Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

احترام

سلام

بچه ها دارن برای یه جشنی آماده میشن. دیروز دیبا می گفت که بچه های کلاس نوپا اصلا به ملتشون احترام نمی گذارند!!! گفتم چرا؟ گفت آخه موقع خوندن سرود ای ایران به جای اینکه دستشون روی قلبشون باشه واسه خودشون هی می چرخند.

دیروز رفتیم کلاس موسیقی. در بدو ورود به پرند گفتم بیا بشین روی صندلی. گفت نه منتظرم خاله بیاد برم بشینم روی پای اون!!!!! (بیچاره شده این مربی دیبا. چون در تمام مدتی که داره با دیبا کار می کنه پرند هم میره روی پاش می شینه!!!)

بعد اون رقیب دیبا سپهر هم اومد. دیبا طبق معمول فلوت تمرین نکرده بود و خیلی خراب می زد. کلا از توی فلوت صدای سوسک در می اومد. سپهر کلی به دیبا خندید. نوبت دیبا که تموم شد به خاله گفت میشه من بشینم و کار سپهر رو ببینم. خاله هم موافقت کرد. بعد از هربار خرابکاری سپهر، قیافه دیبا دیدنی بود یه برقی توی چشمهاش می زد و یه لبخند شیطونی روی لبهاش می اومد که من ترجیح دادم زودتر کاسه و کوزه رو جمع کنم و بیام بیرون.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ - مامان ديبا و پرند

آینه

سلام

دیروز رفته بودیم س.وپر سر خیابون. پرند یه دونه از این تلهایی که کلی مو بهش آویزونه زده بود. من مشغول برداشتن خوراکی بودم پرند هم داشت با فروشنده سر و کله می زد. فروشنده بهش می گفت چه موهای قهوه ایی خوشگلی داری. پرند گفت نه مشکیه. فروشنده گفت وای چه جالب موهات هم قهوه ایه هم مشکی. پرند هم تند تند نفی می کرد.  وقتی اومدیم بیرون در حالیکه هر هر می خندید گفت مامان این آقاهه فکر کرده این موهای مسموعی!!!! (مصنوعی!!!) واقعیه . دیگه از دیروز من و باباجون هی ازش می پرسیم آقاهه چی گفت؟؟؟؟ اونهم فکر می کنه سوژه آقاهه است و ذره ای هم به مسموعی  شک نداره.

مائده جون طبق معمول ما رو شرمنده خودش کرد. دوتا کیف خوشگل آورده بود که داخلش رو با عروسک پر کرده بود با یه بسته بندی فوق العاده هیجان انگیز. نکته جالب این کیفها آینه هایی بود که توی درش داشت. شب قبل از خواب دیدم هردو توی رختخوابشون دراز کشیدند دیبا با دقت داره به ابروهاش ور میره و پرند هم موهاشو مرتب می کرد. مرده بودم از خنده.

صبح بلند شدند و تا فاصله ایی که من داشتم توی اتاق اماده می شدم دیبا به پرند گفت سریع برو یکی از بلوزهاتو بیار امروز بدیم لباسهامون رو باباجون عطر بزنه!!!!!( محض تنوع یک روز عطر من خالی میشه و یک روز عطر باباجون!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ - مامان ديبا و پرند

سل- لا

سلام

دیبا موسیقی رو قبل از اینکه حروف افبای انگلیسی رو بشناسه یاد گرفت. حالا هر کجا که از حروف انگلیسی کم میاره به جاش نت موسیقی استفاده می کنه.

اپیزود اول : کلاس موسیقی

  •  دیبا به مسئول آموزشگاه: عمو این کلاس دو ،کلاس چی هست؟
  •  مسئول اموزشگاه در حالیکه فکر کرده به همین راحتی میتونه دیبا رو بپیچونه: دیبا جان ما کلاس دو نداریم .
  • دیبا: چرا . دارین. این کلاس رو ببینید.
  • مسئول اموزشگاه با تعجب: ( روی در کلاس نوشته C ) دیبا جان این کلاس سی هست.
  •  دیبا: نه خاله الهام گفته این  دو هست. سی یک شکل دیگه است!!!!!

اپیزود دوم: روی جلد مجله

روی جلد مجله تبلیغ فروشگاه ت.نگستان . ک.یش رو به زبان انگلیسی گذاشته بود . دیبا با هیجان گفت که مامان من تمام این رو می تونم بخونم. گفتم شروع کن . گفت : Tو A و Nو  سل (G) و می (E) وS و T و A و N . ذوقمرگ شدم از اینهمه با سوادی دخترم!!!!!

این روزها تمام فکر و ذکرشون اینه که 2 هفته توی مشهد چکار می کنند. در آخرین چیزی که به نظرشون رسیده بود دیبا گفت که آخ جون خاله لیلی نیست که هی عصرها بگه باید شیر گرم بخورین. با خاله سمیرا هرچی بخواهیم می خوریم!!!!!!

دیروز توی مهد عکاسی داشتند. کلی با هیجان آماده شدند و رفتند. دیروز عصر که رفتم سراغشون ، پرند گفت مرسی مامان که زود اومدی. چون هنوز شب نشده!!!!( دخترکم! مثل همیشه اومده بودم سراغتون. منتها اون موقع زود غروب میشد حالا یه خورده داره روزها بلند تر میشه و دیرتر شب میشه)

خودم نوشت: با این وضع کار کردن مدیر محترم توی یه جلسه مهم به مدیر عامل میگه این کارشناسهای ما صبح ساعت 9 میایند و عصر هم 2.5 میرن . اون وقت چطوری انتظار دارین ما کارهامون رو تا اخر سال جمع کنیم؟ اون مدیر عامل بیشعورتر هم میگه اسامیشون رو به من بده تا برای سال دیگه قرارداد باهاشون نبندیم. این نابغه هم از خدا خواسته گزارش رد میکنه. غضنفر رو می شناسین؟ این تیمورشونه!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ - مامان ديبا و پرند

پرینت اسکرین

سلام

به شدت داشتم با بابا بحث می کردم که به جای اینکه این جدول خفن رو دوباره رسم کنی یه پرینت اسکرین از روی صفحه بگیر و بگذار توی اسلایدهات. اونهم مصر که نه از اول رسم کنم. یه دفعه پرند برگشته به دیبا میگه آخ جون اینها دارن با هم دعوا می کنند دیگه ما رو دعوا نمی کنند. بیا هر کار می خواهیم بکنیم!!!!!!!!!

اخیرا برنامه قبل از خواب یه مقدار مفصل تر شده یعنی شستشوی بینی و دهان با سرم نمکی هم اضافه شده. بعد دیشب به دیبا میگم بیا بینی تو بشور میگه لازم نیست از عصر 3 بار دستمو کردم توی بینیم!!!!!!!!!!!!

راستی هیراد و هلیا یه باربی برای دیبا و یه عروسک قلمبه برای پرند آوردند که به قول پرند موهای قرمزش مثل راپونزل  تا پاهاش هست!!!!!!

روز 4 شنبه هم رفتیم دندانپزشک و فلوراید زدیم و خدا رو شکر مشکلی نبود و دکتر امیدوارم بود که بدون پرکردن دندانهای شیری رو براشون حالا حالاها حفظ کنه. کلی هم به دیبا دلداری داد که خیلی خوبه که هنوز دندونهات نیفتاده چون هزچی دیرتر بیفته دندنهای جدید دیرتر درمیان و به همون نسبت هم دیرتر خراب میشن. و اینکه چون تو خیلی خوب مواظب دندونهات هستی هنوز لق نشدند. نمیدونم دیبا تا چه حد قانع شد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ - مامان ديبا و پرند

مشاغل

سلام

واحد کار این دو هفته مشاغل بود. از دیبا پرسیدم باباجون چکاره هست؟ گفت معلمه . به بچه ها درس میده. گفتم مامان چکاره است ؟ گفت کارمنده توی شرکت. گفتم خودت می خواهی چگاره بشی؟ گفت خونه دار!!!! گفتم چرا؟ گفت برای اینکه باشم توی خونه غذا بپزم. خونه رو تمیز کنم. گفتم مگه کار کنی نمی تونی غذا بپزی و خونه رو تمیز کنی؟ گفت ببین توی خونه مون همش دوتا جوراب کثیف از این طرف میره اون طرف. خوب اگه خونه دارباشی اینطوری نمیشه!!!!!( وقتی از در میان باید جورابهاشون رو دربیارن و ببرن بندازن توی لباسشویی. کلا چون تنبل هستند با همون جورابها توی خونه راه می افتند و ما دائم داریم با هم چونه می زنیم. حالا رابطه اون جورابها با خونه دارشدن چیه منهم نفهمیدم. از طرفی به داماد هم گفته که بره سرباز بشه. من نمی دونم خرج زندگیشون رو کی باید بده؟؟؟) از پرند پرسیدم باباجون چکاره هست؟ گفت  توی دانشگاهه. دانشمنده!!!!

- مامان چکاره هست؟ توی شرکته.

- می خواهی چکاره بشی؟ گفت دوست داره معلم زبان بشه تا بتونه به آذین زبان درس بده!!!!!

دیروز باباجون بهشون گفت تا من برگردم خونه باید هال و اتاقتون مرتب باشه در غیر اینصورت هرچی وسط خونه باشه می ریزم سطل زباله. از خونه که رفت بیرون این دوتا هم گیر داده بودند که ماهم کارهای باباجون رو می ریزیم بیرون. کارهای باباجون هم یک عدد پایان نامه کارشناسی ارشد بود که قرار بود داوری بشه. دانشجوی طفلکی با چه امیدی مدارکشو داده بود!!!!!

خودم نوشت : این روزها جشنواره وبلاگهای برگزیده در جریان هست. اگه از خوندن مطالب ما لذت می برین یه زحمت بکشین و یه سر برین اینجا و به بچه ها رای بدین.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ - مامان ديبا و پرند

حاشیه

سلام

روز تولد  جمع این بچه های وروجک خیلی جالب بود. اول که وارد شدم شروع کردند ازم لغت انگلیسی پرسیدند. زبرا چی میشه؟ گفتم اسب؟ شتر؟ گاو؟ خلاصه کلی ذوق کرده بودند . لغت بعدی یلو بود. خلاصه کلی گفتیم و خندیدیم. بعد می گفتند خوش به حال دخترتون که دارین براش تولد میگیرین. یکی دیگه اومده بود و پی اس پی بهم نشون داد و گفت که برای دخترتون بخرین. گفتم گرونه خاله . گفت اگه برین یه کشور خارجی قیمتش ارزونتر میشه!!!!!!!! دیبا گفت تابستون میریم انگلیس می خریم!!!!!! (مرسی دخترم که اینقدر کلاس میگذاری برای خانواده!!!!) ( به دیبا گفتم کلاس اول رو که خوند تابستونش براش حتما می گیریم. )

خاله اکرم روی تابلو تولد دیبا رو تبریک گفته بود و به بچه ها گفته بود اگه این پاک بشه با پوستتون غذا درست می کنم!!!! حالا دیبا اون وسط نگران بود که بچه ها به تخته نزدیک نشن تا نوشته پاک نشه.

در ضمن همون روز توی مهد نون هم پخته بودن که وقتی من رسیدم نونها توی فر بود و بوی نون فضا رو پر کرده بود.

یکشنبه هم رفتیم آرایشگاه و موهای بچه ها رو مرتب کردم. قبل از رفتن یه کیسه خوراکی گرفتم که اگه اونجا شلوغ بود بنشینند و سرشون گرم بشه. موقع اومدن دوتا خوراکی برای خانم آرایشگر گذاشتم و پولها رو هم گذاشتم. خوراکیها رو پرند و پولها رو هم دیبا برداشت و گفتند که بریم خونه و به هیچ عنوان هم کوتاه نمی اومدند!!!!!!!!!!! آبرو برام نموند.  

  خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ - مامان ديبا و پرند

آخرین تولد در مهد

سلام

امروز برای دیبا توی مهد جشن گرفتم. امسال اخرین تولدی هست که برای دیبا به این شکل گرفته می شد و سعی کردم تا جایی که میشه بهش خوش بگذره تا حسابی خاطره خوبی براش باقی بمونه. عمو ابی هم کل مراسم رو اجرا کرد و بچه ها زدند و خوندند و رقصیدند.  آخر وقت هم می گفت حالا یه خورده آهنگ غ.یر مجاز بزنم. بهش گفتم تولد م.ختلط که برگزار می کنی غ.یر مجاز هم بخون دیگه چه شود!!!! دیبا  الان هم گفت که خیلی بهش خوش گذشته. برای سفارش کیک کلی اینترنت رو زیر و رو کردم و چندتا طرح جالب انتخاب کردم. خدا رو شکر قنادی نزدیک خونه اینقدر وضعش خوبه که حاضر نیست هیچ تغییری توی وضع موجود ایجاد کنه و منهم چون نمیدونستم امروز چه برنامه ای دارم ریسک نکردم که به یه قنادی دورتر سفارش بدم.  در نتیجه حاصل کار کلی با اون چیزی که سفارش دادم فرق داشت. دیبا هم نامردی نکرد و توی مهد تبلیغات بسیار موثری برای قنادی کرد. اگه خبر ورشکستگیشو شنیدین بدونید از کجا آب خورده!!!!!

 

فارغ التحصیلیتون رو ببینم.

 

الان تولد کی بود؟؟؟؟ همه کار باید با هم انجام بشه.

 

نوش جونتون

چشم ما روشن شد و رقص دیبا خانوم رو هم دیدیم.  یه چیزی تو مایه های رزم چاقوی م.ستشار بود!!!! خاله اقدس اون وسط پرسید تو مطمئنی که این کلاس رقص میره؟؟؟؟؟ گفتم وا... پولشو که داریم میدیم دیگه بقیه اش با شماست.

وسط مراسم یه لحظه پرند رو گم کردم. پرسیدم کجاست؟ مربیش دقت نکرده بود که این بچه من برای تولد کفش برای خودش اورده و اشتباها با دمپایی هدایت شده بود به محل برگزاری جشن و خودش اون وسط رفته بود و کفشهاشو پوشیده بود ولی دقت نکرده بود که دامن هم توی کیفش هست و باید اون رو هم بپوشه و در نتیجه در مراسم با بلوز و شلوار شرکت کرد. ظهر هم بچه ها مهمان دیبا بودند که با زرشک پلو و مرغ از دوستاش پذیرایی کرد .  جای همگی خالی.

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ - مامان ديبا و پرند

کادو

سلام

دیبا اومده میگه مامان چرا من برای هیراد و هلیا کادو بردم ولی اونها برای من نیاوردند؟ بهش گفتم قرار نیست به هر کس که کادو میدیم انتظار داشته باشیم بهمون کادو بده. ما هرکسی رو که دوست داریم بهش کادو میدیم معلوم نیست که اونهم ما رو دوست داشته باشه. سعی کردم از همین الان ذهنش رو باز کنم که روی محبت و دوست داشتن انتظار بده بستون نداشته باشه.

 سه شنبه قبل از اون روزهایی بود که به امید اینکه زود میرم خونه توی شرکت ناهار نخوردم/ کار هم به نوعی شد که فقط تونستم بچه ها رو از مهد بگیرم و بریم کلاس موسیقی. خدا رو شکر دیبا وضعش خوب بود و چندتا درس جدید گرفت. موقع برگشتن حالم خیلی بد بود .اولین مغازه ای که دیدم یه کبابی بود و به بچه ها گفتم موافقین هر دو گفتند آره. سریع غذا گرفتم و اومدیم خونه. همون موقع باباجون هم رسید. در کمال تعجب دیبا و پرند دولپی خوردند. من و باباجون فقط نشسته بودیم این دوتا رو تماشا می کردیم که با چه اشتهایی می خورند. فرداش برای پرند توی غذاش گوشت قیمه ای گذاشتم تا نشست همه رو زد کنار .بهش گفتم میدونی گوشت برای چی خوب هست؟ گفت آره . اگه گوشت بخوریم موهامون بلند میشه. گفتم خوب پس چرا کنار زدی؟ گفت میدونم خوبه ولی نمی خورم. اولین قاشق رو که با ترفند گوشت رو زیر پلو قایم کردم و بهش دادم توی صورتم بالا اورد و بعد هم ظرف غذاشو از جلوی من کنار کشید و گفت خودم می خورم ( دیگه دستم خونده که بهش کلک می زنم!!!!!) 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

  سروچمان من چرا میل وطن نمی کند

همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ - مامان ديبا و پرند

او مای گات

سلام

پرند به دیبا گفت که اون روز فربد روی خط کش من عکس بن تن چسبوند. مگه من پسرم؟؟؟ حالا بیا ما هم براش نقاشی سیندرلا بکشیم ببریم. بعد بهش بخندیم!!!! دیبا از اون طرف میگه او مای گات!!!!(oh my God) ( خاله سمیرا تحویل بگیر لطفا!!!!!)

پرند داره با لگوهاش بازی میکنه یه دفعه میگه وای عجب عروسک عوضیه هست!!!! با تعجب نگاهش میکنم میگه ببین چقدر جالب وسایلش عوض میشه!!!

از اول پاییز دو کلاف کاموا گرفتم تا برای دیبا یه دونه از اون ژاکتها که یقه اش ضربدری هست درست کنم مثل اونی که پرند داره (یقه دراپه!!)!!!!!بعد از کلی صرف انرژی بالاخره این چند روز تموم شد البته به علت ضیق وقت بدون آستین درست کردم . دیروز دیبا با هیجان پوشید و گفت مامان دستت درد نکنه چقدر قشنگ شده درست مثل لباس چوپانهاست!!!!!! الان من پر از انگیزه ام تا برای پرند هم یه چیزی ببافم!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از دست حسود چمنش

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ - مامان ديبا و پرند

دیکشنلی

سلام

دیبا اومده میگه مامان امروز دیکشنلی داشتیم!!!!!! گفتم یعنی چی؟ گفت خاله مزگان روی تخت لغت و عدد انگلیسی نوشت ما هم از رویش نوشتیم . خیلی دیکته سختی بود ولی همگیمون ٢٠ شدیم!!!! پرند که قیافه منو دید توضیح داد که دیکشنلی یه دیکته هست که در مورد شنله!!!!!!

دیبا توی مهد همه دوستهاشو برای تولدش توی خونه دعوت کرده بود. به من گفت که بچه ها رو خبر کردم گفتم بعد از تعطیلات یه جشن خوب توی مهد برای دوستهات میگیریم. دیروز همه بچه ها توی کلاس برای دیبا نقاشی کشیده بودند و توی نقاشیهاشون پر از جمله های با نمک بود که گفته بودند و خاله براشون نوشته بود. من تا دیر وقت مشغول خوندنشون بودم و می خندیدم. هیراد نوشته بود من خیلی دوستت دارم و  دلم می خواد توی جشن تولدت شرکت کنم ولی مامانم اجازه نمیده!!!! 

با بچه ها توی خونه برف شادی زده بود و کلا فاتحه دیوار خونده شد. بعد دستمال برداشته بود که گند زدایی کنه که بد از بدتر شده بود حالا اون وسط میگه بابا میاد منو دعوا می کنه؟؟؟؟؟؟

صبح میگه خواب دیدم رفتیم خونه مامان جان، سپهر و نسیم هم هستند هی اسباب بازی می ریزیم توی اتاق مامان جان ، هی خاله سمیرا و خاله مریم میان جمعشون می کنند. خیلی بهمون خوش گذشت!!!!!!!! ( به امید خدا خاله لیلی و عمو محسن عید میرن مکه و ما هستیم و این ۴ تا ورجک. خدا به داد مامان جان و خاله سمیرا برسه!!!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دارم امید عاطفتی از جانب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ - مامان ديبا و پرند

6 ساله می شویم

سلام

دیبا جان به همین زودی ۶ سال گذشت. در آستانه ورود به مدرسه از خدا می خواهم همچنان مهربان باشی و بخشنده. آزاده باشی و شجاع. روحت را به لقمه نانی نفروشی حتی اگر تمام اطرافت به راحتی حراج کنند انسانیتشان را. همو که می بیند خود پاداش خواهد داد تلاشت را . خدا حافظت باشد در راه طولانی زندگی.

 

نگار- نارگل- کیمیا- دیبا- پرند ( ref: www.nargoli.persianblog.ir)

دیروز یه جشن کوچولو با حضور دوستان خوبمان  ( خاله فیروزه- خاله مهشید- خاله لیلا و خاله منصوره )داشتیم . حسابی اذیتشون کردیم خیلی شرمنده شدیم و کلی بهمون خوش گذشت. اون نگار فسقلی هم که کلی دل همگیمون رو برد. کلی کادوی با حال گرفتیم. یه شطرنج عالی و کتاب از خاله فیروزه، یه آویز طلا از طرف خاله مهشید و خاله لیلا و یه میکروسکوپ از طرف خاله منصوره. به محض بازگشایی کادوها دیگه پرند ودیبا کلا توی میکروسکوپ بودند و خاله منصوره با صبر و حوصله باهاشون کار می کرد. نارگل جونم و کیمیا جونم هم با دل خوش رفتند توی اتاق و مشغول رسیدگی به امور عروسکها بودند. نکته جالب اینکه آخر وقت هم اتاق رو مثل دسته گل تحویل دادند و رفتند. آخر شب کادوهای ارسالی ازطرف خاله سمیرا رو باز کردیم. که شنبه با پست به دستمون رسیده بود. یه میکروسکوپ و کلی کتاب و کادوهای فرهنگی ( کادوهای نقدی رو مشهد دریافت کرده بودیم). قیافه این دوتا جالب بود انگار که یه بار از روی دوش هردوشون برداشته شده بود و چشمهای هردوشون یه برق شادی زد. این میکروسکوپ دوم هم به اندازه اولی بهشون چسبید . همونجا به سرعت تقسیم کردند و هر کدام یه میکروسکوپ برداشتند و مشغول انجام تحقیقات شدند.   

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

چو باد عزم سرکوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ - مامان ديبا و پرند

استعلام

سلام

دیبا اومده میخونه :

مامانم گفته به من دست تو دماغم نکنم٠ پیشی رو پیشت نکنم- لب حوض ج.یش نکنم  ولی من بچه بدی هستم  دست تو دماغم می کنم. پیشی رو پیشت می کنم. لب حوض ج.یش می کنم.  مامان ! این شعر رو  اشکالی نداره که بخونمش . دیروز ارشیا بهم یاد داده!!!!!!!!!

دیروز پرند اومده میگه مامان خانم وقتی چکمه هاتو نمی پوشی باید از جلوی جاکفشی برداری!!!! خونه نامرتب شد!!!! بعد دیشب ساعت قبل از خواب یه چرخی توی اتاقها زدم به اندازه ٢ تا ب.مب خ.وشه ای تخریب کرده بودند و کلا صداشون هم در نیامده بود که چه اتفاقی افتاده!!!!

این روزها پرند خیلی بی اشتها و بد غذا شده. کلا هر شب یه دعوای مفصل با هم می کنیم . دیروز صبح هم یه دعوای دیگه کردیم چون می گفت اون چمدونی که باهاش میریم مشهد رو بده من داخلش وسیله هامو بگذارم و برم مهد. منهم مقاومت کردم و خلاصه سر صبحی داد و بیدادی کردیم در حد تیم ملی. امروز هم یه بسته دستمال سفره برداشته بود ببره مهد.

خدا حافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ - مامان ديبا و پرند

صدساله

سلام

در ادامه فعالیتهای بهداشتی - نظافتی ، دیروز پرند لیوان چای باباجون رو از جلوی رویش برداشت و گفت صدسال از من بزرگتری اون وقت من باید این لیوان رو از جلو دستت بردارم؟؟؟

پرند می زد توی سر دیبا که چرا موسیقی کار نمی کنی؟ ببین آندیا دفتر قدیمیش تموم شده داره توی دفتر جدید آهنگ عروسک رو یاد می گیره بعد تو اینقدر ازش عقب هستی؟؟؟؟

دیروز  دیبا طبق معمول مشغول کشیدن نینجاها بود. بعد گفت مامان من اینها رو نقاشی می کشم بعد تو بنویس که کتاب درست کنیم و بریم با هم با فکس کتاب چاپ کنیم!!!!!! ( حداقل تیراژمون هم ٢٠٠٠ تاست. از همین الان ثبت نام کنید که تموم میشه هااااااااااا!!!) 

دوشنبه دیبا با هیجان اومد و گفت مامان تکلیف دارم بعد چون رومینا نیومده بود خاله اکرم تکلیف رومینا رو داده که پرند انجام بده. دیگه امروز تکلیف برای پرند چاپ نمی کنم!!!! حالا این تکلیف رو که پرند انجام داد باید ببریم مهد بدیم به خاله؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

صلاح از ما چه می جوی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٩ - مامان ديبا و پرند

واقعی

سلام

دو شنبه شاد و خندان راه افتادم طرف مهد. بچه ها رو که گرفتم ٢ تا ظرف حلوا هم گرفتم که حاصل تلاش بچه ها توی مهد بود. همینکه رسیدم خونه دیبا گفت : مامان حالا که زود اومدیم خونه کف درست کن که فرشها و مبلها رو بشوریم!!!!  گفتم اصلا صحبتش رو هم نکن که امروز زود اومدم که فقط استراحت کنم. تا آخر وقت کلا هیچ تلاشی نشون ندادم. سه شنبه هم دوباره تا بیدار شد گفت که بریم خونه رو تمیز کنیم که باز هم پیچوندمش. طفلکی دیبا مقصر نیست. چون همیشه روزهای تعطیل مشغول رفت و روب هستیم فکر می کنه وسط هفته هم باید انجام وظیفه کنیم.

پرند از راه رسیده گفت که بستنی می خوام. باباجون گفت یه خورده بدنت گرم بشه بعد. بعد از شام دوباره گفت میشه یه بستنی وقتی بدنمون گرم شد بخوریم یه دونه هم بعد از شام؟؟؟؟؟ ای دختر شکمو!!!!!

یه زنبور براشون درست کرده بودند و روی اون شعر زنبور انگلیسی رو نوشته بودند. پرند انداخته بود روی مبل و باباجون هم ناغافل روی اون نشست. پرند داد و بیداد کرد که زنبورم رو خراب کردی. باباجون هم گیر داده بود که زنبورت منو نیش زد چرا گذاشتیش اینجا؟؟ دوشنبه دوباره رفته بود و یکی دیگه گرفته بود. به محض اینکه چشمش به باباجون افتاد گفت دوباره نشینی روی زنبورم، اتوش بزنی!!!!!!!! 

به دیبا می گم بیا بریم سینام فیلم خاله سوسکه رو ببینیم. میگه من سینما دوست ندارم یه تلویزیون بزرگه. تاتر رو دوست دارم که آدمهاش واقعین!!!!!

خودم نوشت: بعد از ٣ ماه که  روزی ٣ بار از مسئول مسافرتهای شرکت پرسیدم که کی این مدیر رو می فرستی سفر من یه هفته از دستش آسایش داشته باشم. از دیروز مدیر رفته ولی بیشتر از همیشه دارم غصه می خورم که کاش این هفته نرفته بود!!!! آخه جانشینش هم هفته دیگه نیست و از شنبه آنتن عزیز جانشین میشه. خدا به داد برسه!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٦ - مامان ديبا و پرند

گندم

سلام

دیروز رسیدم جلوی مهد همون موقع معاون مهد اومده بود توی ماشینش یه چیزی بذاره با سر یه سلام علیک با هم کردیم و اون رفت داخل. منهم دور زدم و در حال پارک بودم که دیدم دوان دوان دوباره اومد بیرون و یه خورده به من نگاه کرد و رفت داخل!!! رفتم توی مهد دیدم روی میز از خنده ولو شده . گفت بیا ببین بچه هات چی میگن. بهشون گفتم آماده بشین مامانتون اومده. گفتن مامان ما الان نمیاد ( یه بار زود رفتیم سراغشون). گفته من الان مامانتون رو در حال رانندگی دیدم گفتن که مامان ما رانندگی بلد نیست!!! اصلا ماشین نمی بره .همیشه زنگ میزنه با آژانس میره شرکت  (کلاس کاری رو دارین!!!!!) . می گفت به حدی اینها جدی گفتند که من دوباره اومدم چک کردم و دیدم خودت هستی.

اون روزی که رفته بودند توی حیاط برف بازی هیراد و هلیا دستکش نپوشیده بودند بعد دیبا فردین ما یه لنگه دسنکش رو داده بوده به هیراد و دیروز به من گیر داد که برو براشون دستکش بگیر. دیشب افتادم توی خیابونها و بالاخره موفق شدم.

در ادامه بحث آفرینش ، دیبا دیروز گفت که آدم و حوا و شیطون و تمام فرشته های الهی توی بهشت بودن. بعد شیطون به آدم و حوا گندم داده و اونها خوردن و از بهشت اومدن بیرون.  اگه اون گندمها رو نخورده بودن الان همگی توی بهشت بودیم. همگی توی قصر زندگی می کردیم. غذامون آماده بود و هیچ مشکلی نداشتیم. بهش گفتم الان هم اگه تلاش کنیم می تونیم به اون شرایط برسیم. بعد هم دیبا گفت مامان از بابت بابات هم ناراحت نباش اون جاش از ما خیلی بهتره.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دیدی ای دل که غم عشق دگرباره چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٤ - مامان ديبا و پرند

داستان آفرینش

سلام

دیبا اومد و گفت مامان میدونستی خدا اول ماهیها رو روی زمین آفرید؟ من طبق معمول : نه مامان . بعد از اون خدا دایناسورها رو درست کرد ولی اونها نتونستند بچه بیارن و نصبشون از بین رفت!!!!!!!!! گفتم البته فکر کنم سید مقصر بود که نتونست به خوبی از اگوری پگوری مواظبت کنه ( عصر یخبندان)!!!! دیبا گفت مامان دارم داستان واقعی برات تعریف می کنم اون کارتون هست.  خوب دیبا جون بعدش چی شد؟ گفت که خدا از ماسه دوتا آدم درست کرد. اونها هی بچه اوردند هی بچه هاشون بزرگ شدند بعد اینطوری شد که الان ما هستیم. راستی اونها چون لباس نداشتند زمستونها برگ درخت تنشون می کردند. آتش هم نداشتند اسم اون سنگه چی بود که باهاش آتش درست کردند ؟؟؟  خدا رو شکر اسم اینو می دونستم. دیشب هم طرز تهیه زغال رو براش توضیح دادم که امروز توی کلاس در موردش صحبت کنند. به عنوان مطلب اضافه در مورد زغال سنگ هم صحبت کردیم که تا صبح با گیاهان غول پیکرش درگیر شده بود!!!!!!!!!

پرند توی مهد درخت پاییز و درخت زمستون درست کرده بود. که خیلی از این کار خوشش اومده بود. حالا دوباره براشون مقوای رنگی و پنبه گرفتیم و دیگه کلا زندگی نداریم. تمام خونه پر از خرده مقوا و پنبه هست. کلی هم اصرار داره که این موارد رو بیرون نریزیم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/۳ - مامان ديبا و پرند

بچه بد

سلام

چهارشنبه پرند چکاپ ۴ سالگی روانشناسی داشت. طبق معمول در واپسین لحظات دوان دوان رسیدیم به مرکز مشاوره. البته پرند در کل مسیر و در اتاق انتظار خواب بود و من داشتم فکر می کردم که این بارهم گند می زنیم به سیستم. خدا رو شکر نوبتمون که شد پرند رو بیدار کردم و رفتیم داخل. اولین سوال این بود که صبح که از خواب بیدار میشی چکار می کنی؟ پرند گفت که به همه سلام می کنم. سرو صدا نمی کنم چون اگه سروصدا کنم همه میگن چه دختر بدی هستی. بعد میرم مهد به همه سلام می کنم . سروصدا نمی کنم . ( از بس توی خونه به این دوتا طفلکی میگیم سروصدا نکنید بنده های خدا شرطی شدن دیگه!!!)

بعد یه ماشین ناقص کشید و گفت چی نداره که پرند تشخیص داد که یه چرخش کم هست. بعد گفت که قبل از خواب چکار می کنی؟ گفت که ناهار می خورم!!!! بعد دندونهامو مسواک می کنم بعد هم ج.یش می کنم. پرسید که اگه ج.یش نکنی مگه چی میشه؟ گفت که ج.یشها میان توی رختخوابم!!!! یه خورده با هم نقاشی کشیدن یه خورده روی حرکات کار کردند. بعد یه جا رنگها رو پرسید که پرند به انگلیسی جواب داد.

دیگه پرسید توی آشپزخونه تون چی دارین؟ پرند خیلی متفکرانه گفت : زنگوله!!!!(تقریبا یک ماهی هست که گذاشته روی کابینت و من جرات ندارم جابه جا کنم)- فانوس برای وقتی که برقها میره- وسایل آشپزی. وسایل آشپزی مثل چی؟ بشقاب- قاشق- قابلمه- ظرفشویی ( منظورش سینک بود یه وقت اشتباه نکنید!!!).

خدا رو شکر وضع بد نبود. و رفتیم تا ۶ ماه بعد.

پرند یه شعر انگلیسی یاد گرفته : باز باز بامبل بیی  باز باز یلو بیی  میک هانی فور میی buzz buzz bumble bee

buzz buzz yellow bee

make honey for me

 دیبا پرسید این تعطیلات میشه بریم رشت؟ گفتم نه اونجا بارون میاد. گفت میشه بریم انگلیس؟؟؟؟ گفتم تعطیلاتمون کم هست!!!! گفت پس تهران بمونیم دیگه.

5 شنبه موفق شدم از بازار تجریش کمربند عربی بگیرم. جای همگی خالی دیبا بست کمرش و یه 8تایی برام رفت. گفتم کاش مادر زودتر برایت گرفته بودم. هنرنماییتو می دیدم.

خودم نوشت: هم اکنون بخشنامه اومد که ساعت کار تا 2.5 هست. خسته نباشیم از این همه تلاش.  

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱۱/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند