Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

عاقل

سلام

دیشب دوباره مراسم پسته خورون راه انداخته بودیم. پرند داشت با چاقو پوستهاشون رو می کند. به من گفت ببین من به چاقو دست نمی زنم. گفتم آفرین دخترم.تشویقهورا گفت من عاقلم؟؟؟؟ گفتم بعله دخترم. قلبگفت ولی خاله سحر به چاقو دست می زنه. گفتم آخه اون بزرگه. گفت نه اون عاقل نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

 با پرند رفتیم دستشویی. سریع فن رو خاموش کرد . گفتم چرا فن رو خاموش می کنی؟ گفت آخه صداش زیاده گوشمو تر (کر) می کنه. !!!!!!!!!!!!! دیگه هم از ت.و.ا.لت ف.رنگی رفتن انصراف داده میگه وقتی می خواهم پ.ی.پ.ی کنم آب میره گ.مبولم. سبز

دیشب نشسته بودند پشت میزشون بعد از اینکه غذاشون رو خوردند پرند بلند شد و ظرفش رو برد آشپزخونه .دیبا گفت مامان تو گارسولی!!! (گارسون) ما مهمونیم. نباید از جامون بلند بشیم. قهقهه

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

سینه مالامال درداست ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۳۱ - مامان ديبا و پرند

عاشقان عیدتان مبارک باد

سلام

خدا رو شکر که بخشی از هلال ماه، شنبه مشاهده شد و ما شرمنده دخترامون نشدیم. ابله

یکی از عادتهای ما از شروع فصل پاییز به بعد خوردن روزانه لیمو شیرین هست که اگر نمازمون ترک بشه ولی لیمو شیرین بچه ها ترک نمیشه. بعد من برای دیبا لیموش رو ۴ قاچ و برای پرند ٨ قاچ می کردم. پرند چند روز قبل به من گفت که برای من بزرگ بگذار. خوب منهم براش ۴ قاچ کردم که بزرگ باشه در کمال تعجب دیبا اومد و گفت مامان میشه برای من کوچیک کنی؟؟ گفتم چرا مامان؟ اونطوری که خیلی کوچیکه . گفت ولی خیلی زیاده !!!!!!!!!!!!!!! (چرا به فکر خودم نرسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)ابله

خوراکی محبوب این روزهای پرند زیتون پرونده هست ولی باید قبلش گلهاشو تمیز کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

روز شنبه یه سر رفته بودند خونه خاله زیور. خاله زیور ٢ تا همستر داره. دیبا می گفت مامان این همستره رفته بود توی ظرف آبش پ.ی.پ.ی کرده بود بعد از اون ظرف داشت آب می خورد. من امکان نداره توی ظرفی که پ.ی.پ.ی کردم آب بخورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

مرا می بینی و هردم زیادت میکنی دردم

تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۳٠ - مامان ديبا و پرند

....نه لپ لپ جانم فدای ایران

سلام

چهارشنبه مدیر مهد آدرس جدید رو بهمون داد و ما یه بازدید علمی رفتیم .خودشون هم بعد از ما رسیدند و فضاها رو بهمون نشون دادند. بچه ها خیلی خوششون اومد چون مهد مشرف به زمین بازی یه پارک هست  و من مطمئنم که حداقل هفته اول هر روز کتک کاری داریم چون بچه ها می خواهند برن پارک و بازی کنند. خدا رو شکر کلی خیالم راحت شد.تشویقهورا

دیبا و پرند داشتند خواهرانه!!!!! دروغگوبا هم بازی می کردند یه دفعه کار به گیس و گیس کشی کشید. باباجون وارد عمل شد و هردو رو به اتاقشون تبعید کرد. ٢ دقیقه بعد پرند در کمال خونسردی اومد بیرون و گفت دیگه ساکت شدیم میتونیم بیاییم بیرون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باباجون گفت باید چند دقیقه دیگه هم اونجا باشید که دیگه دعوا نکنید. پرند رفت توی اتاق و از همونجا داد زد که دیبا دلش می خواد پیش مامانش باشه بیاد بیرون؟؟؟؟؟؟؟ باباجون گفت آره. دیبا دوان دوان اومد بیرون. ٣٠ ثانیه بعد ، پرند که تازه دو ریالش افتاده بود که چه کلاهی سرش رفته گفت بابا ، من چکار کنم بیام بیرون یا هینجا باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(من رو به شکل یه اسمایلی تصور کنید که پشت روزنامه ریسه رفته از خنده .قهقهه).

داشتم نماز می خوندم دیبا اومد و چادرم رو کشید. منهم بهش گفتم کارت خیلی بد بود بی ادب و بی مزه هستی. اونهم شروع کرد به گریه. پرند رسید و گفت بیا بریم اتاقمون بازی کنیم. دیبا گفت نمیایم. پرند گفت چرا گریه کردی؟ گفت مامان بهم گفت بی مزه. پرند گفت الان خودم بهش می گم. صداشو بلند کرد و بهم گفت بی مزه ه ه ه ه ه ه  ه  . نمازم رو شکستم از شدت خندهقهقههقهقهه

باباجون داشت باهاشون صحبت می کرد اینها هی می پریدند وسط حرفش. گفت یه لحظه ساکت باشید. دیبا برگشت و به پرند گفت پرند بی کوایت be quiet. قهقهه

مرسی از همدلی تمام دوستان به خاطر معرفی مهد و پیشنهاد مراقبت از بچه ها . واقعا ممنون . به داشتن دوستان خوبی مثل شما افتخار می کنم.قلب

دیبا از من قول گرفته که فردا حتما عید باشه که دیگه من روزه نگیرم و با هم غذا بخوریم. به یک عدد هلال ماه شوال فوری نیازمندیم.ابله

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

من ترک عشق و شاهد و مستی نمی کنم

صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٢۸ - مامان ديبا و پرند

هر دم از این باغ بری می رسد

سلام

عجب هفته ای بود این هفته. همین جور از زمین و آسمون خوشی برامون میاد. باید از سه شنبه هفته قبل بگم که وقتی بچه ها رو گرفتم خاله زیور گفت غروب با من تماس بگیر. من که داشتم از شدت دلهره ( فضولی شاید ؟؟؟؟) سکته می کردم گفتم در مورد بچه هاست گفت مستقیم نه و  گفت که قراره مهد تعطیل بشه. منهم به محض اینکه بچه ها پریدند داخل استخر تماس گرفتم و در جریان قرار گرفتم که موضوع چی هست. مدیرشون هم با کمال تاسف این قضیه رو برام تعریف کرد و نتیجه اینکه افتادیم دنبال مهد کودک. رفتم یه جا که قراره تازه افتتاح بشه خیلی همه چیز خوب بود فضا، برنامه کاری ولی متاسفانه یه مدیر دست و پاچلفتی و کم سن و یه مدیر داخلی پررو و بی تجربه داشت که در تمام مدتی که داشتم باهاش صحبت می کردم در حال برآورد بودم که روز دوم باهاش کتک کاری می کنم یا در پایان هفته اول ؟؟؟؟؟؟؟ بعد هم به من گفت همین الان ثبت نام کن که گفتم الان نمی تونم. گفت پس تا چهارشنبه بیا چون من کلی لیست انتظار دارم!!!!!!!!!!! رفتم یه جای دیگه که مدیرش یه خانم مسن بود و تمام مدت احساس می کردم افسردگی از در و دیوار این مهد داره میریزه. توی کلاس موسیقی با مامانهایی که بودند صحبت کردم و 2 تا مهد دیگه معرفی شد که اونها هم چنگی به دل نمی زدند. منهم متاسفانه دوتا پروژه مزخرف روی دوشم هست و اصلا نمی تونستم تمرکز کنم روی کارها و تا همین الان هنوز هیچ کار مهمی در موردشون انجام ندادم. خلاصه افسردگیم بدجور زده بود بالا به نحوی که دیروز صبح که با مربی دیبا صحبت می کردم ناخودآگاه اشک می ریختم. آخر وقت دیروز مدیرشون گفت یه جا دیده که احتمالا مهد رو به اونجا منتقل می کنه. امروز ساعت 5/9 خاله زیور خبر داد که اوضاع روبه راه شده و عصری هم مدیرشون گفت که به امید خدا از 4 مهر توی محل جدید مستقر می شن. دیبا از اون مهد جینگولیه خوشش اومده بود چون اونجا اتاق خواب نداشت و لازم نبود ظهر بخوابه!!!!!!!!!ولی یه برنامه حرکات موزون داشتند که من پرسیدم ایا منظورتون باله هست و فرمودند که خیر رقص هست اونهم  دو روز در هفته !!!!!!!!که دیبا گفت مامان باهاشون صحبت کن که به من رقص دخترونه یاد ندهند من رقص پسرونه دوست دارم!!!!!!!!!!!!

امروز صبح هم که پرشین بازی دراورد از همین تریبون اعلام می کنم که برای این مواقع در بلاگ اسپات یه جا گرفتم که اگر بخواهد دوباره این شرایط تکرار بشه اونجا خواهم رفت.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ببرد از من قرار و طاقت و هوش

بت سنگین دل سیمین بناگوش

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٢٤ - مامان ديبا و پرند

پلاک

سلام

عجب روزی بود دیروز. آخرین جلسه استخر به خیر و خوشی تموم شد و من به خاطر اینکه پیگیر کلاسها بودم و تا آخر دوره دوام آوردم یک عدد بلوز خوشگل ، مقادیر متنابهی ماکارونی، سبزی خوردن، هندونه قاچ شده، گل آفتابگردون از ننه گلی کادو گرفتمنیشخند. واقعا خسته نباشم به خاطر این همه فعالیت دروغگو. ساعت ٨ شب هم جلسه جبرانی کلاس موسیقی بود. به محض رسیدن چون پرسنل مشغول افطار کردن بودند مدیر داخلی آموزشگاه یه ظرف آش رشته گذاشت جلوم. من کلی تشکر کردم که مرسی بچه ها میل ندارند. یه دفعه هردوشون گفتند ما آش می خواهیممممممممممم. آبرومون رفت توی آموزشگاه و فکرکنم همه متوجه شدند که بچه ها آخرین وعده ای که غذا خوردند مربوط به ٣ روز قبل بوده!!!!!!!!!!!!!!!! (ننه گلی دفعه دیگه اومدیم خونه تون یه غذایی بده به بچه ها شیطانشیطانآخه ماکارونی هم شد غذا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)بعد اونجا همه درگیر روسریهای بچه ها شده بودند و من چندین بار توضیح دادم که اینها استخر بودند و موهاشون خیسه. یکی از دیبا پرسید اسمهاتون چیه؟ دیبا گفت این پرند من دیبا ولی هردومون فامیلمون ب... هست!!!!!!!!! که کلی با شلیک خنده مواجه شدیم . در لحظاتی که دیبا داشت تمرین می کرد پرند روی پای من نشسته بود وهی سرش می افتاد از شدت خستگی. بالاخره ساعت ٩ رسیدیم خونه درحالیکه من فکر می کردم این دوتا بیهوش خواهند بود ولی هردوتا شارژ و سرحال کلی با هم دعوا و کتک کاری کردند.

توی خیابون دیبا گفت مامان ببین پشت تمام ماشینها پرچم ایران هست. چرا؟؟ گفتم به خاطر اینکه روی پلاکشون باید باشه تا هرجا رفتند مشخص باشه اینها از ایران اومدند. گفت اهان پس ببلاگ (وبلاگ) که گفتی همینهاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کزکجاست تا بکجا

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٢۳ - مامان ديبا و پرند

اسلام شناسی

سلام

روز جمعه دیبا داشت به پرند آموزش میداد که ببین پرند، یه آقای خوبی بوده اسمش امام علی بوده. بعد این همیشه داشته به مردم نماز خوندن رو یاد میداده. خودش هم مرتب داشته نماز می خونده. بعد یه روز یه آقای بدی اومده و با دوتا شمشیر این رو کشته. برای همین امروز فیتیله نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ابله

دیبا داشت پای کامپیوتر بازی میکرد رسید به یه جا که یه آدم بدجنس میومد و دیبا ازش می ترسید. به پرند گفت برو بگو مامان بیاد کنار من بایسته که این منو نخوره!!!!!!!! پرند داشت میوه می خورد. به دیبا گفت خیارهای منو نخور تا من بیام.!!!!!!!!!!!!!!!١١قهقهه

دیبا معمولا صبحها که از خواب بیدار میشه وقتی ازش می پرسم خوب خوابیدی؟ میگه آره و میگم خوابهای خوب چی دیدی؟ بدون شک هرشب خواب علی فروتن رو دیده!!!!!!!!!امروز صبح به پرند میگم خواب چی دیدی؟ میگه فیتیله ها اومده بودند توی خوابم.قهقهه فکر کنم به زودی ازم بخواهند که براشون پوستر فیتیله ها رو بگیرم که بزنند توی اتاقشون.قهقهه

دیروز دیبا اومده توی آشپزخونه میگه مامان این وسیله رو میدونم اسمش چیه. گفتم چیه ؟ گفت این پوستره توش نون میگذارند که گرم بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

خداحافظ  بیاعلی( یاعلی)

فال حافظ امروز

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٢٢ - مامان ديبا و پرند

سطل آشغال

سلام

چند روزی بود که دیبا گیر داده بود از اون سطل آشغالهایی که با پا باز میشه برای اتاقمون بگیر. بالاخره ۵ شنبه توفیق حاصل شد و دوعدد سطل آشغال به رنگهای صورتی و آبی خریداری شد. بماند که پرند از اون شب هرشب سطل آشغال صورتی رو توی بغلش میگیره و می خوابه .بغل امروز صبح هم یه کیسه از من گرفت و دیدم سطل آشغال رو گذاشته که با خودش ببره مهد کودک. تعجبیه ١٠ دقیقه ای انواع ترفندها رو پیاده کردم تا بالاخره رضایت داد که بگذاره خونه و عصر برگرده باهاش بازی کنه. کلافه

۵ شنبه جلسه نهم استخر هم برگزار شد. پرند موفق شد با بازوبند شنا کنه که کلی منو ذوق مرگ کرد.تشویق اعتماد به نفسش کلی زیاد شده و وسط عمیق داد می زنه خاله شیدا منو ول کن تا خودم شنا کنم. به قول خودش دیگه هم با توییپ (تیوپ) شنا نمی کنه. ۵ شنبه به حدی خسته شده بود که از ساعت ۶ بعد از ظهر خوابید تا ۵ صبح جمعه و اون موقع بیدار شد و یه پاکت شیر خورد و دوباره تا ٩ صبح خوابید. یه کار خوب دیگه هم که انجام دادیم خاله به موقع نتونست بره قزوین و بعدش ناگزیر شد با نارگل جونم تنهایی برن.گریه این رو نوشتم که بچه ها که در آینده اینجا رو می خونند بدونند که چه بلاهایی سر خاله آوردیم.خجالت

خونه خاله لیلا توی آسانسور دیبا از من پرسید این علامته کنار ١ چی هست؟؟ بهش گفتم منهای یک. ۵ شنبه گفت مامان چرا به این علامته میگن هامنی  (how many ) یک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٢۱ - مامان ديبا و پرند

آنجلا

سلام

یکی بود یکی نبود یه دختر خوبی بود به نام کتی . یه خواهر کوچولو هم داشت به نام بتی. کتی خیلی مهربون بود به مامانش کمک می کرد مواظب خواهر کوچولوش بود. منهم خیلی به مامان کمک می کنم. تشویقیه همسایه داشتند به نام آنجلا که خیلی دختر بدی بود. ولی من دختر خوبی هستم . قلبهمه اش مامانشو اذیت می کرد. من مامانم رو اذیت نمی کنم. بغلشبها دندونشو مسواک نمی زد. من دندونم رو مسواک می زنم .ماچیه روز دندونش درد گرفت. آخه دندونش خراب شده بود. خیلی گریه کرد مامانش بردش دکتر. ولی من  اگه دندونم درد کنه دکتر نمیایم  .عینک ( قرمزها رو از زبون پرند بخونید)

جلسه هشتم استخر هم دیروز با مراسم باشکوه افطاری برگزار شد. خدا رو شکر فقط یه ربع از وقت رو توی دستشویی گذروندیم ( آخه روزهای قبل نیم ساعت توی دستشویی بودیم ٣ نفر هستند دیگه هر کدوم ٣ بار برن میشه نیم ساعت). دیبا چون ظهر توی مهد نخوابیده بود بعد از خوردن مقادیر متنابهی پلو گفت دلم درد می کنه. ما هم کلی نگران و چای نبات بیار بعد گفت فکر کنم به خاطر اینکه خوابم میاد دلم درد گرفته و بدین سان بود که ما بالاخره بلند شدیم  و اومدیم خونه.

روی اوپن آشپزخونه یه بسته از این نباتهای چوبی بود. دیبا گفت اینها چیه؟ گفتم نباته که مثل آب نبات بهش چوب زدن . گفت پس میشه بهش گفت آبنبات چوبی؟ گفتم نه. گفت پس بهش بگم نبات چوبی ؟ گفتم آره میتونی اینطوری صداش کنی.ابله

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۱۸ - مامان ديبا و پرند

آموزش زبان انگلیسی

سلام

 دیبا به من گفت که تیچرشون بهشون گفته دیگه توی کلاس باید انگلیسی صحبت کنن. گفتم خوب چیها باید بگین. گفت میگیم تیچر اجازه ؟ می آی بث روم ؟؟؟؟ (نمیدونم جواب تیچر چی هست ولی فکر کنم یه چیزی تو مایه های یس آی ام باید باشه)سوال

هو ایز هی؟ ددیتشویق

هو ایز شی؟ مامیبغلتشویق

هو ایز هیش؟؟؟؟؟ بی بیقهقهه

از ترم دیگه قراره بیخود پول اضافی خرج نکنم و کلاس زبان اسممو ننویسم. میرم همین مهد، کلی زبانم تقویت میشه. ابله

دیروز به باباجون میگه این چه خونه ایی که داریم ما؟ چرا توی اتاق ما دستشویی نداره؟؟ هی وسط بازی باید بریم بیرون. خونه بعدی حتما اتاقمون دستشویی داشته باشه !!!!!!!!!!!!!!!!( نکه خونه ما 500 متر هست تا بچه از اتاقش بیاد بیرون و برسه دستشویی 2 سال طول میکشهدروغگو) . بعد از اون نارگل خانم که بهش میگم بیایین خونه ما میگه خونه تون استخر نداره نمیام، اینهم از دختر خودم!!!!!!چشمک

پرند عطسه می کرد باباجون گفت چی شده؟ گفت مریض شدم. آمبولانسای خوتی (آنفولانزای خوکی) گرفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۱٧ - مامان ديبا و پرند

لیمونتا

سلام

نمیدونم چرا باباجون بایکی از همسایه ها صحبت کرد که فعلا من از پارکینگشون  استفاده کنم و دیروز هم یه آقایی اومد که برای من لیمونتا (ریموت) درست کنه تا من دیگه ماشین رو توی خیابون نگذارم ( شما علتشو میتونید حدس بزنید؟؟؟؟؟؟).ابله از دیروز که دیبا این ریموت رو دیده گیر داده که چرا برای ما درست نکردید. خوب هر کدوممون یه دونه داشته باشیم. بهش گفتم هرکی ماشین داره باید داشته باشه. گفت خوب منهم ماشین دارم. گفتم آخه ماشین تو که توی خونه هست. گفت خوب ببریم پارکینگ. گفتم جا نداریم توی پارکینگ. دیدی که منهم به زور جا شدم. ظاهرا قبول کرد. امروز صبح توی پارکینگ کنار یکی از ماشینها یه فضای مناسب برای ماشینش پیدا کرد و گیر داد که ماشین رو اینجا پارک می کنم. بهش گفتم جای پارک یکی از همسایه هاست. فعلا قبول کرد ولی احتمالا راهکار دیگه ای به ذهنش خواهد رسید.دیروز دیبا وقت دندانپزشکی داشت. با باباجون رفتیم که دیبا رو بگیریم پرند رو هم برداشتیم. بهش گفتم دیبا رو داریم می بریم دندانپزشکی تو پیش باباجون باش. گفت من مریضم . کلی اصرار کردیم اونهم گریه کرد که می خواهد با ما باشه در نتیجه با هم دیگه رفتیم دندانپزشکی. دیبا نوبتش شد و دندونهاش رو دکتر فلوراید زد. به پرند گفتم حالا نوبت توست. گفت نه دندونم درد نمی کنه و حالم خوبه. ( از حالا داره شیوه های زبل بازی رو برای من تمرین می کنه).

بعد توی ماشین بهش گفتم تولد نارگله بریم اونجا؟؟ ( نوبت استخر هم بود) .گفت پس بریم تت بخریم. گفتم کادو می خواهی براش تل بگیری ؟ گفت نه تت بگیریم که فوت کنه. خلاصه راهی منزل خاله لیلا شدیم و چون برنامه استخر بود و بعدش هم باید حتما اونجا شام می‌خوردیم خاله لیلا و نارگل جونم دیر به مراسم خونه خاله شون رسیدند . اینهم از مزایای یه دوست چترباز داشتنه دیگه!!!!!!

  

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

اگر روم زپی اش فتنه ها برانگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۱٦ - مامان ديبا و پرند

تولده تولده

سلام

نارگلکم ۵ سالگیت مبارک

پارک قیطریه- شهریور 86

پارک قیطریه - تابستان 86

به بچه ها گفتم با غریبه ها زیاد صحبت نکنید مخصوصا وقتی تنها هستید. چند شب قبل توی پارک بودیم. پرند هر آقای تنهای بالای 60 سال رو می دید می رفت و سلام می کرد.بغل دیبا کلی عصبی شده بود که چرا پرند با غریبه ها صحبت می کنه. کلافهبعد یه دونه از همون آقاها اومد و به دیبا گفت خانم کوچولو اسمت چیه؟ دیبا گفت من دیبا ب. اینهم خواهرم پرند ب. من 5/4 ساله و اینهم 5/2 ساله است. اونها هم مامان و بابامون هستند. اعظم و ناصر. بابام استاد دانشگاهه مامانم هم شاگرد شرکته.خجالت بعد به من گفت مامان ببین من چقدر عاقلم اصلا با غریبه ها صحبت نمی کنم!!!!!!!!!!!!!!ابله

این روزها دیبا خیلی به ظرف شستن علاقه مند شده و تا من حواسم پرت میشه می بینم صندلی گذاشته و داره ظرف میشوره. دیشب بهش گفتم بیا دوتایی با هم کار کنیم. گفت آره چون دوتا داره میتونیم باهم بشوریم. خلاصه اون ظرفها رو شست و من آب کشیدم. کم کم داریم با هم هماهنگ میشیم. هورا

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۱٥ - مامان ديبا و پرند

راز بقا

سلام

چند شب قبل تلوزیون یه برنامه رازبقای بسیار جالب داشت پخش می کرد و این بچه ها هم کلی مجذوب شده بودند. دیشب پرند به من گفت مامان این دفعه که آبرنگها رو دادی من نقاشی کردم دیگه منو حموم نکن منو ییسسوال بزن. طبق معمول به گوشهام شک کردم و گفتم چکارت کنم؟ گفت ییس (لیس) بزن.تعجب گفتم چرا؟؟ گفت آخه مامان ببره داشت بچه شو ییس می زد که تمیز بشه. قهقههبعد دیدم حیف این شاهکار هست که باباجون ازش فیض نبره باباجون رو صدا زدم و بهش گفتم از پرند بپرس. پرند هم کامل همونهایی رو که به من گفته بود به باباجون گفت منتها آخرش گفت مثل اون بابا ببره که بچه شو ییس زد که تمیز بشه.قهقهه

دیشب رفتیم عمو رو که از اسپانیا اومده بود ببریم راه آهن که بره مشهد . توی میدون پرند گریه و زاری می کرد که منهم برم با عمو سوار قطار بشم و برم مشهد شما هم تهنا بمونید. تا خونه بغض داشت بچه امگریه.

در پارکینگ خراب شده . از دیروز دیبا به هرکه رسیده گزارش داده که لیمونتای (ریموتها)در خراب شده و باید با دست در رو باز کنیم.

بی ربط: فکر کردم یه خورده از استعداد من بخونید بد نباشه. چهارشنبه در ماشین رو قفل نکرده ماشین رو گذاشتم توی خیابون. تا ۵ شنبه بعد از ظهر که باباجون متوجه شد.

هفته قبل خاله مهدیس ( مامان آریا جونم) یه بسته برام  آورده بود. یه وسیله که قبلا داده بودم بهش. منهم چون اون روز ماشین نداشتم اون رو زیر میزم رها کردم. بعد هم کلا فراموشش کردم. دوشنبه از من پرسید بچه ها از آویزها خوششون اومد؟ منهم چون چند روز قبل برای یکی از همکارها آویز گرفته بودم گفتم آره همه خوششون اومد و ... بیا آویزتو به مهدیس نشون بده.ابله مهدیس جونم هم مات و مبهوت منو نگاه کرد.تعجب ۴ شنبه متوجه اون بسته شدم و برداشتم که ببرمش خونه دیدم داخلش یک کیسه هست که دوتا آویز خوشگل برای دیبا و پرند گرفته.خجالتخجالت از هولم داخل کشوی میزم گذاشتم که یه دفعه گم نشه!!!!!(یه هفته زیر میزم ولو بود حالا یه دفعه دچار استرس شدم). گفتم که بدونید دور و برمون چقدر امنیت هست. ابلهنیشخند

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بر آن مردم دیده روشنایی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۱٤ - مامان ديبا و پرند

گول گولک

سلام

این گول گولک بدجوری با زندگیمون در آمیخته. هرچی دیبا سعی می کنه کار خوب انجام بده یه سره کارهاشو پنبه می کنه. می خواهد غذا بخوره گول گولک بهش میگه نخور. می خواد وسایلشو جمع کنه. می خواهد تمرین ساز کنه. می خواهد بره دست و صورتش رو بشوره. می خواهد توی رختخواب خودش بخوابه. حتی توی استخر هم حضور داره و نمیگذاره که دیبا بره توی عمیق!!!!!!!!!!!!!خلاصه این گول گولک بدجنس همه جا حضور فعال داره و یه ضرب در جهت خرابکاری مشغوله.شیطان دیشب که دیبا به این نتیجه رسیده بود که گول گولک اومده از طریق پرند داره گولش می زنه که تمرینهاشو انجام نده. حالا نمیدونم که با این موجود باید چکار کنم.ابله

نسیم جونم که اومده بودند خونه ما یه جامدادی باربی برای دیبا آورد. این جامدادی شده جزء لاینفک زندگی دیبا. هرجا که میره اونهم باهاش هست. دیشب نصفه شب از خواب پریدم و دیدم که دیبا کنارم خوابیده. دوباره تا خوابیدم حس کردم یه جسم فجیع داره بهم فشار میاره و بعد از بررسی متوجه شدم که همون جامدادی کذایی هست. حتی نصفه شبی هم اون رو ول نکرده بود و با خودش آورده بود کنارمن. عصبانی

جلسه ششم استخر هم انجام شد و یه خورده رضایت دادند که توی عمیق یه حرکتی بکنند. فکر کنم در پایان ١٠ جلسه بتونند توی عمیق دست و پا بزنند. مراسم استخر بعد از خوردن یه شام مفصل خونه خاله لیلا و آموزش نحوه استفاده از آسانسور توسط نارگل جونمتشویق در ساعت ٩ شب به پایان رسید. دیروز یه آترین کوچولو هم توی استخر داشتیم که تمام دیشب حرف ایشون بود توی خونمون. بغل پرند می گفت این آترین منو خیلی دوست داشت همش چنگ میزد بهم. قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار حاصل شد

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۱۱ - مامان ديبا و پرند

اسپایدر من

سلام

روزی که اومدیم این خونه، اسپایدر من رو با خودمون نیاوردیم و فکر می کردیم نیازی بهش نداریم. چون یه کامیون گذاشته بودم گوشه اتاقشون و وقتی بازیهاشون تموم می شد وسایل رو بار کامیون می کردند و توی قفسه ها خالی می کردند. ولی اخیرا متوجه شدم که واقعا وجود اسپایدرمن لازم و ضروری هست. چند شب قبل پرند پازلشو ولو کرد وسط اتاق و جمع نکرد. هرچی هم بهش تذکر دادم فایده ای نداشت. نتیجتاً شب اسپایدرمن اومد و پازل رو برد. صبح پرند بیدار شد و  دید که نیستافسوس. کلی آه و ناله کرد ولی دیگه فایده نداشتگریه. بهش گفتم باید چند روزی دختر خوبی باشی و وسایلت رو جمع کنی شاید دوباره آورد و دقیقا این اتفاق افتادتشویق. دوباره دیشب تکرار شد و وسایل توی اتاق ولو شد. وقتی بهش گفتم که اسپایدر من میاد یه کیسه پلاستیک برداشت و همه رو ریخت داخلش و اصرار که بگذار طبقه بالا که دست اسپایدر من بهش نرسهتعجب . نمیدونم تا کی جواب میده. سوال  

دیبا می گفت مامان اون روز که رفته بودیم اردو یه کراوالهایی ؟؟؟؟؟؟؟؟تنمون کرده بودند سبز و زرد.  خل شدم تا کشف کردم اون کراوالها در واقع کاور بودند.

دیبا میگه مامان هر وقت میگم فلوت یاد فروتن می افتم علی فروتنابله. دیشب پرند رو مسخره می کرد و می گفت مامان پرند به فلوت میگه ستون .نیشخند

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۱٠ - مامان ديبا و پرند

گلدون

سلام

باباجون یه آناناس گذاشت روی اوپن آشپزخونه و به پرند گفت ببین یه گلدون جدید گرفتم. پرند دست به کمر رفت جلوی باباجون ایستاد و گفت این گلدونه اونوقتتتتتتتتتتتت!!!!!!چشمک

دیبا یه نقاشی عجیب و غریب کشیده بود و آورد به من نشون داد گفت قشنگه مامان؟ گفتم آره خیلی خوبه حالا بگو چیها کشیدی؟ گفت این بوستانه وان اکبره !!!!!!!!!!!!! تعجب وانهاش معمولا خوبن ولی وقتی بهشون نزدیک میشی سریع منفجر میشن. قهقهه اگه آدرسشو پیدا کردم به شما هم میگم که حتما تشریف ببرین. ابله

دیروز رفته بودند یه کمپین مبارزه با دخانیات. که شامل ایستگاه های نقاشی، موسیقی و تاتر عروسکی و مسابقه بوده . خیلی بهشون خوش گذشته بود و امیدوارم روی پرند هم تاثیر خوبی گذاشته باشه و نخواهد که دیگه سیگاری بشه.زبان دیبا گفت مامان یه دونه ریه گذاشته بودند که سیگار کشیده بود و سیاه شده بود و یه دونه که سفید بود و سیگار نکشیده بود.تشویق اونوقت توی بزرگراه داشتیم می رفتیم یه دفعه گفت مامان کوهها رو ببین. نگاه کردم که چقدر تمیز و عالی بود و بدون ذره ای گرد و غبار قابل روئت بود. گفتم آره چقدر عالیه! گفت نه مامان این کوه هم مثل اینکه خیلی سیگار کشیده برای همین سیاه شده. قهقهه

دیروز پنجمین جلسه شنا هم برگزار شد. نارگل جونم حسابی مسلط بود و من هی براش دست می زدم . دیبا رضایت داد که توی بغل خاله شیدا بره قسمت عمیق. خاله لیلا بالا مشغول تدارک سفره افطار بود. منهم توی سالن بدنسازی داشتم کتاب می خوندم و بچه ها رو زیر چشمی نگاه می کردم. موقع بالا رفتن ٣ تا بچه ها تصمیم گرفتن خودشون تنها با آسانسور برن . منهم از جرات بچه هام کلی استقبال کردم . ولی یه مرتبه صدای نعره پرند رسید تا توی استخر و رفتم بالا دیدم بغل باباجون نارگلی هست. آرومش کردم و غذا خوردند و اومدیم خونه. واسه افطار خودمون هم از خونه خاله برداشت کردیم. خجالتخجالتشب موقع خواب پرند یه گریه اساسی و سوزناکی کرد که من توی آسانسور تهنا بودم و خیلی ترسیدم ولی تو نبودی.گریه خلاصه با بغض و گریه خوابید و منهم حسابی دچار عذاب وجدان شدم و بهش قول دادم دیگه هیچ وقت تنهاش نگذارم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٩ - مامان ديبا و پرند

جو گیر

سلام

پرند پازل خیلی دوست داره. یه پازل ٩ تکه بهش دادم و کلی باهاش مشغول بود. بعد از مدتی که بهش سر زدم دیدم خودش رفته و یه پازل ٢۴ تکه برداشته و تا حدود زیادی هم موفق شده بود. دیگه نشستم بالای سرش که ببینم میتونه تمومش کنه یا نه .که خدا رو شکر تونستهورا. کلی تشویقش کردم و باباجون هم اومد و براش دست زد وتشویق دیگه رفتیم .نیم ساعت بعد دوباره اومدم سراغش دیدم دوباره با همون مشغوله. باباجون گفت توی این مدت ۴ بار درستش کرده و دوباره خرابش کرده حسابی جوگیر شده بود. ابله

یکی دیگه از آموزشهای خانم روانشناس این بود که توی یک ظرف خوراکیهای ریز بریز. بعد بده به دیبا. اونهم باید روی شکم و روی زمین بخوابه. دستهاشو از پشت قلاب کنه و با زبونش سعی کنه که این خوراکیها رو بخوره. من یاد مسابقات ماست خوری زمان بچگی خودمون افتادم و به هرکدومشون یه ظرف ماست دادم. ولی گفتم پشت میز بنشینند و بخورند که خیلی هم خوششون اومد. سر شام تا توی ظرفشون ماست ریختم، دیبا ولو شد کف هال و با زبونش شروع کرد به خوردن. پرند هم متعاقباً به همین شیوه ماست خورد. باباجون با تعجب گفت این چه طرز ماست خوردنه؟ تعجبدیبا گفت خانم روانشناسی گفته . باباجون به من گفت تحویل بگیر آخرین متد تربیت کودک رو. قهقهه

امروز قراره که برند اردو. از دیشب مجبورم کردند ١١ بار نامه ای رو که بهشون دادند رو از اول تا اخر بخونم . از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که تا خود صبح خواب می دیدم که خواب موندیم و دیر رسیدیم و بعد من خودم مجبور شدم ببرمشون به محل نمایش و سالن رو پیدا نمی کردم و کلی مصیبت کشیدم توی خواب. ولی خدا رو شکر صبح به موقع بیدار شدند. صبحونه رو هم توی خونه خوردند که اونجا وقتشون گرفته نشه و با آسانسور هم از پله ها اومدیم پایین و به موقع رسیدیم مهد. به خاله شهره گفتم میشه هر روز بچه ها رو ببرین اردو؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۸ - مامان ديبا و پرند

کل کل می کنیم.

 

سلام

چهارشنبه پرند رو هم بردم کلاس موسیقی. تمام مدت آروم نشسته بود و درس رو گوش می داد. به نظرم بیشتر از دیبا علاقه مند بود.تشویق

پنجشنبه هم به خیر و خوشی چهارمین جلسه  شنا با قهرمانی نارگل جونم و دیبا و پرند هوراو اخراج خاله لیلا و مننیشخند از استخر برای کل دوره به پایان رسید . در راستای عبور دیبا با فحش و کتک از مرز نیمه عمیق به داخل عمیق مراسم اهدای مدال انجام شد.

 

میدونم که لازم به تاکید مجدد نیست که این عکسها رو به هیچ عنوان لیلا نگرفته و آپلود هم نکردهدروغگوهمه اش کار خودم هست. ( پرند رو دارین که آبمیوه اشو کنار نگذاشته!!!!!)

جهت دیدن ادامه عکسها به وبلاگ نارگل جونم مراجعه فرمایید.

پرند دیبا رو گاز گرفته بود طبق معمول باباجون وارد عمل شد و به پرند گیر داد. پرند هم گفت می رم یه شوفاژ بزرگ پیدا می کنم میام باهاش می کشمت!!!!!!!!!!!!!! تعجب

بعد بابا جون اومده بود منت کشی . پرند هم سرشو گذاشته بود روی بالشت و چشمهاش رو هم بسته بود. هرکاری باباجون کرد پرند تحویلش نگرفت. وقتی مطمئن شد که رفته ، برگشت و به من گفت این بابا همه اش سروصدا می کنه نمیگذاره من بخوابم. قهقهه

امروز به دیبا گفتم بعد از ظهر بابا بیاد دنبالتون یا می رین خونه خاله زیور؟ گفت بریم خونه خاله زیور. گفتم شام براتون چی بگذارم ؟ گفت چیزی نگذار خونه خاله زیور کالباس و سوسیس می خوریم!!!!!!!!!!!!!! ( پس از ارتقاء سطح شنیداری موسیقیشون. اینهم در راستای ارتقای سلیقه غذاییشون)تعجب

شعر جدید : قربون اون لبات برم که ١٠ دقیقه ( دم به دقیقه) می خنده !!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٧ - مامان ديبا و پرند

ت.هاجم فرهنگی

سلام

از وقتی رانندگی می کنم کلی کاست بچگونه گذاشتم توی ماشین و چون اکثراً با هم هستیم از همونها براشون می گذارم با هم می خونیم و دست می زنیم و کلی صفاست. عمدتاً مسافرهایی هم که می زنم مجبورند همینها رو گوش بدن. اون روز خونه خاله لیلا دیبا یه دفعه زد زیر آواز که « ... چشاشو دیدی و پسندیدی و.... قبوله؟؟؟؟ » امروز صبح هم با پرند دوصدایی می خوندند که « اون خانمه که خیلی نازه... نیناش ناش هم بلده ؟؟؟؟؟» تعجبو جالب بود که هیچکدومشون منبع آواز رو ذکر نکردند. بعد از « دلشون که قفل شده بود و مرتبه کلید بود» این سری جدید شاهکارشون بود.

سوال فلسفی - معماری: دیبا پرسید مامان چرا خونه ما دوتا حمام داره ولی یه دونه دستشویی داره؟؟ بهش آدرس دادم که توی اون حمام. اونیکه همیشه رویش می‌شینی پس چیه؟ گفت اونکه توهالت فرنگیه، دستشویی نیست!!!!!!!!!!!!!!! قهقههقهقهه

پرند و دیبا دعوا کردند و پرند با گریه شدید اومد سراغم که دیبا منو زد. بعد همینطور که داشت به من نگاه می کرد چشمش افتاد به دیوار پشت سرم که یه لکه ضدزنگ روش بود و با همون گریه گفت دبوار اتاق کثیف شده. گفتم حالا چکار کنیم؟؟ همونطور با گریه گفت حالا باید با دستمال تمیزش کنیم. قهقههقهقهه

ولی واقعاً نمیدونم چطوری میتونم تمیزش کنم که رنگ اتاق آسیب نبینه. سوال

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٤ - مامان ديبا و پرند

بازی عروس و داماد

سلام

یه همکلاسی پرند داره به نام آرمین که فکر کنم ١ سالشه و توی خونه ما خیلی ذکر خیرش هست و من ندیده کلی باهاش آشنا هستم از بس در موردش صحبت می کنند. یه مرتبه هم بابای آرمین به من گفتند که خانم بیا دامادت رو بردار و ببر که من گفتم داماد سرخونه نمی خوامابله. چند روز قبل به دیبا میگن کدوم یکیتون قراره عروس من بشین؟ دیبا می‌گه منکه نمیشم و پرند هم نمیشه چون پسر شما خیلی شیر می‌خوره. بغلهر وقت که کمتر شیر خورد بعدش!!!!!!!!! ( فکر کنم فهمید حقوق مامانش در حدی نیست که بتونه نیازهای یک نفر دیگر رو هم برآورده کنه)چشمک

دیروز کلی گیره به موهاش زده بودم وقتی برگشت از مهد گفت مامان اینقدر امروز همه بهم گفتن خوشگل شدی که مانی هم منو بوسیدعینک

توی جلسه مشاوره اون هفته ، یه بازی به من گفت که با یه وسیله مثل زنگوله در حالیکه بچه ها با چشمهای بسته روی زمین خوابیدند توی جهتهای مختلف صدا در بیار بچه ها باید به طرف صدا غلت بخورن و به منبع صدا نزدیک بشن. منهم باهاشون بازی رو شروع کردم. طبق معمول اولین دور بازی که تموم شد دیبا گفت زنگوله رو بده به من . منهم روی زمین خوابیدم و شروع کردیم بازی رو . رفت یه طرف ایستاد و همینطور بدون وقفه تکون داد . بعد نوبت پرند شد. رفت روی مبل نشست و برای خودش زنگوله رو تکون می داد. منهم روی زمین بطرفش می رفتم. بعد دیدم عجب کاریه قرار بود حس شنوایی اینها تقویت بشه به جاش داره عضلات من ورز داده میشه کلا بیخیال بازی شدیم. متفکر

خاله لیلا به دیبا گفت که این بار که اومدید استخر به باباجون هم بگین که برای افطار بیایین اینجا دیبا هم تایید کرد. بعد به من میگه مامان حالا خاله شیدا به بابا هم باید شنا یاد بده تو دیگه خواستی نیا توی استخرقهقههقهقههقهقهه ( آخر تعصب هستیم)

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۳ - مامان ديبا و پرند

این خاله زنکها

سلام

دیروز یه جلسه جبرانی کلاس موسیقی داشتیم به خاطر اینکه ۴ شنبه نرفته بودیم. تا موقعی که نوبت دیبا بشه توی سالن نشسته بودیم. یه دفعه دیبا گفت مامان امروز ورزش نداشتیم. گفتم چرا؟ خاله مریض بود؟ گفت نه خانم بهداش ( بهداشت) اومده بود و بهمون گفت اگر عطسه و سرفه کردیم جلوی دهنمون رو بگیریم. مرتب دستهامون رو با صابون بشوریم. گفتم چرا باید این کارها رو انجام بدین؟ گفت برای اینکه آمفولانزای خوکی و عید (ا.ی.د.ز) نگیریم. تا این لحظه فکر کردم فقط خودم دارم به حرفهای دیبا گوش می کنم ولی وقتی صدای انفجار بلند شد دیدم ظاهرا همه درگیر بحث بیماری بودند. قهقهه

خدا رو شکر جلسه تمرین هم به خوبی انجام شد و خاله الهام از جانب ما به دیبا قول داد که هربار که کارشو خوب انجام بده می بریمش پارک.عینکهورا وقتی برگشتیم خونه یه ظرف پسته گذاشتم وسط و شروع کردن به کندن پوستهاش. دیبا گفت مامان به صورتم نگاه کن ببین کبود شده؟ گفتم آره چی شده ؟ گفت مانی زده توی صورتم. منهم کلی موعظه کردم. بعد پرند گفت مامان مانی به دیبا گفته که من بی تربیتم. باز کلی سخنرانی کردم. توی همون لحظات داشتم به ١۵-١۶ سال دیگه فکر می کردم که توی یه بعد از ظهر تابستون نشستیم دور هم و داریم کله پاچه همه رو بار می گذاریم و فکر کردم که چکار کنم که تا اون موقع (به شرط حیات) باز هم بچه ها با همین اطمینان و صداقت حرفهای دلشون رو بهم بزنن.بغلسوال

دیبا دیشب زودتر خوابش برد ولی پرند نمی خوابید دائم می گفت منو پیش پیش کن. یه لحظه ساکت شد و گفت مامان صدای چی میاد؟ گفتم باباجون خوابه، داره خرخر می‌کنه. می‌خواهی بریم ببینیم؟ اومدیم این اتاق و کاملا خاطرش جمع شد و برگشتیم توی تختش. بعد پرسیدم باباجون صدای چی داشت؟ گفت صدای گرگ می کردقهقههقهقهه 

خداحافظ   بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

آن ترک پری چهر که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٢ - مامان ديبا و پرند

مهر مادری

سلام

داشتم پرند رو می خوابوندم یه لحظه بلند شد و رفت هرچی عروسک داشت با خودش آورد و روی تخت کنار خودش خوابوند. گفتم پرند چی شد چرا اینها رو آوردی؟ گفت آخه اینها رو کنار خودم بخوابونم. گفتم:خوب برای خودت جا نداری که بخوابی. گفت آخه مامانشون هستم. گفتم خوب اشکالی نداره برن روی تخت خودشون بخوابن. گفت نه من مامانشونم  تهنا (تنها)می مونن. گفتم بچه هات بزرگ شدن. گفت نه تهنا نباشن کنار من بخوابن. کلی دلم براش سوخت حس کردم به در میگه که دیوار بشنوه.

دیروز صبح پرند اومد و گفت مامان بزرگ شدم بهم سیگار میدی؟؟؟؟ گفتم من که ندارم برو از باباجون بپرس. رفت و به باباجون گفت. باباجون در حالیکه برق از سرش پریده بود گفت من سیگار می کشم یا مامانت که سیگار می خواهی؟؟؟؟

بعد از ظهر جلوی سوپر یه آقای مسن نشسته بود و سیگار می کشید. پرند گفت این آقاهه داره سیگار می کشه. گفتم کارش بده، ببین چقدر پیر شده از بس سیگار کشیده. دیبا گفت اصلا  یه کار خوب بکنیم این آقاهه همینطور سیگار بکشه تا پیر بشه. بعد بهش عصا نمیدیم تا بخوره زمین و بفهمه که چه کار بدی کرده.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند