Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

مادرانه

سلام

دیشب مراسم حموم برون داشتیم. دوتا عروسک کچل رو هم با خودمون برده بودیم. وسط کار پرند به من گفت شامپو بریز روی سرش که بشورم. حواسم نبود شامپو بدن ریختم یه قشقرقی به پا کرد که خودم کف کردم!!!!!!!!!!!!!!

پرند از بس توی حموم موند دستاش کاملا چروکیده شده بود گفتم ببین دستهاتو. گفت آره دستهام مادرانه شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیبا می گفت دوشنبه ها خیلی بو میدی. فکر کنم توی کلاس ورزشتون زیاد ورزش می کنی!!!!باید خیلی زیاد بشورمت.

دیبا گفت مامان میشه تو خونه دار باشی؟ گفتم اون وقت چی میشه؟ گفت ما با سرویس میریم مهد و بر می گردیم!!!!!!!!!!!!!!!!

خودم نوشت: دیروز که رفتم خونه دیدم برای طبقه پایین همسایه جدید اومده. خدایا همسایه جدید حداقل دوتا بچه شیطون داشته باشند !!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/۳۱ - مامان ديبا و پرند

موزه وحشت

سلام

بچه ها با هیجان اومدند و گفتند مامان برامون نامه گذاشتند که امضا کنی دیبا توضیح داد که قراره ما رو ببرند موزه وحشت!!!!!!!!!!!سوال پس از تحقیق و بررسی متوجه شدیم بازدید از موزه حیات وحش هفت چنار رو دارند (مثل اینکه پایین نواب توی منطقه بریانک هست ) . دیروز رفتند و خیلی بهشون خوش گذشته بود برای ناهار هم لقمه کوکوسبزی خورده بودند که اینهم خیلی بهشون مزه داده بود. تا باشه از این بازدیدها باشه. پرند گفت که یه لاک پشت خیلی بزرگ بوده و دیبا گفت به تن حیوانها یه موادی زده بودند بعد چشمهاشون رو درآورده بودند و چشم شیشه ای گذاشته بودند. بهشون گفته بودم یه دایناسور از اونجا برای خودتون بیارین. پرند گفت مامان حیوانها توی شیشه بودند نتونستم دایناسور بیارم!!!!!!!!!!!!!!

-پرند مهد جدید رو دوست داری؟ - آره

-چرا؟ - چون توی اون مهد هی بهمون می گفتند برین دستاتون رو بشورین خوراکی بخورین .توی صف می ایستادیم خسته می شدم.

-پرند چرا فقط شلوار پوشیدی؟ ش.ورتت کو؟ - خسته می شم هم شلوار بپوشم و هم ش.ورت.

خودم نوشت: بعد از کلی دعا و نیایش مدیر و همکار محترم رو فرستادیم ماموریت طرفهای اروپای شمالیشیطان. بماند از اینکه از روزی که رفتند مدیر عامل انواع و اقسام گزارشها و پیشنهادهای برای ١۵ سال آینده رو ازمون خواسته (الان داریم روی اصلاح الگوی مصرف سفینه های مریخ کار می کنیم مصرفشون بالاست شاید دوگانه سوزشون کردیم!!!!!). حالا داریم کلی دعا می کنیم که به سلامتی برگردند نکنه یه وقت دیگه قصد سفر نکنند یا خدای نکرده یه اتفاقی براشون بیفته تا آخر عمر مدیون خانواده شون بشیمچشمک. شانس اینه دیگه!!!!!!!!!!!! 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

آن ترک پری چهر که دوش از برما رفت

ازما چه خطا دید که از راه خطا رفت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/۳٠ - مامان ديبا و پرند

pause

سلام

باباجون به بچه ها گفت که اگه خواستید وسط کارتون تماشا کردن یه کار دیگه انجام بدین می تونید   pause رو بزنید و بعد دوباره بیایین و بقیه رو تماشا کنید. جمعه پرند اومده بود وسط برنامه فیتیله کنترل تلویزیون رو گرفته بود دستش و مشغول بود. دیبا گفت داری چکار می کنی ؟ گفت می خوام برم د.ستشویی دارم برنامه رو pause می‌کنم برگشتم دوباره بقیه اشو با هم ببینیمقهقهه.

عمو داشت توضیح می داد که عمه به زودی میاد تهران. بعد دیبا اومد و به من گفت چرا عمه می خواد بره کانگورو (کنگره) برای همین میاد تهران!!!!!!!!!قهقهه

دیبا نشسته بود و می گفت مگه نمی بینی دارم سکته ( سکسکه) می کنم چرا بهم آب نمیدی!!!!!!!!!!!!قهقهه

خودم نوشت: از اوایل زمستون مدیر ساختمون تصمیم گرفت که کف حیاط رو عوض کنه و در اولین اقدام رفت و سنگها رو خرید. خدا رو شکر از وقتی اون سنگها رو گرفت برف و بارون هم شروع شدقهقهه. دیروز که رفتیم خونه دیدیم شروع کردند. بهشون گفتم خدا رو شکر بالاخره شروع شد. گفت آره با هواشناسی چک کردیم که این چند روز هوا خوبه برای همین شروع کردیماز خود راضی. گفتم خداکنه بارون نیاد. گفت نه مطمئن باشین. خدا رو صدهزار مرتبه شکر که دیشب چه بارون خوبی اومدشیطان. فعلا تا اطلاع ثانوی جلوی مدیر ساختمون نباید آفتابی بشم. احتمالا منو خواهد کشت.ابله   

خدحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

عکس روی تو چو د آیینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/٢٩ - مامان ديبا و پرند

خواب

سلام

پرند یه عادت جالب داره که از لحظه ای که تصمیم میگیره بخوابه تا وقتی که خوابش می‌بره یه چیزی حدود ٣٠ ثانیه فاصله است. یعنی داری باهاش صحبت می‌کنی می‌بینی که خوابیده. اون روز بهش گفتم برو دستهاتو بشور و بیا میوه بخور. اونهم لجبازی کرد و بالاخره با گریه رفت توی د.س.تشویی. بعد از ١ دقیقه صدای گریه اش قطع شد و من متعجب رفتم ببینم چی شده و با منظره عکس پست قبلی مواجه شدم و قبل از هرگونه جابه جایی با انواع و اقسام دوربین های موجود از صحنه عکس گرفتمشیطان.

چهارشنبه با بچه ها شروع کردیم به تمیز کاری خونه. گردگیری رو اونها به عهده گرفتند و شاخص‌ترین کارشون هم این بود که با دستمال کاغذی خیس صفحه تلویزیون، مانیتور، شیشه روی میز ناهار خوری رو بعد از اینکه من سابیده بودم به بهترین وجه ممکن تمیز کردندگریه. البته دروغ چرا میز و سرسره شون رو هم که پر از نقاشی و استیکر بود رو به بهترین وجه ممکن تمیز کردندتشویق. وقتی کارهامون تموم شد دیبا گفت خوب شد که بابا نبود . اونکه به تو کمک نمی کنه یا داره با لپ تاپ کار می کنه یا فوتبال می بینه یا اینکه هی با تو حرف می زنه و نمیگذاره کارهاتو انجام بدیقهقهه.

روز جمعه خاله فیروزه عزیز به مدت ۵٠ ثانیه اومدند منزل ما. بچه ها کلی از دیدنشون ذوق زده شدندهورا و از اونجایی که ما کلا کسی خونه مون نمیاد تمام هنرهایی رو که داشتند یکجا نشون دادند. از خوندن شعرهای مهد گرفته تا جدا کردن بادوم از توی ظرف آجیل و خوردن شکلاتهایی که قبلا اصلا بهشون نگاه هم نمی کردندخجالت. واقعا من به خودم برای این سطح از تربیت بچه تبریک می گمناراحت.

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نئی جان من خطا اینجاست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/٢۸ - مامان ديبا و پرند

قارچ

سلام

دیبا اومد و گفت مامان میایی بریم قارچهای بابا رو بشماریم؟؟؟ گفتم مگه بابا قارچ داره؟ گفت آره دیگه ببین همین قهوه ایهای روی دستش. تازه خودت هم داری می خواهی مال خودت رو بشماریم (خال رو قارچ فرض کرده بود)!!!!!!!!!!!

 

عمرا اگه حدس بزنید پرند کجا خوابیده!!!!!!!!!!

توی مهد دوتا برادر به نامهای پارسا و دانیال هستند که موهاشون بلنده !!!!!‌دیبا از روزی که با اینها آشنا شده میگه مامان ما باید پیراهن بپوشیم که همه متوجه بشن ما دختریم یه وقت فکر نکنند ما پسریم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت تست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/٢٥ - مامان ديبا و پرند

قایق

سلام

دیبا اومده میگه بگو کشتی؟ میگم کشتی. میگه من خوشگلم تو زشتی.

پرند هم برای اینکه از قافله عقب نمونه اومده میگه بگو قایق!!!! میگم قایق. میگه من خوشگلم تو زشتی.

از دیبا پرسیدم برنامه تون چی بود چکارها کردین؟ گفت یه خورده روی فلوکپی ( پلی کپی) بهار کار کردیم ولی خدا رو شکر  امروز جلسه نداشتیم!!!!!!!!!!!! 

صبح پرند از خواب بیدار شد و گفت مامان میشه برام خونه مادر بزرگه رو بخری. گفتم فکر کنم  ٨ تا سی دیشو داریم. میگه سی دی نمی خوام تلویزیونش رو برام بخر ( فکر می کنه برنامه های تلویزیون رو هم میشه مثل سی دی خرید).

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/٢٤ - مامان ديبا و پرند

آنالیزور

سلام

صبح که بچه ها بیدار شدند فرشته مهربون زحمت کشیده بود و کادو آورده بود. باباجون گفت وای این فرشته چرا برای من سی دی نمیاره؟ دیبا گفت ناراحت نشو عصری که اومدم سی دی رو میگذارم تو هم میتونی تماشا کنی!!!!!!!!! باباجون گفت نه آخه چرا به من کادو نمیده؟ دیبا گفت آخه تو دیگه بزرگ شدی لازم نیست برای کارهای خوبت کادو بگیری.بغل

می خواستیم بریم ملافه بگیریم باباجون به دیبا گفت به نظرت ملافه چه رنگی بگیریم؟ دیبا گفت طلایی. باباجون گفت چرا؟ دیبا گفت آخه به نظرم ارزونتره!!!!!!!!!!!!ابله

رفته بودیم سرزمین موجهای آبی هر تایمی که مسئول شیفت عوض می شد دیبا می رفت و بهشون می گفت اجازه میدین مامان من همین کنار استخر بشینه؟؟؟ اونها هم موافقت می کردند. دوتایی کلاههاشون رو برداشته بودند و با اونها کف استخر رو می سابیدندکلافه. نجات غریق اومد و گفت به بچه ها بگین کلاههاشون رو سرشون کنند. گفتم اینها پروژه نظافت کف رو کنترات کردند و باید اینجا رو تمیز کنند. اصلا برای همین اومدیم ما. و به حدی با جدیت اینکار رو انجام می دادند که فکر کنم طرف قانع شد!!!!!!قهقهه 

پرند یه همکلاسی داره به نام پرند!!!!!!!!!!!  (تحقیقات محلی انجام دادم خواهر بزرگ این بچه توی مهد قبلی بوده فکر کنم از روی دست ما تقلب کردند!!!!!!!!!!!!!!از خود راضی شیطان) و دیبا یه همکلاسی داره به نام روژا.قلب

فعلا اوضاع خوبه. بچه ها بهترین بچه های توی مهد هستند ودائم دارن بهمون به خاطر داشتن چنین بچه هایی تبریک میگن.چشمک ما هم که بسیار مامان و بابای برازنده و متشخصی هستیم !!!!!!!!!!!!زبان( هفته دیگه ازمون خبر بگیرین!!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/٢۳ - مامان ديبا و پرند

مهد جدید

سلام

دیروز در کمال استرس زنگ زدم به معاون مهد و در مورد بچه ها ازشون پرسیدم. گفت برای من خیلی عجیبه که این بچه ها نه غریبی کردند و نه بیتابی . خیلی آروم دارند کارهاشون رو انجام میدن. بهش گفتم اینها از ٣.۵ ماهگی مهد بودند و عادت دارند به این فضا. عصر که رفتم سراغشون هر دوتایی گفتند که از فردا دوست دارند اینجا بیایند. با مربیهاشون هم صحبت کردم که از بچه ها راضی بودند. دیبا از لحظه ای که رفتیم برای ثبت نام به من گفت که بهشون بگو من خوابی نیستم. منهم به مربیشون که گفتم اون گفت بچه ها اینجا نمی خوابند فقط باید یه خورده استراحت کنند و سقف رو تماشا کنند چون سقفهای ما خیلی قشنگه!!!!!!!! دروغگوتشویق دیبا هم دیروز کلا همین کار رو کرده بود فقط سقف رو دیده بود منتها مربیشون می گفت چقدر خسته بود به زور از خواب بیدارش کردمابله. ولی دیبا دیشب به هیچ عنوان زیربار نمی رفت که خوابیده و می گفت فقط استراحت کردم و این یک نکته مثبت برای دیبا بود که لازم نیست توی مهد بخوابه قهقهه.

اسم مربی دیبا اقدس جون هست. یه خانم با ٢٠ سال تجربه کار با بچه های ۵ ساله. دیبا گفت مامان به اقدس جون بگم عدس جون؟؟؟؟؟؟؟قهقهه باباجون گفت با اسم آدمها نمیشه شوخی کنیعصبانی. دیبا گفت با اسم غذاها میشه شوخی کرد؟؟؟ باباجون گفت آره. گفت پس به جای عدس پلو بگم اقدس پلو یا صدف پلو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قهقههقهقهه

خودم نوشت: ضمن عرض تشکر از دوستان عزیز که کلی به ما دلداری دادند، من و بچه ها همیشه باید یادمون بمونه که مربیهای مهد قبلی و مدیرشون واقعا انسانهای خوب و مهربونی بودند. توی شرایط خیلی سختی به کمک من اومدند و توی این ۵ سال واقعا تنها چیزی که ازشون دیدم محبت بود. اتفاقاتی که توی هفته گذشت افتاد هرگز نباید باعث بشه که ما یک کارنامه ۵ ساله درخشان رو کلا رد کنیم. دیروز هم خاله زیور و هم خاله سحر زنگ زدند و کلی ابراز ناراحتی کردند اما بهشون گفتم فکر می کنم جابه جایی برای بچه ها لازم باشه که یه خورده با نظم و ترتیب بیشتر آشنا بشن. هر محیط جدید کلی چیزهای جدید به همراه داره و  چون توی اون مهد فقط برخورد محبت آمیز بود ،بچه ها براشون لازمه که یه خورده با تلخی هم آشنا بشن. امیدوارم که به زودی توی یک محل جدید، مهد سابق با همون پرسنل مهربونش پا بگیره . قلب   

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

وصال او زعمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/٢٢ - مامان ديبا و پرند

هفته ای که گذشت

سلام

شنبه

پرند : مامان من عدس پلو دوست نداشتم خاله سرم داد زد که غذاتو بخور دیگه.

دیبا: مامان، بچه رو که نباید دعوا کنند. وقتی غذا دوست نداره.

یکشنبه

پرند : مامان امروز رفتم د.ستشویی هرچی گریه کردم کسی نیومد منو بشوره.

دیبا: مامان یه شعر برات بخونم ؟ 

من : آره دخترم.

دیبا: ده- بیست- سی - چهل- پنجاه- شصت- هفتاد- هشتاد -نود- صد - ا.مریکای پ.در س.گ  یکی تو گوش بابام زد .     من  عصبانی

دوشنبه

خوشحال و خندان رفتم خونه باباجون کوه آتشفشان بود. گفت که رفتم دنبال بچه ها، دیبا توی سالن تنها نشسته بود و در مهد هم باز بود.

سه شنبه

زودتر رفتم سراغشون . دیدم دیبا جلوی در نشسته و داره با بابای یکی از بچه ها صحبت می کنه خبری هم از مسئول شیفت و مدیر مهد نیست.  نعره ام رفت هوا.

چهارشنبه

دوباره زود رفتم و دیدم دیبا تنها توی سالن ایستاده . منهم در کمال خونسردی رفتم داخل و گفتم لطفا وسایل خواب پرند رو بدین چون ما دیگه اینجا نمی آییم.

امروز

فعلا یه مهد ثبت نام کردم و رفتند اونجا تا ببینم چی میشه.

 

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

مرا چشمی است خون افشان زدست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/٢۱ - مامان ديبا و پرند

شکل آواز

سلام

توی مشهد دیبا با پدیده ای به نام ساندویچ همبرگر آشنا شد. مشهدیها از یه فست فود به نام ج.اسمین این خرید رو انجام میدن و من شخصا عاشق ساندویچهاش هستم.اولین شب دیبا خورد و خیلی بهش مزه داد با اینکه قبلش مقادیر متنابهی سوپ بهشون دادم چون فکر کردم نخورن. رفتیم موجهای آبی پرسیدم ناهار چی میخوری دیبا؟ گفت همبرگر!!!!!!! و چون اونجا حسابی هم جست و خیز کرده بود حسابی بهش چسبید. چند شب بعد دوباره خونه مامان. جای شما خالی. اینبار رستوران حس کرده بود ما خیلی دچار سو تغذیه شدیم توی عید یه چندتا هم اضافه برامون فرستاده بودقهقهه. صبح پرسیدم دیبا صبحونه چی میخوری؟ دوباره همبرگر. ظهر ناهار دوباره دیبا چی می خوری؟ همبرگر. شب خدا رو شکر یه شام دیگه از بیرون آمد. فردا صبح دیدم مامان پرپر زنان اومده میگه دیبا باز هم همبرگر می خواد ولی من می ترسم بهش بدم. چون مونده شده. دیگه بهش ندادیم. ولی از روزی هم که اومدیم مرتب در حال تهیه همبرگر هستیم. خدا رو شکر فعلا این غذا مقبول افتاده. چشمک

پرند برامون می خوند :

یاز نکن یاز نکن

شکل آواز نکن

سفره این دل من   پیش کسی باز نکن.

 با تلاش و کوشش شعر رو کشف رمز کردم نتیجه این بود : ناز نکن ناز نکن    شکوه آغاز نکن .

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یاری اندرکس نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/۱۸ - مامان ديبا و پرند

پی اس پی

سلام

توی مشهد دیبا تحت تاثیر امیر رضا نانازی و روژا گلی برگشته میگه مامان توی دلت دیگه بچه نداری برامون بیاری بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روز اول عید دوتایی اومدند که ما پولهامون رو بهت نمی دیم می خواهیم خودمون بریم خرج کنیم و از امیر آقا خرید کنیم. بعد بهشون گفتم من فقط براتون نگه میدارم تا جمع بشه. دیبا گفت برامون پی اس پی می خری ؟ گفتم آره. از بعد از اون هر پولی که می گرفت می داد به من و می گفت یک قدم به پی اس پی نزدیک شدم!!!!!!!!!!

بعد روز اولی که بعد از تعطیلات می خواست بره مهد گفت آخ جون بریم مهد هم بهمون عیدی میدن. بعد کلی براشون توضیح دادم که نه این اتفاق نمی افته و فقط مادر بزرگ ها و خاله ، عمه ،عمو ، دایی عیدی میدن. دیبا گفت فکر کنم چون ما خیلی وقت نرفتیم مهد برای همین عیدی نداریم اگه عید رفته بودیم حتما بهمون عیدی می دادن.

 

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/۱٧ - مامان ديبا و پرند

ترامپولین

سلام

رفته بودیم پروما. بچه ها داشتند توی زمین بازی برای خودشون صفا می کردند. فرستادیمشون روی ترامپولین. یک خورده که گذشت پرند نشسته بود و دیبا می پرید و در اثر پریدنش پرند هم بسی لذت می برد. تا یه لحظه دیبا می ایستاد که نفس تازه کنه پرند بهش می گفت چرا نمی پری؟بپر دیگه!!!!!!!!!!!!!

پرند رو با خاله سمیرا فرستادم حمام. بعد ازش نظر خواهی کردم که با خاله رفتی خوش گذشت؟ پرند گفت نه!! پرسیدم چرا؟؟؟ گفت آخه خاله سمیرا برام نخوند جینگیل بشورم. نازگل بشورم!!!!!!!!!!!!

دیروز با خاله زیور تلفنی صحبت می کرد بهش گفت چرا دیروز اومدی مهد، دیگه نمیایی تپلی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خاله هم بهش گفت دولومبه دیگه نمیام!!!!!!!!!!!!!!

دیبا گفت که مانی خیلی خوب شده و فقط بعضی وقتها کتکش می زنه !!!!! و دیبا هم بهش میگه آخه چرا حالا بد شدی و منو اذیت می کنی ولی کلا مانی خیلی مهربون شده!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

برید باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/۱٦ - مامان ديبا و پرند

تخم اردک

سلام

دیبا اومد و گفت مامان میشه برام تخم مرغ اردک بپزی؟؟؟ باباجون بهش گفت که برای اردک باید بگی تخم اردک دیگه مرغ نداره. دیبا هم پرسید تخم س.گ هم داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خجالتقهقهه باباجون هم عصبانی بهش گفت تو دیگه بزرگ شدی نباید از این حرفها بزنی.  دیبا سوالتعجب  باباجون  عصبانی  من قهقهه

صبح بهش میگم دیبا عقربه بزرگه بره روی شش باید از خونه بریم بیرون. دو دقیقه بعد پرسیدم دیبا الان عقربه بزرگه روی چنده؟؟؟؟ میگه مامان عقربه بزرگه الان روی هیچ چیزی نیست ( بین دو تا عدد بود) عقربه کوچیکه رو بگم کجاست!!!!!!!!!!!!!

صبح پرند از خونه اومده بیرون و میگه مامان توی راه پله خیلی بوی بدی میاد دیگه ما رو نبر مهد کودک!!!!!!!!!!!!!!!! ( عاشق بهانه هاتم)

از دیروز خاله زیور دیگه مهد نمیاد و من تا اطلاع ثانوی اعصاب ندارم. گریه

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/۱٥ - مامان ديبا و پرند

عیدانه-2-مشهد

سلام

بعد از دید و بازدیدهای اولیه نوبت خونه مامانم شد که جلوس داشتند (  یعنی از صبح در انتظار مهمان هستیم تا شب!!!) تیم استقبال شامل نسیم- امیرعلی- دیبا- سپهر و پرند با صدای هر زنگ از پله های می دویدند پایین و یکصدا می گفتند « سلام- خوش اومدید- عید شما مبارک » آخر کار هم ابتکار به خرج داده بودند و « خسته نباشید » رو هم اضافه کرده بودندتشویق. هر کس می رسید بالا ازخنده ریسه رفته بودقهقهه.

روز جمعه تولد باربد جونم بود که اونجا هم تا تونستند آتیش سوزوندن.

روز شنبه شال و کلاه کردیم و رفتیم سرزمین موجهای آبی. روز سردی بود از اون روزها که سگ رو بزنی از خونه نمیاد بیرون ولی ما نیم ساعت توی صف بلیط ایستادیم و ساعت ١١ رفتیم داخل مجموعه و ساعت ۴ با زور و ضرب از اونجا کشیدمشون بیرون. تمام این ۵ ساعت من لب استخر بچه ها نشسته بودم و این دوتا هم در فاصله نیم متری من. دریغ از یه دور سرسره . 

 متاسفانه روز یکشنبه زن عموی عزیزم بطور کاملا ناگهانی فوت کردند و همه رو شوکه کردند. دیگه توی اون فاصله بچه ها مرتب خونه پیش خاله سمیرا بودند و منهم توی مراسم بودم. فقط یه روز بردمشون پروما که توی شهر بازیش یه خورده بازی کردند و چهارشنبه هم رفتیم جشنواره کودک وشهر آینده( ؟  ) که توی کوهسنگی برگزار شده بود و یه نمایش دیدیم و یه خورده خمیر بازی و نقاشی و ماکت سازی کردند. توی بخش ساخت ماکت ماشین کنترلی یکی از مسئولین غرفه خودش رو کشت و برای دیبا یه ماشین مونتاژ کرد و گفت برو روی سرامیکها امتحانش کن. همونجا یه آقای روحانی که برای سرکشی اومده بود رسید. یک مسئول دیگه غرفه از دیبا پرسید اسمت چیه و چند سالته؟ دیبا هم گفت. بعد به آقای روحانی گفت که ببینیند چقدر کیتهای ما خوب هست که این با ۵ سال سن هم تونسته سر همش کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عجب ملتی هستیم.  

دیروز پرند میگه چرا می ریم تهران؟ بهش گفتم باید بریم کار کنیم پول در بیاریم که دوباره هم بریم مشهد. میگه نمی خواد پول دربیاری. توی مشهد همه به ما پول میدن !!!!!!!!!! ( فکر کرده همیشه عیده!!!!!)

خداحافظ بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/۱٤ - مامان ديبا و پرند

عیدانه-1-مشهد

سلام

روز چهارشنبه با کلی استرس به راه آهن رسیدیم و با سرعت لاک پشت رسیدیم مشهد. خانمها بعد از ظهر جمعه به مدت ٢ ساعت و روز یکشنبه از خونه مامان خارج شدند و یه سر رفتند منزل پدربزرگ و مادر بزرگ. نسیم و سپهر هم فقط دیشب و امروز یه سر به فامیل پدری زدند. حسابی بساط شادی و خوشحالی برپاست. انواع و اقسام بازیها و شرارتها. فقط هوا خیلی سرد هست و دیروز هم رسما برف اومد . دیروز امیر علی هم بهشون اضافه شد و بعد از ناهار من براشون رختخواب انداختم که بخوابند. ازشون پرسیدم می دونید اگه نخوابین چی میشه؟ یه صدا گفتند که مامان (خاله- عمه) اعظم ما رو له می کنه!!!!!!!!!!!

امیر رضا رو هم دیدم. به همون خوشگلی امیر علی. قلب

سر سفره هم خیلی جالبه. خاله لیلی ردیفشون می کنه برای غذا خوردن. صبح پرند نشسته بود سر سفره و می گفت چرا به من صبحونه نمیدین باید پوست لبمو بخورم؟؟؟؟قهقهه

روز عید خونه مادر بزرگ بودیم به محض اینکه عمو با یه ظرف لیمو ونارنج اومد دیبا گفت عمو چرا میوه میارین سر سفره؟؟؟؟ به محض خوردن ناهار هم گفت حالا بریم خونه مامان جان. بهش گفتم تا مهمونها بیان باید اینجا باشیم. خانواده عموجان بابا اومدند و دیبا فقط ١٠ بار پرسید که چرا نمی رن خونه شون. دختر عموی باباجون اومده بود و به باباجون قدم نورسیده رو تبریک می گفت. سومین دخترش رو !!!!قهقههآخه این روژا عروسک عجیب شبیه بچگیهای دیباست!!!!!!!!!!!!!!قلب

پرند سر صبحونه داد می زنه از این توپها بدین بهم ( آلبالوهای توی مربای آلبالو!!!!!!!!!).قهقهه

خلاصه که بساط آبروریزی همچنان به راهه. خاله سمیرا و مامان جان همین روزها از خونه فرار می کنند. خاله مریم هم کلا متواری شده و ازش خبری در دست نیست. ما هم بهمون خوش میگذره.

تعطیلات خوبی داشته باشین. زودی بر می گردیم. قلب

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد امد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱/۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند