Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

نوروز 1390

سلام

 

 

۵ شنبه بعد از ظهر رسیدیم مشهد. بچه ها داره حسابی بهشون خوش میگذره . موضوع با یه توبیخ کتبی درج در پرونده فعلا تموم شده البته منهم یه جوابیه روی اون گذاشتم مبنی بر اینکه اصولا امکان رفتن به اون ماموریت از نظز اداری نبوده و من تخلف اداری ( به قول ایشون گستاخی!!!!) نکردم و اینهم در پرونده ام درج شد.  در هر حال امسال با همه فراز و نشیبهاش گذشت. سال ٨٩ برای ما سال خوبی بود. تغییرات زیادی برامون اتفاق افتاد که از همه مهمتر برای بچه ها جابه جایی مهدشون بود. برای تمام دوستان عزیز سال جدید رو پر از شادی و آرامش آرزو می کنم. موفق باشید.

خداحافظ بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ - مامان ديبا و پرند

چهارشنبه سوری

سلام

دیروز با بچه ها دوان دوان اومدیم خونه چون خاله لیلی و عمو محسن توی راه بودند که بیان تهران خونه ما. توی فاصله که من داشتم توی خونه دور خودم می چرخیدم این دوتا هم به شدت با چسب و کاغذ مشغول بودند. بعد اومدند و گفتند برای عمو و خاله عیدی درست کردیم. توی هر پاکت یه اسکناس ٢٠٠ تومنی بود که دو برابر قیمتش هم بهش چسب زده بودند!!!! شب که بچه ها رسیدند بهشون گفتم یه وقت فرار نکنید برین امریکا من خودم دوتا بچه دارم دیگه نمی تونم بچه های شما رو هم نگهداری کنم!!

ما خرجمون رو از بچه ها جداکردیم. سیستم خونه دست اونهاست برای بازی و من و باباجون هم لپ تاپهای خودمون رو داریم. دیروز باباجون می خواسته یه کاغذ رو اسکن کنه هر کار کرده سیستم خونه بالا نیومده. عصر که رفتم به من گفت و منهم با وجود تلاش فزاینده موفق نشدم.  دیبا اومد و گفت چی شده ؟ گفتم کامپیوتر روشن نمیشه. گفت صبر کن. بعد هم گفت ناصر بیا اینجا!!!! یه سری کلیک کرد . ناصر گفت روشن نشد که . دیبا گفت یه لحظه صبر کن شما اشتباه می کردید. سیستم اومد بالا. منکه از شدت خنده از اتاق زدم بیرون. ناصر ایستاد کنار دیبا و دیبا هم بهش آموزش داد که برای مرتبه بعدی چکار کنه!!!!!!

دیروز توی مهد جشن آخر سال برگزار شد و کادوی مهد دوتا تقویم رو میزی با عکسهای بچه هاست.

امروز آخرین روز کاری در این سال هست. نمیدونم بعد از تعطیلات که بیام اوضاع چطور باشه. هر چی که هست حتما خیره. برای تمام دوستان شروع سالی پر از امید، آرامش و موفقیت را آرزومندم. تا ١٣ فروردین نائب الزیاره خواهیم بود. مواظب خودتون و گلهاتون باشین.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خبر امد که واثق شو به الطاف خداوندی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ - مامان ديبا و پرند

سفر

سلام

در راستای برنامه ریزیهای ما برای سفر ، دیگه به این نتیجه رسیدیم که امساله رو  عید بریم مشهد!!!! ولی پرند دیشب گفت میتونیم با یه قطار طولانی بریم « قش» (قشم) و کلی هم از مزایای اونجا تعریف کرد که خیلی خوب هست و کلی هم اسباب بازی داره.

جلوی در خونه پرند داشت از یکی از همکلاسیهاش تعریف می کرد بعد دیبا پرسید که این دوستت دختره یا پسره؟ پرند هم در کمال خونسردی گفت : متوسطه!!!!!!

دیروز براشون کارتون باربی و ١٢ پرنسس رقصنده رو گرفتم که اینقدر کارتونهای خشن نبینند. نتیجه عالی بود: پرند بعد از دیدن ۴ دقیقه از فیلم خوابید و دیبا هم کلا دچار افسردگی شد از این همه هیجان کارتون!!!!! لاک پشتهای نینجا بهتر بود حداقل یه جنبشی می کردند

خودم نوشت: چقدر خوبه آدم کاری دستش نباشه و ساعت ٢.۵ بره خونه. عجب آرامشی دارم و چقدر به کارهای عقب افتاده ام رسیدم. مرسی از محبت همه دوستان. ما همچنان خوبیم.  

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ - مامان ديبا و پرند

مادری

سلام

تقریبا یه ماه گذشته رو خیلی پر کوب کار کردم . دوتا مناقصه خیلی مهم رو که یکیشون رو آنتن دوسال روش کار کرد و به نتیجه نرسید و یه همکار دیگه هم تقریبا از آذر سال گذشته کار کرد و به نتیجه نرسید و تقریبا من از مهر شروع کردم و خدا رو شکر این چند روز داره ۴ تا قرارداد از این دوتا مناقصه در میاد و چه تعداد آدم روزیشون از این راه تامین میشه. روی موضوع هم خیلی تسلط نداشتم ولی با بدبختی اسناد فنی تهیه کردم و خوب یا بد به نتیجه رسوندم. هفته گذشته هم پیگیر بودم که سمت مدیر رو ارتقا بدم و فرمهای عجیب و غریب پرکردم و در به در دنبال عملکرد گشتم و دوشنبه کار رو جمع  کردم. دفتر با من چک کرد که این موضوع انجام شده یا نه و وقتی تایید کردم یه برگه ماموریت ٣ روزه به اصفهان و با ماشین شرکت اومد روی میزم. البته قبلش با بچه های قراردادها صحبت کرده بودم و سر یه جریان باید یه نفر از بخش فنی می رفت اصفهان. اول من فکر کردم با کارشناسیم تداخل داشته باشه ولی بعد که متوجه شدم ٣ روزه هست دیدم که کلا نمی تونم برم. به بچه های قراردادها اعلام کردم و اونها هم به مدیرشون گفتند و ایشون هم با دفتر مدیر عامل چک کرده بودند. مسئول دفتر با من تماس گرفتند و  گفتند به هیچ طریق نمی تونی بری و اینکه مدیر گفته فقط شما در این زمینه تخصص داری صحیح هست یا نه؟؟ که من متعجب شدم که چقدر من متخصص بودم و خبر نداشتم!!!! منهم بعد از این ماجرا حکم ماموریت رو دادم دست مسئول دفتر مدیرعامل و گفتم من کلا حرفی ندارم فقط اگه با خانواده خودتون چنین رفتاری بشه چکار می کنید؟؟؟؟ چهارشنبه صبح هم برگه یک روزه به مقصد اصفهان گذاشتم که روی سیستم برام برگشت زد . خلاصه کلام اینکه با پادر میونی مدیر عامل من اصفهان نرفتم . شنبه یه همکارم اومد و  گفت که مدیر خیلی از دست من ناراحت هست که چرا بهش نگفتم که نمی تونم برم و به مدیر عامل گفتم!!!!! و حالا ایشون خیلی از دست من ناراحت هستند و من رو به کاریابی معرفی خواهند کرد مگر اینکه برم و به ایشون بگم اشتباه کردم!!!!! منهم گفتم هر جور صلاح می دونند عمل کنند چون من اشتباه نکردم . دیروز هم به من گفتند که با مدیر امور اداری صحبت کنم و ایشون هم خیلی با تحکم و از موضع قدرت به من فرمودند که شما برو با بخشهای فنی دیگه صحبت کن شاید شما رو خواستند و مدیر هم گفته که اصلا مانع از فعالیت شما در بخشهای دیگه نخواهد شد یا هم با بیرون از شرکت صحبت کن که بری یه شرکت دیگه و ما هم کمک می کنیم بهت!!!! گفتم شما همون روالی رو که باید انجام بدین رو انجام بدین و بفرمایید که ایشون عدم نیاز رو بزنند و شما هم من رو به کاریابی وزارتخونه معرفی کنید . گفت که ما خیلی نگران هستیم که مشکل برات پیش نیاد!!!!! چون اگه بری اونجا هیچ جای دیگه برایت کار نیست و تو میری کمیسیون تخلفات. بعد میری روی سیکل بازنشتستگی قبل از موعد و خیلی برات بد میشه (فکر کنم طرف برق توی چشمهام رو ندید ). ما شب عید دوست نداریم این اتفاق براتون بیفته. گفتم شما نگران من نباشید و همونطور که مدیر عامل به شما فرمودند که مدیر هر کاری میتونه انجام بده، انجام بدین!!!!! حالا منتظرم ببینم کی و چه موقع اون نامه رو به من میدن.   

اون چیزی که این وسط برایم مهم بود فعالیت این دوماهم بود که باعث شد افراد مختلفی در جریان نحوه کار کردنم قرار بگیرن و این از همه چیز برام ارزشمند تر هست. و اینکه تونستم توی آزمون مادری سربلند باشم . به هر قیمتی باشه نمیگذارم بچه ها حس کنند کارم از اونها برام مهمتره. خدای ما خیلی بزرگه .میدونم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ - مامان ديبا و پرند

تخم مرغ

سلام

امروز بچه ها دوتا تخم مرغ آب پز بردند تا تزئینش کنند. نتیجه کار بر روی سیر دیروز هم خیلی خوب بود. به محض تکمیل سفره هفت سین عکسها رو خواهم گذاشت.

دیروز یه سر هم به سبزی فروشی زدیم. ماهیها رو توی ظرفها جداگونه ریخته بود. بعد پرند یه ماهی رو دیده بود و می گفت خوب اینکه مال ماست حالا اون یکی دیگه ماهیمون کجاست. فروشنده هم به خوبی از پس اجرای نقشش بر اومد.

پرند داشت با من صحبت می کرد گفت اصلا توی شهر ما دزد هم هست؟ بهش گفتم همه جا میتونه دزد باشه. با تعجب پرسید دخترها هم دزد هستند؟ گفتم هر کس وسیله کسی رو بی اجازه برداره یعنی دزد هست. دیبا پرسید یعنی بچه ها هم ممکنه دزد باشند؟ گفتم آره دخترم. دیبا گفت یه روز یه نفر توی پارک یه بچه رو دزدیده بود. گفتم خوب اونهم بچه ای رو که مال خودش نبود رو برداشته بوده دیگه. گفتم که باید همه حواسشون رو جمع کنند تا مشکلی پیش نیاد. بعد پرند گفت که آناهید یه انگشتر برقی آورده بود که مال پدر بزرگش بوده. گفتم حتما پدربزرگش بهش کادو داده. گفت نه مال نامزدیه پدر بزرگش هست!!!!!!!!!!!!!!! بعد پرسید نامزدی همون ازدواجه؟؟؟؟؟ گفتم مربوط به قبلش هست (ولی فکر کنم امروز شال و کلاه کنم و برم ته و توی قضیه نامزدی بابا بزرگ آناهید رو دربیارم به نظرم موضوغ مهمیه!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد 

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ - مامان ديبا و پرند

انگلیسی

سلام

چهارشنبه رفتم سراغ بچه ها دیبا کارنامه زبانش رو گرفته بود. هر ۴ مهارت رو عالی گرفته بود. با باباجون کلی خندیدیم که به به مهد مشکلی برای تهیه کارنامه نداشته همه از روی هم کپی شدند. یه مدت گذشت .دیبا و پرند داشتند برای سپهر و نسیم کادو اماده می کردند. دیبا اومد و گفت میشه بهم بگی سپهر رو چطوری بنویسم. بهش گفتم . نوشت « س پ هر »بعد گفت نسیم رو خودم یاد داشتم چطوری بنویسم. نوشته بود nasiM . کلا از چهارشنبه فکمون افتاده اساسی. ظاهرا عالی گرفتنش خیلی هم بی ربط نبوده.

چهارشنبه توی راه برای رسیدن به خونه دیدیم سبزی فروشی ماهی آورده با بچه ها دوتا ماهی گرفتیم توی فاصله که داشتم پولشو حساب می کردم این دوتا پریدند توی س.وپر کناری و اطلاع رسانی کردند. اونهم بهشون گفته بود تنگ برای ماهیاتون نمی خواهید؟ بعد یه تنگ هم گرفتیم. ماهیها رو آوردیم خونه. صبح که شد پرند گفت مامان، اینها هم مثل ما خوابیدند!!!!! خلاصه عجب ماهیهای خوابالویی بودند تا ظهر که ما از بیرون اومدیم همچنان خوابیده بودند. دیبا هم می گفت عجب بویی میده تنگشون!!!!!دیگه باباجون برد به مغازه داد که بگذاره پیش ماهیهای خودش!!!!!

از امروز بچه ها توی مهد هفت سین درست می کنند. قرار هست هر روز یه چیزی ببرند. امروز باید سیر تپلی می بردند. دیشب یه سر رفتم سبزی فروشی که سیر بگیرم گفت فردا اول صبح میارم. فقط بهش گفتم حواست باشه ما ماهی رو آوردیم اینجا. چون بچه‌ها قطعا سراغشون رو میگیرن. اونهم گفت خاطرتون جمع .

خودم نوشت: چهارشنبه بچه ها از مهد که اومدند دوتا کادوی خوشگل دستشون بود که معلوم شد شیرین و آیین عزیز زحمت کشیده بودند. مرسی دوستم که با وجود اینهم کار به یاد ما هستی. امیدوارم به زودی در خدمتتون باشیم.  

خداحافظ   بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ - مامان ديبا و پرند

بدرفتاری

سلام

پرند داشت با عروسکهاش بازی می کرد یه مرتبه میگه مامان من با بچه ام دارم بدرفتاری می کنم اونهم بهم می خنده!!!!

دیروز دوباره خاله اقدس موهای پرند رو بافته بود و یه پرند بافته تحویلمون شد. دیروز توی کلاس موسیقی سنگ تموم گذاشتند دیبا ساز می زد و پزند شعرهاشو می خوند. کلا خاله الهام سرسام گرفت. توی اون اوضاع یه نفر هم اومده بود که وضع کلاس رو ببینه و بیاد پیش خاله الهام سنتور بزنه که دانشجوی باباجون از آب در اومد و کلا آبروی باباجون به باد فنا رفت!!!!!!!

باباجون کلا روی کار کردن بچه ها با قیچی خیلی حساس هست. چند روز قبل در اثر اصرارهای بچه ها رفته بود و براشون دوتا قیچی گرفته بود و کلی هم با فروشنده تبادل نظر کرده بود. تا قیچی ها رو آورد خونه دیدم « اوه خدا من!!!» عجب قیچی های تیی هست. همونجا گفتم کلا اینها رو جمع کن و به بچه ها قول دادم که روزی که رفتیم کلاس موسیقی از اون نزدیکیها قیچی مناسب براشون بگیرم. دیشب توی یه فاصله که توی ماشین بودند رفتم و خریدم منتها بهشون خبر ندادم که بعد از شام کار کنند. تا نزدیک خونه رسیدیم پرند شروع کرد که تو مامان بدقولی هستی و برای ما قیچی نمی گیری. گفتم مگه تا حالا من بدقولی کردم؟ گفت آره دیگه گفتی قیچی میگیری و نگرفتی. خلاصه تا خونه مشغول بودیم  و توی خونه بهشون نشون دادم و پرند کلا اعلام کرد که من مامان خوبی هستم و به قولهام همیشه عمل می کنم. خدا رو شکر!!

دیبا از خواب پرید و گفت بابا امروز چند شنبه است؟ باباجون گفت چهارشنبه. دیبا بهش گفت آفرین و دوباره تخت گرفت خوابید.

پرند ساعت 4 صبح از خواب بیدار شد و گفت مامان ببین صبح شده پاشو دست و صورت منو بشور با هم صبحونه بخوریم!!!! گفتم مامان هنوز شبه بگیر بخواب (تازه ساعت 2 خوابیده بودم) گفت بریم بیرون رو ببینیم. توی خیابون از بس چراغ روشن بود کلا چراغونی شده بود. گفت ببین هم روزه و هم شبه. با بدبختی تونستم بخوابونمش. نمیدونم چی شده بود نصف شبی.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند

ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ - مامان ديبا و پرند

پرند بافته

سلام

پرند یه بسته چهل گیس برداشت و گفت که به خاله گفتم که باید از اینها ببرم مهد. وقتی برگشت کلی از موهاشو خاله برایش بافته بود. پرند گفت میدونی باید به من چی بگی؟ زبونم لال بشه گفتم پرند افریقایی؟؟؟ با عصبانیت گفت که نخیر. به من بگو پرند بافته!!!! دیبا محض امتحان گفت پرند!! پرند گوشهاشو گرفت و گفت جوابت نمیدم . دیروز با بدبختی تونستم موهاشو باز کنم و حمامش کنم ولی دوباره براش چهل گیس گذاشتم که خاله براش ببافه.

دیبا میگه: مامان خاله اکرم گفته اینقدر خبر چینی و شکایت می کنید کم کم همگیتون سیاه میشین  و کلاغ میشین. راست گفته؟؟؟؟

دیروز دیبا گفت که چه اشتباهی کردیم برای فربد کادو گرفتی چون اصلا با ما بازی نکرد و تا آخر وقت داشت با هدیه ایی که براش گرفته بودی بازی می کرد. گفتم قبلا از اون کادو نداشته؟ گفت که نه و خیلی خوشش اومده . براش توضیح دادم که خیلی خوبه که برای دوستش کادویی برده که اینقدر دوستش داشته و باید کلی از این موضوع خوشحال باشه. بهش گفتم مگر نه اینکه خودت « مت» رو که تازه گرفتی بودی بردی مهد و به بچه های دیگه ندادی و باهاشون بازی نکردی ؟ همینه دیگه. خندید و رفت.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ - مامان ديبا و پرند

روز درخت گاهی

سلام

دیروز که رفتم سراغشون هر دو نالون و گریون بودند. پرند تعریف کرد که امروز روز درخت گاهی!!!! بوده و رفتند و توی باغچه درخت کاشتند. منتها چون درخت کم بوده دیبا و پرند و ارشیا یه درخت کاشتند و حالا ارشیا گفته که اون درخت مال اونه و این دوتا دیگه درخت ندارند. منهم در حالت خسته و له و در حالیکه کلا چشمهام هیچ جا رو نمی دید (چند تا جلسه رفته بودم و توی هر کدوم یه فنجون چای!!!!!) آروم به پرند گفتم بریم خونه .بعد تصمیم بگیریم که چکار کنیم. وارد خونه شدیم توی راه پله از جلوی هر واحدی که رد شدیم یه بار پرند نعره زد که مامان ج.یش کردی بریم پارک!!!!! خدا رو شکر کل ساختمون پی به وخامت وضع من بردند. رفتیم پارک و یه خورده بازی کردند و بعد هم دوتا چوب یافتیم و کاشتیم. احتمالا از امروز باید بریم و بهشون آب بدیم!!!!

دیروز تولد دوستشون فربد هم بود که چون من شنبه نرفته بودم سراغشون خبر نشده بودم. در نتیجه دیروز هدیه نبرده بودند که از اونجا هم کلی دلشون پر بود. پرند گفت الان میرم یکی از وسایلم رو که لازم ندارم برای فربد کادو می کنم. که البته کار به اونجا نکشید و لازم شد شب یه خرید برم. چون دیبا امروز باید پیتزای مرغ درست کنه و براساس برنامه تنظیمی تهیه مرغ پخته به عهده من بود .دیشب ناگزیر شدم برم سینه مرغ ( متنفرم از سینه مرغ!!!!برای همین هرگز برای خودمون نمی گیریم) بگیرم و بپزم و دیبا امروز برد مهد.

امروز هم صبح باید به سرعت می اومدم شرکت تا بچه ها رو گذاشتم، بیرون مهد مامان یکی از بچه ها در مورد هزینه ها و اینطور چیزها صحبت کرد چون فکر می کرد داره پول زیادی میده و بعد که من مبلغ پرداختی خودم رو گفتم کلی احساس قدردانی از مهد بهش دست داد!!!!!

پرند توی د.ستشو.یی داد زد که شوختکم رو بکش بالا. این دفعه دیبا با عصبانیت بهش گفت پرند اون اسمش شختک هست اینقدر اشتباه نگو!!!!!!!!!!

صبح دیبا به پرند میگه تزو ! (تزول؟؟) تزو!!!!! زود باش . ظاهرا یکی توی مهد برای تسریع در کارها از این کلمه استفاده کرده. ( حسن کار اینه که هزینه دو زبانه رو می پردازیم ولی 3 زبانه هست در واقع!!!!  فکر کنم تا خرداد زبان ترکیشون از فارسی قویتر بشه!!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل سراپرده محبت اوست

دیده آینه دار طلعت اوست 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ - مامان ديبا و پرند

عشق

سلام

دیروز دیبا از من پرسید که آدمها کی عاشق هم میشن؟ کلی توضیح دادم. بعد پرسید اول عاشق میشن بعد ازدواج می کنند؟ دوباره انواع حالتها رو توضیح دادم. دوباره پرسید پس کی نامزد میشن؟ و پرسید که ایا من و باباجون هم با هم نامزد بودیم یانه؟ و اینکه ما هم اول عاشق هم شدیم بعد ازدواج کردیم ؟ که بهش گفتم نه ما اون مورد دوم بودیم. صبح بهش گفتم من که عاشق تو هستم میایی با من نامزد بشی؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و یه پوزخند زد به این مفهوم که خودتی مامان جان!!!! فکر کنم این دامن پوشیدنها کار دستمون داده!!!!! چند روز قبل پدر یکی از بچه ها عکسشون رو توی موبایلش نشونم داد که ارمیا پسرشون عکس رو گرفته!!!! نگران نشین توضیح دادم که دخترمون قصد ادامه تحصیل داره.

دیشب در اثر تنبیه به اتاقشون تبعید شدند. صبح داشتم توضیح می دادم که اگه شب دندونهاتون رو مسواک نزنید و همچنین حرف بد بزنید دهنتون بو میگیره. پرند گفت اگه عصبانی بشیم و حرف بد بزنیم اشکالی نداره. گفتم در هر حال حرف بد بزنید دهنتون بو میگیره. حالا پرند گیر داده که دیشب باباجون به ما گفت بیعرضه، یعنی الان دهنش بو گرفته؟؟؟؟؟

خودم نوشت: در راستای اینکه صبحها ٩.۵ میاییم و عصرها هم ٢ می ریم خونه!!!! دیشب ساعت ٧.۵ رسیدم خونه و جالب اینکه هر دوشون باهام قهر بودند و هر چی منت کشی کردم تحویلم نگرفتند. این وسط شدیم چوب دو سر سوخته . هم خانواده تحویلمون نمی گیرند توی شرکت هم که دیگه آخرشیم!!!!!این چند روز کلا در نقش پت پستچی انجام وظیفه می کنیم .

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مرا به رندی و عشق آن فضولی عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ - مامان ديبا و پرند

پول مردم

سلام

چهارشنبه که بچه ها رو گرفتم پرند با هیجان گفت که آقای دومب دومبی با آقای دیری دیری اومده بودند مهد. بعد همه ما جمع شدیم اونها دومب دومب کردند ما هم دست زدیم و خاله سولماز هم رقصید!!!! در تحقیقات بعدی مشخص شد که به مناسبت اومدن بهار یه گروه موسیقی سنتی اومده بودند و بساط بزن و بکوب برقرار بوده.

پرند گفت که خاله اقدس بهشون گفته هر کی خوراکیهاشو نخوره و بندازه سطل زباله مثل اینه که پول مردم رو ریخته دور. به همین دلیل پرند نصفه کیکشو گذاشته بود توی کیفش که یه وقت زبونم لال پول رو دور نریخته باشه. تا وقتی مامان آدم در نقش سطل زباله هست دیگه اسراف چرا؟؟؟. خدا رحم کرده بود شیر و میوه اش رو کامل خورده بود وگرنه چه سیستمی باید از توی کیف در می آوردم.

چهارشنبه بسته تخم مرغ رو هم گرفتند. 4 تا تخم مرغ سفالی با یه بسته رنگ که خودشون باید رنگ آمیزی می کردند. هرچی گفتم بگذارید ببریم مشهد با دوستاتون کار کنید قبول نکردند و همون موقع رنگ آمیزی انجام شد.

چهارشنبه عصر بچه ها نون پختند . برای من و باباجون بربری و برای پرند سنگک و برای دیبا هم لواش آماده کردند . بعد هم حدود 25 دقیقه گذاشتیم توی توستر و حسابی خوشمزه شد. همینطور هنره که از انگشتهای بچه ها می ریزه.

خداحافظ  بیاعلی )یا علی)

فال حافظ امروز

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین وصلتش دراز کنید

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ - مامان ديبا و پرند

تخم مرغ

سلام

دیروز رفتیم کلاس موسیقی. خدا رو شکر وضع دیبا خوب بود. کم کم داره به سپهر هم می رسه. جالب بود در تمام مدتی که شعر می خوند و بلز می زد پرند که به شدت با موبایل من مشغول بازی بود همراهیش می کرد و گاهی جاهایی رو که دیبا جا می موند پرند جلوتر می رفت.  بعد از کلاس رفتیم یه فروشگاه وقتی اومدیم بیرون مینا و مامانش رو دیدیم که بچه ها از دیدن دوستشون کلی ذوق زده شدند و مامان مینا گفتند که منتظرند زمستون تموم بشه. مامان مینا توی مدارس تیزهوشان تدریس می کنند. باباجون هم از شنیدن خبر اینکه مینا رو دیدیم کلی خوشحال شد.

یه چند روزی هست که دیبا به من میگه تخم مرغ بگیر. ظاهرا یه نفر تخم مرغ رنگین برای مهد آورده و منهم فراموش می کردم به دیبا پول بدم. امروز صبح دیدم که با باباجون نشسته و کیف پولش رو گذاشته وسط و به باباجون میگه پولهامو بشمار ببین 7 تومن شده یا نه. وقتی کلا به نتیجه نرسید دست به دامن کیف من شد. طبق معمول کیف پولم خالی بود ( از بچگی هیچ وقت یاد نگرفتم که پولهامو باید توی کیف پول بگذارم!!!!) بهش گفتم نگران نباش بهت پول میدم. یه بررسی در جیب مانتوها مبلغ مورد نظر رو تامین کرد. امروز خوشحال رفت که 4 تا تخم مرغ برای هفت سین بگیره.

این روزها داریم برای تعطیلات عید امتیاز جمع می کنیم . اگر امتیازشون کم بشه مدت اقامت توی مشهد کوتاه میشه. دیبا موضوع رو خیلی جدی گرفته و هر روز که با دامن یا سارافن میره مهد. وقتی هم میاد هیچ وسیله ای رو وسط هال نمی ریزه. امیدوارم تا پایان تعطیلات این موارد در وجودش نهادینه بشه.

پرند اومده میگه مامان میدونی آناهید سیبیل در آورده؟؟؟؟؟ (دیگ به دیگ میگه رو شنیدین؟؟؟؟)  با خودم فکر کردم مامان آناهید هم مثل من احتمالا باید از 12 سالگی دخترشو ببره آرایشگاه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

وصال او زعمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به   

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ - مامان ديبا و پرند

مینا

سلام

مدتها بود که توی خونه دیبا و پرند از یه همکلاسی دیبا به نام مینا صحبت می کردند. کلا من و باباجون خیلی علاقمند شده بودیم که این مینا خانوم رو ببینم. چون دیبا مرتب می گفت که توی کلاس باید موقع کار کردن مراقبش باشم که نقاشیهاشو درست انجام بده. موقع خوراکی خوردن باید مراقبش باشم.خلاصه کلی از وقت دیبا صرف مینا خانوم میشد. بالاخره توفیق حاصل شد و توی تولد پرند مینا رو دیدم. یه دختر سفید تپل مپل با موهای خرمایی.  جالب بود که موقع کیک خوردن یه مرتبه هیراد، دیبا رو صدا زد که پاشو بیا کیک مینا رو بهش بده و دیبا هم مثل یه مادر دلسوز اومد و کیک دهن مینا گذاشت. دیگه من رفتم و دیبا رو فرستادم دنبال کار خودش و خودم بهش دادم. مدیر مهد گفت بگذار که بچه ها از حالا یاد بگیرن که به دیگران کمک کنند. واقعیت جامعه ما اینه که افراد مختلف با تواناییهای متفاوت وجود دارن و بچه ها باید اینو بدونند . و گفتند که مینا سال آینده هم باید توی پیش دبستانی بمونه. چند روز بعد باباجون میره سراغ بچه ها و دیبا و پرند، مینا رو به باباجون هم معرفی می کنند. از اواسط دی ماه مینا دیگه مهد نیومده. ظاهرا به دلیل سرماخوردگیهای مکرر مامانش ترجیح دادن که فعلا خونه باشه. من و باباجون یه حس خاص داریم . هر روز از دیبا سراغشو می گیریم و هر هفته یه بار هم از مدیر مهد می پرسیم که کی میاد.

دیروز بعد از ظهر رفتیم کلاس یوگا. همیشه من بیرون کلاس منتظر بچه ها می مونم. اواخر وقت اومدند سراغم که تو هم بیا و ببین ما چکار می کنیم. بچه ها پروانه شدند و بالهاشون رو باز و بسته کردند بعد روی گلها نشستند و شهد گل خوردند. بعد هم لاک پشتهایی شدند که دور خودشون می چرخیدند و توی لاکشون می رفتند. کلی جالب بود . فعلا توی جنگل هستند و حیوانات مختلف رو کار می کنند.

به منظور اینکه امسال به کنسرت موسیقی دیبا برسیم فعلا هر شب مجبورم یک ساعتی پابه پای دیبا  فلوت بزنم. امروز با مربی صحبت می کنم که خودم به جای دیبا شرکت کنم. فکر کنم آمادگی لازم رو کسب کردم.  اعصابم هم راحت تر میشه.

خداحافظ بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ - مامان ديبا و پرند

خرید

سلام

امیر رضای نازنین ، عزیز عمه ، تولدت مبارک

دیروز دیبا با مظلومیت هرچه تمامتر گفت مامان برای عید برای ما خرید نمی کنی؟ گفتم چرا مامان یه خورده سرم خلوت بشه حتما می ریم و کلی خرید می کنیم. خدا رو شکر سال گذشته در یک اقدام انتحاری مقادیر متنابهی براشون لباس خریدم که هیچ کدومش رو هم استفاده نکردند یه سری براشون بزرگ بود و در آخرین لحظه هم نظرمون عوض شد و برای هرکدومشون کت و شلوار گرفتیم. در نتیجه امسال خیلی نگرانی نداریم. مضاف براینکه برای تولدشون هم توی مشهد کلی لباس کادو گرفتند که کلا گذاشتم همونجا باشه که برای عید استفاده کنند. حالا اگه وقت کنم بگردم و یه لباس خیلی خاص پیدا کنم براشون می گیرم.  

امروز تولد دوستشون ستاره بود. توی مهد دوشنبه ها روز تولد هست ولی چون عمو موسیقی برنامه اش عوض شده افتاده یکشنبه و من بی خبر از همه جا دیروز که در حالت کاملا له رسیدم مهد متوجه شدم که امروز تولد ستاره هست. هونجا اعلام کردم که من هدیه نگرفتم. خاله اقدس گفتند که بچه ها می تونند برای دوستشون نقاشی بکشند. خلاصه دیشب تا 10 شب بساط نقاشی پهن بود توی این فاصله با سر زدن به مخفیگاه تونستم یه خورده کتاب و ماژیک و سی دی مناسب هم پیدا کنم و هدیه امروز هم جور شد. امروز هم در کمال ناباوری دیبا بیدار شد و گفت که باید دامن بپوشه . کلی لباس دخترونه پوشید و عطر هم زد ، گردنبند متناسب با لباسش هم انداخت. رژ لب هم خواست که گفتم تا موقع تولد پاک میشه و توی مهد هم نبر چون دوستهات هم می خواهند که بزنند و رژ لب یه وسیله شخصی هست.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/۸ - مامان ديبا و پرند

آخر هفته پرکار

سلام

چهارشنبه اعلام شد که باید تا آخر سال هر ۵ شنبه بیایید شرکت و بقیه روزهای هفته هم تا ۵ باشید. ما هم که حرف گوش کن. روز ۵ شنبه کفش و کلاه کردیم و اومدیم شرکت. خدا رو شکر بقیه همکارها هم حواسشون بود که یه وقت حوصله ما سر نره. ۴ تا بچه آوردیم سرکار و خلاصه تا ساعت ١٢.۵ خیلی خوش گذشت. بعد هم رفتیم برای دوستمون هدیه گرفتیم و رفتیم خونه.

سال گذشته تولد آرتا جون ، چون پرند کسالت داشت نبرده بودیمش و اونهم خیلی ناراحت بود. 5 شنبه بهشون گفتم یه استراحت کنید تا عصر اونجا شاداب باشین. پرند حسابی به خودش فشار آورد و یه لحظه هم نخوابید که یه بار قضیه پارسال تکرار نشه. از ساعت 4 هم آماده شده بود .ولی از شدت خستگی توی ماشین خوابش برد. رفتیم سراغ خاله زیور  و دسته جمعی رفتیم تولد. جای تمام دوستان خالی. نسیمه جون سنگ تموم گذاشته بود و هم به بچه ها و هم به بزرگترها خیلی خوش گذشت. جشن فارغ التحصیلی دخترت رو بگیری خانم.

جمعه بعد از ظهر هم با نارگل جونم و نگار جونم رفتیم کنسرت باران عزیز. حسابی احساس غرور کردیم از دوستی با چنین دختر گلی. با آرزوی موفقیتهای بیشتر.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/٧ - مامان ديبا و پرند

پیاز

سلام

باباجون از دندانپزشکی اومده بود و گفت دکتر گفته اگر دندونت درد داشت د.یازپام بخور. حالا دیبا این وسط گیر داده که پیاز خام برای چی باید بخوری؟؟؟؟؟

پرند آخر غذا ظرف ماست میوه رو برداشت و رفت و بعد از چند دقیقه به من گفت که نمیتونی ظرف ماستم رو پیدا کنی و همه اش رو بخوری!!!! منهم توجه نکردم به حرفش .شب بعد از اینکه خوابید رفتم که کیفشون رو مرتب کنم دیدم ظرف ماست رو با یه قاشق گذاشته داخل یه کیسه و گذاشته توی کیفش!!! صبح بهش گفتم ماستت رو توی یخچال نگذاشتی کجا گذاشتی؟ خندید و گفت گذاشتم توی کیفم که ببرم مهد و دیگه از ماستهای توی مهد نخورم!!!!!!!!!

دیروز توی کلاس  موسیقی داشتم حساب و کتاب می کردم. مسئول آموزشگاه گفت آخرین جلسه هست. ترم جدید رو ثبت نام کردیم و اومدیم خونه. دیبا پرسید این چی گفت که کلاسمون تموم شده ؟؟ گفتم هیچی مامان جون شما جدی نگیر. گفت دیگه نرم کلاس؟؟؟ گفتم نه خانم شما باید تمرین کنی به کنسرت برسی. توی کلاس هم کلی با مربیش سر و کله زد و من گفتم که برای دیبا لباس محلی گرفتم که توی کنسرت بپوشه. دیبا گفت نه اون برای جشن پایان سال هست برای کنسرت باید یه لباس محلی دیگه بگیری. ( داریم کلکسیون جمع می کنیم دیگه!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/٤ - مامان ديبا و پرند

جامعه

سلام

چهارشنبه ساعت ١٢.۵ مرخصی گرفتم و رفتم مهد. قرار بود مراسم میان ترم پرند برگزار بشه. خدا رو شکر به موقع رسیدم. توی کلاسشون روی نیمکتهاشون نشستم و کارهای انجام شده تا حالا رو دیدم. خاله اقدس گفت که پرند بهش گفته من لباسهای مهمونی آوردم و باید اونها رو بپوشم. بعد نوبت به ارائه کارهای حضوریشون شد. اول که سرود ای ایران رو خوندند. بعد سوره حمد و توحید و کوثر. اون چیزی که خیلی جالب بود شنیدن کلمه سمند در سوره توحید به طور دسته جمعی و به جای صمد بود. بعد هرکدوم از بچه ها در مورد یکی از واحدهای کاری صحبت کردند و بلافاصله بعد از هر معرفی شعر مرتبط با موضوع رو به طور دسته جمعه خوندند. پرند در مورد مشاغل صحبت کرد:

اسم من پرنده. می خوام براتون در مورد مشاغل صحبت کنم. مشاغل یعنی کارهایی که انجام میدیم. مثل پزشک، پرستار، معلم، معلم زبان ( اینجا قهقهه همه بلند شد) . جامعه ما !!!!( یه مامان ضعف کرده از شدت قربون صدقه رفتن و بقیه که قهقهه می زدند) به همه شغلها احتیاج داره. مثلا اگه دکتر نباشه آدمها مریض میشن و می میرن. اگه رفتگر نباشه همه جا کثیف می مونه. اگه معلم نباشه بچه ها بیسواد می مونند. خاله پرسید تو می خواهی چکاره بشی؟ پرند در کمال اطمینان گفت : معلم زبان.  بعد هم شعر « توی دنیای بزرگ هرکسی کاری داره رو » خوندند. بعد معرفی فعالیتهای زبان انگلیسی بود که دو نفری یه مکالمه داشتند و بعد هم ٣ تا شعر زنبور- رنگین کمان و اعضای بدن رو خوندند. کار گروهیشون هم نمایش مهمانهای ناخوانده بود که پرند در نقش گنجشک بود. در طی ٢ ساعتی که اونجا بودم حسابی لذت بردم.

تقریبا یه ماه قبل یه کار مربوط به عسلویه دستمون رسیده بود که قرار بود آنتن بازدیدهاشو انجام بده . دوشنبه اعلام کرد که نمی تونه و به نقل از مدیر گفت که یا خودت برو یا یکی رو بفرست. منهم اعلام کردم خودم میرم. بالاخره هماهنگیها برای شنبه انجام شد. به بچه ها چیزی نگفتم فقط شب قبل گفتم که چون صبح زود باید برم شرکت با باباجون برین مهد. دیبا کلی گریه کرد و گفت خوب ما هم زود بریم. گفتم هوا هنوز تاریکه و مهد بسته هست. گفت پس منو بیدار کن. صبح زودتر از خودم بیدار شد و  گفت که دلش برام تنگ میشه. منهم قول دادم که هم توی مهد بهش زنگ بزنم و هم عصر که اومدم براش کادو بگیرم. پرواز بعد از ١.۵ ساعت تاخیر انجام شد و عملا من ساعت ١١ رسیدم توی سایت و ٣ هم برگشتم فرودگاه. که موقع برگشت هم دوباره تاخیر داشتیم و ساعت ٧ شب رسیدم خونه.خدا رو شکر کارم به خوبی انجام شد . حاصل سفر عروسک پت و مت بود که به نظرم جاشون توی خونه خیلی خالی بود (که گاهی نگاهشون کنم و یاد کارهای خودم بیفتم).

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد بازو تو در گل باشی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٢/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند