخت سر شونه اش و قل قل خوران راه افتاد به طرف مهد.  

به دیبا گفتم مامان یه خورده بهم نشون بده که چطوری  خارجی می رقصی . گفت مامان ما فقط عربی و ایرانی و هی پاپ یاد می گیریم خارجی نداریم ( به جان خودم معاونشون گفت خارجی هم یاد می گیرن!!!!!) !!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٢٥ - مامان ديبا و پرند

ریحان

سلام

دیبا داشت توی تلویزیون تبلیغ می دید .گفت مامان این س.وپر م.کس ٣ که میگه برای بچه های بالای ٣ سال هست؟؟؟؟؟

دیبا به مادر بزرگ گفت شما از این جاروبرقیهای گرد دارین؟؟؟ مادر بزرگ گفت آره جاروی ما گرد هست. دیبا گفت نه از اون مدلی نمی گم . از اونهایی که خودش راه میره و خونه رو تمیز می کنه!!!!!

دیبا بعد از تماشای یه تبلیغ وطنی!!!  ( پوشک بزرگسالان)پرسید  مامان این پوشکها برای منهم اندازه میشه؟؟؟؟ گفتم نمیدونم چرا می پرسی؟؟ گفت آخه فکر کنم خیلی راحته اون آقاهه توی تلویزیون خیلی باهاش راحت بود!!!!میشه برای منهم بگیری؟؟؟؟ ( مادر جان! ما برای حذف پوشک  خون دلها خورده ایم )

پرند تا ظرف سبزی خوردن رو دید هرهر زد زیر خنده و گفت : مامان این مادر بزرگ به جای اینکه بگه سبزی خوردن بخور میگه ریحون بخور . به سبزی خوردن میگه ریحون!!!!

 

خداحافظ  بیاعلی(یا علی)

فال حافظ امروز

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٢٤ - مامان ديبا و پرند

18 +

سلام

دیبا ، باربی پرند رو به باباجون نشون داد و گفت ببین م.می داره!!!!!!! گفتم نباید ل.خت کسی رو به کسی نشون داد. پرند گفت وقعی نیست که . اسباب بازیه اشکال نداره دیبا!!!!!!!!!

دیبا داشت فیلم تماشا می کرد گفت مامان اینها رو ببین تازه با هم ازدواج کردن همش به هم میگن عزیزم!!!!!!!

 

دیبا در حال اجرای پوزیسیون ها

وسط کارتون دیبا میگه مامان این خانمه رو ببین همش لباسهایی می پوشه که همه بدنش پیداست!!!!!!!!

پرند می گفت مامان یادت بود که اون خونه قبلیمون چقدر تختش بزرگ بود. همگی روی اون می خوابیدیم. گفتم کدوم خونه؟؟ گفت همون که کنار دریا بود.

جمعه پارک چیتگر و دوچرخه سواری

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

در خرابات مغان نور خدا می بینم

این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٢۳ - مامان ديبا و پرند

اسکیت

سلام

 

آقا مهندس تولدت مبارک

دیروز آخرین جلسه کلاسهای اسکیت و استخر برگزار شد و بالاخره بچه ها اسکیتهاشون رو آوردند خونه. ملال خاصی نیست الا اینکه تا توی رختخواب هم می خواهند که با اسکیت برند.

یه نفر رو به پرند معرفی کردم گفتم ایشون آقای مدنی هستند. گفت مثل آب معدنی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!

 

برادران و باباجون و دخترها

کنار پرند خوابیده بودم یه مرتبه گفت چه بوی خوبی میدی مثل بوی شکلات میشه. بعد حس کرد که خیلی حرفش برام جذاب نبوده. گفت مثل گلابی می مونی!!!!!!!!!!!!

مادر بزرگ می گفت دنیا رو چی دیدی مادر. می بینی که چرخ و فلک گشت و دیبا در آخر قسمت همین آقا سجاد شد. گفتم دیگه چی بهتر از این پسر به این باهوشی. بهم  گفت این خواهرتون!!!! چقدر خوب شنا می کنه. گفتم خواهرم نیست خواهر شوهرم هست گفت خیلی شبیه خودتون هست (البته این قسمت مشکلی نبود چون توی مهد هم که رفتیم خاله اقدس به دیبا گفت اینکه خاله است عمه نیست. چون خیلی شکل مامانته!!!!)  . بعد گفت این خاله دیباست یا عمه دیبا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیبا و سجاد

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای که در کشتن ما هیچ محابا نکنی

سود و سرمایه بسوزی و مدارا نکنی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٢٠ - مامان ديبا و پرند

توبیخ

سلام

یه شب موقع خواب هرچی به دیبا گفتم برو د.ستشویی قبول نمی کرد و می گفت خوابم میاد. پرند بهش گفت اگه نری د.ستشویی دیگه بهت اجازه نمیدم پاتو بزنی به موبایلم!!!!!!!!!!

سر شام دیبا گفت دیگه غذا نمی خورم. پرند گفت من می تونم  غذای دیبا رو بخورم؟؟ گفتم آره. غذای دیبا رو که تموم کرد گفت : دیبا اگه غذاتو می خوردی وسایل خونه مو بهت می دادم که بازی کنی!!!!!!!!!!!

دیروز که رفتم خونه دیدم بچه ها توی اتاقشون آروم دارن بازی می کنن. باباجون گفت حق ندارن از اتاق بیان بیرون. ظاهرا کتک کاری کرده بودند. این دوتا توی اتاق بودند و با دل خوش بازی کردند وسایل رو جمع کردند . همونجا شام خوردند و بعد هم توی تختهاشون خوابیدند. یه لحظه داشتند درد دل می کردند که بابا خیلی بد اخلاقه. بهشون گفتم نه باباجون خیلی مهربونه که فقط شما رو توی اتاق خودتون حبس کرده اگه من بودم اول روی دستهاتون فلفل!!!! می ریختم بعد می بردمتون توی اتاق کار. کامپیوتر رو قطع می کردم و سی دی ها رو هم جمع می کردم و می گفتم حالا همینجا باشین. دیبا گفت خوب ما هم  می رفتیم توی د.ستشویی و آب می خوردیم. گفتم آره دیگه فقط می تونستید اونجا هی آب بخورین و هی برین ج.یش کنین و خیلی بهتون خوش می گذشت!!!!!!!!! اون وقت بود که متوجه شدند باباجون چقدر مهربونه!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

برید باد صبا دوشم آگهی آورد

که عمر محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۱٩ - مامان ديبا و پرند

غیبت

سلام

چهارشنبه دیبا رفته بود جشنواره سلامت. اونجا بهشون گفته بودن شما همیار سلامت هستین و باید مواظب باشین کسی س.یگار و ق.لیون نکشه و باید بهشون تذکر بدین. در ضمن گفته بودن اگه چیپس و پفک زیاد بخورین اون وقت م.عتاد!!! میشین و این خیلی بده. چهارشنبه ساعت ٣ هم به طرف بابلسر حرکت کردیم. خدا رو شکر خیلی توی ترافیک نبودیم  و حدود ٧.۵ رسیدیم و یه ویلا کنار ساحل گرفتیم. اونجا خیلی شلوغ بود .بعد هم ساعت ١١ شب به زور بچه ها رو از توی آب کشیدیم بیرون.

۵ شنبه از صبح بچه ها توی آب بودن . راستی من کلا حس می کردم رفتم مشهد. چون همه اطرافمون مشهدی بودند. اونجا بچه ها یه دوست به نام سجاد پیدا کردن که کلی باهاش رفیق شده بودند و مشهدی هم بود. جالب بود که همون مدرسه ای می رفت که برادرم سالها قبل دوره راهنمایی رو گذرونده بود. داشتم از لب ساحل می اومدم بچه ها رو به باباجون سپردم. ظهر بچه ها نالان اومدند که سجاد با ما خداحافظی کرده و گفته سال آینده دوباره میاد اینجا و کلی هم با هم روبوسی کرده بودند!!!! به باباجون گفتم راستی میدونی کلاس دوم راهنمایی بود. باباجون گفت پس اینکه بزرگ بود من فکر کردم بچه است. خدا رو شکر که رفته بود وگرنه باباجون می رفت و بوسهای بچه ها رو پس می گرفت!!!!!!!!!! بعد از ظهر یه گشتی توی بازار زدیم و بچه ها ساعت ٩ بیهوش شدند.

جمعه صبح فقط ١ ساعت توی آب بودند چون برادرهای ا.نتظامی با قایق و پیاده ریختند توی ساحل و نمیگذاشتند مردم برن توی آب. می گفتند برین توی طرح. به یکیشون گفتم آقا ما بخش خانوادگی می خواهیم بریم.  گفت خانمها این طرف، آقایون اونطرف. گفتم میدونم بخش خانوادگیش کجاست. گفت برین خونه تون. گفتم ما توی خونه دریا نداریم. گفت خطرناکه اینجا. گفتم به جای این همه نیرو چندتا نجات غربق بگذارین که مشکلی نباشه. الان اگه اتفاقی بیفته کدوم یکی از شما می تونید کاری کنید؟؟؟ گفت دیروز همینجا یه بچه غرق شد ( راست می گفت چون به محض رسیدن یه آمبولانس دیدیم که رفت) توی این فاصله باباجون و بچه ها هم رسیدند. بهش گفتم یه دقیقه صبر کن با بچه های من عکس بگیر!!!!! گفت برای ما ممنوعه. بعد باباجون هم رسید. حالا مگه این آقاهه باباجون رو ول می کرد. براش کلی خاطره تعریف کرد .بعد هم کشیدش کنار و چندتا چیز دیگه گفت و هر هر و کرکر راه انداخته بود. بعد از ظهر هر چی به دیبا گفتیم بیا بریم کنار دریا. گفت من نمیام چون باز ن.یروی ا.نتظامی میاد و ما رو دعوا میکنه. بچه ام کلی نگران بود. ولی ساعت ٧ که رفتیم خبری از این دوستان نبود. دیگه کلی شن بازی و شنا کردن. جالب بود با غروب آفتاب ملت ریخته بودند توی آب و تا حدود ١٢ شب که من اونجا بودم هنوز توی آب بودند. عجیب بود مگه اون موقع خطرناک نیست؟؟؟؟؟؟؟

شنبه صبح یه خورده شن بازی و بعد هم رفتیم یه چرخی توی بازار زدیم و ساعت حدود ١.۵ هم برگشتیم تهران و حدود ۶ خونه بودیم. شب هم یه خداحافظی خیلی غم انگیز با مادر بزرگ و عمه . اونها هم یکشنبه صبح زود رفتند مشهد.

توی ساحل عمه برای دیبا پفک گرفته بود. دیبا گفت خطرناکه من نمی خورم. عمه گفت حالا یه دونه بردار . خوب طبیعیه دیبا دومی و سومی رو هم خواست. عمه بهش گفت ببین دیبا م.عتادت کردم. بعد از چهارمی دیبا دیگه کنار کشید و گفت نمی خورم.

توی اونجا یه شخصیت کلیدی دیگه هم داشتیم به نام آنا که سرایدار ویلا بود. کافی بود باباجون یه لحظه توی ساحل از ما غافل بشه. این آنا در یک گوشه ای می ایستاد و کاملا از ما مواظبت می کرد که یه وقت برای این ۵ تا خانم جوان!!! و برازنده!!!! اتفاقی نیفته.

توی ویلا سرویس بهداشتی و حمام به هم متصل بود. دیبا می خواست بره د.ستشویی ولی حمام اشغال بود. وقتی که حمام آزاد شد دیبا می گفت من تا شب همینجا می مونم و بیرون نمیام!!!!!

خدا رو شکر توی اون چند روز وضع خوردنشون خیلی خوب بود. چون حسابی هم ورجه وورجه می کردند.   

راستی من هرچی گشتم اونجا از بوی خوب دریا خبری نبود یا بوی لجن بود و یا بوی دود. واقعا حیف !!!!!  

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۱۸ - مامان ديبا و پرند

مخلوط

سلام

اوضاع روبه راهه. بچه ها کلی کیفورن. امروز هم پرند به من گفت که با من نمیاد مهد و با عمه میره. جلوی در کلی باهاش خداحافظی کردم . وقتی در خونه رو بستم و با دیبا اومدیم بیرون حس کردم یه تیکه از قلبم توی خونه جامونده. در ضمن به دلیل مشغله فکری چاشت هم برای بچه ها نگذاشته بودم که طی تماس تلفنی با باباجون مشکل حل شد.

دیبا هم از ساعت ۶ صبح بیدار شد و یک نفس برای مامان بزرگ قصه تعریف کرد. اون وسط بهشون میگه شما در مورد انفجار خورشیدی شنیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان بزرگ گفتن نه چی هست؟ گفت زمین مثل یه قارچ منفجر میشه. بعد مثل سیب از وسط دو نیمه میشه. بعد آدمهایی که مردن زنده میشن و آدمهایی که زنده هستن می میرند بعد قیامت میشه.

دیروز تا ۵ توی شرکت کاشته شده بودم بعدش هم رفتم خرید و آش و لاش رفتم خونه. اون وقت دیبا جلوی خانواده پدری میگه چرا رفتی باشگاه ما رو نبردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چی بهش گفتم نه مامان جان من شرکت بودم به روی خودش نیاورد . فکر کنم خانواده کاملا متوجه شدن که من شرکت بودم!!!!!!!!!!

دیشب دیبا اومده می پرسه : مامان ! جنازه یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نمیدونم مامان در مورد گیاهانه؟؟؟؟ گفت نه فکر کنم در مورد مرده هاست وقتی که می میرند.  گفتم آهان یادم اومد هرکی که میمیره به بدنش میگن جنازه چون روحش رفته بیرون. ( خدا رو شکر که خودش یه اطلاعاتی داشت وگرنه باز مجبور بودم بهش بگم میرم توی کتاب می خونم و بهت میگم!!!!!!)

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۱۳ - مامان ديبا و پرند

مهمون بازی

سلام

دیروز بچه ها از طرف مهد رفتند قلعه سحر آمیز. بماند که قرار بود شنبه برن و بعد افتاد به دوشنبه . دیروز صبح دیبا با التماس به من گفت مامان میشه ازت خواهش کنم اینقدر نگی قلعه اسرارآمیز، اونجا اسمش قلعه سحرآمیزه!!!!!!!!!!!!!!! اونجا کادو بهشون لیوان و مداد رنگی و یه کتابچه کوچولو داده بودند که خیلی ذوق زده شدند. کلی هم وسایل مهیج سوار شدند. دروغ چرا تا حالا نبرده بودمشون ( .

دیروز بعد از ظهر هم مامان بزرگ و عمه اومدند و بچه ها حسابی کیف کردند. فکر کنم فقط به اندازه یه ارزن آبرو برام مونده باشه. اونهم امروز خرج میشه. صبح مادربزرگ اومده بود و میگفت اجازه بده که نرن مهد!!!! گفتم نه خیلی اذیتتون می کنند بهتره که بریم. از خوابیده غذا خوردن بگیرید تا پخش لباسها در وسط منزل و بقیه موارد.

دیبا می گفت مامان بچه هامون فقط بلدن توی عمیق سیب بکشن. ولی من هم سیب می کشم و هم دست و پای کرال میرم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۱٢ - مامان ديبا و پرند

شرح وظایف

سلام

باباجون توی خونه کلی تغییر دکوراسیون داده بود. منهم در حال ماهیگیری از آب گل آلود پرسیدم راستی خونه رو جارو هم زدی؟؟؟؟ گفت نه. پرند گفت پسرها که جارو نمی زنند. گفتم پس چکار می کنند؟ گفت اونها فقط با لپ تاپشون کار می کنند!!!!!!!! (ما رو باش که عمری برای مردم شرح وظایف نوشتیم حالا این فسقلی برای من کار تقسیم می کنه!!!!) 

دیروز وسط کار دوتایی رو فرستادم حمام که یه خورده مشغول باشند. اینها هم عروسکهاشون رو برداشتند و رفتند . بعد از نیم ساعت که به زور کشیدمشون بیرون پرند می گفت بیچاره شدیم از بسکه این بچه ها رو شستیم. بعد هم کله عروسها رو کندم که خوب خشک بشن. پرند اومده بود و می گفت این می خواد بخوابه. گفتم خوب بخوابونش. گفت آخه سر نداره چطوری بخوابونمش. 

دیشب دوباره دیبا اومد سراغم. یه فیل عروسکی هم آورده بود و گفت اینهم دوست داره که کنار تو باشه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

بلبل خوش خبر از طرف سبا باز آمد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۱۱ - مامان ديبا و پرند

خواب

سلام

ساعت ١ شب گلاب به روتون توی د.ستشویی بودم. یه لحظه حس کردم یه صدایی اومد. منهم که از زمان جریان پارکینگ ذهنم کلا درگیره. از همون داخل و با ترس و لرز گفتم کسی اونجاست. یه سایه افتاد جلوی در و متعاقبا روح سرگردان با بالشت جلوم سبز شد. اگه بهش رو می دادم حتما بالشتشو میگذاشت همون کف ( یه قالیچه پهن کردیم که اگه خواستند دستهاشون رو بشورن مشکلی نداشته باشن) و می خوابید. گفتم دیبا جان چرا اینجایی / گفت یه خواب بد دیدم. گفتم چی بود؟ گفت خواب دیدم یه دزد دریایی می خواد یه دختر و پسر رو بگیره. گفتم خوب تو کجا بودی؟ گفت من همون دزد دریایی بودم یه چشمم رو هم بسته بودم!!!!!!!!!!! گفتم تو که قویتر بودی دیگه چرا ترسیدی آخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قابل توجه مامان روژین جون:  یه دوست دکترمون این لینک رو برامون فرستاد. ما هم جو گیر شدیم و ۵ شنبه به دلیل مشغله کاری !!!!جای همه دوستان خالی آبگوشت بزباش ( اسم شناسنامه اش اینه ولی ما توی خونه قرمه سبزی صداش می زنیم!!!) بار گذاشتیم. سر ظهر به پرند گفتم بیا غذا بخور. گفت چی داریم؟ گفتم قرمه سبزی. یه نگاه به سفره کرد و گفت اینکه پلو نداره!!!! قرمه سبزی پلو داره. بهش گفتم آخه این آبگوشته. گفت پس چرا سبزه ؟ آبگوشت باید نارنجی باشه و ما هم مقهور این همه جذبه و استدلال و دست از پا درازتر یه ظرف پلو و ماست دادیم ایشون نوش جان کردند.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۱٠ - مامان ديبا و پرند

پایش

سلام

چهارشنبه دیبا رو بردم برای چکاپ روانشناسی. به خیر و خوشی همه چیز خوب بود. در ضمن این آخرین جلسه دیبا یود . دیبا اولین بچه ای شد که دوره رو از سال ٨٣ ( یعنی ١ روزگی ) شروع کرد و در سال ٨٩ یعنی (۵.۵ سالگی ) به پایان رسوند. وقتی داشتیم می اومدیم بهش گفتم به عنوان جایزه میتونی دوتا کتاب برای خودت و دوتا برای خواهرت برداری. دیبا هم انتخاب کرد و موقع حساب کردن پول در حالیکه روی ماشین حساب خم شده بود به خانمی که داشت روی ماشین حساب می زد گفت شما چرا دارین زیاد حساب میکنید؟؟؟؟ مامانم پول زیادی نداره!!!!!!!!!!! 

بعد با هم رفتیم پارک. اونجا دیبا یه دختری رو دید. رفت جلو بهش گفت سلام. تو توی جشن ما نبودی؟؟؟؟ دختره گفت تو مگه کلاس خاله اقدس نیستی؟ دیبا گفت چرا. دختره گفت خوب منم همونجام دیگه!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه به این ترتیب بود که دوستش رو دید ( البته این خانم مثل اینکه مدتهاست مهد نمیاد. بچه ام خیلی هم خنگ نیست!!!!)و حسابی بهشون خوش گذشت. ۵ شنبه و جمعه هم کلا مشغول شستشو و نظافت بودیم که از دوشنبه مامان و خواهر باباجون میان پیشمون.  

یه نکته جالب. ویژگی آدمهای بد توی فرهنگ دیبا اینه که هر روز دوش نمیگیرن!!!!!!

پرند کاندیدای جایزه ن.وبل شیمی شده.  تئوریش اینه که همه چیزهای شل از ج.یش و همه چیزهای سفت از پ.ی.پ.ی درست میشه و به شدت هم روی این فرضیه مصر هست.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٩ - مامان ديبا و پرند

تغییرات

سلام

دیروز رفتیم چیتگر. کلی دوچرخه سواری کردیم و حسابی از هوای خوب اونجا استفاده کردیم. کاشکی این فرصتها بیشتر بودند.

 باباجون ماشین پراید رو از فلاکت نجات داد و بعد از تعمیرات اساسی روکشها رو هم عوض کرد. پرند وسط خیابون سوار ماشین نمی شد و می گفت این ماشین کیه؟؟؟؟؟ کلا آبرو و حیثیت برامون نموند. بعد هم اصرار داشت که این ماشین پدر بزرگ هست. گفتم اگه میدونستم با ٣٠ تومن می شه پراید رو به پرشیا تبدیل کرد زودتر اینکار رو می کردم.

دیشب پرند می گفت مامان میشه برامون مسواک انگوشتری!!!!!!!!( انگشتی) با خمیر دندون انگوشتری!!!!! با خمیردندان آکوا فرش و مسواک آکوافرش بگیری؟؟؟؟؟

دیبا اومدو گفت « هلو. آی ام دیبا. آی ام فایو یرز اولد. آی ام ا گرل. گود بای» کلی ذوق کردم که بچه ام اینقدر خوب خارچی اسپیک می کنه!!!!!

بماند که بعدش پرند اومد و برامون خوند آی کن سینگ ا رنگ بول . سینگ ا رنگ بول (rainbow )  و باز فکر کردم اگه این بچه ها شعر فارسی بخونند مگه مشکلی هست!!!! ناشکرم دیگه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زوشده ام بی سروسامان که مپرس

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٦ - مامان ديبا و پرند

نقشه

سلام

دیبا گفت مامان توی مهد قبلی ، ظهرها که نمی خوابیدم با مانی برای پرند نقشه می‌کشیدیم!!!! گفتم یعنی چی؟؟ پرند با غصه گفت ببین برای من نقشه می‌کشیدند. دیبا گفت مامان با مانی فکر می‌کردیم اگه پرند افتاد توی آب چه طوری بریم نجاتش بدیم!!!!!!!!

فرقی نداره که شبها دیبا کجا بخوابه. چون هر ساعتی که چشمهامو باز کنم می‌بینم مثل موش اومده و کنارم خوابیده. همیشه هم مثل ارواح سرگردان بالشت و ملافه به دست در حال چرخیدن هست. دیشب بهشون گفتم اگه تا یه هفته هر شب توی تختتون بخوابید و صبح هم از توی تختتون بلند بشین یه کادو پیش من دارین. بعد به پرند گفتم کادو چی می‌خوای؟؟ گفت برامون یه سوسک مرده بگیر که واقعی نباشه!!!!!!!

داشتند برای خودشون با ملافه و روبالشتی چادر می‌زدند. بعد دیدم دارند کارهای عجیب و غریب می‌کنند. گفتم چکار می‌کنید؟ گفتن: این حرکت رمزمونه. اسم رمزمون هم «گا گ گو» هست ( تحت تاثیر باشگاه سری فرانکلین!!!!)

خودم نوشت: خروسه رفته بدون اینکه با ما هماهنگی کنهابله. امروز خواب موندم و ساعت ٨.۵ رسیدم شرکتزبان!!!! 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلامست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٤ - مامان ديبا و پرند

آیین دوست یابی

سلام

دیروز پرند با هیجان اومدو گفت مامان با آذین دوست شدم. منهم کلی خوشحال و ذوق زده . امروز صبح بهش گفتم پاشو بریم مهد دوستت منتظرته. گفت ولی آذین خداحافظی کرده و دیگه نمیاد مهد!!!!!!!!!!!!!!!

از آنجایی که یه مدته به طور مصلحتی ف.ارسی ب.ان نداریم و این موضوع همزمان با قطع کلی شبکه شده دیبا دیروز خبر داد که خاله اقدس گفته اگه بخواهید س.فری دیگر رو ببینید دیگه توی تهران نمیشه باید برین عرب سر ( بچه ام به یه چیزی تو مایه های رامسر فکر می کنه)!!!!!!!!!!!

یه اتفاق عجیب اینکه آشپز این مهد هم تصادفا توی عدس پلو گوشت نمیریزهگریه. دیبا و پرند کلا از دست من شاکی شدند و کاملا باور کردند که آشپزی بلد نیستم.اوه بهشون گفتم من چون مشهدی هستم اینطوری درست می کنم. دیبا گفت ولی ماکه بیشتر وقتها توی تهران هستیم. بهش گفتم آخه من از مامانم آشپزی یاد گرفتم و اونهم مشهدی هست. دیبا گفت تو کی آشپزی یاد گرفتی؟؟ گفتم وقتی که با باباجون ازدواج کردم و قرار شد بیام خونه اش. پرند گفت پس اینجا اول خونه بابا بود بعد ما سه تا اومدیم؟؟؟؟؟؟؟ گفتم آره. حالا قرار شده وقتی اونها هم ازدواج کردند من بهشون آشپزی یاد بدم.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مرا به رندی و عشق آن فضولی عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۳ - مامان ديبا و پرند

خروسه نگو یه ساعت

سلام

پرند رو گذاشتم مهد شروع کرد به نعره زدن و چسبیدن مانتوی من و اینکه نمی خوام بری شرکت و بیا با من سرکلاس. کار داشت به جاهای باریک می کشید که معاون مهد وارد عمل شد و پرند رو از من گرفت . منهم یه مدت ایستادم تا صداش قطع شد. چند روزی این اتفاق تکرار شد. به حدی که معاونشون گفت شما لطفااجازه بدین پرند با باباجونش بیاد. چون وقتهایی که با ایشون میاد خیلی هم خوشحال وخندانه. چهارشنبه دوباره با جیغ و هوار رفت مهد. عصر زودتر راه افتادم و رفتم سراغشون. دست به کمر اومد جلوی در و گفت چرا اینقدر زود اومدی؟؟؟؟ دارم بازی می کنم. برو خونه و بگو بابا بیاد دنبالمون!!!!!!!!!!!!!! مربی دیبا گفت صبح ها خودت رو خیلی نگران نکن. اینها به محض اینکه به همدیگه می رسند مامان و بابا رو فراموش می کنند .فقط تو این وسط هستی که حرص و جوش می خوری.

یه شامپو براشون گرفته بودم که طی استعلام از خاله منصوره فهمیدم که چیز جالبی نیست. منتها گذاشتم که باهاش دستشویی رو بشورم چون بوی خوبی داره. دیبا گفت مامان از این برام بزن. گفتم شامپوی خوبی نیست. گفت اگه بزنیم موهامون شی ویش (ش.پش) میگیره!!!!!!!

خودم نوشت: یه همسایه داریم که توی آپارتمان خروس نگه میداره. این خروسه هم نگو یه ساعت . از یک ربع به ۶ شروع میکنه به خوندن. الان شما هم متوجه شدین که ما توی ق.لعه م.رغی زندگی می کنیم دروغگو.

ترو خدا حواستون به آسانسور باشه. چندروز قبل دوست باباجون که یه آدم خیلی متخصصی بود وارد آسانسور میشه در حالیکه اتاقک آسانسور پایین جامونده بود و ۶ طبقه رو سقوط میکنه و متاسفانه به رحمت خدا میره.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

از من جدامشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند