Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

وقتی ما نیستیم

 

 

سلام

چهارشنبه پرند چکاپ 3.5 سالگی روانشناسی داشت. همه چیز به خوبی جلو رفت. فقط پرند دلش نمی خواست نقاشیش رو به خانم دکتر نشون بده. خوشبختانه اون وسطها یه قیچی پیدا کرد و دور عکس رو درآورد و به این ترتیب هم امتیاز نقاشی و هم امتیاز کار با قیچی رو گرفت. در ضمن گفت که ما توی خونه چسب قطره ای داریم و با اون کارهامون رو انجام میدیم !!!!!!!!!1

5 شنبه اولین جلسه استخرشون بود. رفتیم مهد و اونجا گفتند خداحافظ ظهر بیایین سراغ بچه ها. پرند هم گریه کرد که تو هم باید بیایی و مدیرشون اومد و پرند رو بغل کرد و منهم خداحافظی کردم. وقتی رفتم سراغشون دوباره پرند داد می زد مامان. مدیرشون گفت خدا رو شکر که مامانت تو رو خندون هم دید. خیلی بهشون خوش گذشته بود.

جمعه ظهر عمو اسد و خانمشون اومده بودند. اگه اینها دیگه بچه نیارن مقصر اصلی ما هستیم. از بس بچه ها ذوقمرگ بودند و جلوی این خانواده هنرنمایی کردند. از پرند پرسیدم براشون غذا چی بپزم. گفت ماکارونی. گفتم تنها؟؟ گفت نه . پیاز و سبزی هم بیار. یادتان باشد زین پس به جای جمله منسوخ یه لقمه پنیر و پیاز توی خونمون پیدا میشه بگید یه ظرف ماکارونی و پیاز داریم تشریف بیارین.

شنبه رفتم و به شیوه  یواشکی کلاس ایروبیک رو دید زدم و دیبا رو دیدم که با چه دقتی دستورات مربی رو اجرا می کرد. عصر هم  وسایل اسکیت رو گرفتیم و امروز اولین جلسه اسکیت  هم برگزار شد. برنامه کاری رو بگم. سه روز استخر- سه روز اسکیت. یه روز ژیمناستیک و یک روز ایروبیک ( هفته 8 روزه دیگه!!!!). خوبه دیگه. یه خورده چاق شده بودند. حالا میان توی فرم. راستش من خودم دیدم ورزش بهم جواب نمیده فکر کردم این بچه ها باعث بشن یه خورده کم کنم.

خودم نوشت : مرسی از احوالپرسی همه دوستان. بهتون افتخار می کنم.ولی این دلیل نمیشه که تا دو روز ما نبودیم پرشین رو ف.یل.تر کنید.

  این دو روز کلاس بودم . یه دوره به نام ک.نترل و ن.ظارت . عنوانش به حدی کلی بود که بچه های ح.راست و گ.زینش هم اونجا بودند!!!!!. در نتیجه استاد کلا بیخیال کنترل شد و در مورد عرفان و مدیر شناسی و ... صحبت کرد. خیلی خوش گذشت. تا اطلاع ثانوی شبها از خونه اپ می کنم بالاخره بعد از ٣ بار ارسال و حذف شدن مجدد موفق شدم که به روز کنم.

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امشب

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۳۱ - مامان ديبا و پرند

سلطان و گاگول

سلام

دیروز رفتیم تاتر سلطان  و گاگول. کاملا مشخص هست که طبق معمول آویزون ننه گلی و نارگل جونم بودیم و بعد هم امیر دایی بهمون ملحق شد. نارگل جونم کلی با مهربونی وسط تاتر بلند شد و برای پرند بیسکوییت باز کرد. تشویققلب موقع رسیدن جلوی خونه هم نمی خواستند از هم جدا بشن و از ما قول یه فرصت نزدیک رو گرفتند که دوباره کنار هم باشن و بازی کنند. قلب الهی که دوستیشون همینطور پایدار بمونه.

چند روز قبل دیبا اومد و پیشنهاد شطرنج رو داد. توی جشن نمایش شطرنج رو هم بچه‌ها اجرا کردند و من فکر کردم که اوضاع خیلی خوبه دیگه. صفحه رو چیدیم و دیبا خیلی حرفه ای شروع کرد . پیاده رو اورد جلو و توی حرکت بعدی فیل رو آورد بیرون. منهم به شدت مشغول تحسین بازی بچه ام بودمابله . بعد دیدم کلا داره با فیل بازی می‌کنه. چندتا مانوار که کرد گفت میشه حالا فیل رو بکشی تا من یه مهره دیگه رو بیارم و حرکت بدم؟؟؟؟؟؟ بعد پرند هم وارد بازی شد و در نهایت مهره ها رو برداشته بودند و  توی سروکله هم می زدند. پرند پیاده رو آورده بود تا جلوی پیاده‌های سیاه . بعد ‌گفت حالا می خوام ببرمش عقب. بهش گفتم نمیشه مامان جون این باید همیشه بره جلو. گفت نه می خواد بره به دوستاش خبر بده که آماده باشن !!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه فکر کنم الان برای مسابقات شطرنج قهرمان جهان آماده باشیم دیگه.چشمک

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

صبا به تهنیت پیر میفروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/٢٦ - مامان ديبا و پرند

دیوار

سلام

پرند با هیجان داشت برای عمو یه ماجرا تعریف می کرد. اونهم کلا توی مسابقه فوتبال بود. پرند یه مرتبه برگشت بهش گفت مگه دارم با دیوار صحبت می کنم!!!!!!!!!!!!!!!شیطان

رفتم توی اتاقشون دیدم دیبا گریانه. پرسیدم چی شده؟ گفت پرند میخواد به بابا بگه بالشتمو با اره نصف کنه.چشمک

در راستای کشف واحدهای اندازه گیری جدید، دیشب پرند می پرسید منو ١٠٠ دلارتا دوست داری یا ١٧ تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بغل

دیروز که رسیدم خونه یه دیبا با دماغ خونین  و لب متورم اومد جلو. ظاهرا با پرند توی خونه داشتند بازی می کردند و روی فرش سقوط کرده بود. خدا رو شکر که مشکل جدیی نبود.قلب

امروز هم پرند با بداخلاقی رفت مهد. معاونشون می گفت روزهایی که با باباجون میاد خیلی راحت میره ولی با تو حسابی بداخلاقی میکنه و نمیخواد جدا بشه.

خودم نوشت: مثل اینکه خدا میخواد بهم بگه منو دست کم گرفتی. آخه روز جشن من دائم نگران بودم نکنه این بچه ها توی مهد مشکلی براشون پیش بیاد و دیروز فهمیدم که حتی توی خونه و در کنار خودمون هم ممکنه خیلی اتفاقات عجیب و غریب پیش بیاد. خدایا نگویم دستم بگیر . دانم که گرفته ای  مرا ز عنایت رها مکن

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/٢٥ - مامان ديبا و پرند

جشن

سلام

دیروز جشن مهد کودک برگزار شد. این جشن در واقع فارغ التحصیلی بچه های پیش دبستانی و معارفه بچه های امادگی بود. گروه همکلاسیهای دیبا فقط یه سرود ١٢ امام رو خوندند و در تمام مدت جشن روی سن و اطراف واسه خودشون می گشتند. و ما هم از اینهمه صبوری مربیها و کادر مهد در شگفت بودیم. شما فرض کن یه چیزی حدود ۴٠ تا بچه شیطون از در و دیوار سالن برن بالا چه شود. پرند هم یه مدت کنار ما بود ولی موقع سرود دیبا با نعره گفت که می خواد بره کنار دیبا و معاون مهد دوان دوان اومد و پرند رو هم به روی سن منتقل کرد. بعد هم پرند همراه با دیبا کادو گرفت و اومد پایین!!!! در پایان جشن تقریبا تمام ماهیچه های قلبم درد می کرد و واقعا دلم به حال مربیهای مهد سوخت که روزی ٨ ساعت با این بچه ها چکار می کنند؟؟؟؟؟؟به محض اینکه موسیقی پخش می شد یه عده دختر و پسر می پریدند روی سن و موزون از خودشون در می‌کردند. البته دیبا و پرند هم حضور داشتند ولی اگه از اون کنده های روی سن حرکتی سر  زد از این دوتا هم حرکتی مبنی بر موزون سر زد.

داشتیم می رفتیم یه جا خرید. پرند گفت یا باید بریم پارک یا باشگاه. دیبا بهش گفت امروز باشگاه تعطیله. پرند گفت پس یا باید بریم پارک یا یه جای دیگه!!!!! باباجون گفت باشه پس میریم یه جای دیگه. پرند نعره زد نه بایدم بریم پارک. باباجون گفت خودت گفتی یه جای دیگه. پرند گفت یه جای دیگه خوب همون پارکه !!!!!!!!!!!!

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

 ای که مهجوری عشاق روا میداری

بندگان را زبر خویش جدا می داری

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/٢٤ - مامان ديبا و پرند

بستنی چوبی

سلام

یه مدته که دیبا خیلی به بستنی علاقمند شده . ما هم بهش گفتیم اگه غذاشو خوب بخوره میتونه به عنوان جایزه بستنی بخوره. خوب همه چیز هم به خوبی پیش می‌رفت و همه هم راضی بودیم. نکته مهم دیگه اینکه به محض خوردن بستنی می‌پرید توی دستشویی و بساط شستشو برقرار بود. در ضمن هر کدوم هم از خونه می رفتیم بیرون سفارش بستنی چوبی !!! می داد. دیروز عصر با هیجان گفت که مامان خاله اقدس خیلی منو تشویق کرد. گفتم چرا؟؟؟ گفت به خاطر اینکه من ٩ تا چوب بستنی برده بودم مهد!!!!!!!!!!!!!! و در ادامه گفت : بابا میشه از این به بعد از اون بستنی چوبیها بخری که چوبش گرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( تمام این مدت داشته چوب بستنی جمع می‌کرده و می‌شسته و کنار میگذاشته. ما رو باش که چه خوش خیالیم!!!!!)

دیروز دیبا داشت گزارش می داد که مامان اون دختره هست که شعر ١٢ امام رو بلد نیست، منو  هل داد!!!!!!!!!!!

۵ شنبه شب باباجون یه پمپ برقی سفارش داد  وساعت ١٢ شب برامون آوردند. جمعه از صبح مشغول شد و استخر بچه ها رو باد زدو بردیم حمام و حسابی آب بازی کردند. کلی هم تمرین شیرجه کردند اون جا!!!!!!!! بعد تا اومدم آب بکشم و بیارمشون بیرون دیدم کف حمام کلی آب جمع شده چون این استخره راه آب رو بسته بود. با بدبختی استخر پرآب رو بلند کردم ولی از کناره هاش آب ریخت و به کف هال منتقل شد!!!!!!! خدا میدونه که چه عملیاتی انجام دادیم تا بالاخره استخر خالی شد. خدا به داد همسایه طبقه پایین برسه با اون حجم آبی که به سقفشون منتقل شده!!!!!!!!!!! 

پرند پرسید : مامان متاسفانه ، یعنی نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

شاه شمشماد قدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/٢۳ - مامان ديبا و پرند

عمومی- خصوصی

سلام

چهارشنبه بعد از ظهر توی خیابون ولیعصر کار داشتیم. افتادیم توی ترافیک شدید . دیبا شروع کرد به توضیح دادن که می دونین قطار و اتوبوس عمومی هستند و ماشین خاله اقدس خصوصیه؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هم شروع کردیم به سخنرانی و در باب وسایل نقلیه براشون صحبت کردیم. نزدیکهای جایی که کار داشتیم یه جا پارک خوب گیر آوردیم و رفتیم به محل سوژه. بعد متوجه شدیم که می تونیم یه جای دیگه هم سر بزنیم که بالاتر بود. باباجون گفت بیایین با تاکسی بریم و پیاده برگردیم. دیبا کلی ذوق کرد. همون موقع یه پراید جلومون ترمز کرد و سوار شدیم حالا دیبا گیر داده بود مگه شما نگفتین قراره با تاکسی بریم چرا با پراید رفتیم؟؟؟؟؟ موقع برگشتن دیدیم اتوبوس هم بد چیزی نیست. دیبا نگاه می کرد توی اتوبوسها و می گفت تمام صندلیها پر شده ما نمی تونیم سوار بشیم. بهش گفتیم فلسفه اتوبوس سواری اینه که ایستاده باشی . یه اتوبوس نسبتا خلوت اومد .من پرند رو زدم زیر بغلم توی زنونه و باباجون هم دیبا رو کشید توی مردونه. به محض اینکه من وارد شدم یه خانم لطف کرد و جاشو داد به من ( یاد جوونیهای خودم افتادم !!!!).بعد طبق معمول باباجون پول خرد نداشت و من از ته اتوبوس پول فرستادم سر اتوبوس. یه ایستگاه بیشتر فاصله نبود ولی این دوتا حسابی کیف کردن. این بود گردش چهارشنبه ما!!!!!!!!! و بدین ترتیب اولین اتوبوس سواری این خانمها اتفاق افتاد.

باباجون داشت توی آشپزخونه ظرف می شست. دیبا گفت بابا چرا داری ظرف می‌شوری؟؟؟؟؟ پرند از این طرف گفت از بس مامانمون تنبله!!!!!!!!!!!

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/٢٢ - مامان ديبا و پرند

تقسیم

سلام

دیروز دیبا فقط موفق شده بود نصفه بسته رو تقسیم کنه. چون بچه ها داشتند امتحان می کردند که کی قویتره و برای همین با مشت می کوبیدن روی میز در نتیجه ظرف میوه دیبا چپه شده و دیبا یه مدت طولانی داشته میوه هاشو جمع می کرده برای همین نرسیده بود بسته رو کامل تقسیم کنه ( هنوز هم یاد نگرفته که میتونه بقیه اشو بریزه سطل زباله .البته تا وقتیکه مامانش هست سطل زباله برای چی؟؟؟). قهقهه

امروز دیبا یه پیشنهاد خیلی عملی داد. گفت مامان اسممون رو توی دوتا مهد بنویس که روز درمیون بریم مهدابله.

یکشنبه جشن هست. بهمون کارت دعوت دادند برای دونفر. بعد دیبا گفته بود پرند چی؟ گفته بودند پرند رو نمی تونید بیارید!!!!!!!!!! دیبا کلی غصه اش گرفته بود که حالا ما پرند رو چکار کنیم. امروز صبح رفتم و برای پرند هم کارت گرفتم. دیبا یه نفس راحت کشید.

امروز صبح پرند یه صندل برای خودش برداشت که ببره مهد. گفتم تو که صندلهات توی مهد هست. گفت آخه آذین !!!! سبزدوتا صندل میاره منهم باید ببرم. من اگه این آذین خانم رو ببینم مطمئن باشین که خفه اش می کنم. عصبانی

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دوجهان آزادم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۱٩ - مامان ديبا و پرند

مورچه بزرگ!!

سلام

پرند بی مقدمه گفت خاله سمیرا رو خیلی دوست دارم. گفتم مثلا چقدر؟ گفت اندازه یه مورچه بزرگ ( دستشو اندازه یه تخم مرغ باز کرده بود)قهقهه گفتم اون وقت منو چقدر دوست داری؟ گفت تو رو هم اندازه یه مورچه بزرگ دوست دارم.

دیبا پرسید مامان اسم ما رو پرستار انتخاب کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجبگفتم نه مامان هر بچه ای رو مامان و باباش اسم براش انتخاب می کنند. گفت آخه دانیال و پارسا میگن قرار بوده اسم داداششون ایلیا باشه ولی پرستار اسمشو گذاشته بنیامین!!!!!!!!( آخر الزمون همینه دیگه!!!!)

دیروز برای دیبا به صورت کاملا یواشکی یه بسته بادوم گذاشتم که اگه بعد از خوردن اون چاشت و عصرونه هیجان انگیز گرسنه شد یه خوراکی داشته باشه. عصر هم چک کردم و دیدم به به بسته نیست و کلی خوشحال شدم که عجب مامان آینده نگری بودماز خود راضی. امروز دوباره همون کار رو تکرار کردم. دیبا یه لحظه رفت سر کیفش و اون محموله رو دید. بعد گفت وای مامان امروز چقدر کار دارم. گفتم چطور؟ گفت آخه این بسته رو باید یه جوری بین کسرا و پارسا و دانیال و... تقسیم کنم تا تموم بشه و هیچ چی به خودم نرسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دیروز فقط نمکهاشو لیس زدم. آخ ( منظورم از این تصویر یه مامانی هست که داره میزنه توی سرش )

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

من که باشم که برآن خاطر عاطر گذرم

لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۱۸ - مامان ديبا و پرند

دوبلور

سلام

دیبا گفت مامان میدونی اینهایی که توی فیلم هستند واقعی نیستند. یه آدمهای دیگه‌ایی به جای اینها حرف می زنند که بهشون میگن دوبلور . بعد الان دوبلور ا.یزابل سرما خورده. دوبلور و.التر هم رفته مسافرت!!!!!!!!!!! آقای پ.درو هم نمرده دوبلورش توی فیلم  مرده.

دیروز مدیر مهد از مکه اومد و برای بچه ها انگشتر هدیه آورد. کلی ذوق کرده بودند و انگشترهاشون رو کنار انگشتر من گذاشتند و صبح هم هردو انگشترها رو گذاشتند دستشون و با بلوز و شلوارک توی خونه، رفتند مهد!!!!!!!!!!!!!! الان متوجه شدید که چرا روند کاهش موهای سر من کند نمی شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خاله سمیرا یه بازی براشون گرفته بود به نام بچین و بریز. خیلی جالبه و ما ساعتها باهاش مشغولیم. مرسی خاله سمیرا.

دیشب دیبا برای اولین بار گرسنه خوابید. غذاشون رو که کشیدم گفتم اول هال رو مرتب کنید .بعد سفره بندازین تا غذا بخوریم. دیبا رفت روی مبل و گفت اینجا به من غذا بده . منهم لج کردم و گفتم تا اسباب بازیها جمع نشه غذا نداری. اونهم همونجا خوابش برد. پرند اما بدون توجه به من اومد توی آشپزخونه و خواست غذاشو از روی کابینت برداره که من گذاشتم روی توستر. اونهم رفت صندلی آورد ولی من گذاشتم روی یخچال. مقادیر متنابهی کتک خوردم ولی بعد مجبور شد که هال رو مرتب کنه .

دیبا امروز برای خودش چاشت انتخاب کرد. یه موز برای وسط روز و یه زردآلو برای عصرونه!!!!!!!!!

از دیبا پرسیدم ناهار چی خوردی؟ گفت آخه تو چکار داری که هر روز می پرسی؟ گفتم باید بدونم که شام تکراری بهت ندم. بعد پرسیدم صبحونه چی خوردی؟؟؟؟ گفت صبحونه رو دیگه برای چی می خوای؟؟؟ گفتم حالا بگو . گفت نیمرو. گفتم آهان دیگه همینه. شام می خواستم بهت نیمرو بدم .با گاز انبر باید از زیر زبونشون اطلاعات مهد رو در بیارم . این چه وضعیه!!!!!!!!

به پرند گفتم زود شلوارتو بپوش الان پشه میاد نیش می زنه. گفت نه توی حیاط مهد یه چاله کندم همه سوسکها و پشه ها رفتند اونجا دیگه توی خونه نمیان!!!!!!!!!!! (دیروز توی حیاط مهد حسابی خاکبازی کرده بودند اسنادش روی لباسهاشون بود) 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۱٧ - مامان ديبا و پرند

مشهد فوری!!!

سلام

عجب مشهدی رفتیم توی این تعطیلات. چهارشنبه شب رفتیم و شنبه صبح هم برگشتیم . به عبارتی ٢٢ ساعت توی راه بودیم و ۴٨ ساعت اونجا. تازه حرم و خواجه ربیع ( سر خاک بابا) و طرقبه رو هم که نمیشه نرفت. ۵ شنبه به خانواده مادر و جمعه هم به خانواده پدر ادای احترام شد. ولی عجیب سرحالم امروز. خدایا این حال رو ازمون نگیر.

جمعه رفتیم طرقبه. چون تنها جایی که به نظر می رسید باز باشه ( غیز از مغازه های اطراف حرم) اونجا بود . بعد دیبا گیر داد که می خوام برم خونه پدر بزرگ و با روژا و باربد بازی کنم. پرند هم گفت من می خوام برم خونه مامان جان پیش خاله سمیرا ( جالبه که این حساسیت پرند با امیر رضا خیلی کمتره در حالیکه خود من امیر رضا و امیر علی رو خیلی زیاد دوست دارم و وقتی می بینم مرتب قربون صدقه شون می‌رم)  و بدین ترتیب بود که برای اولین بار این دوتا از هم جدا شدند. بماند که پرند بعد از ناهار دلش هوای خواهرش رو کرد ولی دیگه فایده نداشت چون من آدمی نبودم که اون رو ببرم. دیبا هم اونجا کلی بهش خوش گذشته بود و آلبالو از درخت چیده بود. دیروز هم با قطار روزانه حرکت کردیم. ساعت ۶.۵ حرکت بود. پرند به محض بیدار شدن گفت که نمیاد چون دلش تنگ میشه و دیبا هم قول گرفت که دفعه بعدی ٢٠ روز بمونیم. البته توی قطار تا ساعت ٩ این خانمها خوابیدند و بعد هم از در و دیوار رفتند بالا و حسابی سعی کردند بهشون خوش بگذره ولی دوردیف جلو و دو ردیف عقب اعصابشون به هم ریخته بود. چشمک

خودم نوشت: از همه دوستانی که روز مادر رو به من تبریک گفتند و پیام فرستادند متشکرم. خوشحالم از داشتن دوستان به این با معرفتی و متاسفم که جواب ندادم چون ۵ شنبه مراسم عید اول پسر خاله بود و بعدش هم موارد جانبی.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۱٦ - مامان ديبا و پرند

جدی

سلام

روز زن و روز مادر بر همه زنان و مادران سرزمینم مبارک مخصوصا مامانم، مامان باباجون،خاله مریم، خاله دلارام ، خاله لیلی و خاله سمیرا.

دیبا توی تلویزیون غرق شده بود. باباجون از اینطرف یه کوسن بهش پرت کرد. دیبا محل نداد. دوباره باباجون یه کوسن دیگه پرت کرد. دیبا برگشت و گفت ببین من دیگه بزرگ شدم و خیلی جدی هستم. از این شوخیها خوشم نمیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!! باباجون هم در کمال خونسردی بهش گفت جدیتو بخورم!!!!!!!!!

به دیبا گفتم فکر کنم امروز تولد هیراد و هلیا باشه. گفت آره . مامان میدونی هلیا از هیراد کوچیکتره!!!!!!! گفتم مگه دوقلو نیستند؟ گفت چرا دوقلو هستند ولی هلیا از هیراد کوچیکتره.باباجون گفت تو اصلا معنی دوقلو رو میدونی ؟؟؟؟ دیبا گفت آره دوتاییشون با هم از دل مامانشون اومدند بیرون ولی  هیراد تا اینجاست ، هلیا تا اونجاست.

دیروز رفتم خونه دیدم پرند خیلی غمگین روی تختش دراز کشیده. گفتم چی شده؟ گفت آوا گفته که با من دوست نمیشه!!!!!!!!! بچه ام اولین شکست رو توی دوستی تجربه کرد. دیشب تا صبح به شدت سرفه می کرد. اصلا فکر نکنید که ما دوشنبه دکتر بودیم و یه سری داروی جدید گرفتیم.

دیروز صبح وسایلمون رو برداشتم ولی تا بعد از  وقت توی جلسه بودم و در نتیجه به باشگاه نرسیدم. رفتم خونه دیدم دوتایی آماده ایستادند. دیبا پرسید جایی نمی ریم؟ گفتم نه. گفت صبح یه کیسه ای جلوی در گذاشتی وسایل توش بودحالا کجاست؟ گفتم توی شرکت جا مونده و بدین ترتیب بود که متوجه شدم چیزی از زیر نگاه ایشون در نمیره و نمی‌تونم بپیچونمش.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت تست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۱٢ - مامان ديبا و پرند

پرند!!!!

سلام

دیشب بعد از یه جرو بحث مفصل ، پرند به من گفت اصلا دیگه خواهر نمی خوام . برو برام یه داداشی بیار اسمشو بگذار گلی تپلی!!!!!!!!! بعد دیبا بهش گفت هه هه گلی تپلی که اسم دختره. پرند گفت بایدم که اسمش گلی تپلی باشه!!!!!

دیبا به شیوه غیر حضوری داره رقصهای محلی آمادگیها رو یاد می گیره. ظاهرا بچه های امادگی دارن برای روز جشن اماده میشن و این دختر ما هم از گوشه در و پشت پنجره درگیر اونها شده. به نظرم توی رقصهای محلی بهتر از ایرونی عمل می کنه.

دیروز به زور پرند رو فرستادم توی حمام. اونجا هم در حالیکه لباس تنش بود موهاشو شستم و بعد هم اجازه نمی داد لباسهای خیس رو از تنش در بیارم و وقتی اومد بیرون هم دوباره لباس نمی پوشید. صبح هم پرند با لباس خونه رفت مهد و اونجا هم منو چسبید و مدیر داخلی اومد و از من گرفتش و برد توی کلاس. یه ده دقیقه ای توی خیابون می گشتم تا خبر رسید که آروم شده. روزهایی که با باباجون میره خوش و خندونه ولی با من حسابی ادا بازی در میاره. حسابی اعصابش به هم ریخته . دیروز هم دوباره دکتر بودیم که باز هم ضد حساسیت براش داد. به محض قطع داروی قبلی دوباره سرفه اش شروع شد.   کلا همه چی آرومه و منهم که خوشحالم

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۱۱ - مامان ديبا و پرند

نی اختصاصی

سلام

توی خونه یه آیس پک داشتیم و گفتم اگه غذاتون رو بخورین بهتون میدم. دیبا یه ذره خورد و رفتم که به پرند بدم. گرفت و دیگه ول نمی کرد. بهش گفتم به دیبا هم بدیم. گفت نه هرکسی باید با نی خودش بخوره چون اگه از نی همدیگه بخوریم مریض میشیم. اینهم نی منه. دیبا در حالیکه یه سطل آب یخ روی سرش ریخته بودند نشست و پرند رو نگاه کرد که تا آخر و با اشتهای هرچه تمامتر آیس پکشو خورد.

دیبا روی موج مثبت بود و گفت مامان ببین چقدر خوب غذامو خوردم مثل پسرهای ١٠ ساله هستم. گفتم آره دخترم هرکی ببینه میگه عجب دختر عاقلی. گفت مامان می‌بینی فقط پسرهای ١٠ ساله اینطوری هستند. گفتم دخترهای ١٠ ساله خیلی عاقلتر هستند ولی همچنان معتقد بود که یه پسر ١٠ ساله است. واقعا کم آوردم.

دیشب دیبا توی خواب می گفت مامان برای من ۶تا بگذار که بخورم. تو دلم گفتم تو همون یه دونه اش رو بخور ۶تا پیشکشت.

پرند می گفت ما خیلی قوی هستیم . بابا آ.ندرس رو کشتیده. عمو و.التر رو کشتیده. خودم ا.یزابل رو کشتیده ام. (صرف فعل رو دارین!!!!)

دیشب دیبا در گوش باباجون  گفت ۵ شنبه روز مادره. باباجون بلند از من پرسید این هفته روز مادره!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد دیبا دوباره در گوشش گفت اقدس جون گفته باید ٣ تا کادو بگیری. باباجون بلند گفت ٣ تا برای کی باید بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیبا که از اینهمه استعداد به ستوه اومده بود گفت دارم یواشکی بهت می گم چرا داد می زنی!!! و کلا موضوع کاملا مخفیانه منتقل شد.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۱٠ - مامان ديبا و پرند

پرندی میایی بریم حموم؟؟؟

سلام

ما همچنان هر روز صبح دیبا رو حموم می کنیم. روز جمعه به پرند گفتم پاشو برو حمام. گفت خاله لیلا به ما نگفته واسه همین من نمی رم حموم .

پرند دندوناتو مسواک بزن. - نه خاله لیلا به ما نگفته مسواک بزنیم.

پرند موهاتو گیره بزن. - نه آذین گیره نمی زنه.    یعنی جنگلی میاد مهد؟  - نه تل می‌زنه!!!!!!!!!!!

امروز صبح هم شاهکار داشتیم . به محض رسیدن شروع کرد به گریه. تا خاله لیلا اومد و از من گرفتش . پرند هم به شدت زد زیر گریه . منهم توی سالن ایستادم تا آروم شد. الان که دوباره زنگ زدم گفتند که پرند توضیح داده چون مامانم منو نبرد پارک ساعی برای همین گریه کردم.

پرند یه کفش کتونی صورتی با یه ساق شلواری صورتی پوشیده بود. باباجون بهش گفت پرند چقدر تیپ زدی . گفت مثل خاله ا.ی.زابل شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وسط فروشگاه دیبا از اینطرف می‌دوید به اونطرف. گفتم چکار می‌کنی؟ گفت من بنز هستم نمی‌بینی چقدر سریع می‌رم!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند

نه هرکه آینه سازد سکندری داند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/٩ - مامان ديبا و پرند

پراید یا پژو مسئله این است

سلام

۵ شنبه  آویزون خاله لیلا و نارگل جونم بودیم به صرف استخر و ناهار. خاله فیروزه و نارگل خیلی تلاش کردند که به من شنا یاد بدن ولی مگه این مخ کشش داره که این چیزها رو یاد بگیره. تا ساعت ۶ اونجا بودیم و اگر باباجون نارگل جونم خسته و کوفته نیومده بود ما هنوز اونجا نشسته بودیم. بچه ها هم برخلاف همیشه خیلی باها خوب بازی کردند و فقط پرند اونجا یه خورده مشکل داشت که بچه ها خیلی تحویلش نمی گرفتند ولی اونهم با تماشای کارتون خودش رو مشغول کرد. روز خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت و کلی هم جایزه گرفتیم از خاله لیلا. تا تونستیم خونه رو بهم ریختیم. خاله لیلا و نارگل جونم دستتون درد نکنه. لازم به توضیح نیست که من ماشین نداشتم و موقوع برگشتن به خاله لیلا گفتم برام آژانس بگیر ولی اون گفت بهتره با خاله مهشید بری. وسط بزرگراه بعد از مقداری پچ پچ بین کیمیا جونم و دیبا، یه دفعه دیبا به خاله مهشید گفت میشه دکمه ماشینتو بزنی سقفش بره کنار!!!!!! خاله هم عمل کرد. یه خورده دیگه بچه ها با هم پچ پچ کردند و کیمیا میزان اطلاعات عمومی دیبا رو برد بالا که قبلا سانتافه داشتیم اونهم همینطوری بود. رسیدیم خونه. به محض رسیدن دیبا به من گفت مامان میشه پژو و پراید رو بفروشی یه بنز و یه سانتافه بخری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم باید با باباجون صحبت کنی. باباجون هم بهش گفت که کلا پراید رو خیلی دوست داره و ما چون پارکینگ نداریم نمی‌تونیم بنز و سانتافه بگیریم چون توی خیابون کثیف میشه!!!!!!!!!!!! (مدیونید اگه فکر کنید دلیل دیگه‌ای داریم ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!) .

دیشب موقع خواب پرند گفت آب میخوام . گفتم برو از باباجون بگیر. رفت و برگشت و سی ثانیه دیگه دوباره گفت آب می خوام . گفتم مگه نخوردی؟ گفت آب شیشه ام تموم شد. گفتم خوب از کتری هم نمی تونم اب بدم چون هنوز داغه. گفت از «آب شستن قابلمه ها» بهم بده!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۸ - مامان ديبا و پرند

بهداشت

سلام

در راستای نقشه کارتوم بازی و ورزش ، خاله اقدس دیروز بهشون گفته بود که باید هر روز صبح حمام کنند. ما دیروز رفته بودیم باشگاه و در نتیجه چون بچه ها کف اونجا رو باید با لباسشون تمیز می کردند!! به محض رسیدن به خونه با لباس پریدند توی حمام. صبح دیبا تا چشمهاشو باز کرد گفت خاله اقدس گفته باید صبح حمام کنیم. هر چی گفتم تو دیشب حمام کردی گفت نه. منهم بردمش و فقط بدنش رو شستم. خوشحال و خندون رفت توی مهد و در بدو ورود به خاله اعلام کرد. خاله هم کلی تشویقش کرد و دیبا در حالیکه سر از پا نمی شناخت رفت توی کلاس.

این روزها پرند افتاده توی رقابت و چشم و هم چشمی. یه آذین خانم توی کلاس هست که شده الگو. امروز ٢ تا تل برداشت که آذین دوتا تل میاره مهد. شیر نمی برم چون اذین شیر نمی خوره. سارافون بدون بلوز می پوشم چون آذین اینطوری لباس می پوشه. دیگه الان سیستم ما رفته به سوی حرکات آذین خانم. خدا به خیر کنه.

یکی از کارهای جالبشون توی این مهد، آب بازی هست که روزها میرن توی حیاط و حسابی آب بازی می کنند . به قول دیبا « خیلی خوش میگذره!!!!»

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/٥ - مامان ديبا و پرند

پرینت

 

سلام

جلسه قبلی مربی بهمون گفت که می تونید مچ بند ببندید که دستتون آسیب نبینه. تمام هفته گذشته رو دیبا به من گفت که مامان برامون مچ بند بگیر ما می خواهیم تمرین کنیم مشکل می خوریم هااااااااا. منهم که کلا خدای حافظه. براشون  آب معدنی گرفتیم دیبا برچسبهاشو چسبوند دور دستهاش و گفت مامان اینها خوبه ؟ به جای مچ بند از همینها استفاده می کنم.

 

عکس مهد جدید. دمپاییها برای جلوگیری از چشم زخم هست. شیطان

دیبا داشت به پرند آموزش می داد بهش می گفت ببین پرند یه دستگاهی هست به نام پرینت. بعد با موس عکس رو می گیری. دکمه اش رو می زنی میشه فلوکپی!!!!!

بسم ا... الرحمن الرحیم

خدایا شکرت که به ما غذاهای خوشمزه داده ای.  امین یا ربد عالمین  خداوند بخشنده و رحیم.  این دعای سفره توی مهد جدید هست که سر هر وعده غذا توی خونه ما تکرار میشه.

رسیدیم و رسیدیم   کاشکی نمی رسیدیم   تو راه چقدر خوش بودیم   سوار لاک پشت بودیم    این دنده و اون دنده   خسته نباشی راننده   رانندگیت عالی بود    جای مامانت خالی بود

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/٤ - مامان ديبا و پرند

گفتار نیک

سلام

یه مدت بود ما نگران پرند بودیم. چون بعضی از حروف رو در برخی مواقع خیلی خوب تلفظ نمی کنه مثلا چ و ک . دیروز یه وقت گرفته بودم برای چک. رفتیم توی کلینیک. و یه ١٠ دقیقه ای منتظر شدم تا نوبتمون بشه. اگه پول نداده بودم و از قبل وقت نگرفته بودم قطعا بچه رو می زدم زیر بغلمو و فرار می کردم. نوبتمون که شد پرند به محض ورود به اتاق یه سلام بلند بالا کرد. اونجا ٢ نفر بودند پرسیدند اسمت چیه؟ پرند. فامیلت چیه؟... اسم بابا چیه؟ ناصر. بابا کجا کار میکنه؟ دانشگاه. کدوم دانشگاه؟ دانشگاه خودش!!!! چکار می کنه اونجا؟ کارهاشو انجام میده!!!!! یعنی بچه ها روکتک می زنه؟؟ نه بابام بچه ها رو کتک نمی زنه. بعد از من پرسیدند شما الان دقیقا برای چی اومدید اینجا؟؟؟ گفتم تا قبل از اینکه بیام حس می کردم بچه ام خیلی واضح صحبت نمی کنه ولی از وقتی اومدم یه ریز دارم خدا رو شکر می کنم که بچه ام تنش سالمه و از نظر جسمی مشکلی نداره. حالا چ و ک رو خیلی واضح هم نگفت اشکالی نداره. دکتر گفت این یه مقدار به سنش مربوطه و حالا اگه خواستی چندماه دیگه اگه هنوز رفع نشده بود دوباره بیا.

 رفتیم پارک دیبا با سعی و کوشش داشت خلاف جهت سرسره می رفت بالا. پرند از اون بالا بهش گفت دیبا از پله بیایی بالا خیلی راحت تره!!!!!!!!!!!

چند تا دختر راهنمایی توی حیاط خونه داشتند بازی می کردند. ما هم رسیدیم . اون دخترها گفتند اجازه بدین بچه ها اینجا بمونند. گفتم مرسی ما یه خورده بالا کار داریم. (آخه نقشه کارتوم!!! این هفته ورزش و بازی هست و دیبا باید از توی روزنامه ورزشی عکس جدا می کرد که ببره مهد) دیبا گفت آره ما باید بریم بستنی بخوریم!!!!!!!!!!! قیافه اون دخترها دیدنی بود با یه تعجبی به من نگاه کردند و گفتند باشه.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۳ - مامان ديبا و پرند

از اینجا و اونجا

سلام

موقع شام طبق معمول پرند اولین لقمه رو که گذاشت دهنش گفت بدمزه است!!! فقط ماست می خورم. گفتم هرکی غذا نخوره از سر سفره باید بلند شه و بره. گفت من میرم و ماست رو هم با خودم می برم!!!!!!!!

دیبا گفت آخ جون میره به چیزهای خطرناک دست میزنه دستش زخمی میشه. پرند گفت اصلا دلم می خواد برم تهنایی با چرخ خیاطی برای خودم لباس بدوزم.

یه نرم افزار آرین براشون گرفتم که تنظیم میشه روی اسمهاشون. دیروز نشسته بودند و داشتند دست به سینه بهش گوش می دادن. می‌گفت دیبا جان میدونی اسم این چیه؟ دیبا هم خیلی جدی بهش می‌گفت بله!!!!!!!!! یه فضای تعاملی جالبی داره اگرچه که گرافیکش خیلی ساده هست ولی کلی خوشم اومد ازش.

توی ماشین یکی توی ضبط می خوند « یه دختر دارم شاه نداره...» دیبا گفت ببین مامان این آهنگش ب.اب.ا کرمی هست باید باهاش قر داد!!!!!!!!! ( کلاس ایروبیک میره دخترم!!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می جویی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/٢ - مامان ديبا و پرند

کیف پول

سلام

توی عید بچه ها عیدی که می گرفتند می دادند به من چون خودشون کیف پول نداشتند!!!! منهم پولها رو براشون نگهداری کردم !!!! بعدش هم دیبا  هی به من یادآوری می کرد که کیف نگرفتی و منهم دیگه از فکرش اومده بودم بیرون. چون اگه  می‌گرفتم که دیگه به درد نمی خورد!!! سه شنبه توی شهر کتاب یه مرتبه دیبا داد زد مامان کیف پول پیدا کردم. تمام افرادی که اونجا مشغول کارهای فرهنگی بودند یه مرتبه برگشتند طرف دیبا و یه صدا گفتند مال ماست!!!!!!!!!!!! دیبا هم بدون توجه به همگی رفت و از داخل قفسه یه کیف برداشت و پشت سرش پرند هم رفت. اومدیم خونه و معضل پرکردن کیف شروع شد. پرند گفت که می خواد ۴ تا پول داشته باشه. بعد که پولها رو گرفت گفت سکه هم می خواد. بهش گفتم پول خیلی کثیفه و نباید بهش دست بزنی گفت به پولها دست نمی زنم فقط با سکه ها بازی می کنم!!! بعد هم دیبا اومد و خلاصه کلی پولدار شدند. دیبا گفت از این به بعد بریم مغازه امیرآقا به جای یه پول دوتا پول بهش میدم!!! خلاصه کلام اینکه امروز صبح پول نداشتم به پارکبان بدم و ١٠٠ تومنی در ورژنهای مختلف از توی سوراخهای کیفم دراوردم و بهش دادم.

چهارشنبه رفتیم دیدن خاله زیور. بگذریم که پرند مشکل داشت و ما تمام مدت در د.ستشویی به سر بردیم اما دیدن خاله زیور و همسترش و شیرین نازنین و آیین جونم کلی ما رو خوشحال کرد. بعد هم زحمت ترانسفر رو دادیم به شیرین جون که ببینیم برای رانندگی توی جاده امادگی داره یا نه.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۳/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند