Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آموزش

سلام

در راستای آموزشهای شدیدی که این روزها توی مهد انجام میشه از پرند پرسیدم ماههای فصل پاییز رو بگو. با اعتماد به نفس گفت : ملک - آبان- آزد

موقع مسواک زدن میگم بده مسواکتو آسیابا تو تمیز کنم. میگه تنکیو خودم مفساک زدم.

یه دونه بخاری برقی گذاشتیم روی میز تخت دیبا و بهشون هم تاکید کردیم چیزی روی میز نگذارند که خدای نکرده آتش نگیره. دیروز دیبا به بابا جون میگه ببین چقدر این مامان حواس پرته یه دکمه گذاشته روی میز. 

باباجون داره از خونه میره بیرون می پرسه چیزی لازم نداری؟ دیبا از اون طرف میگه چرا از امیرآقا چندتا آبمیوه برامون بگیر.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد و از غم ماهیچ غم نداشت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۳٠ - مامان ديبا و پرند

شیر دولتی

سلام

چندروزی بود که دیبا به من غر می زد چرا شیرهایی که برامون میگذاری بدمزه است. توی مهد بهمون شیر گوسفتدی میدن خیلی خوشمزه است!!!! باباجون هم هر روز به من می گفت بپرس چه نوع شیری هست که براشون از همونها بگیرم. توی اون چند روز هم من خاله زیور رو تنها گیر نمی آوردم که بپرسم این شیرهای گوسفندی چیه. تا اینکه یک روز دیبا یه قوطی شیر که روش عکس گوسفند بود آورد و گفت مامان این شیرها از دولت میادخنده ( بهش گفته بودند شیر دولتی هست) . توی مهد بهمون میدن و گوسفندی هست. اونجا متوجه شدم که اون شیر رایگان به مهد بچه ها هم رسیده و گوسفندی بودنش هم نه به اون مفهومی که من فکر کرده بودم بلکه به خاطر عکس گوسفند بوده. چه ذوقی داشت دیبا از داشتن اون شیر.در ضمن روی قوطی هم نوشته بود غیرقابل فروش .

باباجون بچه ها رو گرفته بود منهم دیر رسیدم خونه. داشتم توضیح می دادم که چقدر ترافیکه توی خیابون. نکه خونه ما خیلی بزرگه دروغگودروغگودیبا برگشت و گفت مامان به اندازه فرشها ترافیک بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قهقهه

دیبا از پرند پرسید اسمت چیه؟ پرند گفت پرند. پرسید پرند چی ؟ پرند گفت احمدی. بعد پرند از دیبا تو احمدی چی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (فامیلشون احمدی نیست برای اینکه حس بگیرید موضوع رو نوشتم!!!!!!!!!!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی

خون خوری گرطلب روزی ننهاده کنی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٢٧ - مامان ديبا و پرند

سوپ گردو

سلام

خدا رو شکر بعد از ۵ روز قابل روئت شدیم. البته فکر نکنید که ما این چندروز کولی بازی درآوردیم و میل باکس ادمین و کامنت دونی خانم پولاد زاده رو منفجر کردیم .اصلا و ابدا . در کمال صبوری نشستیم و روزی فکر کردیم که قابل روئت بشیم. توی این مدت کلی دوستان روشن و خاموش با ما همدردی کردند که کلی خوشحال شدیم که به یادمون هستند و کلی به آینده امیدوار شدیم.

باز هم خدا رو شکر که همسایه که پارکینگش رو به من داده بود ماشین خرید و ما هم به خیابون هجرت کردیم. مشکلاتمون هم زیاد شده چون حتما وقتی می رسیم باید یه سر بریم پیش امیرآقا. دیشب دیبا گفت بریم . گفتم مامان جان آخه چی می خواهی بگیری همه چیز داریم توی خونه. گفت من باید یه چیزی بهشون بگم. گفتم بریم. رفتیم سلام و علیک کرد و گفت این لباسهایی که از شما خریدیم ( لباس س.و.پرمن و اسپایدرمن) برامون بزرگ بود ولی بهتون بر نمی گردونیم باشه وقتی بزرگ شدیم می‌پوشیمشون. خداحافظ ما باید بریم خونه. قلببیچاره کف کرد.تعجب

وارد خونه شدیم یه بوی پیازداغ تمام خونه رو پر کرده بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید اشکنه کشک بود ( مثل اینکه کله جوش هم بهش میگن) یه خورده گردو ریختم توی دوتا ظرف و دوتا گوشتگوب دادم دستشون که بسابند. خودم هم سریع پیازداغ اماده کردم و سه سوت غذا آماده شد. دیبا به محض اینکه غذا رو دید گفت اه من نمی خورم. بعد پرسید اسم این غذا چیه؟؟ تا اومدم بهش بگم صدای آسانسور اومد و همسایه رسید جلوی در خونه اش. من یه خورده مکث کردم که برن داخل خونه.  دیبا گفت آهان فهمیدم سوپ گردو هستتشویق. منهم گفتم آره همینه. صدای کلید اومد و همسایه رفت داخل خونه. باباجون با تعجب گفت شما به این می گفتین سوپ گردو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کلافه

دیبا گفت که خاله شهره گفته شبها که توی تختمون خوابیدیم اگه یه بار سایه گولگولک رو دیدیم سریع چراغ رو روشن کنیم و ببینیم که کسی نیست. به پرند گفتم پرند خاله شهره میگه شبها کجا بخوابیم؟؟ پرند با کمال شرارت گفت پیش مامانمون. قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٢٦ - مامان ديبا و پرند

دیوار نویسی

سلام

پرند داشت تلویزیون تماشا می کرد که یه مدرسه رو نشون می داد .یک مرتبه گفت مامان ببین این بچه ها دارن روی دیوار می نویسن. مگه کار بدی نیست؟؟؟؟ با تعجب نگاه کردم بچه طفلکی داشت روی تخته سیاه می نوشت ولی مگه پرند قبول می کرد که این تخته است و دیوار نیست. عینک

یه عمو بهرام هست توی مهد که به بچه ها شعر یاد میده و براشون ارگ میزنه (این با معلم موسیقی که ساز یاد میده متفاوته) کلا این آقا بت بچه هاست. دیبا می گفت مامان نمیدونی که عمو چه عطر خوش بویی می زنه. بابا اصلا از اونها نداره ( ما فقط عطر مشهد استفاده می کنیمدروغگو به دلیل اینکه خیلی به همشهریهامون ارادت داریم ابله). وقتی عمو میاد توی مهد، بوی گل می پیچه همه جا !!!!!!!!! ( آیا عطر تی رز میزنه عمو؟؟؟؟سوال )

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٢٥ - مامان ديبا و پرند

آی سبزی پوست می گیریم!!!

سلام

دیروز وقتی دیبا رو گذاشتم مهد و برگشتم دیدم باباجون در حال کندن موهای سرش هست و با پرند داره خمیر بازی می کنه. گفتم چی شده ؟ چرا نمیگذاری خودش بازی کنه؟ گفت مگر ندیدی؟ دیبا که داشت از خونه می رفت سفارش کرد که با پرند بازی کنم تا حوصله اش سر نره. پرند هم منو کچل کرد که مگه دیبا نگفت که با من بازی کنی؟کلافه

ظهر که دیبا اومد خونه پرند بهش گفت تو نبودی من و مامان با هم سبزی پوست کردیم. دیبا هم ناله و ضجه که چرا برای من سبزی نذاشتی که پوست بگیرم!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

دیبا می گه مامان میدونی برای جشن دخترها موقعی که خم میشن باید دامنشون رو بگیرن که پاره نشه و پسرها هم دستشون رو میگذارن روی قلبشون که یه وقت قلبشون درد نگیره ( فلسفه تعظیم دخترها و پسرها)قهقهه 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

هنوز وبلاگمون قابل روئت نیست.

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٢٤ - مامان ديبا و پرند

درخانه

سلام

خونه هستم .پرند یه خورده حالش خوب نبود ترجیح دادم خونه بمونم. رفتیم دکتر و گفت که حساسیتش عود کرده و بیشتر اون هست تا سرماخوردگی و می تونه بره مهد. داشتم آماده اش می کردم برای رفتن به  دکتر گفت بعد از دکتر میشه آموزشگاه هم بریم؟؟؟ گفتم آموزشگاه چکار کنیم؟ گفت اونجا بشینیم. متوجه نشدم منظورش چیه. گفتم دیگه چکار کنیم؟ گفت توی ظرفهاشون ج.یش کنم. تازه فهمیدم منظورش آزمایشگاه هستابله.

سبزی گرفتم و اومد کمکم. یه دسته ریحون بهش دادم و گفتم برگهاشو بکن و بنداز توی این ظرف. برگها رو کند و بعد ساقه شو بهم نشون داد و گفت استخونهاشو چکار کنم؟؟؟قهقهه.

صبح به دیبا گفتم پرند می مونه خونه و من و تو می ریم. گفت نه پرند باید بره مهد چون رنگ آمیزی داره. ورزش داره . لگو بازی داره .از کلاسش عقب می مونه.قهقهه  گفتم اشکال ندازه. بعد به پرند گفت نگران نباش می رم به خاله زیور می گم که حالت بد بوده نتونستی بیایی و اجازه  می گیرمقلب. حالا هم بهش قول دادم که زود برم سراغش و لازم نباشه توی مهد بخوابه.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٢۳ - مامان ديبا و پرند

مامان عصرگاهی - بابای صبحگاهی

سلام

صبح از ساعت ۶ بیدار میشم. دیبا هم عموما ساعت ۵/۶ بیدار هست. از اون موقع شروع می کنم دیبا آماده شو. دیبا لباس بپوش. با پرند مشکل ندارم چون خودم باید آماده اش کنم. ساعت که حدود ۴۵/٧ میشه با بدبختی و با همکاری باباجون آماده می شن ولی دیگه فایده ای نداره چون من دوباره دیر می رسم شرکتناراحت. در نتیجه یه دعوای مفصل با هم می کنیم و می ریم مهد. عصر با وجدانی ناراحت بچه ها رو می گیرم. می رسیم خونه یه شام و یه جمع و جور الکی (چون ١٠ دقیقه نگذشته دوباره شهر شامه) و جدیدا هم لی لی و وسطی به برنامه مون اضافه شدههورا. باباجون که می رسه (چون همیشه یک کوه کار از شرکت یا دانشگاه برای خودش کنار گذاشته که یه وقت توی خونه بیکار نباشه) می خواهد که در یک محیط آرام به کارهاش برسه که چنین چیزی امکان پذیر نیست در نتیجه اعصاب نداره عصبانی. از این رو باباها در صبحگاه مهربونندقلب و مامانها بعد از ظهرهاگریه و صبحها به باباجون میگن چرا مامان رو دعوا نمی کنی و عصرها به من میگن چرا به باباجون چیزی نمیگی.ناراحت

یه خاطره بیات بگم از روزی که از جشن اومدیم پرند مرتب میگه اون آقاهه اومده بود توی جشن هی تلفن کرد هی تلفن کرد. بعد اون خانمه بهش عروسک داد . مگه آقاهه بچه بود که بهش عروسک دادن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مخممور جام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٢٠ - مامان ديبا و پرند

س.وپر یا اسپایدر

سلام

یه س.وپری هست نزدیک خونه ، که وقتی اومدیم اینجا معمولا فقط یکشنبه ها و سه شنبه ها که شیر یارانه ای می آورد باز بود و بقیه ایام در تعطیلات به سر می برد. خدا رو شکر از وقتی ما اومدیم دخترهامون برکت آوردن توی محله . هفته قبل یه میوه فروشی هم باز کرد. چون ما نذر کردیم که حتما هر روز یه سر بریم اونجا دیشب هم رفتیم و دو دست لباس خریدیم.  باباجون اومد و گفت وای اینها رو از کجا گرفتید؟ دیبا گفت از امیرآقا دیگه!!!!!!!!!! باباجون به من گفت امیرآقا کیه؟؟؟؟؟؟ گفتم منهم نمیدونم . دیبا گفت این س.وپری توی خیابونه دیگه!!!!!!!!!!!!! نمیدونم توی چه فرصتی اسمهاشون رو با هم رد و بدل کردند.

س.وپر من و اسپادر من در حال تار انداختن

خلاصه از دیشب مشغولیم. به پرند میگم پرند بیا. میگه من پرند نیستم. اسپایدر منمقهقهه. میگم خونه رو مرتب کنید بعد از بازی. دیبا میگه پرند بیا وسایل رو بردار و ببر سطل زباله بندازقهقهه.  امروز هم صبح روی لباسهاشون اینها رو پوشیدند.

دیشب دیبا از خواب پرید در حالیکه قلبش خیلی شدید می زد و به من گفت که پیره دود توی هال هست!!!!!!!!! گفتم کجاست ؟ گفت داره میاد توی اتاق که ما رو اذیت کنه. منهم که شجاع ، مخصوصا که دیشب کتاب ک.ی خ.سرو (آ.رش ح.جازی) رو هم خونده بودم و آماده بودم که سرمو از ترس ببرم زیر پتو. خدا رو شکر باباجون هم بیدار شد و با دیبا رفتیم توی هال رو دید و گفت فکر کردم لوستر توی هال یه آدمه. ولی به نظرم صبح هم که بیدار شده بود یه خورده نگران بود. در حال حاضر یه مامان خوابالو پشت میز نشسته.

خاله منصوره عزیز تولدت مبارک. بهترینها رو برات آرزومندیم.

دیبا- پرند

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار جهان باش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۱٩ - مامان ديبا و پرند

ویتامین 3 (یا ث؟؟؟)

سلام

  • مامان اگه گفتی ویتامین کدوم میوه شماره ٣ هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه
  • مامان میدونی به تعداد انگشتهای دستمون باید غذابخوریم؟؟ صبحونه- چاشت- ناهار- عصرونه- شام ( خدا رو شکر که تئوریت اینقدر قویه ولی در عمل صفر هستی)
  • مامان میدونی شب باید کی بخوابیم؟؟ نه
  • ساعت نه باید بخوابیم ولی الان چون دلنوازان و سریال بهزاد داره اول اونها رو باید ببینیم بعد بخوابیم. ( بعد از جومونگ چشمم به دلنوازان روشن )

خدا رو شکر کلاس موسیقی توی مهد رو دوست داره و گوش شیطون کر داره به خوبی کار میکنه.

طبق معمول پرند به خاطر دیبا دعوا شد. کلی گریه کرد و می گفت بابا منو دوست ندارهگریه. بهش می گفتم بابا دوستت داره چون نمی خواد که تو بی ادب باشی. می گفت نه منو دعوا کرد منو دوست ندارهدل شکسته. دقیقا یک ربع پرند می گفت منو دوست نداره منو دعوا کرد و من هی دلیل می آوردمکلافه. بعد به این نتیجه رسیدم که مشکلشون رو پدر و دختر خودشون حل کنند. با یه بوس باباجون کل مشکلات حل شد. ماچ

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی

سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۱۸ - مامان ديبا و پرند

صندلی تنهایی تفکر

سلام

  • مامان میدونی ما توی کلاس زبان، صندلی تنهایی تفکر داریم؟؟؟
  • چکار می کنید اونجا؟؟
  • می ریم اونجا می نشینیم و به کارهای بدمون فکر می کنیم.
  • تو هم می ری؟؟
  • آره خیلی هم خوب بود .تعجب

و بدین ترتیب بود که از دیشب یه صندلی گذاشته وسط هال و هر ۵ دقیقه یکبار پرند رو می نشونه اونجا که به کارهای بدش فکر کنه.قهقهه

شب موقع خواب پرند پرسید مامان منو دوست دارِِی ؟قلب بله. دیبا رو دوست داری؟قلب بله. بابا رو دوست داری قلب؟ بله. بابا منو دوست داره قلب؟ بله. چراااااااااااااااااااا؟؟؟تعجب خوب ما خانواده هستیم و باید همدیگه رو دوست داشته باشیم. ٣٠ ثانیه بعد: مامان منو دوست داری؟؟؟و .........کلافه تا اینکه یه لحظه حس کردم یک نفر بالای سرم اومد و پرند رو گذاشت توی تختش. ١ ساعت بعد بود و من بیهوش شده بودم .

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۱٧ - مامان ديبا و پرند

پیشرفت

سلام

یه آخر هفته خوب گذروندیم و الان پر انرژی اومدیم و منتظریم گند بزنند به کل هفته مون. روز ۵ شنبه مهمونهای عزیزمون اومدند.  تولد خاله مهشید و خاله منصوره رو زودتر از موعد گرفتیم.;دوستان کلی ما رو شرمنده کردند. اوضاع هم به خیر و خوشی گذشت. مشکلی نبود به جز قطع برق که تا ساعت ۵/۶ ادامه داشت. بچه ها هم خیلی خوب با هم بازی کردند به جز اینکه هر ۵ دقیقه یکبار به خاله مهشید می گفتند پاشین با کیمیا برین خونه تون چون نمیگذاره ما بازی کنیمخجالت. نارگل جونم هم غذا دهن پرند می کرد و مرتب مشغول منظم کردن اتاق بچه ها بود و چه حرصی می خورد از ریخت و پاش اتاق.تشویق همزمان مامانش هم توی آشپزخونه مشغول انجام وظیفه بود و با تلاش خاله فیروزه ، خاله مهشید، خاله منصوره و خاله لیلا خونه رو مثل دسته گل تحویل دادند و رفتندقلب. چقدر واقعا من زحمت کشیدمدروغگو. در ضمن هر ٢ دقیقه یکبار هم به خاله لیلا گفتند که برو خونه استخر و مربی و وسایل رو چک کن به ما زنگ بزن تا بیاییم خونه تون استخر.خنده

وقتی رفتند به دیبا گفتم سریع اسباب بازیهاتون رو جمع کنید. دیبا درحالیکه کار می کرد به من گفت مامان زودباش پیشرفت کن سریعتر وسایل رو ببریم توی اتاق.قهقهه

 ۵ شنبه نی نی عمه هم به دنیا اومد یه دختر خانم خوشگل خواهر باربد کوچولو شد.الهی که سالم و تندرست باشه و شادی رو برای خانواده به ارمغان بیاره. داشتم از باباجون می پرسیدم اسمش بالاخره چی شد؟ دیبا گفت من بهشون گفتم بگذارین هانا. اسمش هاناست دیگه. ( هنوز با عمه چک نکردم که اسمش چی هست.)تعجب

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار جهان باش

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۱٦ - مامان ديبا و پرند

کامیون

سلام

یه کیسه لباس قدیمی بود که دیشب بالاخره موفق شدم سروسامون بهش بدم. دیبا کلی شاکی بود که برام نگهش دار. گفتم به اندازه کافی لباسهای بچگیت رو نگه داشتم. گفت باشه توی اتاقم که برم بالاش و دستم به عروسکهای بالای قفسه برسه. گفتم صندلی بگذار. زد زیر گریه که کاشکی ما یک کامیون داشتیم که باهاش می رفتیم خونه مردم اثاث کشی می کردیم .یا اینکه توی خیابونها زباله ها رو جمع می کردیم. گفتم چرا؟؟ گفت آخه خیلی خوش میگذره!!!!!!!!!!!!!

من متاسفم که نتونستم حتی یه عکس صاف و صوف از این دوتا بندازم.

دیروز خاله زیور اعلام کرد که پرند شاگرد اول کلاسش هست ( البته پرند از همه بچه ها بزرگتره) ١٨ تا کلمه انگلیسی میدونه و نقاشیهاش رو هم دیدم که خیلی خوب رنگ آمیزی کرده بود.

دعای سفره : ورژن پرند ( جهت اطلاع از ورژن دیبا به اینجا مراجعه فرمایید)

بسم ا... رحمان رحین    خداوند بخشنده مهربان رحین

دستامونو می بریم بالا    باهمدیگه می خونیم دعا

دعا به مامان و بابا     دعا به مربیهای مهد

خدا که ما رو دوست داره    دعامونو قبول میشه

آمین  یاربد عالمین 

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۱۳ - مامان ديبا و پرند

بستنی زمستونی

سلام

شنبه که از مهد گرفتمشون دیبا گفت مامان بستنی زمستونی می خوام. ظاهرا یکی از بچه ها از مامانش گرفته بوده و دیبا خوشش اومد. منهم داشتم می‌بردمشون آرایشگاه و عجله داشتم ولی ٣ تا سوپر رو سر راه رفتم که هیچکدوم نداشتند.گریه بعد هم که اومدیم باز هم ۴ تا سوپر دیگه سر زدم ولی هیچکدوم نداشتند و همگی می گفتند تازه امروز سفارش دادیم.( یه سوپر رفتم فروشنده تا منو دید زد زیر خنده. گفتم چیزی شده؟تعجب گفت شما رو دیدم یاد تخم بلدرچین افتادم!!!!!!!!!!!! قهقههقهقههنه اینکه چند بار ازم پرسیدین آوردم یا نه برای همینخجالت) یکشنبه از جلوی شرکت تا خونه پیاده رفتم و بالاخره گرفتم.تشویق رفتم خونه دیبا گفت که از مامان کیانا گرفته . بعد بهش دادم و گفتم فردا برای کیانا هم ببر. امروز میگه مامان من دیروز بستنی داشتم مانی و هلیا خواستند. منهم بهشون ندادم. بهش گفتم خوب براشون ببر. میگه نه باشه برای مهمونامون براشون نمی برم.یول در کابینت رو باز کردم و گفتم به تعداد مهمونات کنار بگذار برای دوستهات هم ببر. بالاخره راضی شد. من آخرش از این همه دست و دلبازی سکته می کنم.ابله   

یه سوال برای دیبا پیش اومده که چرا فرشته مهربون شبها که ما خوابیم و وقتهایی که خونه نیستیم میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوالقهقههفرشته

امروز تا جلوی شرکت رسیدم آقای راننده گفت روز خوبی داشته باشین.قلب به محض اینکه پیاده شدم تا مچ پا رفتم توی جوی که پر از گل بود.قهقهه تا آخر وقت منتظر اتفاقهای خوب دیگه هستمابله

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین وصلتش دراز کنید

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۱٢ - مامان ديبا و پرند

افتخارات

سلام

دیبا: مامان میدونی کسرا رفته توی برنامه فیتیله ها؟ اونوقت علی فروتن لپشو کشیده!!!!!!! ( خبری که با این همه هیجان بهتون بدن شما چه واکنشی نشون میدین. ابن همه افتخار برای کسرا؟؟؟؟)

در راستای مهمون ندیده بودن ما بهشون خبر دادم که قراره مهمون بیاد خونه مون. یک قفسه اتاقشون رو خالی کردم که اسباب بازیهایی که می خواهید با دوستاتون بازی کنید رو توی این طبقه بگذارید. به خیر و خوشی کل طبقات خالی شد و اومد توی این طبقه!!!!!!!!!!!!!!

شعر هفته دیبا : یکی و یکی دوتا میشه        میون آب شنا میشه ( دل واسه یار شیدا میشه- با عرض پوزش از خواننده محترم) و نمیدونید که این مصرع دوم به طریق تصویری هم اجرا میشه یعنی یه حرکت شنای قورباغه هم داریم. قهقهه

شعر هفته پرند: عروسک من اعظم  (عسل)   خیلی قشنگ و نازه لبخند

شیر میده  (شیرینه) مثل اسمش    چشاش همیشه بازهخنده

اینو همه (پیراهن) قشنگش   ماه و ستاره دارهقهقهه

روی موهاش همیشه   یه شاخه گل میذارهتشویق

فرض کنید که صبح دیر برسین شرکت. بعد همکارتون رو جلوی آسانسور ببینید. بعد بره براتون از زیارت عاشورای شرکت خوراکی بگیره ( در حالیکه شما هیچوقت این کار رو نمی کردید!!!) شما هم کیفشو ببرین بالا. در اتاق رو باز کنید مدیرتون از ساعت ٨ اونجا در حال کشیک باشه که بتونه گزارش کاملتری در موردتون رد کنه. بعد کیف همکارتون رو بگذارید پشت میزش و چند لحظه بعد اونهم با یه کاسه بیاد توی اتاق و جلوی چشم مدیرتون مستقیم کاسه رو بگذاره روی میز شما . خودتون شروع نمی کنید دنبال کار گشتن؟؟؟؟؟ خوب الان من همونم دیگهشیطان

دیشب خبر درگذشت مسعود رسام رو شنیدم. گذشته از خاطرات خوبی که توی روزهای کودکی و جوانی از سریالهای محله بروبیا - خانه سبز و... داشتم ، حدود سال ٨٢ داشتیم روی یک کمپین تبلیغاتی کار می کردیم.  پر از ایده های جدید و خلاقیت و انرژی  بود. روحش شاد.ناراحت

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی

سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۱۱ - مامان ديبا و پرند

کشویی یا لوله ایی ؟؟؟

سلام

جمعه عمو از بیرون که اومد پرند دوید و رفت بهش گفت عمو! آقای کشویی اومده بود خونه ما. قهقههقهقههعمو دقیقا اینطوری بود که این کی بوده اومده خونه شما؟؟؟؟؟تعجب   دیبا گفت نه عمو. پرند  اشتباه میگه آقای لوله ای اومده بودقهقههقهقهه. این دفعه عمو اینطوری بود.  تعجبتعجب بعد دیبا توضیح داد که آقای لوله ای گفت که رادیاتور خراب نشده و مشکلی نداره. در نهایت متوجه شد که این دونفر در واقع آقای لوله کش بوده که به این روز افتاده. قهقههقهقهه

دیروز بالاخره طلسم شکسته شد و بچه ها رو بردم آرایشگاه. دیبا آروم و خانوم نشست و موهاشو کوتاه کرد. تشویقماچولی پرند گفت دیگه بریم خونه و اصلا نخواست که موهاشو کوتاه کنه. در حالیکه مشکل اصلی من پرند بود. بعد دیگه آقای پلیس زنگ زد و گفت که چرا پرند موهاشو کوتاه نکردهدروغگودروغگو تا پرند نشست روی پای من و کلا تموم زندگیمون پر از مو شد تا موهاش مرتب شد.گریه جالب قضیه اینکه وقتی خودش رو توی آینه دید غش کرده بود از خنده و کلی ذوق کرد. تا موقع خواب هم هی می رفت جلوی آینه خودشو نگاه می کرد و می گفت من چقدر خوشگل شدم. قهقهه

یه توضیح برای دوستان عزیزی که به ما تبریک گفتند و اینکه ما حتی لوح هم نگرفتیم شیطانبه این مفهوم که بین ١٠٠ تای اول هم نبودیمقهقههقهقهه

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ساقیا  آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی نرود از یادت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۱٠ - مامان ديبا و پرند

عجب جشن قشنگی

سلام

۵ شنبه از صبح به بچه ها اعلام کردم که عصری قراره بریم جشن. دیبا هم از ساعت ١٢ اومده بود که پاشو آماده بشیم تا برسیم اونجا جشن شروع میشه!!!!!!!!!قهقهه بالاخره آماده شدیم و با دل خوش حرکت کردیم به این امید که به موقع می‌رسیم. ابلهمنتها توی خیابون نجات الهی بعد از خیابون سپند یه سمند می خواست حال منو بگیره که به شدت حال خودش گرفته شد .شیطان کلی هم با من دعوا کرد. جالب قضیه اینکه خانواده خانمش از ماشین پیاده شدند و کلی به من آرامش دادند و کلی هم با بچه ها بازی کردند. منهم اول زنگ زدم به باباجون. بعد هم ١١٠ که خیلی سریع افسر رسید و گفت زیر ۵٠٠ کروکی نمی خواد. بعد هم بهم گفت خدا به دادت برسه با عجب آدم بد قلقی تصادف کردی.قهقهه بعد هم باباجون و عمو جون رسیدند و ماشین رو بردند و منهم اومدم جشن ( اینجا آیکون این اعصاب منه رو نداره!!!!!!!!!!). اولین دوستی رو که دیدم آزاده جون ( خیلی ارادت داریم. آرزوجون تبریک بابت برنزی شدن آرش گل)بودند بعد هم  مامان مهربون می گل و گلچه عزیز بودند که هنوز سلام نکرده بهشون گزارش تصادف رو دادم و متاسفانه به دلیل مشکلات متعددی که این روزها دارم نتونستم مهربونیشون رو جبران کنمخجالت. بعد هم لیلی جون مامان یونای گل ( با عرض تبریک مجدد) ، مریم جون مامان آرین، آسا جون مامان هوچهر گل، گلناز عزیز مامان وندا و هانا خوردنی و خاله نازشو ، مامان گل سهند نازنین، شیرین گلم مامان فریدخت خانم . جشن نسبتا دیر شروع شد.ناراحت این خانمها هم که نخوابیده بودندخمیازه. عمو پورنگ هم که نبودگریه . ما هم کلا چون مهد می ریم خیلی اجتماعی و معاشرتی هستیمدروغگودروغگو. تمام اینها دست به دست هم داد نه روی سن رفتند ( ولی یواشکی رفتیم و هدیه گرفتیم!!!!!) و از حدود ساعت ۶ از روش رفتن روی اعصاب استفاده کردند و پریدند روی پله های سالن. ما هم بدون اینکه از دوستان خداحافظی کنیم  بلند شدیم و اومدیم بیرون. یه ماشین گرفتیم. راننده لباس فرم پوشیده بود. دیبا گیر داده بود که چرا این آقای افسر داره ما رو می بره خونه؟؟؟؟؟؟؟خلاصه رسیدیم خونه . پرند توی ماشین خوابید و تاساعت ٨ صبح جمعه خواب بود. این بود انشای ما. ابله با عرض تبریک به هاله گل مامان ارشیای نازنین بابت رتبه اول و نوشین عزیز مامان هستی خانم بابت کسب رتبه دوم. تشویق

با تشکر از تمام دوستانی که به بچه هاب من رای دادند و مسئولین سایت پرشین بلاگ. تشویق

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

این گفت سحرگه گل  بلبل تو چه می گویی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٩ - مامان ديبا و پرند

خاطرات

سلام

توی خونه جدید قرار شد که بچه ها توی اتاق خودشون بخوابند. کلی کادو گرفتند و کلی اتاقشون رو به میل خودشون درست کردیم. یک هفته ای هم خوب بود ولی بعدش هر وقت شب که از خواب می پریدم می دیدم یکی بالای سرم ایستاده و یا در اثر اصابت ضربه پا به سرم از خواب می پریدم و می دیدم دوتایی کنارم خوابیدند. دیگه باباجون بهشون اعلام کرد که زنگ میزنه به آقای تختی که بیان و تختها رو ببرند.عصبانی دیبا در کمال خونسردی برگشته میگه نه بابا بگذار اینها باشه که خاطرات کودکیمونه!!!!!!!!!!!!!!!!! قهقههحالا قراره تختها رو هم بگذارم توی چمدون خاطرات کودکیدروغگودروغگو و ببرم انبارکه حداقل فضای بازیشون بزرگ بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ابله

دیشب پرند یه ذره بین برداشته بود و گرفته بود روی دستش بعد تعجب کرده بود و می گفت چقدر دستم بزرگه!!!!!!!!!!قهقهه

دیروز توی مهد عکاس داشتند. شب قبل دیبا زود خوابید ولی پرند بیدار بود و لحظه به لحظه هم شارژ تر می شد . بهش گفتم بخواب صبح بیدار نمی شیم هاااااااااا. گفت تو بخواب من صبح بیدارت می کنم. قهقههو جالب قضیه اینکه از ۵/۵ بیدار شد و دیگه نخوابید. قلب

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

چوباد عزم سرکوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٦ - مامان ديبا و پرند

شکارچی

سلام

دیشب پرند قبل از خواب بهم می گفت مامان یادت بود اون روز رفتی خونه مامان جان . من تو خونه تنها بودم ( نه که خونه مامانم همین بغلهدروغگودروغگو بچه ها رو می گذارم توی خونه و خودم یه سر می رم اونجا !!!!!!!!!!!!گریه) بعد یه شکارچی با موتورش اومد می‌خواست منو بزنه !!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

دیبا یه مدت رفته بود روی اعصاب من که دیگه کلاس موسیقی نمی خوام برم. منهم در کمال شرمندگی چهارشنبه زنگ زدم آموزشگاه و عذر خواهی که ما دیگه نمی آییم. خجالتیکشنبه صبح دیبا بی مقدمه از خواب که بیدار شد رفت و فلوتش رو برداشت و اومد گفت مامان من این فلوت رو می دم به پرند که خواهرم فلوت نداره !!!!!!!!!!ابله تا رسیدم مهد مدیرشون گفت فراموش کردم بهت بگم امروز کلاس موسیقی هست. دیبا بره؟ گفتم آره شیطان ( دیبا گفته بود که با مربیشون صحبت کنم که دیگه ظهرها توی مهد نخوابه چون شب دیر می خوابه و صبح نمی تونه بیدار شه و منهم پشت گوش انداخته بودم وقتی که دیدم کلاس هست گفتم خوب برای دیبا هم خوبه که دیگه نخوابه و بیکار هم نباشه.)ظهر به دیبا می گن پاشو برو سرکلاس. میگه من می خوام بخوابم.تعجب مامانم گفته من بخوابم که عصری شاداب باشم. قهقههبه زور می فرستندش سرکلاس. خدا رو شکر از مربی خوشش اومده . مخصوصا که با مانی هم همکلاسهچشمک. خدا به خیر بگذرونه!!!!!!!!!!!

دیشب پرند در کابینت رو باز کرد و یه پیاله ماست خوری برداشت و گفت مامان یادته کاسه بچگیهامو!!!!!!!!!!!!!!کلافهقهقههقهقههقهقهه یه دفعه باباجون گفت چی شده پرند؟؟خنده یواشکی کاسه رو گذاشت توی کابینت و دیگه به روی خودش نیاورد.خجالت

دیروز خاله زیور کسالت داشته پرند به بچه ها ورزش صبحگاهی داده. مجسم کنید پرند که بالا و پایین می ره و می شمره : یت - دو - سه . تاهار بغلماچقهقهه

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت تست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٥ - مامان ديبا و پرند

دلمو شکوندی برو حالشو ببر

سلام

چند روزی بود که دایم به من غر می زدند که تو چرا همیشه ماشین رو یه جای خاص پارک می کنی . سوالما دلمون می خواد که جاهای دیگه هم ماشین رو پارک کنی. دیروز چون اول صبح نمی خواستم برم شرکت ماشین رو بردم و یه جای دور پارک کردم و از توی پارک رفتیم مهد که خیلی هم به مذاق خانمها خوش اومدهورا. بعد از ظهر به محض اینکه از مهد اومدیم بیرون دویدند توی پارک. نسبتا تاریک بود برای همین گفتم سریع بریم خونه. دیبا یادش اومد که ج.یش داره و گفت بریم د.ستشویی توی پارک. منهم یه خورده از جاهای عمومی کلا خوشم نمیاد و یکبار هم توی این پارک رفتم به نظرم اومد که انسانهای شریفی توی د.ستشویی بودندگریه. برای همین بهش گفتم بریم خونه. دیبا دوباره گفت که پ.ی.پ.ی داره . منهم گفتم می ریم خونه. طبق معمول این روزها گریه و زاری و ضجه راه انداختگریه. هرکی هم ما رو می دید فکر می کرد عجب مادری، بچه اش اینطوری داره ناله می کنه که من پ.ی.پ.ی دارم و این تحویلش نمی گیره.متفکر خلاصه اومدیم توی ماشین در حالیکه گریه می کرد گفت تو امروز دل منو شکوندی چون هم د.ستشویی توی پارک منو نبردی و هم برام اسکوتر نخریدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

دیروز پرند شیشه شیر و عروسکش رو برده بود مهد. وقتی گرفتمش با شرارت هرچه تمامتر گفت با شیشه زدم توی کله فرین!!!!!!!!!!!!! شیطاننمی دونم بچه مردم چکارش شد. عصبانی

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

 

فال حافظ امروز

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٤ - مامان ديبا و پرند

 

سلام

پریشب توی تلویریون داشت یه برنامه نشون می داد که یه بچه دستش توی چرخ گوشت گیر کرده بود. تا بخواهیم به خودمون بجنبیم و کانال عوض کنیم خانمها با دقت تماشا کردند و بعد انواع و اقسام سوالات پرسیده شد. دیشب پرند داشت بازی می کرد به باباجون گفت یادت بود مامان اون بچه داشت با خاله سمیراش تلفنی صحبت می کرد بچه رفت دستشو کرد توی چرخ گوشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خجالت

ورودی پارک ساعی- چهارشنبه ٢٩ مهر

دیبا از باباجون پرسید این هواکش برای چیه؟ باباجون گفت برای اینکه بوهای بد رو ببره بالا. دیبا گفت خوب اینکه خوب نیست چون بوهای بد رو می بره پیش خدا.عینک

تمام عروسکها وسط هال ولو بود. بهشون گفتم قبل از خواب جمع کنید وگرنه اسپایدرمن میاد و می برشون. دیبا رفت و به باباجون گفت می خواهی بخوابی؟ باباجون گفت نه یه خورده دیگه باید کار کنم. دیبا گفت پس اول عروسکها رو جمع کن که اسپایدرمن نیاد ببرتشون بعد بگیر بخوابتعجب

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/۳ - مامان ديبا و پرند

آفرینش

سلام

باباجون ، سپهر جون تولدتون مبارکقلب

اول آبان مصادف با دوتا تولد توی خانواده ماست. البته تولد سپهر جونم توی رشت برگزار شد و باباجون هم توی تهران و بدون حضور پرند.ناراحت ۵ شنبه بعد از ظهر با بچه ها رفتیم بیرون و کلی گشتیم و بعد هم رفتیم برای باباجون کادو بگیریم. دیبا پشت ویترین یه فروشگاه یه بلوز سفید خیلی جینگیل مستون مخصوص ١٨ ساله ها پسندیده بود و رفت داخل فروشگاه و به فروشنده گفت بلوز سفید برای بابای من دارین؟؟؟ فروشنده منو نمی‌دید از دیبا پرسید بابا هم باهات اومده ؟ دیبا گفت نه من خودم برای تولدش می‌خوام بگیرم.نیشخند من رفتم جلو و سلام دادم و یه پلور انتخاب کردم. آقاهه گیر داده بود که سفید ببرین. گفتم آقا نمی خوام که دامادش کنم. بعد دیبا اومد و نظر داد که این قهوه ای بهتره.تشویق بابا با یه بلوز سفید و یه کت که سیاه نباشه. آهان همون قهوه ای، بپوشه و بره بیرون خیلی خوشتیپ میشه . عینکبعد هم کیک و شمع و یک عدد پرند که توی ماشین بیهوش شد. و در نتیجه مراسم بدون حضور پرند خانم برگزار شد. صبخ که پرند بیدار شد به باباجون گفت راستی تولدت مبارک.بغل

 بالاخره دیبا اون سوال اساسی رو از من پرسید که بچه چه طوری میره توی شکم مامانش؟ سوالسعی کردم به ساده ترین شکل ممکن براش توضیح بدم و طوری صحبت کردم که برخلاف همیشه دیگه سوالی نپرسید. فقط پرسید اونوقت چطوری از دلت اومدیم بیرون؟  که محل بخیه  رو بهش نشون دادم و گفتم از اینجا در دلم باز شد و اومدی بیرونچشمک. بعد پرند اعتراف کرد که وقتی توی دل من بوده و من غذا می خوردم سرش غذایی می شده!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۸/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند