Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

تحلیف

سلام

دیشب توی خونه مراسم تحلیف برگزار شد تا صندلیها برگرده خنده. توی اون بچه ها سوگند خوردند که دیگه توی آشپزخونه آب بازی نکنند. نزدیک گاز نیایند. اسباب بازیهاشون رو توی خونه ولو نکنند. شبها قبل از خواب حتما مسواک بزنند . ج.یش هم بکنند. تشویق

گوشه هایی از مراسم تحلیفقهقهه

و دقیقا مثل تمام مراسم سوگندی که تا حالا دیدیم کاملا به سوگندشون پایبند بودنددروغگودروغگو و حتی نگذاشتند امضای پایین سوگندنامه خشک بشه.قهقهه

یه شلوار پیش بندی براشون گرفتم دیشب پرند پوشیده بود و می گفت من پیتر ( نقش مثبت نمایش جادوگر شهر رنگین کمان) هستم. می خوام برم با دزدهای بدجنس بجنگم. بعددیبا تبدیل شده بود به آدم بدجنس . پرند ازش می ترسید هر چی می گفتم اینکه دیباست. می گفت نه این دزد بدجنسهقهقههقهقهه

داشتم لباسهاشون رو جابه جا می کردم. لباسهای کوچک شده خوشگل رو جدا کردم تا براشون نگه دارم. دیبا گفت چرا اینها رو جدا کردی؟ گفتم گذاشتم وقتی بزرگ شدین به بچه هاتون نشون بدم. دیبا گفت مامان ترو خدا بعد از اینکه لباسها رو به بچه هامون نشون دادی نرو پیش خدا!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٢٩ - مامان ديبا و پرند

آبروداری می کنیم.

سلام

توی رشت خونه خاله لیلی دیبا داشت پیتزا نمی خورد خاله بهش گفت مگه پیتزا دوست نداری ؟ گفت من فقط پیتزاهایی رو که مامانم بپزه دوست دارمتشویق ( خدا رو شکر بالاخره ما یه چیزی پختیم که بچه مون بتونه پز بده . خوب چرا اینها رو جلوی خانواده پدرت اعلام نمی کنی بچه ؟؟؟؟عصبانی). خاله پرسید مگه پیتزاهای مامانت چطوری هست؟ دیبا گفت فلفل و قارچ نداره. چشمک

دیشب براشون غذا که پختم روش برای تزئین از اون زیتونهای اسپانیایی گذاشتم (که داخلش فلفل قرمز داره) . بعد پرند اومد و گفت مامان من از اون انگورهای سرد می خوام این انگورهاش داغه!!!!!!!!!!!! قهقههمن نمی دونم این بچه که اینقدر زیتون دوست داره چرا اسمشو یاد نمیگیرهگریه 

پرند دیشب میگه مامان میشه برای مانی آ. نون نرم بگیری آخه نون سفت دوست نداره !!!!!!!!!!!!! قهقههبعد هم میگه مانی منو اینجوری ماچ کرد. تعجب  تازه کابوس شبانه اون یکی مانی تموم شد که این یکی شروع کرد. خیال باطل

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٢۸ - مامان ديبا و پرند

متنبه می شویم

سلام

پرند اخیرا یه سرگرمی جالبی پیدا کرده و اونهم شستن کلیه ظروف پلاستیک داخل کشوهای آشپزخونه هست. یه صندلی میگذاره جلوی ظرفشویی و با اسکاچ می افته به جون این وسایل . نتیجه کار هم که معلومه یک عدد موش آبکشیده با کلی ظروف آب نکشیده. نیشخندباباجون چندین بار بهش تذکر داد که این کار رو نکن و بالاخره پریشب صندلیها رو به بالای کمد منتقل کرد. پرند کلی گریه کردگریه ولی باباجون محلش نداد. صبح دیبا از خواب بلند شد و در اولین حرکت داخل خونه گفت که صندلی سپهر کجاست؟ پرند گفت خیلی دوستش داشتی؟؟؟؟؟قلب دیبا گفت آره . پرند گفت بابا برده و گذاشته بالای کمد ( بدون هیچ توضیح اضافی !!!!).تعجب دیبا کلی پکر شد که حالا من گوسفندم و کاسه دوران کودکیمو کجا بگذارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه  عصر به باباجون گفت که چرا صندلیها رو بردی؟ باباجون گفت یه نفر دیروز یه کار بدی کرد که هروقت متوجه شد که کارش اشتباه بوده بعد صندلیها رو بر می گردونم. هر ٢ دقیقه یکبار پرند می اومد و می گفت متوجه شدم.قهقهه باباجون در حالت کلافه گفت آخر شب بهتون می‌دم. حالا مشکل دوتا شد چون به صورت ضربدری یکبار پرند می گفت متوجه شدم . بعد دیبا می گفت آخر شب شد؟؟؟؟قهقههقهقهه 

دیشب داشتند بازی می کردند. دیبا به پرند گفت تو پسری منهم پادشاهمقهقهه . پرند گفت نه من زنم!!!!!!!!!!!! قهقههدیبا گفت نمیشه تو باید پسر باشی. پرند گفت نه من می خواهم زن باشم. دیبا گفت اگه پسر باشی اون ماشینم که درش خراب شده رو می دم که باهاش بازی کنی!!!!!!!!!!! قهقههپرند گفت آخ جون .باشه من پسرم!!!!!!!!!!! خلاصه با هم بازی کردند. بعد نوبت د.ستشو.یی شد. دیبا به پرند گفت برو اون طرف. پرند با استیصال هر چه تمامتر باز همون دلیل همیشگیش مبنی بر رفتن آب در گ.مبولش رو تکرار کرد. بعد دیبا گفت ماشینم رو بهت نمیدم. پرند قبول کرد. می گفت مامان دیبا رفته ایرانی د.ست.شویی حالا من باید بیام اینجا. اوه

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٢٧ - مامان ديبا و پرند

فرفره

سلام

توی راه که می رفتیم رشت ، تا منجیل که مطابق پست قبلی با پرند خانم مشغول بودیم.از منجیل به بعد آهنگ عوض شده بود و یکسره تا خود رشت می گفت یکی از این فرفره ها (توربین بادی) ببریم واسه خاله لیلی!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

ظهر نسیم و دیبا نهایت تلاششون رو بکار بردند که سپهر و پرند بخوابندو بعد خودشون با رنگ انگشتی کار کردند. نتیجه اینکه ساعت ٩ دیبا سر شام خوابش برد و نسیم هم یک ربع بعد از شام. حالا نوبت سپهر و پرند بود که تا حدود ١٢ مشغول بودند. هورا

ساعت ١١.۵ شب هست و این دوتا لحظه به لحظه پر انرژیتر می شدند.

پرند داشت به سپهر آموزش کمان رو می داد. دوتایی روی شکم خوابیده بودند بعد پرند می گفت: یتی پاتو ( یک پاتو ) بگیر . سپهر انگشتهای پاش رو می گرفت پرند می گفت نه یتی پاتو بگیر تمان ( کمان) بشی منظورش این بود که مچ پاتو بگیر . قهقهه

عمو محسن برای آروم کردن بچه ها یک سری نقاشی پرینت می گرفت و می داد که رنگ بزنند. این عکسها نمونه ای از تلاش هنرمندان است.

به امضای هنری توجه کنید اصولا اول اسم ما « د » نداره.

دیبا اومده بود به باباجون می گفت برامون پرینت می خری؟؟؟؟ باباجون پرسید پرینت چی هست یه نوع خوراکیه؟؟؟؟؟ ابلهدیبا گفت نه از اونهاست که ازتوی کامپیوتر نقاشی رو انتخاب می کنن بعد از اون میاد بیرون. رنگش سیاهه توش کاغذ می گذارند. تشویق

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٢٦ - مامان ديبا و پرند

ما نبودیم

سلام

آخه مامان آدم رفته باشه خونه خاله آدم توی رشت و همین بغل باشه ٣ روز هم تعطیلی باشه مرتب هم از اونجا اعلام بشه که هوا خوبه. خیلی وقت هم باشه که شمال نرفته باشی دروغگودروغگو باباجون هم به شدت مریض شده باشه و کلا صدا قطع باشه و فقط تصویر داشته باشه گریهچکار می کنی ؟؟؟؟ خوب ما هم شال و کلاه کردیم و سه شنبه ساعت ٣ بعد از ظهر راه افتادیم. بماند که عجب ترافیکی بود که ساعت ١٠ شب رسیدیم رشت.  توی راه پرند ما رو کشت از بس با صدای یکنواخت گفت ج.یش دالم. الان می لیزه و ما مجبور شدیم توی اون ترافیک جاده با بدبختی بزنیم کنار . بعد پرند خانم اون وسط می نشست و برای خودش از مناظر اطراف لذت می برد و گاهگداری هم با آهنگهای ماشینهای اطراف در حالیکه سرپا گرفته شده قری می داد. یکبار هم برای داغتر کردن قضیه گفت پ.ی پ.ی دالم. باز زدیم یه منطقه پرت. بعد بهش گفتم مامان زود باش ج.یش کن . گفت الان پ.ی پ.ی دالم ج.یش ندالم .قهقهه

چهارشنبه رفتیم ساحل حاجی بکنده که با ماشین تا کنار ساحل رفتیم. اونجا داشتند ماهی می گرفتند و برای بچه ها خیلی هیجان انگیز بود. چون وقتی تور اومد توی ساحل ماهیها می پریدند بالا و دیبا معتقد بود که مسابقه پرش هست بین ماهیها.قهقهه براش توضیح ندادم که چه اتفاقی داره براشون می افته چون خودم واقعا عصبی شده بودم. عصبانی

 

پیش به سوی رستوران بر روی آب

پروژه پر کردن دریای خزر توسط شنهای ساحلی - پیمانکار : این چهارنفر

بای بای ما رفتیم . مسابقات قایقرانی برون مرزی . شیطان

جمعه صبح در حالیکه خاله و شوهر خاله رو زابره کردیم ساعت ۶.۵ حرکت کردیم و حدود ١٠.۵ هم خونه بودیم. دیبا توی راه وقتی از خواب بلند شد گفت مامان برای بچگیهام، برای مانی و برای رشت دلم تنگ شده کلافهکلافه عجب سرعتی داشتند این دوروز به حدی سریع گذشتند که ما متوجه نشدیم فقط ٢ کیلو اضافه وزنمون نشون میده که خیلی بهمون خوش گذشته.خجالت دستتون درد نکنه خاله و عموتشویق. دوباره هم می آییم. نیشخند

 خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای که مهجوری عشاق روا می داری

بندگان را زبر خویش جدا می داری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٢٥ - مامان ديبا و پرند

ریاضی

سلام

دیبا میگه مامان میشه برایم کارتون شاون شیپ ٣ رو بگیری؟؟ تعجبمی گم دیبا جون اون رو که قبلا گرفتم. میگه نه نگرفتی به حدی هم روی این قضیه جدی هست که کلا شک می کنم به خودم. بعد در توجیه حرفش میگه ببین مامان ٣ تا یک دارم٣ تا دو . حالا باید ٣ تا هم ٣ برام بگیری. تازه متوجه شدم موضوع چیه. آخه من چکار کنم که هر کدوم از اینها فقط ٢ تا سی دی دارند سی دی یک و سی دی دو. حالا ٣ و ۴ رو از کجا پیدا کنم. گریه

صبح میگه حالا نمیشه بریم رشت که من ببینم نسیم اسباب بازی جدید چی گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( از حالا چشم و همچشمی شروع شده)سوال

موکت کف آشپزخونه رو جمع کرده بودیم که یخچال رو تمیز کنیم. بعد باباجون داشت وسط آشپزخونه بدون دمپایی راه می رفت. پرند بهش می گفت چرا داری بدون پا راه میری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

مامان ! مگه یکشنبه به مانی خ. نگفتی که با من دوست باشه ولی اون هنوز با من دوست نیست. منهم امروز میرم بهش میگم اگه یه بار دیگه با من دوست نباشی میگم پرند بیاد حسابت رو برسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قهقههگفتم پرند از تو کوچیکتره تو باید مراقبش باشی. ابلهگفت باشه بازندهبهش میگم دیگه نمیگذارم خواهرم رو بوس کنی. قهقههقهقهه

 

روزنامه جام جم- ضمیمه چاردیواری- ٢٠/٧/١٣٨٨

عکس رو می شناسید اینجا گذاشته بودیم ( تولد ٣ سالگی دیبا جونم) . مرسی خاله منصوره به خاطر اطلاع رسانی.

اینهم جواب لیلی جونم مامان یونای گل و منصوره جونم مامان نورای عزیز که به من میگن چرا عکس نمیگذاری.قلب می بینی خواهر استفاده ابزاری میشه از عکس بچه ها. چشمکما هم که شهرستانی و آفتاب مهتاب ندیده. ابله

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٢۱ - مامان ديبا و پرند

خدایا سرای محبت کجاست؟

سلام

به باباجون میگم میتونی بچه ها رو عصر از مهد برداری؟ میگه باهات چک می کنم. دیبا میگه بابا میشه به بچه ها یه خورده بیشتر درس بدی که ما بریم خونه خاله زیور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

به دیبا میگم میدونی چهارشنبه تعطیله؟ میگه آخ جون یعنی ٣ تا فیتیله داریم؟ میگم آره خیلی خوش میگذره. رفته به باباجون میگه ٣ تا تعطیلیم بریم رشت!!!!!!!!!!!! باباجون میگه رشت چکار داری؟ میگه آخه می خواهم از مهد جدیدم برای خاله لیلی تعریف کنم. باباجون میگه خوب تلفنی براشون بگو. میگه نمیشه حتما باید بریم اونجا تا بگم. قهقهه ( استعداد چتر بازی نهفته!!!!!!!!!شیطان)

پرند و دیبا دعوا کردند و صداشون بلند شد. هر دو به اتاقشون تبعید شدند. پرند به دیبا می گفت برم محتم ( محکم ) بزنم توی دهن باباجون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اومده بود می‌گفت تو خیلی بی ادبی که نمیگذاری دیبا کارتون تماشا کنه.قهقهه

از بیرون اومدیم میگم توی پارک دستهاتون کثیف شده زود بشورین آنفولانزای مرغی میگیرید. دیبا میگه مگه مرغی هم داریم؟ میگم آره. میگه پس ٣ تا آنفولانزا داریم : خوکی- مرغی - عیدی ( مقصر مسئول بهداشت است که آنفولانزا و ا.ی.دز رو یک روز درس داد)قهقهه

از اونجایی که ما خیلی با استعدادیمدروغگودروغگو و خیلی به اطرافمون توجه می کنیم متوجه شدیم که دوساله سر کوچه مون یه باغ گل هست. باباجون جمعه یه سر رفت و چندتا گلدون گرفت که متاسفانه گفته بودند از داخل این گلدونهای پلاستیکی مشکی بیرون نیارید که خراب میشه. ما هم دیدیم دوتا پیکاسو داریم توی خونه .تشویق نتیجه رو ببینید. خیلی خوش گذشت به همگی.قلب

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

ای دل مباش یکدم خالی زعشق و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٢٠ - مامان ديبا و پرند

موج

سلام

 میگم من با بدبختی گرم گرم به وزن اینها اضافه می کنم بعد توی پارک کیلو کیلو وزن کم می کنندکلافه.

 

پرند جونم

دیبا جونم

یه بعد از ظهر خوب توی پارک. پرند جونم - محمد ابراهیم جونم- دیبا جونم

منهم یه کنار می ایستم و تشویقشون می کنم که روحیه ورزشکاریشون بره بالاابله

دیبا دیروز توی پارک کنار الاکلنگ ایستاده بود و مامانهایی رو که با مشقت بچه شون رو سوار کرده بودند می دید. بهش می گفتند بیا سوار شو . می گفت من فقط با خواهرم سوار الاکلنگ میشم.چشمک ( دیدین داشتن دوتا بچه چقدر خوب و کاربردیه!!!!!!!!!!!!!نیشخندزبان)

دیبا برگشته و میگه مامان دلم برای مامان جان و خاله ها تنگ شده خیلی وقته نرفتیم مشهد هااااااااااااااااقلبقلب. پرند از اون طرف میگه مامان رفتیم مشهد ما رو می بری سرزمین موجهای سبز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قهقههقهقهه( دلبندم این آبی اون آبی نیست)

داشتیم توی خیابون قدم می زدیم. جلوی یه کفاشی دیبا ایستاد بعد توی ویترین یه کفش پاشنه ١٠ سانتی دید و گفت مامان از اینها برای خودت می خری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجبگفتم مامان با اینها اون وقت نمیشه توی خیابون قدم زد فقط توی مهمونیها میشه رفت. تازه تو که میدونی پای مامان درد می کنه. راستی یه دونه هم دارم توی خونه. بعد گفت رفتیم خونه بهم نشون میدی؟ گفتم حتما. ماچخدا رو شکر به خونه که رسید فراموشش شد. تعجب می کنم از این بچه چطور هنوز مامانش رو نشناخته که با کفش اسپرت هم نمی تونه درست راه بره اون وقت انتظار کفش پاشنه ١٠ سانتی توی مسیر مهد کودک داره!!!!!!!!!!!!افسوستعجب

داشتم توی آشپزخونه ظرف می شستم یه دفعه باباجون صدا زد این گردنبند رو لازم نداری؟؟؟؟؟ برگشتم می بینم گردنبند سرویس طلا رو پرند انداخته گردنش بعد می‌خواهد در بیاره نمیتونه قفلش رو باز کنه. گفتم از کجا آوردی ؟ گفت دیبا برام گذاشته هورا. طبق معمول پرند عروس شده بود و دیبا تزئینش کرده بود.قهقهه به نظر خودم خیلی جای امنی قایمشون کرده بودم.چشمک

راستی اگه ما رو دوست دارین و فکر می کنید ما جالبیم یه سر اینجا بزنید و بهمون رای بدین. ممنونیم.قلب

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم

صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۱٩ - مامان ديبا و پرند

روزگار کودکی بر نگردد دریغا!!!

سلام

چهارشنبه که بچه ها رو گرفتم از طرف مهد دوتا تاج (پادشاهی!!) به مناسبت روزجهانی کودک گرفته بودند. بعد از کلاس موسیقی دیبا، رفتیم و کادو گرفتیم. یه دوچرخه سوار دوتایی و یه شاون و یدونه هم اون گوسفند تپله. که به محض خریدن با تفاهم هرچه تمامتر قرار شده تپله برای پرند باشه و شاون هم برای دیبا. کیفهاشون کم بود که از ۴ شنبه گوسفندها هم به رختخواب برده می شن. کلافهدر ضمن بخشی از وقت ما اختصاص داره به یافتن قمقمه آب دوچرخه سوارها در سطح خانه. کلافه 

امیدوارم که شادی و رهایی از قید و بندها برای تمامی کودکان جهان برقرار باشه و فقط در یک روز خلاصه نشه. قلب

شاون رو به راحتی پیدا کردیم ولی اون تپله رو با مشکل پیدا کردیم. آدرس رو داشتم دیبا گفت که اون مغازه اسباب بازی فروشی پشت ایستگاه اتوبوس داره.سوال ولی من هرچی فکر می کردم چنین مغازه ای توی ذهنم نمی اومد.سوال بالاخره بهم گفت اون شب که کامپیوتر رو بردی درست کنن. رفتی حلیم خریدی. ماشینت توی ایستگاه اتوبوس بود. تشویقآهان یادم اومد یه مغازه خرازی بود که توی ویترین چندتا عروسک هم داشت. این بار هم دوباره رفتم و ماشین رو توی ایستگاه اتوبوس گذاشتمخجالت و گوسفند تپله رو خریدم. نیشخند 

 دیشب دیبا دوباره دچار نوستالژی دوران کودکی شده بود و باز پیاله فرنی خوری بچگیهاشو برداشته بود و یه نم اشکی هم می ریختگریه. منهم داشتم لباس اتو می‌کردم. دوباره گفت من دلم برای کودکیم تنگ شده.دل شکسته گفتم ببین مامانی یه زمانی هست که شما یه چیزهایی رو توی کودکیت جا گذاشتی و دیگه نداری. مثلا منو ببین وقتی بچه بودم با مامان و خواهرها و برادرهام توی یه خونه بودیم ولی الان نیستیم. خاله لاله بود ولی الان نیست. وقتی کودک بودم بابام هم بود ولی الان نیست. من خیلی چیزهای مهم رو دیگه ندارم ولی عوضش شما هستین کنار من و من خیلی خوشحالم.قلب تو هم الان فکر کن چه چیزی از کودکیتو الان دیگه نداری ولی دلت می خواست که داشتی؟ در حالیکه به شدت داشت گریه می‌کرد گفت لگن ج.یشمو ندارم . اگه الان بود دیگه نباید هی می‌رفتم توی این د.ستشویی و توی اون د.ستشویی ج.یش می‌کردم.قهقههقهقهه تنها کاری که کردم همون ملافه‌ای رو که داشتم اتو می‌کردم گرفتم توی صورتم .بعد که تونستم خودمو کنترل کنم و ملافه رو گذاشتم زمین پرند گفت مامان باز هم برو پشت ملافه دالی بازی کنیم.قهقههقهقههقهقهه

امروز صبح تا نشستم توی ماشین دیبا گفت من از اینکه بزرگ شدم خوشحالم ولی دلم برای کودکیهام هم تنگ میشهکلافهکلافه

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

وصال او زعمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۱۸ - مامان ديبا و پرند

دانشگاه

سلام

دیروز از مهد که اومدیم رفتیم توی پارک و بچه ها با دوستشون محمد ابراهیم جونم حسابی بازی کردند. تشویقدیگه ۵/۵ اجازه دادند که بریم خونه. ابلهاونهم به شیوه پیاده . اول رفتیم نتیجه آزمایش پرند رو گرفتیم ( اینقدر مطمئن بودم که موردی نداره که بعد از ١ هفته رفتم) بعد هم قدم زدیم و اومدیم .ساعت ۵/۶ بالاخره رسیدیم خونه. بعد هم به بچه ها گفتم دیگه از این مهد نمیشه پیاده رفت تا خونه چون راه خیلی زیاده (البته فرق نمیکنه ولی چون باید سربالایی بریم مشکل هست )ناراحت

دیشب دیبا به باباجون میگه میدونی اگه مریض بشی و بمونی توی خونه چی میشه؟؟؟؟ چشمکباباجون گفت نه چی میشه؟؟ سوالدیبا گفت تموم دانشجوهات جشن می گیرند و حسابی شلوغ کاری می کنند که تو نرفتی دانشگاهقهقهه

پرند دیشب مفتخر به دریافت نشان لیاقت بزرگترین خرابکار خونه شد. اول یه شیشه شیر کاکائو روی مبل چپه کرد. در مرحله بعد موفق شد شیشه آبش رو بشکونه که تا این لحظه هنوز تکه اصلی و بزرگش پیدا نشده!!!!!!!گریه باباجون یه عادت جالبی دارهعصبانی که میگه بچه ها باید توی لیوان شیشه ای یا توی بطری شیشه ای نوشیدنی بخورند منهم خیلی موافقم با این موضوعدروغگودروغگو. هفته گذشته پرند یه بطری آب داشت که به شکل دلفین بود طی عملیات مبارکی زد و اون رو شکوند و من بیچاره شدم تا آشپزخونه رو تمیز کردم. گریهجالب بود که نیم ساعت بعدش اومده بود و گریه می کرد که چرا شیشه دلفین توی یخچال نیست ، من آب می خوام!!!!!!!!!!! قهقههبعد باباجون بهش گفت نگران نباش برات یکی دیگه می گیرم.کلافه این مرتبه یه شیشه سیبی گرفته بود که اونهم خدا رو شکر دیشب شکست و منهم کلا استفاده از هرگونه شیشه رو توی خونه تحریم کردم تا وقتی که بزرگ بشن. حالا باید برم دنبال یه سیستم مشابه .نیشخند

 

خداحافظ  بیاعلی(یا علی)

فال حافظ امروز

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار جهان باش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۱٥ - مامان ديبا و پرند

مامان من- بابای تو

سلام

توی یکی از بگو مگوهاشون پرند به دیبا گفت این مامان منه. اون بابای توست. بعد دیبا کلی براش دلیل آورد که ببین پرند این کیف مال من ، اون کیف مال تو. این لباس مال من ، اون لباس مال تو. ولی مامان و بابا مال هردوتامون هستند. پرند به ظاهر قانع شد و دیگه بحث نکرد. دیشب دیر رسیدم خونه. باباجون یه دور تموم لباسهای پرند رو عوض کرده بود. من پرند رو که بردم د.ستشویی دیدم ش.و.رت دیبا رو پوشیده. گفتم پرند چکار کردی؟؟؟ گفت بابای دیبا این رو پوشوند!!!!!!!!!!! دیبا هم که شنید اینجا سر وصداست اومد و عصبانی به پرند گفت چرا اینو پوشیدی؟ پرند گفت بابات پوشوند!!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه ( به این مفهوم که مشکلت رو با بابای خودت حل کن)

یه دونه خاله سمیرا داریم که شاخص و سمبل تموم خوبیهای دنیاست. قلبمثلا خاله سمیرا وقتی کوچولو بود گوشت خیلی می خورد دروغگودروغگوبرای همین الان اینقدر خوشگل و خوش قد و بالا شده. تشویقخاله سمیرا وقتی کوچولو بود همه غذاشو خوب می خورددروغگودروغگو برای همین الان بزرگ شده. وقتی اندازه خاله سمیرا بشی می تونی لپ تاپ  داشته باشی. وقتی مثل خاله سمیرا بشی میتونی بری دانشگاه. خلاصه توی تمام مسائل زندگی ما روح خاله سمیرا جاری هست. یکی از عادات جالب خاله سمیرا ( که هنوز هم با همون شدت و حدت گذشته حفظ کرده) غذاخوردن در رختخواب هست . دوشب قبل پرند از روی میز یه بسته شکورول برداشت و ناپدید شد. بعد از چند لحظه که رفتم توی اتاقشون دیدم به سبک خاله سمیرا روی تختش ولو شده و داره می خوره. تعجبتعجبیه لحظه هنگ کردم. بعد اومدم و توی هال وا رفتم و به باباجون گفتم برو پرند رو ببین. اون حسی توش ایجاد نشد ولی من ناخوداگاه رفتم به ٢٣ سال قبل. بغل

نمیدونم چرا این روزها اتفاقات عجیبی برام می افته. یه کلاسی شنبه ها می رفتم که ساعتش تغییر کرد و من ناگزیر شدم با یه گروه دیگه که حداقل ٢ سال هست که این کلاس رو می رند همگروه بشم. دیروز اولین جلسه بود . منهم چون باید دیبا رو از اون مهد بر می داشتم و میگذاشتم این مهد که پیش خاله زیور باشه که بعد باباجون بره سراغشون، دیر رسیدم. به محض اینکه رفتم توی کلاس شوکه شدم. قبل از اینکه بریم شیخ بهایی توی یوسف آباد مستاجر بودیم. صاحبخونه اونجا که خیلی هم خانم مهربونی بود ،توی کلاس بود. دوباره یه سری خاطرات خوب برام زنده شد. خیلی جالبه این روزها کلا زدم توی کار نبش قبر خاطرات !!!!!!!!!!!چشمک

خدا رو شکر از امروز پرند هم به مهد جدید منتقل شد و دیگه چرخشهای صبحگاهیمون کم شد. بغل

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۱٤ - مامان ديبا و پرند

یادش به خیر

سلام

اولین روزهای کلاس دوم دبستان با دختر همسایه مون  (پدرهامون هم دوران تحصیل با هم همکلاس بودند که متاسفانه هردوشون به رحمت خدا رفتندگریه) که کلاس اول دبستان بود دوست شدم و این دوستی به حدی خالص و ریشه داربود که کلی خاطرات خوب از اون زمان برام مونده. دوران دبستان و راهنمایی با هم توی یک مدرسه بودیم و بعد از وقت هم عمدتا باز هم با هم بودیم. خونه اونها تنها جایی بود که من اجازه داشتم برم و تولدش هم تنها تولدی هست که توی دوران تحصیل رفتم. نیشخند تا اینکه اونها از محله ما کوچ کردند ولی باز هم اون همیشه به ما سر می زد. خجالتتا اینکه تهران دانشگاه قبول شد و با خانواده به تهران منتقل شدند. ولی وقتی منهم اومدم تهران دوباره همدیگه رو پیدا کردیم (دنیا خیلی کوچیکه چون ارکیده جون دوست صمیمی لیلاجونم دوست خوب لاله جون بودتعجب ). آخرین خبری که ازش داشتم مربوط به همون سالهای ٧٧ و ٧٨ بود. البته هر وقت می رفتم مشهد از سوپر سر خیابون سراغش رو می گرفتم چون مطمئن بودم امکان نداره بره مشهد و به آقای شاکری سر نزنه.نیشخند تقریبا سه هفته قبل از ف.یس ب.وک برام یه پیام از طرفش اومد. متاسفانه نتونستم اونجا سر بزنم ولی توی اینترنت چک کردم و یه جا پیداش کردم و آدرس ای میلم رو براش گذاشتم .اولین ای میلی که از طرفش اومد حسابی ذوق کردم. به سرعت آدرس وبلاگ رو دادم و بعد عکس و... بقیه موارد. این روزهای پاییزی حسابی دارم خاطرات گذشته رو نبش قبر می کنم. خاطراتی که اصولا همه اش با حضور لاله هست. کلی برای دیبا از خاطرات بچگیهام تعریف کردم به حدی که وقتی عکسهای خاله لاله رو دید گفت وای چقدر خوشگل و مهربونهقلب و بعد پرند هم که دید تایید کرد که چه خوشدله!!!!!!!!! قهقههدیشب دیبا به شدت گریه می کرد یه کاسه که توی بچگی بهش فرنی می دادم رو برداشته بود و می گفت دلم برای بچگیهام تنگ شدهگریهتعجب کلی باهاش صحبت کردم اونقدر حرفهام اثربخش بود دروغگودروغگوکه سی ثانیه بعد پرند اومد و گفت مامانی. گفتم چی شده ؟ گفت دلم برای بچدیهام تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

همچنان صبحها برای گذاشتن بچه ها به مهد، در سطح شهر سیر و سلوک می کنیم. کلافهاحتمالا از فردا پرند هم به مهد جدید منتقل بشه .بغل

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۱۳ - مامان ديبا و پرند

چه طوری حال مامان رو بگیریم!!!

سلام

شب اول که رسیدیم شمال، توی رستوران نشستیم و برای اولین بار خانواده دوست باباجون رو دیدیم. پرند پرسید غذا چی داریم؟ گفتم سوپ. بلند داد زد دیبا جونمی جون سوپ داریم شام!!!!!!!!!!!!!!١خجالت یه لبخند تحویل گرفتیم. بعد دیبا تا غذا رو دید گفت مامان من سوپ نمی خورم به من از این ناگتها بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!( شنیسل بودخجالتخجالت ) لازم به توضیح هم نیست که بعد از اینهمه رسوا بازی و آبرو ریزی هرکدوم در حد اپسیلون غذا خوردند. بعد من داشتم به بچه دوستمون نگاه می کردم که با مامانش سر خوردن فلفل سبزهای تزئینی گوشه ظرف چونه می زد چیزی که اصولا برای ما تعریف نشده چون ما هیچ وقت به اونجاها نمی رسیم. حداکثر ٢ تا دونه سیب زمینی رو بخورند.

صبح پرند بیدار شد و گفت مامان چرا اینجا آشپزخونه نداره. گفتم چرا داره چیزی می خواهی ؟ گفت آره برو برای من سوپ بیار. گفتم بریم صبحونه بخوریم. در برابر دیدگان حیرت زده من، پرند و دیبا هرکدوم یه تخم مرغ آب پز خوردند و فکر کنم تا شب گرفتشون چون دیگه ناهار و شام نخوردند. سر ناهار پرند نعره می زد به من پلو با ماست نده. دیبا می گفت چرا پلو بدون ماست می دی به من ؟؟ البته نه به این ملایمی در کل سالن انعکاس داشت.بعد هم هر کدوم یه تکه نون گرفتند دستشون و گاز می زدند. ما هم که دم به دقیقه یکی می اومد سر میزمون که از باباجون یا دوستشون تشکر کنند و شماره تماس بگیرند. با این بچه های نجیب مردیم از خجالت. خجالتفکر کنم به خودشون می گفتند شما نمی خواهد مشکلات شهری رو رفع کنید به همون بچه هاتون برسید کافیه!!!!!!!!!!!!!!!!!  تمام تلاشم رو کردم که بین این دوتا و آریو فاصله بذارم که اون بچه هم بد عادت نشه. نمیدونم تا چه حد موفق شدم.

قیافه امروز صبحم خیلی جالب بود. بخشی از مهد به محل جدید منتقل شده و بخش دیگه توی همون محل قبلی هست. در نتیجه اول صبح پرند رو گذاشتیم مهد قبلی و با دیبا اومدیم مهد جدید. قهقهه حالا توی ماشین این دوتا چونه می زنند که اول کی بره دوم کی بره. امیدوارم زودتر این قضیه حل بشه.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۱٢ - مامان ديبا و پرند

خونه جدید!!

سلام

چهارشنبه ساعت ۵/٢ بعد از ظهر رفتیم به طرف محمود آباد. قضیه این بود که باباجون باید توی یه سمینار شرکت می کرد .خوب طفلکی گناه داشت تنهایی بره شمال!!!!!!!!!شیطان این بود که منهم علیرغم اتفاقات هیجان انگیز هفته گذشته مرخصی رو نوشتم و ساعت ۵/١٢ از شرکت اومدم بیرون ( خدا رو شکر امروز مرخصی امضا شده روی میزم هست یعنی بابت ٣ ساعت چهارشنبه غیبت نخوردم). خدا رو باز هم شکردیبا از روز ٣ شنبه عملیات اطلاع رسانی رو به بهترین وجه ممکن انجام داده بود بطوریکه ٣ شنبه بعد از ظهر که باباجون رفته بود بگیرشون همه مربیها بهش گفته بودند سفر خوش بگذره . در ضمن یه سخنرانی ویژه هم برای مامان آیین جونم برگزار کرده بود. نزدیک ساعت ٧ رسیدیم به محل برگزاری سمینار و یکی دیگه از دوستان باباجون هم که مثل ما فکر کرده بودند که یه وقت خدای نکرده باباجونشون از شدت تنهایی غصه نخورند هم بودند. خلاصه بچه ها خیلی بهشون خوش گذشت. فقط پرند از دست آریو شاکی بود چون می گفت این همش منو می چلونه. قهقهه

دیبا- شهریور ٨۴

دیبا- مهر ٨٨ (تو کی اینقدر بزرگ شدی دختر مادر؟؟)

اینجوری نگام نکن

آفتاب بدیم خدمتتون؟(آریو- دیبا- پرند)

پرند داشت ماسه بازی می کرد بعد دستهاشو زد روی لپش. می گفت خاتهای (خاکهای) موج بزرگ رفت رو لپم!!!!!!!!!!!!ماچ

پرند با دیدن دریا ، یاد خاله لیلا و سفر رشت افتاده بود و می پرسید پس نسیم و سپهر کی میان اینجا؟؟؟ قلب

صبح جمعه دیبا بیدار شد و با گریه می گفت من این خونه رو بیشتر دوست دارم. دیگه همینجا بمونیم. هرچی براش توضیح دادم که اسباب بازیهات نیست. هیچی اینجا نداری قبول نمی کرد و می گفت همینجا خیلی خوبه. بغل

به حدی کمپ قشنگ بود و اینقدر هوا عالی بود که شرکت کنندگان محترم در سمینار به جای حضور در سالن گروه گروه مشغول عکس گرفتن کنار دریا بودند. بعد هم به مسئولین برگزار کننده پیشنهاد شد که از این به بعد هر سمیناری که داشتند همونجا برگزار کنند.شیطانشیطان

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

حال دل با توگفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۱۱ - مامان ديبا و پرند

دست و دلباز

سلام

اون شب که می خواستیم بریم فرهنگسرای نیاوران نمایش جادوگر شهر رنگین کمان، چون من تهرانم کلا خیلی خوبه دروغگوو از اون بهتر رانندگیم هستدروغگودروغگو هماهنگ کردم که بریم خونه نارگل جونم و از اونجا با اونها بریم محل نمایش. بعد به محض اینکه توی ماشین خودم نشستیم دیبا گفت مگر با ماشین خودمون می ریم؟؟ گفتم نه ماشین رو می بریم خونه خاله از اونجا با ماشین اونها می ریم. گفت برای اینکه بنزین ماشینمون تموم نشه این کار رو می کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟( خاله لیلا عمرا اگه به نیتم پی برده باشی ولی ببین چه زود دستمو خوند بچه ام!!!!!!!! شیطانشیطان)قهقههقهقهه

برای داخل کیف مدرسه شون مدادرنگی ١٢ رنگی کوچولو هم گرفتم. اون شب که جایزه کتاب نقاشی گرفتند رفتم و دیدم آروم دارند نقاشی می کشند. بعد دیبا گفت مامان توی مدادرنگیهای پرند چون صورتی نداشت از مداد رنگی خودم برداشتمتعجب.پرسیدم مگر با مداد رنگیهای پرند کار کردی؟( چون خیلی سخاوتمندانه اونها رو می تراشید) گفت آره چون مال خودم برای موقع مدرسه هست.قهقههقهقهه

داشتند نقاشی می کشیدند دیبا گفت مامان ببین من خانواده کشیدم. کلی تشویقش کردم. بعد پرند اومد و گفت برام خانواده بکش. منهم براش کشیدم حالا گریه می کنه که اینکه چشم چشم دو ابرو هست با بی بی( baby). چرا خانواده نمی کشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه (آخه دختر تو که خانواده نمیدونی چی هست پس چی میگی؟؟؟؟)

خودم نوشت : امروز ساعت ۵/١٢ باید از شرکت برم. برای شنبه اگر خبری ازم نشد بدونید که کلا به کاریابی معرفی شدمشیطانشیطان اگه می تونید با مدیرتون صحبت کنید که من رو به عنوان راننده یا آشپز (مخصوصا قورمه سبزی و آش رشته خوب می پزم دروغگودروغگو ) استخدام کنند. ابله

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

برید باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۸ - مامان ديبا و پرند

مداد تراش

سلام

دیبا مخزن مداد تراششو برداشته بود و داشت به من نشون می‌داد یک مرتبه وسط اتاق چپه شد. شروع کرد به گریه که مامان اینها ریخت روی زمین. پرند گفت گریه نکن دوباره مدادها رو می تراشیم پر میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقههحالا دیبا اصرار که الان مورچه ها میان اتاقم و پرند هم تاکید که زود اینها رو جمع کنیم چون مورچه ها منو می خورن.چشمک

دیشب با بدبختی آخرین قاشق غذای دیبا رو گذاشتم توی دهنش. پرند شروع کرد دست زد و گفت آفرین که غذاتو خوردی حالا همه براش دست بزنید. قهقههجالب بود که دیبا وسطهای غذاش رفت روی سرسره. پرند با سختی خودشو کشید جلوتر از دیبا و اون بالا دهنشو باز کرد که به اونهم بدم که بهش گفتم نه دیگه تو رو خدا!!!!!!!!!!!!!!!!١کلافه

دیروز رفتم دنبالشون دیبا شروع کرده بود به گریه. گفتم چرا گریه می کنی ؟ گفت آخه همسترهای خاله زیور یکشنبه دلشون برای من تنگ شده که چرا من زود رفتم خونه. سوالحالا امروز باید برم خونه خاله بهشون سر بزنم.  با وعده یک عدد کارتون شاون شیپ و یه عدد کتاب رنگ آمیزی، نگرانی و دلتنگی همسترها رفع شد.ابله

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٧ - مامان ديبا و پرند

الگو مصرف می کنیم

سلام

در راستای نامگذاری امسال و با توجه به فعالیتهای شدید اینجانب در منزل و محل کار، مبنی بر خاموش نمودن مرتب لامپهای اضافه و مصرف بهینه آب و گاز و... دیبا هم شرطی شده . اونشب که امواج مثبت روحش زده بود بالا اومد و گفت مامان لامپهای اضافه رو خاموش کردم که یه وقت لامپ هامون تموم نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!تشویققهقهه

دیروز پرند رو که بردم به قول خودش امایشگاه!!!! کلی دچار مشکل بودم چون گیر داده بود که من فقط داخل دستشویی ج... می کنم و داخل قوطی ج.... نمی کنم. خلاصه با هزار بدبختی راضیش کردم. عصری اومده بود و برای دیبا خاطره تعریف می کرد که خانمه به ما ٢ تا قوطی داد و....کلافه

دیروز ساعت١٢/۵ رفتیم سراغ دیبا. همه توی مهد خبر داشتند که قراره دیبا امروز زود بیاد خونه و به این ترتیب بود که زندگی دیبا دیروز دچار تنوع شده بود. بعد هم اومد خونه و گفت من سوپ می خورم (با وجود خوردن عدس پلو توی مهد که غذای مورد علاقه اش هست ) ساعت ٣ هم خوابید. دیروز در کل روز خوبی بود برای همگیمون. قلب

از روی دست آرتا جونم تقلب کردم و رفتم با هیجان هرچه تمامتر براشون لی لی گرفتم. بعد به دیبا دادم و گفتم بریم خونه برایت می گم که چطوری بازی کنی خیلی بازی جالبیه. ما توی کودکیمون خیلی بازی می کردیم. هورایه نگاه انداخت و گفت سنگ هم داره ؟؟؟ گفتم آره تو از کجا می دونی؟؟ سوالگفت رفته بودیم خونه خاله لیلی ، نسیم داشت ولی سنگش گم شده بود نتونستیم باهاش بازی کنیم. خفه شدم از شدت سورپرایزم . چشم نخورم یه وقت!!!!!!!!!!!!!!ناراحت

کمی بخندیم: مدیر محترم بر روی برگه درخواست مرخصی دیروز نوشته به دلیل عدم هماهنگی ، با مرخصی شما موافقت نمی شود و غیبت منظور می گردد. به همکارها گفتم اگر بچه هاتون خواستند ا.س.ه... بگیرند حتما بهشون تاکید کنید قبلا با ایشون هماهنگ باشند. چون من دیروز صبح کلی با همه هماهنگ کردم که نمی تونم بیام شرکت فقط پرند با ایشون هماهنگ نکرده بودند. ابله

خداحافظ  بیاعلی( یا علی )

فال حافظ امروز

ای که مهجوری عشاق روا می داری

بندگان را زبر خویش جدا می داری

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٦ - مامان ديبا و پرند

در خانه

سلام

دیشب من دیرتر رسیدم خونه. توی راه به باباجون زنگ زدم که اعلام کرد پرند حالش خوب نیست. با سرعت برق و باد رسیدم خونه و رفتیم دکتر. دکتر گفت خیلی موضوع مهمی نیست ولی برای اطمینان خاطر یه آزمایش ا.د.... داد که امروز صبح رفتیم انجام دادیم و الان هم خونه هستیم. البته دیبا رو بردیم مهد و قرار شده که بعد از ناهارشون بریم سراغش و بیاد خونه. پرند هم از آزمایشگاه که اومدیم بیرون گفت که می خواهد بره مهد. فعلا با انواع ترفندها نگهش داشتم تا ببینم بعد چی میشه.

دیروز عمو پستچی اومده بود مهد و برای دیبا قسمت دوم کارتون شاون شیپ و یه دونه مداد تراش رومیزی آورده بود که خیلی با استقبال مواجه شد. آخه دیبا از دیروز صبحونه رو بین بچه های کلاسشون می خوره .متاسفانه مانی از مهد رفت. پریشب دیبا به شدت گریه می کرد و می گفت دلم برای مانی تنگ شده. من مانی رو دوست دارم . من مانی رو می خواهم .دیگه کسی با من دوست نیست توی مهد. باباجون یه مدت طولانی نشست و باهاش صحبت کرد ( پدر هم پدرهای قدیم !!!!)

خودم نوشت: عجب موجود مزخرفیه این ای دی اس ال ( یا اینکه این سیستم ما گند هست؟؟؟ الان مرتبه سوم هست که این پست رو می نویسم. سرعت در حد لاک پشت خدا رحمت کنه دایال آپ رو . دایم هم به نظرم قطع میشه در حالیکه پیغام میده به خدا وصل هستم ) منتظر راهنماییهاتون هستم. این سیستم ١٢٨ نامحدود هست.

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی

که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٥ - مامان ديبا و پرند

تاریکی دور شو!!

سلام

چهارشنبه رفتیم کلاس موسیقی. یه گربه ٣ هفته قبل اونجا مراسمی برپا کرده بود و ۴ تا بچه به دنیا آورده بود. ما هم توی این مدت همیشه یه سر بهش می زدیم و مرتب منحنی رشد بچه گربه ها رو رسم کردیمابله. چهارشنبه دیدیم که کلی بچه ها بزرگ شدند به ویژه یکی از اونها تمام مدت پشت پنجره کلاس ایستاده بود. به نظرم استعداد موسیقیایی بالایی داشتچشمک. خاله الهام به دیبا گفت که اینها کباب و جوجه و ماهی می خورند برای همین اینقدر خوب رشد کردند بعد دیبا گفت کباب گربه ای می خورند ؟؟؟؟؟؟سوال بعد از کلاس موسیقی رفتیم سراغ پرند و رفتیم برای مدیرشون که تولدش بود هدیه گرفتیم. من بیرون مهد ایستادم و پرند کادو به دست رفت داخل و بهشون گفت براتون کادو گرفتیم. بعد رفتیم لوازم تحریر فروشی. توی راه دیبا گفت من کیف اسپایدرمن می خواهم. پرند هم گفت من کیف باربی می خواهم. از اونجایی که حرف زن یکی هست  دروغگودروغگودیبا کیف سیندرلا گرفت و پرند هم کیف میکی موس !!!!!!!!!!!!!!! نیشخندهمراه با دو عدد جامدادی تام و جری و یه دفتر نقاشی. دیگه ما از چهارنشبه شب قصه داریم تا همین الان که در خدمتتون هستیم. یه جامدادی سرمه ای بود که دیبا هر شب با اون می خوابید، حالا جاش رو داده به کیف سیندرلا!!!!!!!!!!(فکر کنم ناشکری کنم چمدون جایگزین بشه) در ضمن دیبا داشت کیفش رو تجهیز می کرد یه شیر و یه کیک هم گذاشته بود داخلش. گفتم برای کی می خواهی اینها رو ؟؟ گفت برای وقتی رفتم دبستان. قهقههدیگه با خواهش و تمنا اونها رو درآورد. ولی کیفها رو گذاشته اند گوشه اتاقشون هر دو دقیقه یکبار می اندازند روی دوششون و آماده هستند که دیبا ٢ سال دیگه و پرند ۴ سال دیگه باهاشون برن دبستان!!!!!!!!!!!!!!!فرشتههورا

۵ شنبه بعد از ظهر  با نارگل جونم و هانا جونم و آرتوش جونم رفتیم تاتر جادوگر شهر رنگین کمان. دیبا و پرند با کمال میل دروغگودروغگو نشستند و اصلا هر ٣٠ ثانیه یکبار نمی گفتند که بریم بیرون. ولی آخرش حسابی سنگ تمام گذاشتند و تا جایی که می تونستند داد زدند که تاریکی دورشو که جادوگره بالاخره رفت.تشویق دیبا نظر می داد که اگر جادوگره لباسش زرد بود بهتر می شد. نمی دونم چرا کارگردان نمایش به این نکات توجه نکرده بود. ابله مراسم بعد هم با سفارش اکید بچه ها مبنی بر مرغ سوخاری و سیب زمینی اجرا شد که البته با استقبال شدید خودم روبه رو شد. دیبا که همون اول کار خوابش گرفت. پرند هم از سیستم مرغشو نیخوام استفاده کرد  و اگر اس ام اس خاله شیدا دروغگودروغگودروغگونبود که بچه ها باید مرغ و شیر حسابی بخورند که بتونیم جلسات بعدی شنا رو داشته باشیم حتما دیبا همچنان می خوابید. در پایان ما تونستیم ٣ نفرمون یک قطعه مرغ سوخاری رو بخوریم!!!!!!!! جالب بود که دیروز دیبا می پرسید مامان چرا اون موقع خاله شیدا به خاله لیلا اس ام اس زد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقههقهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دل سراپرده محبت اوست

دیده آینه دار طلعت اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/٤ - مامان ديبا و پرند

باز امد بوی ماه مهر

سلام

امروز صبح ساعت ۶ هردوبیدار بودند. آماده شدیم و سر راه چندتا دبستان رو دیدیم و کلی هیجان زده شدند از این پدیده اول مهر. قلب

اون هفته که خونه نارگل جونم بودیم بهمون گل آفتابگردون داد. اومدیم خونه دوتا دانشمند به محض اینکه از کیسه درآوردمشون گفتند وای مامان آناناس!!!!!!!!!!!!!! (مشکل دوتا شد یعنی هم آناناس رو نمی شناسند و هم گل آفتابگردون نمی دونندچیه)قهقهه

پرند داشت نقاشی می کشید. یه شابلون گذاشته بود و دورش خط کشید و بعد به من نشون داد. منهم با هیجان گفتم نقاش خونه ما کیه؟؟ پرند هم با اعتماد به نفس گفت آناناس!!!!!!!!!!!!! (شابلونه آناناس بود آخه)قهقهه

دیروز رفتیم پارک .اونجا به مناسبت هفته د.فاع م.قدس برنامه جشن!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟بود. برای شروع یه ح.اج آقایی که فکر کنم اونجا جلسه دفاعش بودابله (از بس جوان بود) شروع کرد به سخنرانی. پرند و دوستش شروع کردند به دست زدن.قهقهه برادر دوستشون هم یه خورده گوش کرد و گفت خاله این آقا داره چرت و پرت میگه میشه بریم بازی کنیمقهقهه ما به منظور پرهیز از آبروریزی بعدی فرار کردیم از محل.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند