Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

خدا نکنه

سلام

داشتم با عجله حوله پرند رو می پوشوندم  و فکرم هم هزار جای دیگه بود. یه مرتبه پرند پرسید چرا ناراحتی؟؟؟ گفتم آدمی که دوتا دختر گل مثل تو و دیبا داشته باشه که هیچوقت ناراحت نمیشه. گفت آهان پس اگه ما بمرده بشیم تو ناراحت میشی!!!!!!!!!!!!

پرند اومده و میگه مامان میشه از اون موبایلهایی که فقط با انگشتمون روش می زنیم برام بگیری که ببرم مهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( نه اینکه خودم ٧-٨ تا از اونها دارم از اون لحاظ!!!!!!!!!!) آخه بچه های توی استخر از اونها دارند!!!!!!!!

توی خیابون راه می رفتیم دیبا گفت چه بوی بدی میاد. گفتم آخه به باغچه ها کود دادن که گلها خوب رشد کنند برای همین بوی بدی میاد. دیبا اومد خونه و به باباجون گفت بابا به گلها پودر زده بودند یه بوی گندی می داد!!!!!!!!!

دیروز برای هرکدومشون یه ست گردنبند و دستبند و انگشتر و گوشواره ( البته گوشواره کلا توقیف شد و ندیدند) گرفتم تا اینکه امروز هم برم و مشابه اون تل  مفقود شده رو براشون بگیرم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/۳٠ - مامان ديبا و پرند

یه تجربه نه چندان جالب

سلام

دیروز فرصتی پیش اومد و یه سر رفتیم پارک کنار مهد قبلی. بچه ها خاله سحر رو اونجا دیدند و کلی ذوق زده شدند. با روژین خانم کلی بازی کردند و محمد ابراهیم گل رو هم یه کوچولو دیدند. خیلی خوش گذشت. منتها پرند به محض ورود به پارک گردنبند و تلش رو گذاشت روی یه میز و شروع به بازی کرد. موقع اومدن به من گفت بیا بریم از روی اون میز وسایلم رو برداریم که مشخصه که اونجا نبود و پرند خیلی ناراحت شد که کی به وسایلش دست زده. حالا بهش قول دادم که دوباره براش بگیرم و اونهم حواسش باشه که دیگه وسایلش رو جایی ولو نکنه. ولی به نظرم خیلی تجربه سنگینی بود براش.

دیبا اومده بود کنار گاز و به فندک گاز اشاره کرد که این چیه؟ گفتم فندک . گفت چرا ازش استفاده نمی کنی؟ گفتم از کبریت استفاده می کنم راحت تره!!!( از قضا به خاطر این بچه ها کلا فندک رو قطع کردم) گفت اون روستاییهایی که کبریت ندارن از این استفاده می کنند؟؟؟؟؟؟؟

دیبا توی یه فروشگاه یه کیت الکترونیکی دید که ٨ سال به بالا بود. اصرار که بیا اینو برای من بگیر. گفتم به دردت نمی خوره برای بچه های ٨ ساله هست. گفت باید برام بگیری. گفتم من پول ندارم. گفت دیدم که توی کیفت داشتی. گفتم باید ٨٠ تا پول سبز داشته باشم ۴ تا بیشتر ندارم. گفت آخه ما چرا اینقدر خانواده بی پولی هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کلی براش توضیح دادم که مهم اینه که باباجون پول داشته باشه. پول داشتن من خیلی اهمیتی نداره. چون صبح هم که می بینی دیر میرم شرکت و قرار شد که از این به بعد صبحها زودتر برم شرکت تا پول بیشتری داشته باشم و اونهم پولهاشو جمع کنه که توی تولد ٨ سالگیش از اونها براش بگیرم. البته نگران بود که بچه های دیگه بیان و اون رو بگیرن که بهش گفتم فروشگاه از اونها زیاد داشت و نگران نباش.( ولی کیت جالبی بود . احتمالا در اولین فرصت براش خواهم گرفت) 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن

وربگویم دل بگردان رو بگرداند زمن

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٢٩ - مامان ديبا و پرند

چی صدا کنم تو رو؟

سلام

پرند پرسید : مامان چرا بعضیها به تو میگن اعظم؟؟؟ گفتم مثلا کی؟ گفت اونها که آدمن!!!!!!!!!!!!! ( هر اسم دیگه ای که بهم گفتین خودتون می دونینقهقهه)

رفته بودم خرید. یه دستم کاملا پر شد. بعد دست پرند رو گرفتم و دیبا هم از پشت مانتوم رو چسبیده بود. دیدم نیازی به بچه سوم نیست با دوتا هم میشه به شیوه آویزون حرکت کرد. وسط خیابون قهقهه به خودم می خندیدم . چندتا آشنا رو دیدم که جلوشون کلی کلاس گذاشته بودم و فکر کرده بودند من آدم حسابی هستم خدا رو شکر فهمیدند که به ذات واقعیم پی بردند.

دیبا گفت مامان اگه یه بار یه غریبه زنگ بزنه و بگه من باباتون هستم ( آیفون تصویری کیلویی چنده!!!!!!!!) ازش می پرسم عینک همراهت هست؟؟؟ چون بابا همیشه عینک داره که توی فروشگاه ببینه تاریخ خوراکیها از چی درست شده!!!!!!!!!!!!

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٢۸ - مامان ديبا و پرند

خانواده من - خانواده تو

سلام

تلویزیون داشت صحنه بمب گذاری زاهدان رو نشون می داد. دیبا سخت در حال بازی بود ولی یه مرتبه توجهش جلب شد. از عمو پرسید اینجا تهرانه؟؟ - نه . مشهده؟؟؟- نه. رشته؟؟؟- نه. سبزواره؟؟؟ نه. خوبه پس هیچکدوم از خانواده ما اونجا نیستند و به بازیش مشغول شد.

توی مراسم جمعه، موقع بازی موش و گربه، مجری موش خوشگل ما رو انتخاب کرد. اون گلم هم از اول دایره حرکت کرد و اومد تا رسید به دیبا و گفت این گربه و دوتایی اون وسط واسه خودشون می دویدند.

نصفه شب غرق در خواب بودم که یه مرتبه یه صدایی شنیدم. چشمم رو که باز کردم دیدم یه سایه یه متری ( پرند خانوم) بالای سرم ایستاده و دست به کمر و با تحکم میگه پاشو برو کنار بچه هات بخواب!!!!!!!!!!! بدون اینکه توان ذره ای مخالفت داشته باشم راه افتادم و خودش هم مثل یه بچه گربه اومد و کنارم خوابید.  

دیبا پرسید مامان کوچه بم بست یعنی بهش بمب بستن؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر ترا ذاکر نیست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٢٧ - مامان ديبا و پرند

الکم و دولکم

سلام

عجب فعال بودیم توی این آخر هفته. ۵ شنبه موفق شدم ساعت ١٢ برسم خونه. بچه‌ها هم با باباجون رفته بودند خرید و برای خودشون کفش گرفته بودند . توی فروشگاه هم پرند یه بسته گیره لباس برداشته بود و به باباجون گفته بود از اینها بگیر. اونهم گفته بود داریم که . ولی پرند گفته بود آخه خیلی وقته گیره برای لباسها نخریدیم و به این ترتیب باباجون حسابی متقاعد شده بود. ( وقتی لباس پهن می کنم پرند گیره می زنه و چون عادت داره به هر جوراب ٢تا گیره بزنه حس کرده بود این وسیله خیلی برامون ضروری هست !!!!!!!)‌ خلاصه دوان دوان آماده شدیم. محض احتیاط به بچه ها غذا دادم که یه وقت اون وسط گرسنه نمونند  و رفتیم تولد روژین خانم ( از همکلاسیهای پرند توی مهد سابق). کلی هم بهمون خوش گذشت. دوستان قدیمی دور هم جمع شدند و تا تونستند آتش سوزوندن. دیبا که کلی سر منو کلاه گذاشت و گفت من با بلوز شلوار میام بعد تو برام لباس ببر اونجا که رسیدیم عوض کنم. معلومه دیگه چی شد اونجا گفت اصلا تغییر لباس نمیده . خدا رو شکر اواسط مهمونی گرمش شد و اومدو لباسشو عوض کرد. به محض ورود هم ساندویچ کالباس دید و به صاحبخونه گفت من کالواس می‌خوام  و تا آخر مهمونی با همون ساندویچ مشغول بود. پرند هم رفته بود و به بچه ها می گفت این هدیه رو ما برای روژین آوردیم و کسی حق نداره بهش دست بزنه.

آقا سامان - پرند جونم - کیانا طلا( خواهر آقا سامان) - دیبا جونم- رویا خانم

محمد ابراهیم عسل هم به ما افتخار نداد.

حدود ساعت ۵ برگشتیم خونه. فردا صبح با خاله لیلا و نارگل جونم و عمو رامین رفتیم پارک قیطریه. کلی بازی کردیم و بعد هم مراسم آب بازی. که اونهم فوق العاده بود . حسابی به بچه ها خوش گذشت . کلی دوستان قدیمی رو دیدیم و از دیدنشون خوشحال شدیم. رادین جونم و خواهران خوشگلش - مارتیا جونم و آندیا جونم. بعد از اونهم رفتند زمین بازی و تا ساعت ١ بازی کردند. در نهایت یه خداحافظی غم انگیز جلوی خونه ما که گردش با اشک و آه و فغان به پایان رسید.

تا جایی هم که امکان داشت خاله لیلا و عمو رامین رو اذیت کردیم. خونه هم عمو حمید اومده بود که تا آخر وقت بچه ها حسابی مشغول شادی و شیطونی بودند. شب هم تا ساعت ١ دیبا خوابش نمی برد. از بس به پشتش زدم فکر کنم کلا کبود شد تا خوابش برد.

خودم نوشت: برام دعا کنید اگه صلاحه اتفاق بیفته.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

رونق عهد شبابست دگر بستان را

می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٢٦ - مامان ديبا و پرند

بعد از تعطیلات

سلام

تعجب نداره. ما اینطوری هستیم. ٢ روز تعطیل میشیم عوضش تا ٢ ماه باید تاوان پس بدیم و ۵ شنبه بیاییم سرکار ( تا آخرماه حسابرس داریم توی شرکت و امیدوارم زودتر کارشون رو جمع کنند قبلا رسم بر این بود که امور مالی باهاشون کار می کردند اما اربس ما گل و بلبل هستیم واحدهای فنی هم دست به کار شدیم بلکه این دوستا بتونند به یک نتیجه ای برسند. البته به حراست سپردم از هفته آینده ۵ شنبه ها توی شرکت راهشون ندن!!!!!!!!!!!!!!). بعد از ۵ سال فکر کنم این اولین ۵ شنبه است که اومدم. بچه ها خونه هستند.

دیبا می خواست وسایل بن تن رو ببره مهد بهش گفتم نمی تونی ببری. چون می خواهی بری استخر بعد اینها گم میشن و من حوصله ندارم تو ناراحت بشی. گفت من اصلا دیگه نمی خوام برم استخر. گفتم نمیشه باید بری چون ثبت نام شدی. گفت پس من می رم پولم رو پس میگیرم و دیگه نمیرم. گفتم باشه. موافقم. فقط اگه این بار بریم دریا و تو شنا بلد نباشی اون وقت بد میشه هااااااااااااااا. گفت پس اسکیت رو نمی رم. گفتم باشه اسکیت نرو. ولی میدونی که نسیم جون و امیرعلی جون اسکیتشون خیلی خوبه بعد تو بری مشهد و رشت نمی تونی باهاشون بری اسکیت هاااااااااااا. گفت باشه پس هردوشون رو میرم. فکر کنم بهتره بن تنها رو یه روز دیگه ببرم مهد. خدایا این یک ماه باقیمانده از کلاسها رو به خیر و خوشی بگذرون.

دیروز برای اولین بار یه هدیه گرفته بودند. موضوع اینه که یه دختر دبستانی اومده و کمک مربیشون شده بعد دوتا نامه  ( تقدیم به پرند به خاطر اخلاق خوبش و به دیبا به خاطر هوش و مهربانیش ) به همراه دوتا بسته دستمال کاغذی به بچه ها هدیه داده بود. آنچنان ذوقی می کردند این دوتا که از دیدن ماشین شارژی و تاب و سرسره شون اینقدر ذوق نکرده بودند. عجب عالمی داره بچگی.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفخه ای از گیسوی معنبر دوست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٢٤ - مامان ديبا و پرند

لپ تاپ

سلام

دیروز باباجون از بیرون زنگ زد که با « آقای لپ تاپ درست کن» دارن میان خونه. منهم به بچه ها اعلام کردم و دوان دوان شروع کردیم به مرتب کردن خونه. ضمن اینکه من همه چیز رو مرتب می کردم پرند همه وسایل رو بر می داشت و می برد می انداخت کف اتاقشون. بعد من رفتم توی اتاقشون و تو سر زنان داشتم اونجا رو مرتب می کردم که پرند اومد و گفت چراغ رو خاموش کنیم و در رو ببندیم!!!!!!!!!!!! ( اگه من اندازه تو عقل داشتم چی می شدم؟؟؟؟؟) بعد به محض رسیدن اون آقا پرند رفت و لپ تاپ خودشون رو از اتاقش برداشت و آورد گذاشت جلوی آقاهه. باباجون گفت پرند چی شده ؟ گفت لپ تاپم خراب شده . باطری هم گذاشتم توش ولی کار نمی کنه!!!!!!!!!!!!  قیافه اون آقای جدی جالب بود که منفجر شده بود از خنده.

توی یک گشت و گذار یه ست « بن ١٠» براشون گرفتم. حالا ما دوتا بن١٠ داریم که هر روز کارهای هیجان انگیزی انجام میدن با این توضیح که بن تنها اینکار رو می کنند. از دوش صبحگاهی گرفته تا خوردن غذا و چاشت و کلی کار خوب دیگه.

دیروز از یه فرصت استفاده کردند و برای خودشون لاک زده بودند و در کمال حیرت دیبا یه رژ صورتی هم زده بود. یعنی میشه؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی(یا علی)

فال حافظ امروز

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٢۳ - مامان ديبا و پرند

تعطیلات نطلبیده مراده!!!

سلام

از اول تابستون هی دیبا گفت پس تعطیلات ما چی میشه که به حول و قوه الهی به خاطر گرما !!! تعطیل شدیم . کلا برنامه خاصی نداشتیم فقط یه روز رفتیم پارک که به محض رسیدن یه خانمی اومد و به من گفت خیلی مراقب بچه ها باش که امروز یه بچه رو اینجا بردن و در نتیجه پروژه پارک فعلا متوقف شده. نتیجه این چند روز تعطیلی به شرح زیر می باشد:

روز اول: پرند از خواب بیدار شد و گفت خواب دزد دیده که می خواستند بچه ها رو بدزدند.

روز دوم : دیبا از خواب بیدار شد و گفت مامان خواب دیدم خونه رو بار کردیم !!!! منهم که عشق اثاث کشی گفتم بار چی کردیم؟ گفت مامان از اون بارها که مردم بیان اونجا!!!!!!!!!! 

روز سوم : پرند سر ناهار به باباجون گفت من ح.امله ام!!!!!!!!!!!!. باباجون گفت چی؟؟؟؟ پرند گفت من از آ.نتونیو ح.امله ام!!!!!!!!!!!!!!!!

روز چهارم: دیبا پرسید مامان پست تعمیر ( غسل تعمید) یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روز پنجم: کلا فیوز پروندیم و سیستم تا اطلاع ثانوی قطع هست.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای دل آندم که خراب از می و گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٢٢ - مامان ديبا و پرند

شنهای گرم شمال

سلام

باباجون یه کار داشت طرفهای کرج. ما هم دیدیم چه فرصت خوبی دیروز رو مرخصی گرفتیم و راه افتادیم که بریم و یه دستی به آب برسونیم!!!! جای دوستان خالی خیلی خوب بود . هوا هم فوق العاده . بچه ها هم که از توی آب بیرون نمی اومدند. دیبا ترجیح داد که باتیوپ هواپیمایی شنا کنه ولی پرند با بازوبند شنا کرد و منهم حسابی کیف کردم .  

کیسه دست پرند لقمه صبحونه اش هست که از ٧ صبح گرفته بود دستش و می گفت کنار دریا می خورم و بالاخره هم رفت داخل سطل زباله.  ( یه جایی بین چالوس و نمک آبرود)

ساعت ۶ صبح حرکت کردیم و ۶.۵ عصر هم رسیدیم خونه. در حال حاضر ۴ تا انسان کوفته سوخته داریم.

دیبا هر روز لباس باله اش داخل کیفش هست و اعتراضی هم نداره. امروز دیدم از کیفش درآورده. میگم مگه امروز کلاس نداری؟ میگه چرا. میگم خوب چرا لباست رو نمی بری؟ میگه آخه نمی خوام بپوشم. دیگه کلی باهاش صحبت کردم که ممکنه مربیتون بگه برو خونه لباس بیار. بعد کسی که خونه نیست و مشکل می خوری حالا توی کیفت باشه ولی نخواستی نپوش.

بعد از اینکه کلی برای بچه ها صحبت کردم که توی خیابون نباید دستتون رو از دست مامان جدا کنید و تنها راه برین. پرند با تاکید گفت مامان وقتی تو مردی ما اصلا دستمون رو از دست بابا جدا نمی کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/۱٦ - مامان ديبا و پرند

اطلاع رسانی

سلام

دیبا گفت مامان !!! نارگل میگه س.البادور همون پدرو خوزه است. راست میگه ؟؟؟؟ابله

دیبا گفت : مامان میدونی پرتغال ۴ تا گل خورده و ۵ تا گل زده . حالا میشه یه لباس پرتغال و یه لباس هلند برامون بگیری که ما توی خونه فوتبال بازی کنیم؟؟؟؟؟بازنده

وسط یه صحبت جدی با باباجون یه دفعه پرند سرش رد از روی نقاشی بلند کرد و گفت ساکت!! نمی تونم تمرکز کنم. قهقهه

بلزاشون وسط خونه ولو بود در نتیجه مصادره شد. بعد پرند بلز خودش رو پیدا کرد و اومد دنبال بلز دیبا. ولی پیدا نکرد. به من گفت بنز دیبا رو بده. دیبا گفت پرند، بنز درست نیست باید بگی بررز  . ( اینهم نتیجه ۴ ترم کلاس موسیقی رفتن!!!!!!!)خیال باطل

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کند

گفتا به چشم هرچه تو گویی چنان کنند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/۱٤ - مامان ديبا و پرند

گواهی سلامت

سلام

برای استخر گفته بودند که بچه ها باید گواهی پزشک ببرن. دیروز راه افتادیم و رفتیم پیش یه پزشک عمومی . 1 ساعت منتظر شدیم و تمام ذخایر خوراکی تموم شد چون با خوراکی داشتم بچه ها رو آروم می کردم. یه مرتبه وسط سکوت تماشای مسابقه فوتبال، پرند داد زد که مامان ج.یش و پ.ی پ.ی دارم. همه حاضران به طرف من برگشتند و ما پریدم داخل د.ستشویی. خجالتمن به بچه ها گفته بودم که توی مهمونی و توی جمع باید آروم بیان و در گوشم بگن. به طوریکه یه وقتهایی پرند توی خونه هم میاد و آروم بهم میگه. با تعجب از پرند پرسیدم که  مامان چرا نعره زدی ؟ چرا آروم به من نگفتی؟ گفت آخه مامان اینها که مهمون نبودند !!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

بعد از اخذ گواهی رفتیم رستوران بادکنکی و جالب بود که اونجا تمهیدات لازم تدارک دیده شده بود و در بدو ورود یه بسته مداد رنگی و یه نقاشی سیاه و سفید گذاشتند جلوی اینهاتشویق و منهم از فرصت استفاده کردم و تمام غذاهای سفارش داده شده رو ریختم توی حلقشون.

ماشین رو توی یه کوچه خیلی دنج و بن بست گذاشته بودم وقتی برگشتیم چندتا بچه داشتند اونجا دوچرخه سواری می کردند. دیبا به یه پسره گیر داد که مگه نمی بینی اینجا خیابونه چرا اومدی دوچرخه سواری می کنی؟ پسره هم بهش گفت هه هه اینجا خیابونه؟؟؟ اصلا ماشین رد میشه؟؟؟؟ زباندیبا هم برگشت و به من گفت مامان ! دیدی چطوری بهش ثابت کردم که توی خیابون بازی نکنه!!!!!!!!!! قهقههوقتی اومدیم خونه ماشین رو که پارک کردم یکی از دوستهای مهد رو دید که توی خیابون بازی می کنه. اون بهش گفت دیبا میایی توی خیابون بازی کنیم؟؟؟؟ دیبا گفت مامان بریم؟ گفتم نه ما تا الان بیرون بودیم باید بریم استراحت کنیم. به دوستش گفت تو همین جا باش ما می ریم استراحت می کنیم و بر می گردیم ( ساعت ٨ غروب) گفتم نه مامان ما بر نمی گردیم امروز. دیبا گفت پس تو فردا هیمنجا باش ما هم میاییم. بهش گفتم تو به بچه مردم میگی چرا توی خیابون بازی می کنی اونوقت خودت می خواهی بری خیابون؟؟؟؟؟ جوابی بهم نداد. فقط به باباجون گفت میشه بریم توی خیابون؟ باباجون گفت کلا با من در این مورد صحبت نکنعصبانی.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم

تورا می بینم و میلم زیادت می شود هردم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/۱۳ - مامان ديبا و پرند

یه روز خوب

سلام

چهارشنبه دیبا که اومد خونه دیدم لباس باله دست نخورده داخل کیفش هست. گفتم کلاس نداشتی؟ گفت چرا. گفتم پس چرا لباستو نپوشیدی؟ گفت آخه سفیده ترسیدم کثیف بشه!!!!!!!!!!!!!!بازندهقهقهه

خاله ارکیده اومده بود و در نتیجه ما یه بهانه خوب پیدا کردیم واسه آوار شدن خونه نارگل جونم . راستش هرجور فکر کردیم دیدیم مناسبترین جا اونجاست دیگه. چون یه ننه گلی روبه راه و خیلی سرحال و قبراق هست که شهریور هم منتظر هدیه نیست (آیکون یه نفر که یه چیزی تا الان توی گلوش گیر کرده و نتونسته بگه!!!!!!!!!!!!!) یه بابارامین و یه نارگل جونم هم  هستند که ما راه به راه بگذاریمشون سرکار. خلاصه به صرف ناهار و استخر و عصرونه دعوت شدیم و کلی بهمون خوش گذشت و حسابی هم خونه رو به هم ریختیم و اومدیم. بچه ها هم توی ماشین بیهوش رسیدند خونه . از ساعت ٩ خوابیدند و صبح که اومدم شرکت هنوز خواب بودند. خاله لیلا، عمو رامین ، نارگل جونم خیلی ممنون. خداقوت.

 

 

نارگل جونم

آرمینا جونم( دختر گل خاله ارکیده) - ایرن جونم( شیرین زبون خاله شهرزاد) - دیبا جونم

ایرن جونم- نارگل جونم- دیبا جونم - پرند جونم بعد از استخر ( اون توده اون پایین هم عمو رامین هستند که یه لحظه از دست این وروجکها فرار کردند که یه استراحت کنند!!!!!!!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/۱٢ - مامان ديبا و پرند

سوسک

سلام

دیروز وسط بازیشون یه مرتبه پرند منو صدا زد که بیا سوسک. دویدم توی اتاق و دیدم روی صندلی نشسته. گفتم سوسک کجاست؟ گفت رفته توی پام و الان هم پام درد می کنه. دیبا بهش گفت که خونه ما سوسک نمیاد چون بابا سمپاشی کرده ولی پرند مصر بود که سوسک الان رفته توی توی پاش. تنها چیزی که به ذهنم رسید که نمی شناخت یه اسپری ژل ضدعفونی کننده بود که براش زدم و گفت حالا دیگه پام درد نمی کنه. ولی امروز صبح هم دوباره از خواب پرید و گفت سوسک رفته توی پاش و هرچی هم بهش می گفتم از تخت بیا پایین می گفت نه سوسکه منو می بینه و دوباره میاد توی پام. بالاخره قبول کرد که بره توی بغل باباجون که قوی هست و اونجا گرفت خوابید.

دیروز رفتیم دندانپزشکی. دکتر خیلی تاکید کرد که حتما نخ دندون استفاده کنند. شب قبل از خواب پرند نخ دندون کشید و مسواک هم زد ولی هرچی بهش گفتم قبل از خواب د.ستشویی هم باید بری گفت نه آقای دکتر نگفت که باید ج.یش هم بکنیم!!!!!!!!!!!!

جلسات استخر و اسکیت هم به خوبی پیش میره. تا حالا یاد گرفتن که یه سیب دارن که از توی دلشون قاچش می کنند ( دست قورباغه) و یه کیک زیر آب افتاده که باید سرشون رو ببرن زیر آب و شمعهاشو فوت کنند. دیروز هم رفته بودند توی عمیق .البته هنوز بازوبند دارند.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند

ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٩ - مامان ديبا و پرند

ووشو

سلام

برنامه این مهد برای بچه های پیش دبستانی اینه که ژیمناستیک برای دخترها به باله و برای پسرها به ووشو تبدیل میشه. چهارشنبه گذشته اولین کلاس باله برگزار شد و وقتی من رفتم سراغ بچه ها مدیرشون گفت که لباس برای دیبا بگیر. ما هم که دوهفته قبل رفته بودیم منیریه اصولا دیگه حال رفتن تا اونجا رو نداشتیم ولی هرچی هم اطراف خونه و مهد و شرکت جستجو کردیم موفق نشدیم و مجدا راهی منیریه شدیم و لباس رو گرفتیم. منتها من باز هم اشتباه کردم و فقط برای دیبا لباس گرفتم و پرند کلی ناراحت شد. ولی خدا رو شکر توی ست لباس یه جوراب هم بود که اون رو دادیم به پرند چون برای دیبا کفش گرفته بودم.  فقط یه مشکل کوچولو داریم اینکه دیبا معتقده ووشو خیلی از باله بهتر هست و بیشتر هم به کارش میاد!!!!!!!!!!!!

کارتهای بن بن بن وسط خونه پخش بود. یه مرتبه پرند اومد و گفت مامان میدونستی «پا » مثل « بابا » است؟؟؟؟؟ ( خاله سمیرا ! اجازه دارم قربون هوش بچه ام برم؟؟؟؟؟)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/۸ - مامان ديبا و پرند

خنگ

سلام

پرند داشت می گفت بابا دلم برای رشت تنگ شده کی میریم خونه خاله ؟ باباجون گفت منظورت اونیه که توی حمامه که خودتون رو اون تو می شورین ؟ بعد دیبا شروع کرد به توضیح دادن. پرند در کمال بی حوصلگی برگشت به دیبا گفت مگه نمی بینی بابامون خنگه که به وان میگه رشت .دیگه بهش چیزی نگو !!!!!

توی تعطیلات یه بار دیبا به پرند گفت بیا سوپرمن بازی. هر دو رفتند لباسهاشون رو پوشیدند و عرق ریزان پریدند توی هال. یه لحظه پرند گفت می خوام برم د.ستشویی. ولی بعد، از شدت گرما کلافه شد و رفت لباسهاشو در آورد و هرچی هم دیبا بهش گفت بیا بازی رو ادامه بدیم گفت نه هوا گرمه دیگه نمی پوشم. بعد دیبا اشک ریزان اومده بود و می گفت مامان پرند به من دروغ گفته که ج.یش داره. رفته لباسهاشو در اورده . حالا پرند یادت باشه وقتی واکسنتو زدی و به من گفتی بیا سوپرمن بازی کنیم منهم بهت دروغ میگم که ج.یش دارم و میرم لباسهامو در میارم. اینطور مواقع به جز پرت کردن حواسشون کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

برو به کار خود ای واعظ این چه فربادیست

مرا فتاد دل از ره ترا چه افتادست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٧ - مامان ديبا و پرند

جک

سلام

سه شنبه آقای مدیر ساختمون به باباجون گفته بود که خونه کناری دزد اومده توی پارکینگ و ماشینها رو داغون کرده و بهتره که برای پارکینگ یه در دیگه هم بگذاریم. چهارشنبه صبح در طرف راننده ماشین باباجون و آقای مدیر ساختمون به ملکوت اعلا پیوستند. دزده خیلی احمق بود که بین اونهمه ماشین درست و حسابی رفت سراغ ماشین باباجون و آقای مدیر ساختمون !!!!!! ماشین باباجون به سرعت درست شد. مثل اینکه وسط کار خود آقا دزده فهمید که چه گندی زده و از این ماشین چیزی در نمیاد. چون حتی ضبط صوت هم چیز چشمگیری نبود. توی صندوق هم که فقط کتاب بود. راستی فقط دوتا سی دی شاد مخصوص بچه ها رو برده بود. فکر کنم برای شادمانی بچه هاش استفاده کنه. اگه دور میدون انقلاب دیدید میگن سی دی آهنگهای دیبا جونی رو می فروشیم بهمون خبر بدین. من چون صبح زود اومده بودم بیرون در جریان نبودم . ظهر زودتر رفتم که دیبا رو ببرم واکسن بزنه و توی راه تا مطب دکتر جریان رو برام تعریف و تشریح کرد و در آخر به این نتیجه رسید که ما باید یه نفر مثل جک ب.اوئر  (شخصیت اصلی ٢۴) رو استخدام کنیم که بدون تفنگ هم بره و دزدها رو دستگیر کنه.

 توی مطب هم آقای دکتر ازش پرسید می خواهی چکاره بشی در کمال اطمینان گفت که پلیس میشه. اما قصه اصلی از وقتی از مطب اومدیم بیرون شروع شد. حتی خود دکتر هم تعجب کرد که چرا دیبا گریه نمی کنه. چون منشی رو هم صدا کرده بود که دستهای دیبا رو بگیره که ضمن واکسن زدن خیلی تکون نخوره. شوخی نبود هم واکسن MMR هم سه گانه هم فلج اطفال. یه دست و یه پا کلا داغون شد. تا 5 شنبه شب هم تب داشت و احتمالا هفته آینده هم دوباره تب می کنه. دیگه پرند نفس می کشید دیبا می گفت یادت باشه وقتی واکسن زدی منهم میدونم باهات چکار کنم. یه جا با گریه می گفت مامان یادته وقتی پرند کوچولو بود من چقدر دوستش داشتم . هی بوسش می کردم همش بهت می گفتم بده بغل من نمی دادی بهم. ولی من دوسش داشتم .حالا پرند منو دوست نداره . اگه بزرگ بشه و واکسن بزنه منم دیگه دوستش ندارم. دیروز یه لحظه پرند رو کشید توی اتاق و درو بست . رفتم توی اتاق و گفتم موضوع چیه؟ پرند با کمال بی حوصلگی گفت هیچی دیبا می خواد در مورد واکسن بزرگ شدن من صحبت کنه.

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٦ - مامان ديبا و پرند

اوتیس

سلام

باباجون مدتها قبل یه گاوی بادی براشون گرفته بود . وقتی که تلمبه گرفتیم اون بیچاره هم از توی انباری اومد و باد شد . دیبا گفت که فکر کنم باید روزی ٣ بار بدوشمش. گفتیم کی؟ گفت صبح و ظهر و شب. گفتیم ظهرها که خونه نیستی. گفت ۵ شنبه و جمعه ٣ بار و بقیه روزها دوبار می دوشمش.  آنچنان هم مقید هست که سرش بره دوشیدن گاوه از یادش نمیره . حالا هر وقت شیر تازه خواستین تشریف بیارین.

پرند اومده موهامو می زنه پشت گوشهام و میگه چقدر شکل اب.یگل شدی!!!!!!!!!!! ( کلا هویت خودمو فراموش کردم)

یه بسته چهل گیس از بین گیره هاشون پیدا کردند. پرند برداشت و گفت مامان، طیبا (همکلاسی مهد سابق) هم از اینها داره. گفتم از کجا میدونی؟ گفت یه بار آورده بود مهد دیدم. حالا میشه بریم مهد قبلی که من اینها رو بهش نشون بدم و بگم ببین منهم از اینها دارم!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وزپی جانان بروم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/٢ - مامان ديبا و پرند

لاک

سام

دیبا اومد ناخنهاشو لاک بزنه ٣ تا رنگ برداشت. گفتم چرا اینطوری؟ یه رنگ بزن. گفت دیدم خانم باشگاهتون یه ناخنش قرمز بود یکی مشکی یکی سفید!!!!!!!!!! قهقهه(دیگه باشگاه تعطیل. فکر کردم یه خورده بازی می کنند. ولی به گمونم بدآموزی داره!!!!!بازنده)

یه گلیم جلوی در انداختیم و معمولا با کفش می اومدیم اونجا و بعد کفشها رو در می آوردیم. در آخرین تصمیمات اتخاذ شده قرار شد کفشها رو بیرون در بیاریم و این گلیم رو بشوریم که داخل خونه کلا تمیز باشه. دیبا گفت باید به همه کسانی که میان خونه مون هم بگیم. بابا جون گفت چطوری؟ دیبا گفت بهشون زنگ بزنیم بگیم اومدین خونه ما کفشهاتون رو باید بیرون در بیارین. باباجون گفت به کیها زنگ بزنیم؟؟ دیبا گفت عمو، دایی، خاله سمیرا، آقای تعمیرکارقهقهه.

پرند با هیجان اومد و گفت مامان تو مثل م.ارگریتا هستی، مادر بزرگ (مامان باباجون) هم شکل چنتله (؟)چشمک

خودم نوشت: خدا رو شکر مشکل ف.یل.تر حل شد. توی شرکت شکن نداریم برای همین دیروز من ناگزیر شدم از خونه کار کنم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که چون شد کارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٤/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند