Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

سفید

سلام

باباجون داشت لباس پرند رو می پوشوند بهش گفت وای چقدر زیرپوشت قشنگه. پرند هم گفت آخه سفید پر رنگه!!!!!!!!!!!!!قهقهه

یه عادتی دارم وقتی دارم فکر می کنم به شدت تخمه می خورم. چند روز قبل باز رفته بودم توی فکر و جلوی اوپن آشپزخونه به شدت مشغول بودم. دیبا اومد و گفت وقتی من مامان بشم مثل تو نمی شم. گفتم مگه من چطوریم؟؟؟ گفت آخه همش داری تخوه می خوری!!!!!!!!!!ناراحت

دیبا گفت مامان امروز خیلی راحت ناخنهامو کندم. گفتم چرا؟؟ گفت آخه دیگه مزه لاک جادویی نمی داد. یه بار فراموش کردیم ماوالا بزنیم. چشمک  ( با تشکر از مامان نیروانا جونم به خاطر معرفی اثرات ماوالا تلخبغل)

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۳٠ - مامان ديبا و پرند

مشهور

سلام

جلوی در شهروند یه آبمیوه جدید رو تبلیغ می کردند. رفتم جلو و فروشنده گفت که اینها از محصولات گروه مانی هست. گفتم پس چرا اسمی نمیارین ؟ چون مانی رو همه می شناسند و براتون بهتر هست. اومدیم اینطرف دیبا با هیجان گفت مامان این خانمه هم مانی رو می شناسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

امروز یه پارچه مشکی رو دید می پرسید مامان چرا صورت امام سوم رو نورانی نکشیده؟؟تعجب  در ضمن سفارش کرد که عصر میرم سراغشون براشون لباس مشکی بگیرم چون محرم اومده و باید مشکی بپوشند. بغل

دیروز جلوی در خونه که رسیدم پرند داد زد که دلم و پشتم درد می کنه چرا منو نمی بری دکتر؟؟؟ دوباره حرکت کردم و رفتیم دکتر. در کمال ناباوری به دکتر سلام کرد و ضمن معاینه هم آروم بود و می خندید. بعد هم خوش و خرم سهمیه شکلاتش رو گرفت و به دکتر قول داد که مرتبه بعدی که میره حتما برای دکتر یه نقاشی بکشه و اومدیم خونه. توی کوچه هم یه گربه رو دید و براش خوند آی پیشی پیشی پیشی  دست نزن خاکی میشیقهقهه. خدا رو شکر که چیزی نبود. بغل  خدا کنه همیشه همین قدر شاد و خندون باشی.

پیشنهاد می کنم با ایشون و ایشون دست دوستی بدین چون توی مناسبتها ، خانوادگی کادو براتون می گیرند . خیلی هم با سلیقه تشریف دارند. نگین که نگفتی.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره ترا چه افتادست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢٩ - مامان ديبا و پرند

مراسم

سلام

سه شنبه آخر وقت رفتم شیرینی بگیرم واسه مهد که چشمم به یک کیک توت فرنگی خوشگل افتاد و اون رو گرفتم و بردم مهد. خاله زیور گفت من برای پرند فردا تولد می گیرم. من گفتم که این کیک کوچک هست و فقط برای مربیها گرفته بودم. ولی اون گفت که تو کاری نداشته باش. در نتیجه چهارشنبه صبح دوان دوان بقیه موارد رو هم گرفتم و بردم مهد. دیبا هم کل دوستاشو برای تولد دعوت کرده بود و در نتیجه یه تولد حسابی گرفته بودند و کلی بهشون خوش گذشته بود. و دیبا اعلام کرد که پرند ٣ سالش شده.قلب

۵ شنبه مراسم چتربازی برقرار بود و رفتیم خونه خاله لیلا و نارگل جونم. یه تولد حسابی برگزار شد. کلی هم خوش گذشت و جای همه دوستان خالی. کلی هم دوستان ما رو شرمنده کردندخجالت. ما کادو گرفتیم ولی دیبا اعلام کرد که پرند ۴ سالش شده. سوالما تصمیم داشتیم که یه تولد خانوادگی برای پرند بگیریم که فعلا ملغی کردیم چون احتمالا پرند ۵ سالش میشه. چون قرار هست که آخر هفته هم توی مشهد یه تولد بگیریم فکر کردم پرند به این ترتیب ۶ ساله میشه و از دیبا بزرگتر!!!!!!!!!!!!

یه سر به رژین جونم بزنید ببینید دوستم چه کرده.قلب

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه رفت

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢۸ - مامان ديبا و پرند

پرندانه

سلام

پرندکم  تولدت مبارک.

٣ سال قبل در همین لحظات

بزرگترین آرزویم در سومین سالگرد تولدت، سلامتی و داشتن روزهایی پر از شادی و نشاطه.  و اینکه یاد بگیری همیشه آزاده باشی.

٢سال قبل در چنین روزی

کجایی خانم گل؟

گل خانم.

 

بخند تا دنیا به رو ت بخنده دختر نازنینم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گفم کی ام دهان و لبت کامران کنند

گفتا به چشم هرچه و گویی چنان کنند

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢٦ - مامان ديبا و پرند

شکارچی

سلام

پرند :مامان تو که نبودی رفته بودی خونه مامان جان من تنها بودم یک شکارچی اومد به من گفت احمق، الاغ!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

پرند داشت تلویزیون تماشا می کرد باباجون توی آشپزخونه بود. تا باباجون اومد با هیجان بهش گفت : اون خانمه روسری آبیه اومد محکم زد تو گوش گلوم رضا (غلامرضا)!!!!!!!!!!!!!!! زبان(سریال گاوصندوق رو تماشا می کرد) و برای اینکه جمله اش تاثیر گذارتر باشه ،یکی هم محکم خوابوند توی گوش خودشگریه

دیبا به من گفت مامان خانواده « ریخت » رو می شناسی؟؟؟؟ سوالگفتم نه. کی هستندتعجب؟ گفت : باباشون آقای « بی ریخت » شیطان، بچه شون « بد ریخت »عصبانی ، مامانشون هم همیشه « خوش ریخت» ابلههست. ( پیگیری کردم از بیانات عمو قصه بود).

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢٥ - مامان ديبا و پرند

عینک

سلام

دیشب پرند داشت تلویزیون تماشا می کرد به محض اینکه خانم بهاره رهنما رو دید داد زد بابا بیا این خانم تپله رو داره نشون میده.ابله فکر کنم از روز جشن دلش رفته برای ایشون.بغل

از وقتی مانی خ. عینک میزنه ما حکایت داریم. دیشب در آخرین اقدام دیبا به من گفت یه سری عینکهایی هست که شیشه اش تاریک نیست ولی برای ضعیفی هم نیست. برام از اونها بخر. من چشمهام ضعیف نیست برای اینکه خوش تیپ بشم می خوام از اینها بزنمقهقهه ( ای روزگار!! ۶ سال پیش کلی پول خرج کردیم که برای افزایش خوشتیپی !عینکمون رو برداریم حالا دخترمون می خواد عینک بگذاره!!!!!!!!!!!بازنده)

امروز صبح یه کیف شامل ۵ تا عروسک به همراه کلی از وسایل نی نی ها آماده کردند. من بهشون گفتم تا وقتی که آقای آژانسی زنگ بزنه اگه اماده شدید می تونید ببرید در غیر اینصورت می مونه خونه و چون هیچکدومشون آماده نبودند با ناله و فغان گذاشتند خونه و رفتند مهد. بعد دیبا در کمال پر رویی به من میگه یادت نره عصری برام عینک و جعبه و دستمال تمیزکن عینک بگیری هااااااااااااااااا. گفتم حتما . تا یک هفته اگه هر روز صبح زود آماده شدی. عصر غذاتو کامل خوردی بعد بیا با هم صحبت کنیم. حالا تاکی جواب بگیرم خدا می دونه.

خداحافظ بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

ساقیا برخیز و در ده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢٤ - مامان ديبا و پرند

شهر دهات

سلام

بعد از برگزاری یکدوره فشرده ش.هرشناسی توسط باباجون (فکر کنم یه چیزی در حد ترم ٣ فوق لیسانس!!!!!!!!) و اینکه ما توی شهر تهران هستیم و خاله لیلی شهر رشت و مامان جان شهر مشهد و همزمان با مشاهده تیزر ش.رکت گ.از  و متاثر از کارتون حنا ، دیبا به باباجون گفت که بریم شهر دهات زندگی کنیم!!!!!!!!! قهقههباباجون گفت می برمت و تصمیم بر این شد که این بار که رفتیم مشهد یه سر هم به شهر دهات بزنیم. بعد دیبا که خیلی از لهجه این دوتا بچه توی تیزر خوشش اومده بود گفت اونجا بهمون یاد میدن که چطوری دهاتی صحبت کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه باباجون گفت اگه استعدادت خوب باشه خودت به مرور زمان یاد می گیریاوه. برای تمرین سعی کن آخر تمام کلمات یک ً بگذاری (منظورم اول انار هست روی کیبورد پیدا نمی کنم) بعد این دوتا شروع کردن به خوندن که بابا دارً می کوبهً . بابا خودش می کوبهً و از باباجون پرسیدند که خوب شده یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قهقههکه ایشون هم کاملا تایید فرمودندتشویق. تازه روز جمعه دیبا سعی کرد آموخته هاش رو با نارگل جونم هم تقسیم کنه که متاسفانه فرصت کافی نبود. دیروز هم رسما سفارش کرد که یکدونه تنور بخریم برای خونه که از این به بعد توی خونه نون بپزه!!!!!!!!!!!!!!کلافه

دیروز رفتند سرزمین عجایب. جالب بود پرند با اینکه شب قبل ساعت ۵/١١ خوابیده بود صبح ساعت ۶ بیدار شده بود و مرتب اصرار می کرد که بریم. خیلی بهشون خوش گذشته بود فقط دیبا می گفت از این وسایلی که امتیاز می ده بازی نکردیم. یه روز ما رو ببر که امتیاز بگیریم.  

سرعت آموزش خاله زیور بالاتر از کلاس دیبا اینها شده. به پرند هانی رو هم یاد داده بودند و ظاهرا دیبا اعتراض کرده بهشون که من هنوز عسل رو بلد نیستم چرا به خواهر کوچکم یاد دادین. ابله

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢۳ - مامان ديبا و پرند

فردین

سلام

دیشب طبق معمول مراسم داشتیم سر شام خوردن. پرند هم طبق معمول اومد و غذاشو خورد فقط یه قاشق گذاشت. دیبا هم کلا ظرف غذاشو دست نخورده گذاشته بود. گفتم آفرین پرند غذاشو تموم کرد. کی اول شده ؟؟ پرند در کمال تواضع  گفت دیبا برنده است الان غذاشو تموم می کنهتشویق. طفلی پرند از آخرین قاشق غذاش صرفنظر کرد تا دیبا اول بشه دریغا که ظرف غذای دیبا به طورکامل رفت سطل زباله. البته بهش هشدار دادم که اگه نخوری میره سطل زباله. اونهم با ناله و فغان می گفت نه مامان تروخدا خودت بخور ونریز سطل زباله!!!!!!!!!!!!!!چشمک ( شباهتهای مامان و سطل زباله!!!!!)

بعد از اینکه کلی ترانه های کودکانه رایت کردیم و توی ماشین براشون گذاشتیم دیبا زیر لب می خونه : «شاخ نشو برای ما شاخ نشو »  یا اینکه  « درسته که پول ندارم ولی کاپشن که دارم»  « س.اسی م.انکن پ.روداکشن» دل شکسته!!!!!!!! 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢٢ - مامان ديبا و پرند

گوشی

سلام

۵ شنبه رفته بودیم خرید. از وقتی که وارد پاساژ شدیم از این گوشی ها( که شکل حیوونه و گرمه که توی زمستون بگذارند روی گوششون) دیدم و گفتم بریم براتون بگیرم. باباجون گفت نه به دردشون نمی خوره نگیر. دیبا هم رفت روی دنده لج و تمام مدت می گفت برامون بگیر. وعده های همیشگی مبنی بر اینکه برای تولدت می گیرم یا وقتی رفتیم مشهد برات می گیرم هم جواب نداد. سر پاساژ که رسیدیم باباجون گفت بریم بگیریمعصبانیکلی ذوق کردند و دیبا پرسید توی مهد هم می تونم ببرم. گفتم آره ولی نباید دل بچه ها رو بسوزونی. گفت باشه بهشون می گم بچه ها این گوشیها خیلی خوبه خیلی گرمه ولی دوبس دوبس نمی کنه . تازه اونجا بود که متوجه شدم این از این گوشی چه انتظاری داشته!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

یه ایمیل دستم رسید که برای شرکت در جشن شب یلدا بود. خوب به نظر شما به کی باید فوروارد میشد؟؟؟ حدستون درسته. رفت برای خاله لیلا. اونهم که پایه بغلو بنده خدا بلیط گرفت ( هر کدام ١۵ هزارتومانگریه) با ذوق و شوق دیروز رفتیم جشن. اینقدر خوب بود دروغگو دروغگو اینقدر لذت بردیم. فکر کنید یک روز حقوقمون رو دادیم که خاله شاهدونه یه ربع بیاد روی سن و بگه میو میو.کلافه (توی برنامه قرار بود که اجرای کل برنامه با ایشون باشه!!!!!!!!!!!) .فقط بچه هامون به اندازه یه هفته ورزش کردند. نرسیده به آخر دیگه طاقت نیاوردیم و بلند شدیم. کلی هم به هیات اجرایی غر زدیمعصبانی. آهان یه برنامه حافظ خوانی هم اعلام کرده بودند که دارند که به جاش یه دونه از این فال حافظهایی هست که توی خیابون می خریم از اونها بهمون دادند. آقاجون سلیمون هم توی برنامه بود که اگه شما دیدین ما هم دیدیم. ولی گذشته از تمام اینها هیجانی که بچه ها از دیدن خاله شاهدونه داشتند با هیچ چیز قابل مقایسه نبود. با تشکر از خاله لیلا و نارگل جونم بخاطر برگزاری کل پکیچ به صورت یکجا بغلماچ( تهیه بلیط، ترانسفر، خوراکی)شیطان

  خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢۱ - مامان ديبا و پرند

خاله سمیرا

سلام

 

خاله سمیرا تولدت مبارک

دوستت داریم خیلی زیادقلبقلب (به چشمهاتم خیلی میادشیطان)

برایت بهترینها را آرزومندیم خاله خوب و مهربون ( خاله سمیرا تنها کسی هست که به محض اینکه زنگ میزنه هردوتاشون می پرند و می خواهند که باهاش صحبت کنند)

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢٠ - مامان ديبا و پرند

کلکسیون-2

سلام

در کمال حماقت دیروز رفتم و یه بسته کورن فلکس خارجی گرفتم. توی خونه به محض اینکه دیبا اولین قاشق رو گذشت دهنش گفت مامان بهتر نیست اسم منو کلاس کاراته بنویسی؟؟ مهرسا کاراته میره از اینها هم نمی خوره چون همین اندازه که باشیم هم می تونیم کاراته کار کنیم.کلافه و الان من هستم و یه بسته کورن فلکس.ابله

با هم لی لی بازی کردیم. خوب معلومه دیگه دیبا برنده شد. تشویق بعد برگشته به من میگه مامان بیشتر دقت کن حتما دفعه بعد برنده میشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (هنوز دارم می سوزمچشمک)

متاسفانه ماه آذر دیشب یه چشمه دیگه شو بهم نشون داد و شوهر خاله عزیزم که بعد از بابا حق زیادی به گردنمون داشت و تنها کسی بود که توی سختیها و ناخوشی ها کنارمون بود در کمال ناباوری و در حالیکه نیم ساعت قبلش خبر از بهبودش داشتم فوت کرد. زندگی هنوز جریان داره.گریهگریه

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۱۸ - مامان ديبا و پرند

کلکسیون-1

سلام

دیبا بعد از تماشای تلویزیون (تبلیغ اس.پشیال ک ) گفت مامان میشه برای ما از این کلکسیونها (کورن فلکس) بگیری که بخوریم؟  گفتم آره میتونید عصرونه از مدل مخصوص بچه ها بخورین. دیبا گفت اگه از اینها بخوریم بازوها و م.می هامون بزرگ میشه؟ گفتم آره. گفت بعد اسم ما رو کلاس کشتی کج می نویسی که ما کشتی کج یاد بگیریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

پرند دیشب داشت تبلیغ برنج م.حسن رو گوش می داد یه دفعه گفت مامان اسم بابای سپهر و نسیم هم محسن هست. گفتم آره. گفت لوبیا پلو با عمو محسن؟ باقالی پلو با عمو محسن؟؟؟؟؟؟سوالقهقهه

پرند بعد از تماشای کارتون حنا اومد و با هیجان گفت مامان خرسه می خواست حنا رو بمرده!!!!!!!!!قهقهه

خداحافظ  بیاعلی(یا علی)

فال حافظ امروز

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۱٧ - مامان ديبا و پرند

آبعلی

سلام

شنبه ساعت ١١ بهم زنگ زدند که مهد کودک داره تعطیل میشه و بیایین بچه ها رو بگیرین. خدا رو شکر باباجون هم تعطیل بود و بچه ها رو گرفت منهم ساعت ٢ رفتم خونه. شب دیبا گفت که ژل دستش تموم شده.سوال جالب بود که من اون ژل رو چهارشنبه شب براش خریده بودم و اون فقط از صبح تا ظهر شنبه فرصت استفاده داشته. ساعت ۴ صبح که با صدای عروسک من عسل از خواب پریدم و سریع بردمش توی آشپزخونه و باطریهاش رو درآوردم. تازه متوجه شدم اون ژلها چکار شده بودند . ظاهرا در فاصله ١٢ تا ٢ که اینها توی خونه و در کنار باباجون بودند حسابی عروسکها رو ضد عفونی کرده بودند. کلافه

ما و شلوار بابامونقهقهه

یکشنبه باباجون قول داده بود بریم دیزین. ولی یه دفعه گفت چون اونجا دوره بریم آبعلی. بماند که دیبا کلی بهش برخورد که چرا ما رو نمی بری دیزین و خلاصه راه افتادیم. کلی برف بازی کردند و حسابی بهشون خوش گذشت. موقع برگشتن دیبا به باباجون گفت که وای امروز فیتیله ها داشت و تو ما رو بردی اونجا. من فیتیله ها رو ندیدم. باباجون هم شاکی شد و گفت اصلا دیگه جمعه ها هیچ کجا نمی برمتون.عصبانی بعد از ٢ دقیقه دیبا برگشته میگه باباجون دستت درد نکنه چقدر به ما خوش گذشت و برف بازی کردیم. میدونی چیه اصلا اگه زمستون تموم بشه که دیگه ما نمی تونیم برف بازی کنیم. از این به بعد هر هفته جمعه ها ما رو بیار دیزین ( تا آخرش هم فکر کرد اونجا دیزینه!!!!!!!!!!!) که ما برف بازی کنیم.بغل بابا جون هم کلی تشکر کرد قلب. به باباجون گفتم گوشهات دراز شد؟؟؟؟شیطان گفت آره فکر کنم.

عجب برفی!!!!!چشمک

عینک باباجون گم شده بود . هرچی هم می گشت پیداش نمی کرد. از بچه ها پرسید عینکمو ندیدین؟؟ پرندگفت حتما اسپایدر من برده!!!!!!!!!!!!!!قهقهه ( زیر میز ناهار خوری پیدا شد)

خاله فریناز جون تولدت مبارک. هرجا که هستی در کنار کیان و رایان عزیز اوقات خوشی داشته باشین.قلب

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خود آمد و هنگام درو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۱٦ - مامان ديبا و پرند

دراکولا

سلام

عجب چهارشنبه ای داشتم. از صبح توی شرکت مقادیر متنابعهی کار کردم . تا ساعت ۴ هم توی جلسه بودم که وسطهاش پیچوندم و زدم بیرون. پرند چک روانشناسی ٣ سالگیش بود. ساعت ۵ وقت داشتیم و با تمام تلاشم ساعت ۵/۵ رسیدم. توی راه هم پرند یه رژ لب خواست که داره میره اونجا رژ بزنه تعجبو موقعی که داشتیم از ماشین پیاده می شدیم جنازه شو بهم تحویل داد. توی اونجا هم فقط سلام کرد. گفت که دخترم و خداحافظی کرد. دیگه هیچ سئوالی رو پاسخ نداد و فقط لبخند تحویل دادعصبانی. ولی تستهای حرکتی ، ترسیمی و فکری رو خوب جواب داد. تشویق ( این بار تنهایی براش وقت گرفتم که دیبا تمرکزشو بهم نزنه .غافل از اینکه دیبا اعتماد به نفسش بود و بدون اون هیچ حرکتی که بشه از روی اون به رشد پرند پی برد انجام نداد)

داشتم می رسیدم خونه که خاله زیور زنگ زد که دیبا حالش خوب نیست و با باباجونش هم نرفته خونه. من به سرعت رفتم دیبا رو گرفتم و پرند رو بردم خونه و رفتیم دکتر. ترافیک هم که در حد اعلا بود. دکتر گفت که برای رفع تهوع کوکاکولا رو بریز داخل پارچ و پر از یخ کن و هر ۵ دقیقه یه قاشق بهش بده. اگه اسهال هم بهش اضافه شد با حجم مساوی آب مخلوط کن و هر بار که رفت دستشویی یه لیوان بهش بده که خدا رو شکر نیازی به اون نشد و تا ۵/٩ که بهش نوشابه دادم دیگه بالا نیاورد. بعد هم نون و پنیر خورد و نوشابه!!!!!!!!!!!!رسیدیم خونه باباجون ازش پرسید دکتر بهت چی گفت؟ گفت دکتر گفته باید دراکولا بخورم تا حالم خوب بشه!!!!!!!!!!!!! قهقهه

توی اون هاگیر و واگیر پرند هم گیر داده بود که به من هم با قاشق دراکولا بده. من دور خودم می چرخیدم یه قاشق به این می دادم تا می نشستم دیبا ساعت رو اعلام می کرد یک قاشق به اون. ابله

دیبا پرسید که مامان ما یخچالمون سامسونگه؟؟؟؟؟ گفتم نه. گفت فریزرمون چی؟ گفتم نه . گفت وسایل دیگه مون سامسونگه؟؟؟؟ گفتم نه مامان هیچ وسیله ای نداریم که سامسونگه باشه. چرا؟؟ گفت آخه امین رضا گفته تمام وسایل خونه مون سامسونگه حالا خیلی بده که مال ما نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه قابل توجه اون خاله سمیرایی که قراره گل ریزون کنه! لطفا یک فینگر تاچ سامسونگ برام بگیر که بچه ام احساس نکنه توی چه خانواده فقری هست!!!!!!!!!!!بغل ( ولی خدائیش باباجون یه گوشی سامسونگ گرفت ٣ ماه ازش استفاده نکرد از بس جنسش خوب بودعصبانی)

عید غدیر پیشاپیش برتمامی دوستان عزیز مبارک.

خودم نوشت: چقدر امروز خیابونها خلوت بود. هوا عالی و بهتر از اون اینکه رئیس هم نداریم. شیطان

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

زگریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلب حال مردمان چون است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۱٤ - مامان ديبا و پرند

حنا

سلام

داشتند کارتون حنا رو تماشا میکردند پرند برگشته میگه حنا میاد توی کلاس ما!!!!!!! (یه همکلاسی به نام حنا دارند ولی اون حنا کجا و این حنا کجا!)

باباجون هر ٣٠ ثانیه یکبار تکرار می کرد دیبا ببین حنا چه دختر زرنگیه. همسن توست و ببین چقدر کار می کنه. دیبا گفت منهم میتونم این کارها رو انجام بدم ولی نمی تونم خودم تنهایی برم روستا. قهقههحالا قراره باباجون دیبا رو ببره روستا بگذاره تا اون بتونه گاوها رو ببره چرا. برای گوسفندا علف بریزه و توی خونه ها کار کنه.  قهقهه

دیبا گفت مامان میشه بیایی با هم بازی کنیم ؟ گفتم به شرط اینکه نشسته باشه. گفت آره نشسته است. ما می خوابیم. بعد غولها میان .ما با بالشت می زنیم توی سرشون. اونها که رفتند دوباره می خوابیم و.... ابله

از دیبا پرسیدم برای تولد پرند کادو چی بگیریم؟ گفت مثل فیلم خروس جنگی یه دوچرخه براش بگیریم فکر کنم خیلی خوشحال بشه بغل

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

 قتل این خسته به شممشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۱۱ - مامان ديبا و پرند

خروس جنگی

سلام

دیشب فیلم خروس جنگی رو دیدم. بچه ها پا به پای من نشستند و در سکوت تا آخر فیلم رو تماشا کردند. آخر فیلم دیبا با تعجب برگشت و گفت پس مامان چرا خروسه نیومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تعجب

دیبا میگه ما توی فامیلهامون ٣ تا امیر داریم. با تعجب گفتم کدومها هستند؟ گفت امیر علی پسر دایی رضاتشویق. بعد امیر رضا پسر دایی رضا ( به امید خدا اسفند به دنیا میاد)بغل. بعد هم امیر آقا سبز.

ساعت ۵٠/٧ صبح امروز. آژانس جلوی در منتظر بود. پرند هم بدون هیچگونه حرفی روی پادری دراز کشیده و به هیچ قیمتی حاضر نیست کلاه و شال و کاپشن بپوشه. خدا امروز رو به خیر بگذرونه. اوه

داشتم کار می کردم پرند با کتاب دزده و مرغ فلفلی اومد و گفت مامان یادت بود این کتاب رو توی خونه بچگیهام !!!! برام می خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم خونه بچگیهات چه شکلی بود؟ گفت خیلی خونه کوچکی بود ( اتاقشون ٢ برابر اتاقشون تو این خونه بود!!!!!) و دیگه کار هر شب ما خوندن این کتاب هست. نکته وحشتناک قضیه این که تقریبا ٢ هفته است کلا صدا قطع شده و فقط تصویر دارم ( یه همکارم می گفت اشکال از فرستنده است به گیرنده تون دست نزنید!!!!!!!!! با این وضع توی جلسات هم می رم و کلی صحبت هم می کنمقهقههشیطان) و بعد با این وضعیت هرشب باید کل کتاب رو بخونم. تازه دیشب متوجه شدم که میتونم بعضی از صفحه ها رو جا بندازم و لازم نیست کل کتاب رو بخونم.شیطان دیشب دیبا می گفت مامان به نظرت این کتاب رو تاکی باید هر شب بخونیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلافه

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای که دایم به خویش مغروری

گرتو را عشق نیست معذوری

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۱٠ - مامان ديبا و پرند

علم

سلام

دیبا با هیجان اومد و گفت مامان یه ظرف آب بذار روی گاز. بعد که حسابی بخار کرد یه در بگذار روش. بعد در رو بیار کنار بارون درست میشه. منهم در قابلمه سوپ رو گذاشتم و بعد از چند لحظه آوردم کنار و گفتم ببین. کلی ذوق زده شد که مامانش چقدر سریع علم رو گرفت بعد یه خورده نگاه کرد و گفت خیلی جالبه. حالا میشه یه بارون غیر سوپی درست کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

کتابخونه رو نشون داد و گفت مامان این مستطیله. ببین این راست و چپ اندازه هم و بالا و پایین هم اندازه هم هستند. منهم گفتم آفرین دخترم. بعد به یه چیزی اشاره کرد که چون حواسم نبود متوجه نشدم کلا چی هست. پرسید این چیه؟؟ منهم توی هپروت کامل گفتم آفرین دخترم. تشویقابلهچه چیزهای خوبی یاد گرفتی!!!!! به باباجون گفت این مامان اصلا مستطیل بلد نیست!!!!!!!!!!!!! عصبانی( خوب چکارکنم وقتی رفتی یه مامان دیپلم انسانی گرفتی ازش چی انتظار داری؟؟؟؟؟). بعد پرند سر ذوق اومده بود و سرسره رو بهش نشون داد و پرسید دیبا این شکل چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ابله

یه سری کیوی روی اوپن آشپزخونه چیده بودم . پرند گیر داده بود که اینها رو پوست بگیریم. بهش گفتم سفته باید نرم بشه بعد می خوریم. سی ثانیه بعد اومد که دیگه سفتش رفته میتونیم بخوریم. قهقهه 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای دل مباش یکدم خالی زعشق و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٩ - مامان ديبا و پرند

لادن

سلام

باباجون با کیسه شکر اومد خونه. دیبا دوید که بابا شکر لادن گرفتی؟؟ باباجون گفت آره . ولی اولین بار بود که اسمشو می شنیدم تو از کجا می شناسی؟ دیبا گفت آخه با قند و شکر لادن همه خوش اخلاقند. ابله

ساعت ١١ شب پرند رفته برس برداشته و موهاشو شانه می کنه. می گم بگیر بخواب بچه. میگه باید موهام مرتب باشه که صبح رفتم مهد خاله زیور نگه جنگلیها اومدند. قهقهه

خودم نوشت : امروز ۵ سال از اون روزیکه بی خداحافظی رفتی میگذره. بی معرفت!  انتظار نداشتم که دوماه صبر کنی و حداقل بعد از ١٠ سال آرزوی نوه داشتن، دیبا رو ببینی. ولی  نمیتونستی ٣ روز دیگه صبر کنی تا منهم بیام و بعد بری؟ تو که به همه جوونها فامیل درس جوانمردی می دادی و اگه به حرف باباهاشون گوش نمیدادن تو باید نصیحتشون می کردی. این رسمش نبود.گریه هزار بار دیگه هم بیایی تو خوابم و بگی که رفتم یه  سفر دور و دیگه بر نمیگردم فایده نداره. باز هم هر شب قبل از خواب بهت غرغر خواهم کرد. تا وقتی که زنده ام. گریه

خداحافظ  بیاعلی( یا علی)

فال حافظ امروز

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۸ - مامان ديبا و پرند

صندلی بازی

سلام

از اون وقتهایی بود که خیلی آروم داشتند با هم بازی می کردند. یه مرتبه توجهم به بازیشون جلب شد. چهارتا صندلی گذاشته بودند وسط هال. بعد پرند با آهنگ می زد دیم دریم دریم دارام و... و  دیبا دور صندلیها می چرخید. به محض اینکه آهنگ پرند تموم می شد. می نشست روی صندلی. بعد بلند می شد می رفت کنار پرند و پرند دستشو به علامت پیروزی می برد بالا قهقههو یه تیکه کاغذ از روی میز بهش جایزه می داد دوباره بازی با پرند ادامه داشت. به حدی با ذوق و شوق بازی می کردند و رقابت به حدی بالا بود ( یک بازیکن و چهارتا صندلی!!!!!!)دروغگودروغگو که من وسط آشپزخونه به هیجان اومده بودم. هوراتشویققهقههقهقهه

 

تماشای کارتون تام و جری - تعداد تکرار : اندازه موهای سر من  

دیروز دیبا کارتون لاک پشتهای نینجا رو برده بود مهد. عصر با هیجان گفت مامان ٣ بار امروز این سی دی ها رو تماشا کردیم. پرسیدم: کی؟ عصبانی گفت یکبار وقتی آقاهه اومد دستگاه رو درست کنه این سی دی رو گذاشت. یکبار منتظر بودیم که بریم واسه ناهار. یکبار هم منتظر بودم که بیایین دنبالمون. یه نفس راحت کشیدم. چون با یک محاسبه سر انگشتی کل این زمان نیم ساعت هم نشده بود.لبخند

ارتقاء میزان مطالعه کشور- فضای مربوطه ٠.۵ *٠.۵ متر هست. نیاز به تکرار نیست که خونه ما خیلی بزرگهدروغگودروغگو  مهم اینه که حداکثر استفاده از فضا انجام بشه دیگه نه؟؟؟؟

صبح داشتم پرند رو آماده می کردم براش می خوندم : پیشی پیشی جونم چقدر ملوسی - منکه خوب میبنم دشمن موشی. پرند اصلاح کرد که نه مامان منکه خوب میدونم دشمن موشی.  ادامه دادم که کمتر بکن غرغر می خوام بخوابم  دوباره گفت مامان باید بگی کمتر بکن خرخر می خوام بخوابم. بعد هم گفت دیگه نخون مامانعصبانی. استعدادمو کور کرد.  ابله

بنا به درخواستهای مکرر این عکس رو از توی موبایل پیدا کردم که خواهران با لباس مشابه هستند (کیاناجونم و سامان جونم هم مهد کودکیشون هستند)

خواستین دلتون باز شه یه سر هم به دیانا جونم بزنین.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نیی جان من خطا اینجاست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٤ - مامان ديبا و پرند

آمبولانسا

سلام

اوضاعم حسابی بهم ریخته و شدیدا مریض شدم. برای پرند هم آموکسی سیلین شروع کردم. تا شیشه رو دید با کلی ذوق گفت آخ جون از این داروهای مهراد!!!!!!! گفتم مگه مهراد از اینها می خوره گفت آره منهم از این داروهای سفید خیلی دوست دارم. (خدا رو شکر که باعث سربلندی دخترمون شدیم و حالا جلوی همکلاسیش کم نمیاره دیگه)شیطان

 دیشب توی دستشویی یک مرتبه زد زیر خنده که مامان چورچ کردم. معلومه که متوجه نشدم چی میگه . سوالگفتم چی شده ؟ گفت چورچ کردم . گفتم آهان توی دستشویی اشکال نداره که بوق بزنی. گفت نه صداش یواش بود. بوق نبود. چورچ بود.قهقهه ( به مرگ خودم قسم اگه تا حالا توی این عمری که از خدا گرفتم یکبار هم این کلمه رو گفته باشم که پرند با این همه قابلیت تفکیک تشخیصش داد). من تقریبا وسط دستشویی ولو شده بودم . بعد باباجون گفت چی شده براش تعریف کردم رفته بود به پرند می گفت این بوی بد واسه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پرند هم بهش جواب نمیداد.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

شاه شمشماد قدان خسرو شیرین سخنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۳ - مامان ديبا و پرند

لاک پشتهای نینجا

سلام

توی مغازه امیرآقا وقتی همه چیز رو زیر و رو کرد یکمزتبه چشمش افتاد به ردیف سی دی ها برگشت و گفت دفعه دیگه که اومدیم سی دی لاک پشتهای نینجا رو هم بیارین. امیر آقا هم طبق معمول بهش گفت چشم قربان. حتما سفارش میدم. به دیبا گفتم شاید فرشته مهربون برات بیاره. گفت نه چون سی دی بزرگه فرشته مهربون نمیاره. اون معمولا ستاره به دیوار می چسبونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ابله

دیروز فرشته مهربون در کمال بهت و ناباوری لاک پشتهای نینجا رو آورد. مشکل اضافه شد. یعنی مانکی (مایکل) و رافائل رو شناختیم ولی اون آبیه و بنفشه رو نمی دونیم که کدوم لئوناردو و کدوم داناتلو ؟ هست؟؟؟؟؟؟؟؟امروز صبح دیبا سی دیهاشو برداشت که ببره مهد و از استاد مانی خ. استعلام کنه.  بغل

دیروز پرند میگه مامان دیبا مریض شده. میگم از کجا متوجه شدی؟ میگه آخه همش عافیت باشه ( عطسه) می کنه!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

متفرقه: حدود ساعت ٢ شب بچه این همسایه دسته گل شروع کرد به گریه و گریه اش هم قطع نمی شد. جالب بود که مامان محترمش هیچ تلاشی هم برای ساکت کردن بچه نمی کرد. وقتی برخوردش با بچه کوچک خودش رو دیدم فکر کردم همون که اصولا محلش ندم از همه چیز براش بهتره. مرسی از تمام راهنماییها و همدلیهاتون . قلب

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

وصال او زعمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/٢ - مامان ديبا و پرند

آب تهنایی

سلام

نصف شب پرند از خواب بیدار شد و گفت آب می خوام. بالای تختش براش آب گذاشته بودم. بهش دادم. گفت نه آب تهنایی ( تنهایی)می خوام. گفتم مگه این چیه؟ گفت آب قنده ( صبحها یه مدت بود که بهشون به دونه می دادم). گفتم نه مامان آب معمولیه. داد کشید که آب معمولی نمی خوام آب تهنایی می خوام!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

پاییز پارسال دوتا بلوز جفت هم براشون گرفته بودم که می پوشیدند و کلی هم خودشون لذت می بردند. امسال که درآوردم هر دو هنوز اندازه بود. یه روز پرند پوشیده بود و رفته بود مهد و خاله زیور بهش گفته بود وای بلوز دیبا اندازه تو شده چقدر بزرگ شدی.بغل پرند کلی بهش برخورده بود و اومد خونه و گفت این بلوز دیبا رو نمی خوام. هرچی قسم و آیه که پرند جان مال خودت هست. قبول نمی کرد و با بغض می گفت که خاله گفته مال دیباست. خلاصه فردا هردوشون همون بلوز رو پوشیدند تا به خاله اثبات بشه که هر دو دارند. چشمک (مامان ساراجون و فاطمه جون هم همین مورد براشون پیش اومده بود)

یه همسایه داریم طبقه پایین خونه ما هستند دوتا بچه دارند و همسرشون هم فوت کردند.  خدا رو شکر هیچ وقت نیستند و فقط بعضی از ۵شنبه و جمعه ها میان .همون هفته اول که اومدند ما مهمون داشتیم و ساعت ٩ شب بچه شون رو فرستادند جلوی خونه ما که خیلی سروصدا میکنید. ما کلا کفمون برید. بماند که بعد از اون جریان بچه ها رو ظهر می فرستادند توی پارکینگ که بازی کنند و تا ساعت ۴ یه ضرب نعره می زدند. از ٧ صبح صدای موزیکشون تا ١٠ تا خونه اونطرفتر بود .ظهر ماه رمضون سقف حیاط خلوت رو می شستند. با یه همسایه دیگه هم سر پارکینگ دعوا کردند. هفته قبل ۵ شنبه ساعت حدود ۵ پرند از خواب که بیدار شد از توی اتاق دوان دوان اومد توی هال. همینکه رسید به من دوباره دختراون خانم پشت در بود که مامانم میگه خیلی سروصدا می کنید. تعجبباباجون هم کلی شاکی شد و گفت حداقل بگذارید بچه ها از خواب بیدار بشن بعد اعتراض کنید. ایشون فرموده بودند بچه ها رو بفرستید داخل پارکینگ بازی کنند( لابد که همه همسایه ها مستفیض بشن )من از همسایه روبه رو که خودشون هم بچه ندارند پرسیدم که سروصدای بچه ها زیاده؟؟؟ گفت نه . تازه وقتی که بچه ها بازی می کنند یا صحبت می کنند ما کلی هم لذت می بریم. خلاصه از اون روز ما خیلی مراقبیم که بچه ها سروصدا نکنند. من خیلی عصبی هستم. مخصوصا چون الان یه خورده هوای بیرون سرده  پارک هم نمیشه رفت. داخل هم که بدو بدو نکنند. پس این بچه ها کی بازی کنند؟؟؟؟ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. فقط پیشنهاد ندین که برم باهاش صحبت کنم چون خیلی عوضی هست.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٩/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند