Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

سرباز

سلام

دیروز دیبا با دو ظرف سالاد اولویه کاملا دست ساز اومد خونه. روش کار به این ترتیب بوده که ۶ تا چیزی ریختن توی سالاد. اول سیب زمینی رو با چاقو له و نورده !!!! کردن و بعد خیارشور - بعد تخم مرغ ، بعد مرغ، بعدتر نخود فرنگی و آخر سس اضافه کردن.  چون دیروز ۵ از شرکت رفتم بیرون ( نه اینکه ساعت کاری ما تا سه و نیم هست برای همین ) و چون دیبا کلاس داشت سعی کردم بهترین مسیر رو برم که توی ترافیک نمونم . ساعت ١٠ دقیقه به ۶ رسیدم خونه و دوباره با دیبا دویدیم به سمت کلاس موسیقی . خدا رو شکر فقط یک ربع توی ترافیک بودیم. ( فاصله واقعی خونه ما تا کلاس ١١ کوچه هست در روز عادی ٣ دقیقه زمان می بره!!!) ) وقتی رسیدیم خونه پرند که کلی پشت سرمون گریه کرده بود خوابش برد. منهم برای خودم و دیبا لقمه اولویه گرفتم و درنتیجه خیلی بهم  مزه داد. پرند هم ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شد و دیگه خوابش نبرد و نصف شبی کلی با هم گپ زدیم.

توی کلاس موسیقی دیبا ٢ تا رقیب پیدا کرده که بعد از دیبا میان (سیستم این کلاس به این ترتیبه که هر بچه ٢٠ دقیقه با استاد خصوصی کار می کنه از این جهت خیلی می پسندمش) . دیبا چون حدود ٩ ماه وقفه داشته کلی عقب مونده و حالا داره به کوب خودش رو اماده می کنه . برام خیلی جالبه که مرتب از استاد هم می پرسه که من الان به سپهر رسیدم ؟ یا اینکه آندیا اینها رو زده؟ با این وضع فکر کنم خیلی زودتر راه بیفته. البته پرند هم که به شیوه پیام نور داره موسیقی یاد میگیره پیشرفتش خوب بوده.

دیبا دیروز گفت که هیراد خیلی قوی هست و توی ووشو همه پسرها رو شکست داده  و می خوام بهش بگم که وقتی بزرگ شد بره سرباز بشه!!!!. ( به نظر شما هم تفاهم اصله .شغل خیلی مهم نیست . نه؟؟؟؟)

برنامه امروز هم درست کردن پاپ کورن هست.  

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یاری اندرکس نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی اخر آمد دوستداران را چه شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ - مامان ديبا و پرند

قورمه سبزی

سلام

آق مهندس بعد از این (سجاد خان)  تولدت مبارک.

دیروز بچه ها توی مهد رفته بودند توی حیاط و هر گروه یه آدم برفی ساخته بودند. منتها دیبا با فربد و ارشیا و هیراد بوده و گروهی کلی برف بازی کرده بودند در نتیجه آدم برفیشون ساخته نشده بود. برای امروز هم خاله بهشون گفته بود اگه کلاه و شال اضافی دارین بیارین که بگذاریم سر ادم برفی و باهاش عکس بگیریم. (دیروز کلی تلافی استراحت روز قبل توی خونه رو در آورده بودند.( راستی اون آدم برفی توی عکس پست قبل  رو ما درست نکرده بودیم بچه های همسایه ها ساخته بودند)

دیبا دیروز می گفت هلیا بهش گفته سرت بوی قورمه سبزی میده!!!!!! 

ظرفهای حبوبات رو پر کرده بودم و نمک ریختم و رفتم به غذا سر بزنم. دیبا ظرف ماش رو انداخت کف آشپزخونه. ( خدا رحم کرد که شیشه اش نشکست!!!) بعد دوتایی با پرند مشغول جمع کردن شدند. دیبا دوباره ظرف نمک رو برداشت و ریخت داخل ماش به طوریکه کلا ظرف نمک خالی شد. پرند هم برای اینکه کم نیاره رفت و ظرف زردچوبه رو برداشت. خدا رو شکر که به موقع رسیدم و ظرف رو از دستش گرفتم .

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ - مامان ديبا و پرند

آدم برفی خداحافظ

سلام

خدا رو شکر پرند دیروز با مراقبتهای شدید بابجون حالش روبه راه شد. رسیدم خونه یه گوشه ولو شده بود دیگه با رسیدن من بلند شد و حسابی مشغول ورجه وورجه شد. دیبا هم از کله صبح بلند شد که سریع بریم چون الان کلاس زبانم شروه میشه و من باید حسابی زبانم قوی بشه.

پرند توی خواب هذیون می گفت. با صداش از خواب پریدم  داشت می گفت بزرگه!!! گفتم آره دخترم تو هم بزرگ میشی . گفت گوشتهای زرشک پلو با مرغ !!! رو نمی خوام بزرگن. فقط زرشک پلو با ماست می خوام!!!!!! ( نمی دونم این کابوس مرغشو نیخام کی از سر این بچه دست بر میداره!!!!!) نصفه شبی در حالیکه از خنده ولو شده بودم سریع پاشویه اش کردم تا یه خورده بهتر بشه.

دیروز بچه های توی خونه که تعطیل بودند دست به ابتکار زده بودند و کل حیاط رو تمیز کردند. من رسیدم خونه حاصل تلاششون رو دیدم .دستتون درد نکنه.

پرند به حدی از دیدن این آدم برفی ذوق کرده بود که بهش گفت باش تا ما برگردیم و موقع بیرون اومدن از خونه هم بهش گفت خداحفظ آدم برفی.

به دیبا گفتم باید چکمه بپوشی از خونه بری بیرون. گفت اصلا ست نمیشه با لباسهام !!!!!!!! نه اینکه اون کاپشن سبزش خیلی با بقیه تیپش ست هست از اون لحاظ!!!!  

امروز دیبا قراره توی مهد سالاد اولویه درست کنه و سهم دیبا هم مرغ پخته بود.  دیشب براش مرغ  آماده کردم و امروز برد. داشت چرند می گفت بهش گفتم ببین الان این مرغ پخته بهت می خنده هااااااااا. قیافه اش دیدنی بود. با تعجب به مرغه نگاه می کرد.  کلی هم دل پرند رو سوزوند که ما اولویه می خوریم ولی شما باید عدس پلو بخورین!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

وصال او زعم جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ - مامان ديبا و پرند

برف

سلام

دیروز با پرند توی خونه بودیم . ظهر دیبا زنگ زد که امروز کلاس ایروبیک نداریم . گفتم آماده شو میام سراغت. گفت که باید  «ق» رو رنگ کنم بعد بیا. خلاصه ساعت ٢ پرند به حالت خواب بود که رفتم سراغ دیبا. اومد و دوباره با هم فصل ١٢ زی زی گولو رو تماشا کردیم. بعد هم بهم گفت یه خوراکی قلمبه بده بخورم. آش و اینجور چیزها نمی خوام چون سیر نمیشم. گفتم برو هرچی خواستی انتخاب کن. رفت سر یخچال ٣ تا گوجه فرنگی و دوتا شیر کاکائو برداشت. از داخل کابینت هم ٣ بسته بیکوییت اورد. من و پرند بیهوش افتاده بودیم و اونهم فرار از زندان  رو دید و گوجه فرنگی خورد!!!!  تا شب هم بلز و هم فلوتش رو تمرین کرد و در حد قابل قبولی راه افتاد.

اون روزی خاله لیلا می خواست بیاد خونه ما به دیبا گفت که چی می خواهی برایت بیارم. دیبا گفت هیچ چیز خاله. هم یخچالمون ، هم فریزه و هم کابینتمون پره، وقتی هم اومده بود راه به راه در یخچال و کابینت رو باز می کرد که خاله ببینه ما چقدر خوراکی داریم. البته خاله هم بهش گفت از بس خوراکیهاتون رو نمی خورین اینها می مونند !!!!

دیبا نشسته بود و داشت تلویزیون رو می دید و زیر لب می خوند : امسال که سال چاییه رعنا    رعنا تو تیم داییه  رعنا

امروز هم بچه ها فعلا توی خونه پیش باباجون هستند. البته به دیبا گفتم که مهدها تعطیل هست و باید خونه بمونید.

پینوشت:  به سلامتی یه توبیخ اومد روی میزمون. نه اینکه چند روز گذشته مشغول استراحت بودیم و کارهای ممکلت عقب افتاده از این لحاظ!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

تاب بنفشه می دهد طره مشکسای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ - مامان ديبا و پرند

نذر این هفته

سلام

خونه هستیم. البته من و پرند. دیشب یه بار تب شدیدی کرد و تا صبح استامینو فن و پاشویه شد. کله صبح رفتیم دکتر . دکتر معتقد بود که هنوز گلو چرکی نشده و یه سری داروی حساسیت داد و گفت اگه فردا خوب نشد انتی بیوتیک رو شروع کنم. دیبا هم صبح که اوضاع رو دید گفت که هفته قبل خیلی از کارهاش عقب افتاده !!!!! و نمی تونه باز هم توی خونه بمونه و با باباجون راهی مهد کودک شد. پرند هم توی مطب دکتر کلی برای دیبا کتاب انتخاب کرد که برای خواهرش هم کادو داشته باشه. فعلا داره فصل 12 زی زی گولو رو تماشا می کنه.

دیبا می گفت این هلیا خیلی رو داره. میاد به من می چسبه بعد رفته خونه به مامانش گفته که من از دیبا مریضی گرفتم.  ( هنوز خیلی مونده مادری که به خوبیهای خواهر شوهر!!! پی ببری)

دستمال کاغذی جدید باز کردم پرند با تعجب میگه مامان مثل اینکه هوا که سرد میشه دستمالها هم آبی میشن ولی وقتی هوا خوبه سفیدن!!!!!!!!!!!

صبح خواستم برای دیبا جوراب شلواری بپوشونم گفت که پیژامه بهتره چون توی مهد شلوار رویی رو در میاره و با پیژامه راه میره!!!!!!!!!!!!!!!!! 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ - مامان ديبا و پرند

پیرزن

سلام

دیروز بچه ها رو از مهد گرفتم و بعد به مدت ۴۵ دقیقه توی ترافیک بودم تا به کلاس موسیقی رسیدیم ( در روزهای عادی کلا ١٠ دقیقه بود !!!) وضع دیبا خیلی بد نبود.  اگرچه که توی فلوت مشخص بود که نفسش هنوز نمی کشه. 

دیروز هر دو خیلی شاکی بودند و معتقد بودند که کلی از درسهاشون عقب افتادن!!!! بچه ها یه کار گروهی انجام داده بودند و به قول پرند با پشمالو (پنبه) یه آدم برفی درست کرده بودند که دیبا و پرند از عدم حضورشون در اون مراسم خیلی ناراحت بودند.

راستی اومدم چکمه پرند رو بپوشونم دیدم زیپش بالا نمی ره. آخه باباجون یه دونه پیژامه زیر شلوار هرکدومشون پوشونده بود. گفتم چرا جوراب شلواری نپوشیدید؟ دیبا گفت خوب شد که نپوشیدیم چون نماز دسته جمعی !!!! داشتیم و باید وضو می گرفتیم اون وقت با جوراب شلواری که نمی شد. پرند هم ذوق زده اومد و گفت که اوروت ( قنوت) !!!! و رکود (رکوع) رو یاد گرفته !!!! 

صبح پرند گفت که انگشت پام درد می کنه . دیبا گفت پیرزن شدی!!!! پرند کلی شاکی شد و من که بهشون رسیدم قیافه هاشون جالب بود پرند یه پاش با چکمه بالا بود و دیبا هم یه دستش ژاکت پوشیده بود و هیچکدوم از جاشون تکون نمی خوردند. دیگه با نعره من به خودشون اومدند ولی دیگه فایده نداشت چون من هم دستمو با زیپ چکمه پرند بریدم و هم دوباره دیر رسیدم!!!!!!!!

خودم نوشت: فکر کن ساعت 9 صبح برسی شرکت و ببینی معاون وزیر که رئیس هیات مدیره هم هست اومده دفتر مدیرت و منتظره که برسی و در مورد یه گزارش براش توضیح بدی!!!!!!!! تازه خدا رو شکر که همکارم فایل رو داشت و پرینت گرفته بود و خواسته بود توضیح بده که بهش گفته بود مگه تو فلانی هستی که می خواهی توضیح بدی بگو خودش بیاد!!!!!!! خدا رو شکر اون موقع رسیده بودم ولی کلا ضایع شدم (فقط مدیرمون بعد از اون گفت که از جلوی اتاقت رد شدم دیدم پشت میز نیستی گفتم وای این دوباره نیومده. بهش گفتم نه شما مطمئن باشین من همیشه میام شرکت!!!!!!!!!!)) 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یارب این تاثیر دولت در کدامین اختر است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ - مامان ديبا و پرند

در جوار باباجون

سلام

امروز هم ترجیح دادیم بچه ها خونه بمونند. فعلا باباجون خونه هست تا بعدش من برم. داشتم چراغ خاموش بیرون می اومدم که دیبا مچمو گرفت و گفت کجا می ری؟ گفتم یه سر برم بیرون و برگردم. گفت پس زودتر بیا که ما رو خودت ببری مهد. گفتم یه چک کنم شاید امروز به دلیل سردی هوا مهد تعطیل باشه. البته دیروز هم بهش گفتم چون داره برف میاد مهد تعطیله. اونوقت چشمتون روز بد نبینه معاون مهد، مربی پرند و مربی دیبا هرکدام جدا جدا زنگ زدند که احوال بچه ها را بپرسند. دروغ گفتن هم بهمون نیومده.

پرند گفت مامان کسرا به خودش عطر می زنه که همه بچه ها برن به مامانشون بگن به به کسرا چه بوی خوبی میده!!!!!!!!!١

سرم به شدت  درد می کرد. بهشون گفتم ساکت باشین من یه ذره بخوابم. پرند رفت به دیبا گفت که مامان از خواب بیدار بشه موهاش سبز میشه. بعد از وقتی از خواب بیدار شده بودم گیر داده بود که چرا موهات سبز نشده. ( بعد از خوندن کتاب آنی آرایشگر این نتیجه حاصل شد).

پینوشت: همین الان باباجون تماس گرفت و گفت که دیبا بیچاره اش کرده و دارن میرن مهد.

پینوشت ٢: زنگ زدم احوال بچه ها رو بپرسم مدیرشون گفتند که خیلی خوب شد که بچه ها اومدند. حالشون هم خیلی خوبه و کلی خوشحالند. ظاهرا همه خوشحال بودند این وسط فقط من رو باش که این همه حرص خوردم و ٣ روز خودمو توی خونه حبس کردم.  

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ - مامان ديبا و پرند

برف

سلام

همچنان در خانه هستیم. صبح دیبا در حالی بیدار شد که داشتم دوباره مرخصی می گرفتم. کلی گریه  وزاری که امروز می خوام برم مهد. ولی فکر کردم اگه امروز بره دوباره باز می افته بنابراین بهتر که امروز رو هم استراحت کنه. خودش پیشنهاد کرد که اون بره مهد و من و پرند توی خونه بمونیم!!!!!!!!!!!!1 میگم مثل اینکه ما به خاطر تو توی خونه موندیم. فعلا نشسته که یه قسمت دیگه زی زی گولو ببینه.

دیروز ننه گلی و نگار طلا یه سر اومدند اینجا.اگرچه خیلی کوتاه بود چون خاله باید می رفت و نارگل رو می گرفت اما کلی حال ما خوب شد از دیدن اون دخترک خوش اخلاق.

این روزها که دیبا کسل هست و یه گوشه دراز میکشه پرند و شیطونیهاش و پرحرفیهاش خیلی توی چشم میاد. کلا استعدادش پشت دیبا پنهان شده بوده بچه ام. حالا متوجه شدیم که چیزی از دیبا کم نداره.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ - مامان ديبا و پرند

در خانه

سلام

خدا رو شکر تب دیبا قطع شده ولی هنوز داره برای سرفه دارو می خوره ترجیح دادم امروز هم خونه بمونیم.تا حسابی روبه راه بشه. ( یکی منو ببره سرکار) . تا حالا ۵ قسمت زی زی گولو رو دیدیم با همین سرعت بریم تا آخر وقت امروز هر ١٢ تا رو دیدیم.

به پرند گفتم موهاتو شونه نزنی میریم کوتاه می کنیم. گفت نه کوتاه نکن چون توی مهد هرکی موهاش بلندتره مامان میشه. اگه موهای من کوتاه بشه مامان نمیشم.

دیبا گفت مامان وقتی که بزرگ بشم که بتونم برم دنبال پرند و تنهایی بیارمش خونه اون وقت میشه لباسها رو اتو بزنم؟ گفتم آره. پرند گفت تو و مامان و بابا تا اون وقت مردین. فقط من زنده ام و من لباسها رو اتو می زنم.

این شبها که دیبا تب داشت توی خواب که هذیان می گفت تمام مدت با پرند صحبت می کرد. جالبه که کابوس پرند توی خواب هم دست از سر دیبا بر نمیداره!!!!!!!!!! یاد وقتی افتادم که پرند دنیا اومده بود و دیبا هر روز صبح که از خواب بلند می شد اولین سوالش این بود که نی نی هنوزم هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به درد آمد خدا را همدمی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ - مامان ديبا و پرند

این چند روز

سلام

چهارشنبه دیر بچه ها رو گرفتم و کلی هم باید خرید می رفتم. خدا رو شکر باباجون پیدا شد و ما رو تا یه جاهایی رسوند ولی ترافیک یوسف آباد باعث شد که من پیاده برم دنبال بقیه کارها و بچه ها و باباجون برگردند خونه. دیبا که خوابید حس کردم تب داره. حدود ٣٩ بود. سریع بیدارش کردم و استامینوفن و پاشویه و آب میوه تا اینکه یه خورده خنک تر شد. ۵ شنبه صبح ادامه فعالیتها رو انجام دادیم و حدود ٢ برگشتیم خونه. دوباره شب دیبا تب کرد. جمعه کله صبح رفتیم بیمارستان کودکان و دکتر تشخیص داد که یه سرماخوردگی ویروسی هست و فعلا عفونتی نداره. دیشب دوباره تب کرد. امروز کله صبح رفتیم سراغ دکتر خودشون و فعلا آنتی بیوتیک رو شروع کردیم . به همراه نصفه دگزا متازون. در حال حاضر در منزل به سر می بریم. دیدن قیافه زار و نزار دیبا خیلی ناراحت کننده هست. من عادت ندارم که ببینم دیبا یه گوشه ولو شده باشه. پرند هم کلی دپرس شده و اونهم از صبح از توی رختخواب بیرون نمیاد. امیدوارم زودتر روبه راه بشن.

خودم نوشت: با اینکه کلی کار داشتم و نیاز به چند روز مرخصی داشتم ولی دورغ چرا   ؟ با وجود اینکه هردوتاشون آروم یک گوشه ولو شدند و دارند زی زی گولو تماشا می کنند  اما اصلا حوصله کار کردن ندارم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

روز هجران و شب فرقت یار اخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار حاصل شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ - مامان ديبا و پرند

گشنمه

سلام

 خاله لیلا جون تولدت مبارک. امیدواریم که همیشه شاد و خندون سایه ات روی سر نارگلی و نگار جون باشه.

 دیروزبچه ها رفته بودند موزه ساعت توی مجموعه سعد آباد و بعدش هم تاتر خاله قورقوری که کلی هم خوش گذشته بود. بعد از ظهر که رفتم سراغشون دیبا به محض اینکه رسید فقط رفت دستهاشو شست و اومد سر یخچال یه تیکه نون برداشت و یه دونه سس گوجه فرنگی. بعد با چنان ولعی می خورد که حد نداشت. به سرعت بهش تخم مرغ دادم. بعد هم چیپس و ماست خورد تا رفتیم کلاس موسیقی. اونجا یه شیرینی خامه ایی توپ خورد . برای شام هم سفارش پلو و همبرگر!!!! داد. من کم نیاوردم و براش درست کردم!!! ظاهرا دیروز خیلی ورجه وررجه کرده بودند و حسابی گرسنه بود. کلاس موسیقی هم بد نبود. مربی کلاس یه خورده با من دعوا کرد که چرا گذاشتم وقفه پیش بیاد. آخه وقتی توی مهد قبلی براشون کلاس گذاشتند دیگه نبردمش و بعد هم که مهد عوض شد توی مهد جدید هی امروز و فردا کردند و بالاخره هم کلاس نگذاشتند. مربیشون می گفت اگه مرتب آورده بودیش الان روی تنبک بود. پرند رو هم فعلا قبول نکرد و گفت بگذار ۵ سالش بشه. با کلی تخفیف قرار شده برای عید که از مشهد برگشتیم پرند هم بره. برای امروز باید برم یه فلوت برای پرند بگیرم که از شدت غصه دق نکنه . همچنین دو عدد شال عربی که صدا بدهند. برای شال جای خاصی توی ذهنتون هست ؟؟؟

امروز دیبا می گفت من شیر ندارم که به بچه ام بدم. میشه تو به بچه های ما هم شیر بدی؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ - مامان ديبا و پرند

مخزن گنده جوجه کشی

سلام

این روزها دیبا خیلی توی حس و حال خواهر و برادر داشتن هست. توی مشهد دایی رضا بهش پیشنهاد داد که پرند رو بده و امیر رضا رو بگیر. دیبا هم به شدت استقبال کرد. پشت سرش خاله مریم هم گفت میتونه پرند رو بگیره و عماد رو بده. دیبا سرخوش خندید و گفت آخ جون پرند رو میدم عوضش دوتا برادر برای خودم می برم و کلی هم از این معامله خوشحال شد.  بعد خونه مادر بزرگ هم گفت که مادر بزرگ من یه دونه نی نی می خوام و مادر بزرگ هم به ما پیشنهاد کرد. جالبتر از همه دیروز بود که می گفت تو چرا توی یه روز ۵ تا ح.امله نشدی؟؟؟؟ گفتم اون وقت چی می شد؟ گفت هیراد، هلیا، هیوا، رومینا ، پارسا، دانیال و بنیامین هم بچه های ما بودند. خیلی بیشتر بهمون خوش می گذشت.

دیبا نشسته بود موهای پرند رو مرتب می کرد بعد براش داستان گفت که یه مامان و بابا بودند ٣تا دختر و ٣ تا پسر داشتند. بعد یه روز خواستند برن مسافرت . ماشینشون خیلی بزرگ بود که همه بچه ها جاشون بشه. وقتی که سوارش شدند و رفتند صندوق عقب رسیده بودند امریکا!!!!!!!!!!!!

دیبا دیروز یه ظرف لوبیای دیگه هم آورد خونه. گفت چون اسم نداشته معلوم نبوده برای کی هست. من به خاله گفتم می برمش خونه که ازش مواظبت کنم. 

پرند هم امروز دوتا کش مو برده که خاله لیلا مثل موهای آذین موهاشو ببافه. کاش یه آذین هم با دیبا همکلاس بود.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مرا به رندی و عشق آن فضولی عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ - مامان ديبا و پرند

فشفشه

سلام

دیروز توی مهد همکلاسیهای محترم بهشون آموزش داده بودند که « توپ  تانک  فشفشه  شاه باید کشته شه» . توی خونه راه می رفتند و می خوندند. ما هم کلی شاکی شدیم و بهشون یاد دادیم « توپ  تانک  فشفشه  پشه  باید کشته شده» یا اینکه « پله باید شسته شه »  یا « غذا  باید پخته شه »  و قرار شده که امروز اینها رو به همکلاسیهاشون آموزش بدن.

تا رسیدم خونه مثل همیشه به دیبا گفتم «سلام علیکم خوب هستی» اونهم با شیطنت بهم گفت که می خوام یه رازی رو بهت بگم. پارسا همکلاسی پرند بهم گفته. پرسیدم جریان چیه؟ گفت به پارسا که گفتم  اون بهم گفته چرا ... نبستی؟؟؟؟  من دیگه کلا صحبتی نکردم.

یه سوژه از تیچرشون گرفتن که میگه ایتی ناف!!!!‌ظاهرا وقتی توضیح میدن اون بیچاره میگه it's enough این وروجکها هم فقط قسمت آخرش رو می شنون.

خودم نوشت: اون جلسه مهم قراربود امروز ساعت 8.5 برگزار بشه در حالیکه داشتم توی سالن کنفرانس لپ تاپ و پروژکتور رو چک می کردم از پایین خبر دادن که جلسه کنسل شده. فکر کنم مرتبه بعدی دیگه ما قبول نکنیم بریم توی جلسه!!!!! طفلکی بچه ها که مجبور شدن صبح زود برن مهد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ - مامان ديبا و پرند

لوبیا

سلام

دیبا برای درس علوم لوبیا کاشته بود و آورد خونه. ٣ تا لوبیا داخل لیوان یه بار مصرف. پرند هم خواست. دیبا گفت مامان برای پرند هم بکار منتها یکی بیشتر نذار چون پرند نمی تونه به همشون رسیدگی کنه. پرند هم می گفت لوبیای قرمه سبزی بده تا بکارم. از اونجایی که شک داشتم یه چیتی و یه قرمز برداشتم باباجون هم اصرار کرد که چشم بلبلی هم بگذار. خدا به خیر کنه عجب لوبیایی دربیاد از این باغچه!!!!!!!

دیبا اومده تو خونه میگه این گیاهه اسمش دامبوله؟؟؟؟؟؟ (بامبو بود)

دیشب دیبا گفت یه شعری بود میگفت « آسمون عشق چه آبی رنگه »رو بلدی بخونی ؟؟؟؟؟یه فلاش بک زدم به حدود ٨ سال قبل و تا حدودی یادم اومد . مثل اینکه آهنگ آموزش ایروبیک به زبان فارسی هست!!!!!

امروز قرار هست که کره زمین درست کنند. دیشب توی بقالیهای اطراف دنبال توپ پلاستیکی گشتم و دوتا گرفتم که دیبا امروز دیبا یه دونه توی کلاس برای خودش بسازه و عصر هم  آموخته هاش رو برای پرند پیاده کنه. به شدت پایه این جور کارها هستم. یه بخشی توی جشن داشتند که از دور ریختنیها کلی چیزهای جالب درست کرده بودند. دیبا با یه جعبه دستمال کاغذی و یه لوله دستمال حوله ایی یه تانک درست کرده بود و اون وسط خلاقیت هم به خرج داده بود و  یه در مایع ظرفشویی هم روی لوله تانک نصب کرده بود. و این تانک چون گوهری گرانبها بر روی میز وسط هال قرار گرفته و امکان هیچگونه جابه جایی هم نداره.

دیشب همسایه اومده بود جلوی در و داشت با باباجون صحبت می کرد . به دلیل مرتبی بسیار زیاد خونه!!!! باباجون در رو همچین متمایل به بسته نگهداشته بود این دوتا آروم رفته بودند و از زیر پای باباجون سرک کشیده بودند و با آقای همسایه خوش و بش می کردند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ - مامان ديبا و پرند

شال عربی

سلام

برای دیبا تخت کودک و نوجوان گرفته بودیم. حالا یه مدتی بود که حس کردیم از کودکی خارج شده و باید تخت رو تغییر بدیم. ۵ شنبه راه افتادم و از اونجایی که اتاق بچه ها خیلییییییییی بزرگه!!!! پایین آوردن کمد همان و پیدا نکردن جا همان. در آخر قرار شد که قفسه اسباب بازیها رو جابه جا کنیم. خوب که همه چیز جابه جا شد. باباجون گفت نه فکر کنم بهتر یه کتابخونه رو ببریم بیرون. خلاصه تا ٨ شب اتاق رو مرتب کردم.  این وسط پرند هم یه خورده هنر زد و یکی دوتا کشو رو وسط اتاق خالی کرد. از جمله چیزهایی که کشف شد یه شال عربی بود که با ذوق اومد و گفت دیبا ببین ما هم شال عربی داریم. گفتم از اینها کلی داریم واسه چی می خواهی؟ گفت آخه همه بچه ها توی کلاس ایروبیک !!!! (برای بخش آموزش ایروبیک به زبان عربی!!!!!) دارند. گفتم چرا به من نگفته بودین؟ ظاهرا در یک تفاهم نگفته به رهبری دیبا، کلا این مسئله رو ماست مالی کرده بودند. دیگه از 5 شنبه این شال از کمر پرند در نیومده و یک نفس دور خونه می چرخه و قر میده. امروز هم برداشت و برد. برای دیبا یه دونه گذاشتم اونهم که دنبال بهانه می گشت گفت نه این صدا نمی کنه. شال باید موقع حرکت صدا بده!!!!

از روزی که اومدند شرکت دیبا تمام نقاشیهاش سیاه شده. ازش پرسیدم چرا سیاه می کشی؟ گفت آخه آقای «د» نقاشیهاشو سیاه کشیده ( با ماژیک سی دی من کشیده بود!!!) منهم مثل اون می کشم. این آقای د کلی تانک و توپ و آرپی جی برای بچه ها کشیده بهش گفتیم با این افکارت معلومه که حالا حالاها روی دست ما می مونی. برای دوتا خانم برازنده اینطوری نقاشی می کشن آخه؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اون روز توی جشن قلم تیچر از بچه ها پرسید  دیس بی بی ایز تال اور اسمال ؟ همه بچه ها یک صدا گفتند : osmall!!!!! حالا دیبا میگه بچه های ما به small میگن osmall.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ - مامان ديبا و پرند

سک سک

سلام

دیروز خیلی روز سنگینی بود. توی شرکت دوتا کار خیلی مهم رو باید پیگیری می کردم که خدا رو شکر تا اخر وقت ردیف شدند. ساعت ١ جشن قلم دیبا توی مهد بود. در واقع یه گزارش عملکرد داشتند. دیبا هم به جز کارهای گروهی یه معرفی درس علوم داشت . بیان حسها به زبان انگلیسی و قصه گوی حسنی نگو بلا بگو. که خدا رو شکر کارهای تک رو هم به خوبی از پسشون بر اومد . بعد هم مراسم کیک و خداحافظی.

هلیا جون- دیبا جون- هیراد جون

 

 

دیبا به من گفته بود که تیچر شون میره اون پشت قایم میشه و یواشکی بهشون میگه که باید چکار کنند. منهم به دیبا گفتم وقتی تیچرتون بره قایم بشه من میرم پیداش می کنم و بهش میگم سک سک. کلی سر این موضوع باهاش شوخی می کردم . بعد دیروز صبح میگه مامان یه وقت نری تیچرمون رو پیدا کنی!!!!!!!!!!!!

قصه گو

 

بچه ها رو برداشتم و برگشتم شرکت. یه خورده کارها رو انجام دادم . کلی هم بچه ها تحویل گرفته شدند. تقریبا بخش خودمون رو که تعطیل کردم. یه خورده بخشهای دیگه هم درگیر شدند.

کارمندهای کوچولو

بعد هم  پیش به سوی مراسم تولد ٢ تا از دوستامون. اگرچه که نسبتا دیر رسیدیم ولی توی همون فرصت هم دیدن دوستهای گلمون کلی به ما انرژی داد. نوشین جون تولدت مبارک و مرسی از دعوتت. فاطمه جون تولدت مبارک.

 

چون دیبا کلاس موسیقی داشت زودتر اومدیم بیرون. توی راه باباجون تماس گرفت که سریع خودت رو برسون. یه جا باید نظر می دادم. اونجا رو هم رفتیم و بعد رفتیم کلاس موسیقی. بعدش هم بچه ها گرسنه بودند و رفتیم رستوران بادکنکی. ساعت ٨.۵ در حالیکه تلو تلو می خوردم.رسیدم خونه.  باباجون هم توی فاصله که من بچه ها رو بردم رستوران رفته بود یه خرید مفصل انجام داده بود که من رسیدم خونه از دیدن نایلونهای خرید کلی هیجان زده شدم. چون واقعا با اون همه انرژی باقیمونده فقط کمبودم همین بود. دیبا که سریع اماده خواب شد ولی پرند می گفت زودتر ناهارم رو بده بخورم که بگیرم بخوابم!!!!!!!!!! البته بعد به یه بستنی قناعت کرد و اونهم قبل از ٩ خوابید.

خودم نوشت: وسط اینهمه کار دیروز از دانشگاه جامع تماس گرفتند برای ترم بعدی برم درس بدم. یه خورده راهش دور هست ولی دارم فکر می کنم که بپذیرم یا نه. بابا جون دیشب رسما اعلام کرد که جای خوبی نیست ولی فکر کنم باید از یه جایی شروع کنم دیگه. در ضمن این روزها  خیلی وقتم آزاده!!!!!! باید یه جوری پر کنم!!!!!!!!!!!! 

یه چیز جالب توی جشن قلم ، قبل از اینکه مربیها بیان یکی از مادرها خیلی از تلفظ بچه ها شاکی بود و می گفت که تیچر کلمات رو اشتباه تلفظ می کنه. مامان هیراد و هلیا مدرس زبان توی دانشگاه هست ازش پرسیدم معلم زبان بچه ها بده؟ گفت نه خیلی هم عالیه. بعد تیچر که اومد این مامانه اینقدر ازش تعریف کرد که نگو و نپرس. خیلی برام جالب بود.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خستگان رو چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۸ - مامان ديبا و پرند

کلک زدیم

سلام

یه پالتو برای دیبا گرفتم که کلا نگاهش نمی کرد. امروز صبح به زور پوشید . بعد هم باباجون رو صدا زدم که ببینه با این توضیح که می بینی بابا حواسم نبود اشتباهی پالتوی پسرونه براش گرفتم!!!!!!!!!! باباجون هم گفت ای وای چرا موقع خرید دقت نمی کنی؟ این چه اشتباه بزرگی بود که کردی؟ گفتم حالا امسال رو بپوشه برای سال بعد یه فکری می کنم!!!!! بعد دیبا با افتخار هرچه تمامتر با پالتوی جدید راه افتاد که بره مهد.

صبح دیبا گیر داده بود که امروز می خوام سارافون بپوشم. منهم دیشب سارافونهاشو چک کردم ٢ تا نپوشیده داشت که خیلی بهش نمی اومد. برای همین براش یه دامن گذاشتم. ولی صبح داد و بیداد که من همونها رو می خوام . پرند از خواب بلند شد و گفت اشکالی نداره مامان ! بگذار سارافون بپوشه بعد مریض میشه می بریمش دکتر. 

یه لباس برای پرند گرفتم فکر کنم کلا ۵ بار نپوشیده. دیروز میگه این لباس خیلی قدیمی شده . هم شلوارش سوراخ شده و هم بلوزش کثیفه. این رو بنداز بیرون دیگه!!!!!

خودم نوشت: امروز به شدت کار دارم و در ضمن از ١ بعداز ظهر تا ٧ شب هم باید ٣ جا سر بزنم. بعد دیشب از شدت استرس  فکر کنم ساعت ٩ روی لپ تاپ خوابیدم و صبح هم ٧.۵ از خواب پریدم. ببینید استرس با من چه می کنه!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٧ - مامان ديبا و پرند

مطالعه

سلام

داشتند می خوابیدند از اون شبهایی بود که خدا خدا می کردم زودتر بخوابند و خیلی بهم گیر ندن. دیبا گفت چرا امشب کتاب نمی خونی؟ گفتم یه خورده کار دارم باید انجام بدم. گفت خوب لپ تاپتو بیار توی اتاق ما انجام بده. گفتم باشه. داشتم کار می کردم گفت میدونی وقتی کتاب نمی خونی چی میشه؟ گفتم نه چی میشه؟ گفت توی مسابقه شرکت می کنیم بعد آقاهه ازمون سوال می پرسه ما بلد نیستیم جواب بدیم. شبها برامون کتاب بخون.

داشتیم با باباجون صحبت می کردیم که یه کوچی بکنیم. مشهد که به خاطر شلوغی رد شد. موند رشت و بابلسر. دیبا پرید وسط صحبت که بابلسر نریم اونجا همش پ.لیس دعوامون می کنه.

مامان آوا ( همکلاسی پرند) به محض اینکه دیبا رو دید گفت : آوا باز هم لباس داره. فقط همین لباسشو دوست داره که بپوشه. ظاهرا دیبا به مامانش گفته که چرا برای آوا لباس نمیگیری؟ همش همین لباس رو می پوشی. به مامان آوا گفتم از خودش بپرسید که چرا هر روز همین لباسشو از توی سبد لباس کثیفها در میاره و می پوشه؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٦ - مامان ديبا و پرند

راز

سلام

ساعت ٨ صبح در حالیکه لباس پوشیدم  و می خوام که به سرعت بیام از خونه بیرون پرند خانم یادش اومده که توی د.ستشویی برای من خاطره تعریف کنه.با صدای خیلی آروم  گفت که یه آقایی رو دیده که از لبش تا پایین خونی بوده. گفتم حتما شیطونی و بپر بپر کرده. گفت نه دوستش ناخونش بلند بوده صورتش رو خراشیده. گفتم حواست باشه با ناخن به صورت دوستهات نزنی. گفت میدونی چرا دارم یواش صحبت می کنم؟ گفتم نه چرا؟ گفت آخه این رازه بین من و تو . به دیبا نگو. گفتم حتما خاطرت جمع باشه. گفت میدونی من و دیبا و خاله سمیرا ٢ تا راز داریم؟ گفتم راست میگی؟؟ گفت آره یکیشو خاله سمیرا بهمون گفته یکیش رو دیبا گفته. گفتم در مورد چی بود؟ خندید و گفت نمیدونم!!!!! ( امروز هم دوباره دیر رسیدم شرکت!!!!)

 چهارشنبه یه سر رفتیم مهد قبلی که وسایل دیبا رو بگیریم. بچه ها کلی با خاله سحر و مدیر مهد کیف کردند. دیبا هم به سرعت گزارش کل کارهاشون رو به مدیر مهد داد.  بچه های کوچولوی اون زمان رو هم دیدم که خیلی بزرگ شدند و نمیدونم هنوز ما رو یادشون بود که پریدند توی بغلم و تک تکشون رو کلی بوسیدم.

دیبا نشسته بود بلز می زد بهش گفتم باید به پرند هم یاد بدی. بعد از اینکه کلی آموزش داد گفت حالا که خوب یاد گرفتی  چهارشنبه مامان می بردمون شهر کتاب و برامون کادو می خره!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٥ - مامان ديبا و پرند

انار

سلام

موهای پرند رو نیمه بسته بودم یه نگاه توی آینه به خودش کرد و گفت وقتی موهامو این شکلی می بندی سرم مثل انار میشه موهامو باز کن!!!!!!!!!!!!!

در راستای اموزشهای مهیج توی مهد دیبا میگه میدونی که خدا یه دفتر داره توش می نویسه که هرکسی چکار کرده؟ بعد آدمها رو می بره بهشت و جهنم؟ فکر کنم ارشیا بره جهنم چون سرکلاس هیچ وقت روی نیمکتش نمی شینه و همش داره حرکت می کنه. حالا اون وسط بیا و در مورد لطف و بخشش خدا صحبت کن مگه فایده هم داره؟؟؟؟؟؟

مامانم به دیبا گفت که باید تا عید حسابی بزرگ بشی. دیبا گفت باشه خوب غذا می خورم که تپل بشم. باباجون گفت اگه یه خورده کمتر ورجه ورجه کنی هم جواب میده ولی خاله سمیرا معتقد بود که اگه دیبا فقط روزی ۵ دقیقه کمتر حرف بزنه حسابی وزن می گیره!!!!!!

در راستای جعل تاریخ توسط باباجون، دیروز به من میگه یه بخش جدید توی خاطراتشون باز کن و این خاطرات جعلی رو هم ثبت کن. حالا بعضی روزها بخش بچگیهای غیرواقعی دیبا و پرند هم خواهیم داشت.

عسل: دیبا و پرند وقتی که بچه بودند خیلی عسل دوست داشتند!!!!! بعد یه روز موقع صبحونه یه لحظه ما از دیبا غافل شدیم .یه مرتبه یه صدایی شنیدیم که میگه کمک کمک. رفتیم سر سفره دیدیم دیبا رفته توی شیشه عسل و اونجا گیر افتاده!!!!!

شیر: دیبا و پرند توی بچگیشون شیر هم خیلی دوست داشتند!!!!!!!!!!یه روز رفته بودیم باغ وحش. جلوی قفس شیر یه مرتبه یه خانمی داد زد که مراقب بچه هاتون باشین. تا نگاه کردیم دیدیم دیبا و پرند چسبیدند به قفس آقا شیره و فکر کردند که شیر خوراکی هست و می خواهند اون رو بخورند.

نکته جالب توجه اینکه همزمان با این داستانها کشش به شیر و عسل ایجاد شد ولی در حد همون لحظه بود.

خودم نوشت: از دوستان عزیز که ساکن یوسف آباد هستند خواهش می کنم در صورت امکان ١٠ دقیقه وقت بگذارند و با پر کردن پرسشنامه در این طرح شرکت کنند. یه پایان نامه کارشناسی ارشد هست که امیدواریم اثرات خوبی داشته باشه.  متشکرم.

راستی جلسه چهارشنبه که قرار بود ساعت ٢ برگزار بشه دفتر آن مقام مسئول اشتباهی بهشون گفته بود ساعت ٩ هست و ایشون اومدند شرکت ما در حالیکه همه مدیران توی هیات مدیره بودند و ایشون هم بهشون بر خورد و رفتند در حالیکه بعد معلوم شد که اشتباه از سوی خودشون بوده. در نتیجه زحمات یک هفته ما به باد هوا رفت. جالبتر از همه مدیر ما بود که ساعت ١١ اومد سراغ من و گفت چرا جلسه رو به هم زدی؟؟؟؟؟ چرا نرفتی با ایشون توی جلسه؟؟؟ گفتم ما تا اومدیم فایل رو ببریم توی سالن کنفرانس ایشون به دفتر خودشون رسیده بودند. ولی خدا رو شکر که معلوم شد مقصر واقعی من هستم و نه منشی دفتر ایشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/٤ - مامان ديبا و پرند

اندر حواشی یلدا

سلام

امروز یه جلسه مهم دارم در حد مرگ و زندگی. بنابراین از اول هفته هر روز مشغول بودم و هر روز باباجون بچه ها رو گرفته. دیشب که تقریبا در حد درآوردن شور کار بودم در نتیجه وقتی رسیدم خونه شام هم آماده شده بود. به بچه ها سریع غذا دادم و حدود ٩ صداشون زدم که بیایین هندونه بخورین. پرند گیر داده بود که ما الان باید میوه های دیگه هم بخوریم. یه خورده هم نخود و کشمش بهش دادم و گفت همینهاست دیگه یلدا تموم شد. البته توی مهد مراسم داشتند و به صرف آش رشته و لبو بوده. خدا خیرشون بده یه ظرف لبو هم برای خونه فرستاده بودند.

نزدیک صبح با صدای خنده پرند از خواب پریدم. بهش که رسیدم هنوز داشت توی خواب می خندید. ناخوداگاه یه بوس محکمش کردم. چشمهاشو باز کرد. گفتم خواب چی می دیدی که می خندیدی؟ گفت خواب می دیدم رفتم استانبول!!!!!!!!!!!!

دیروز دیبا گفت که به همین زودیها برای جشن قلم دعوتمون می کنند. البته گفت که فقط مامانها هستند. چون باباها سرشون شلوغ هست و باید برن سرکار ولی مامانها بیکار هستند!!!!!!!!!!!

دیشب پرند گفت که آذین می خونه: « شب که میشه به عشگ تو!!!!» همونجا سریع از اینترنت دانلود کردم و تا یه مدت طولانی ٣ تایی با هم و با صدای بلند خوندیم: آه یکی بود یکی نبود ...

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند