Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

روانشناسی

سلام

چهارشنبه نوبت پایش ۵/۴ سالگی دیبا بود. شال و کلاه کردیم و رفتیم سراغ خانم روانشناس. به دیبا گفت یه قصه تعریف کن. دیبا هم شروع کرد یکی بود یکی نبود توی یه جنگل بزرگ، یه عالمه حیوون زندگی می کردند. این حیوونها همه با هم دوست بودند و زندگی خوبی داشتند. یه روز یه اتفاق عجیب افتاد. همه خوابیده بودند که یه صدای وحشتناک اومد. یه فیله از یه جنگل دیگه اومده بود اینجا. راستی یه جوک براتون بگم؟؟؟؟ دکتره گفت آره . یه فیله عاشق یه مورچه بود می خواست باهاش ازدواج کنه .بعد بغلش کرد یه دفعه مورچه رو له کرد. خانم دکترقهقههقهقهه راستی ما یه وقتهایی با باباجون شوخی بازی می کنیم بهش میگیم می خواهیم ببریمت توی شیرخوار روی تخت بخوابی یه شیشه شیر هم بهت بدیم. دوباره خانم دکتره قهقههقهقهه بعد به من گفت می خواستم بپرسم خیالبافی هم می کنه که خودش جواب داد. بعد از دیبا پرسید واقعا میشه اینکارها رو با باباجون کرد؟؟؟ دیبا گفت نه بابا شوخی کردم اون اگه بره روی تخت که تخته می شکنه. بعد یه دونه مکعب و یه دونه دایره زرد داد به دیبا و گفت اینها از چه نظر شکل هم هستند؟؟؟ دیبا حدود ۵ تا شباهت پیدا کرد به جز رنگشون!!!!!!!!!!!!!!!!خانم دکتره می گفت من فقط منظورم رنگ بود ولی ببین این به چه چیزهایی توجه کرد. البته دیبا رنگ رو در آخرین اولویت بهش گفت. رویهم رفته از وضعیتش راضی بود. تشویق

۵ شنبه کلی به بازی توی پارکینگ گذشت. جمعه صبح هم جلسه سوم استخر بود که به خیر و خوشی گذشت. یه خورده بیشتر به  صحبتهای خاله شیدا توجه کردند. نارگل جونم هم با خوردن غذای دستپخت من به حالت تهوع افتاد که نشانگر طعم بسیار خوب غذا بود.خجالت دروغگو 

دیبا گفت مامان قراره ماه رمضون شروع بشه. اونوقت مامانها فقط شبها غذا می خورند ولی باباها هم ظهرها و هم شبها غذا می خورندقهقههقهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد.

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۳۱ - مامان ديبا و پرند

شالاپ شلوپ . آب بازی

سلام

دیروز دومین جلسه استخر به خوبی و خوشی برگزار شد. طبق معمول روی سر خاله لیلا و نارگل جونم خراب شدیم. استخر هم بد نبود . صبح باباجون از دیبا پرسید توی استخر چکارها کردی؟؟ گفت : نارگل با بازوبند رفت توی عمیق و به پشت خوابید و پا زد . خیلی خوب بود. باباجون گفت خوب تو چکار کردی؟؟؟ گفت لب استخر نشستم و نارگل رو نگاه کردم. قهقههقهقهه ( یه خورده ترسیده بود و می گفت فکر کردم که می رم زیر آب. کلی بهش گفتم که نگران نباش من و خاله شیدا و خاله لیلا و نارگل اونجا هستیم که اتفاقی برات نیفته) پرند هم بصورت تئوری اصول رو یاد گرفته و تمام مدت وبال گردن خاله شیدا که منو ببر توی آب. فکر کنم آخر دوره دیسک کمر بگیره طفلکی!!!!! ولی خدا رو شکر نارگل جونم خوب شنا پیشرفت کرد.تشویق اینجا عکسهای دیروز رو گذاشتند.

بعد از استخر ( این عکسو فکر نکنید یه وقت خاله لیلا گرفته و برامون فرستادهدروغگودروغگو)

خاله شیدای خونه قبلی که دیبا و پرند همیشه مراقب بودند سروصدا نکنند که نی نی توی دلش اذیت نشه به خیر و خوشی نی نیشو به دنیا اورده. به دیبا گفتم دیبا ، پرهام کوچولو رو می شناسی؟؟ گفت آره همون پرهامی که توی جام جم تولدش بود بعد رفت بوستان آب و آتش توی حوضچه شنا کرد مریض شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ابله

۴ شنبه قبل گذاشتمش توی ماشین و رفتم پرند رو از مهد بگیرم. تا برگشتم دیدم یه بسته عکس برگردون باربی رو روی در ماشین چسبونده.بعد گفت ماشینت حالا قشنگ شد. عمو محسن سوار ماشین شده بود می پرسید این ماشین سرویس مهد کودکه ؟؟؟ گفتم آره دقیقا همینطوره. حالا تصمیم دارم چندتا سی دی هم از در و دیوار ماشین آویزون کنم تا حسابی اسپرت بشه. شیطانابله

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٢۸ - مامان ديبا و پرند

دروغگو دشمن خداست

سلام

جمعه صبح با بچه ها رفته بودیم چیتگر. ظهر که اومدیم خونه نمی خوابیدند. گفتم اگر نخوابید بعد از ظهر بوستان آب و آتش خبری نیست. بقیه بچه ها هم رفته بودند توی اتاقها که بخوابند. هرچی به دیبا و پرند اصرار می کردم نمی خوابیدند. یه لحظه صدای نق نق سپهر بلند شد. پشت سرش یه جیغ و گریه و بعد هم سکوت. من از فرصت استفاده کردم و به بچه ها گفتم فکر کنم خاله لیلی سپهرو له کرد. شما هم اگر نخوابید همین بلا سرتون در میاد. دیبا پرسید نسیم و امیر هم له شدند؟؟؟ گفتم نه چون اونها خودشون خوابیدنددروغگو بعد از ظهر بچه ها از اتاقها اومدند بیرون. دیبا از نسیم و امیرعلی پرسید شما خوابیده بودید؟؟؟ اونها گفتند نه ما خوابمون نبرد و داشتیم برای خودمون کتاب می‌خوندیم !!!!!!!!!!!!!!!!خجالتخجالت ( این بچه ها از کی دروغ گفتن رو یاد می گیرند؟؟؟؟؟؟؟؟)

دیشب بهشون گفتم روی میزتون غذا می خورید یا سفره بندازم؟ دیبا گفت مامان میز باشد برای وقتی که دوستامون ( امیر علی ، نسیم و سپهر) میان. تا اون وقت ما همیشه روی زمین غذا می خوریم تا میزمون کثیف نشه بغلبغل  ( یعنی دوباره ما کی میتونیم دور هم جمع باشیم؟؟؟؟؟؟؟گریهگریه)

یکی از بچه ها دیروز توی مهد آخر وقت گریه می کرده. پرند بهش میگه گریه نکن مامانت میاد  تازه اگر هم نیاد خاله زیور می بردت خونه . تو اینجا تنها نمی مونیبغلماچقلب (یعنی از تو بزرگتر اونجا نبود برای دلداری دادن. دختر خوشمزه من )

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

رونق عهد شبابست دگر بستان را

میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٢٧ - مامان ديبا و پرند

توزین

سلام

داشتم خودمو وزن می کردم پرند هم اومد که وزن کنه. یه دور ایستاد اون بالا . بهش گفتم چند کیلو هست. بعد گفت حالا گوبولمو ( ق.م .ب.ل) وزن کن . داشتم فکر می کردم که باید چکار کنم که خودش نشست روی ترازو و گفت حالا چنده ؟؟؟؟؟؟قهقهه

بالکن  ( ولی توی خونه حیاط صداش می کنیم شیطان)

صبح موقع لباس پوشیدن طبق معمول سوژه داشتم یه جلسه خیلی مهم داشتم که باید بهش می رسیدم. دیبا یه سارافون مخمل برداشت که با یه بلوز آستین بلند بپوشه . بهش گفتم همون سارافون تنها کافیه گفت نه مانی به من می خنده و میگه این چه طرز لباس پوشیدنه. بلوز بهش دادم ولی گفتم حواست باشه اگر گرمت شد بگو خاله بلوزتو در بیاره. رفتم به پرند گفتم بیا لباستو بپوش. یه پیراهن بود گفت نه نمی پوشم. گفتم چرا؟ گفت آخه مانی و حسام به من می خندندقهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٢٦ - مامان ديبا و پرند

زندانی

سلام

۵ شنبه وسط کار یه لحظه گلاب به روتون رفتم دستشویی. دیبا هم توی اون یکی دستشویی بود. تا اومدم بیام بیرون دیدم وای خدا ! در دستشویی از بیرون قفل شده . صدا زدم پرند کجایی ؟ خوب همون پشت ایستاده بود. گفتم مامان در رو باز کن. یه خورده دستگیره رو پیچوند و موفق نشد تا بالا ببره. گفتم برو صندلیتو بیار و بگذار پشت در. آورد ولی نتونست بره روش و از اون بالا خورد زمین. گفتم برو دیبا رو صدا بزن. دیبا هم رضایت نمی داد و می گفت  بدنم رو نشستی نمی تونم بیام بیرون. بالاخره با خواهش و تمنا و داد وبیداد راضی شد و اومد. بعد از اون پرند می چرخید توی خونه و می گفت یادت بود توی دستشویی درتو قفل کردم؟؟؟؟؟؟شیطان دیبا هم به شدت احساس س.وپر من بهش دست داده  و مرتب یادآوری می کنه که اگه من نبودم تو اونجا مونده بودی. ابله

دیروز پرند از بس خسته بوده توی مهد سر لگن خوابش برده .قهقههدیبا هم توی خواب گریه می کرده که دلم واسه دوستام تنگ شده. تمام دیروز رو قصه داشتیم از بس دیبا گریه کرد. گریه

دیشب چون دیبا بد اخلاق بود موقع شام طبق معمول بهانه گیری کرد که من سوپ نارنجی ( رشته فرنگی) می خوام چرا سوپ سفید ( جو) درست کردی؟؟؟ اصلا بهم ماکارونی بده . عصبانیپرند هم که دنباله روی دیباست غرغر کرد و نخورد. دیبا که خوابید، پرند اومد و گفت من گیمه (قیمه)میخوام و با دل خوش نشست و پلو قیمه خورد. قهقههیکی نیست بهش بگه اسیر شکم !! چرا اینقدر کلاس میگذاری. بغل

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

نفس بادصبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٢٥ - مامان ديبا و پرند

خاله بازی

سلام

چهارشنبه رفتیم کلاس موسیقی. دیبا به قدری شلوغ کرد که درس جدید نگرفت و تا پایان وقت فقط درس جلسه قبل رو مرور کرد. کلی منو عصبی کرد.عصبانی بعد رفتیم پرند رو برداشتیم و رفتیم آیس پک بخوریم. اونجا یه سری ساعت گذاشته بود به اصرارشون یه دونه گرفتم ولی پرند هم جیغ و داد که منهم می خواهمگریه .منهم حسابی عصبی بودم و نگرفتم چون توی اتاقشون ۴ تا ساعت دیواری زدیم !!!!!!!!!. بعد بردمش یه اسباب بازی فروشی ولی لج کرد و هیچ چیز نگرفت و با اوقات تلخی اومدیم خونه.  ۵ شنبه صبح پرند ساعت ۵/۵ منو از خواب بیدار کرد که تختمو جمعه میدم به سپهر که روش بخوابه !!!!!!!!! قلبماچبعد از ظهر دایی و خاله و امیر علی و نسیم و سپهر و خاله لیلی و عمو محسن از مشهد و رشت اومدند خونه ما. برنامه خیلی فشرده بود. جمعه صبح چیتگر و دوچرخه سواری. بعد از ظهر هم بوستان آب و آتش و آب بازی. امروز صبح هم بچه ها رفتند که سفرشون رو ادامه بدهند. دیبا هم یه نفس گریه کرد که دلم براشون تنگ شده . دل شکستهگریهعصر که اومدیم چمدونهامون رو ببندیم و فردا بریم رشت. یا اینکه من دیگه از این خونه می رم یه کشور دیگه . میرم رشت خونه خاله ابلههرچی هم به موبایلم زنگ بزنی که بیام خونه اصلا دیگه نمیام. این وسط توی بازی بچه ها، ۵ شنبه ساعت ۵/٩ همسایه طبقه پایین زنگ خونه ما رو زده که خیلی سروصدا می کنید !!!!! ما هم فعلا کلی عصبانی هستیم و در حال پیدا کردن راهکاری برای انتقام. عصبانیجالبه که خودشون جمعه ساعت ٧ صبح صدای ضبطشون تا وسط کوچه می رسید. نکته جالبتر اینکه از این تعطیلات هیچ عکسی نداریم!!!!!!!!!!!! فقط دیشب که یه آقای کارگردان و یه خانم فیلمنامه نویس مهمانمون بودند و بردیمشون به قول پرند دوستان( بوستان ) آب و آتش، اونها یه سری عکس حرفه ای از بچه ها گرفتند. بعد ما هم یادمون اومد که میشه از بچه ها عکس گرفت!!!!!! علیرغم اینکه ٣ تا دوربین با خودمون برده بودیم ، این عکس با موبایل گرفته شده.

پرند - دیبا - امیر علی - نسیم ( غایب بزرگ : آقا سپهر)

دیبا و پرند و نسیم داشتند بازی می کردند . دیبا به نسیم و پرند می گفت شما دوتا دخترهای من هستید که دوقلوین ( ابعاد نسیم و پرند رو که دارین که چقدر به هم نزدیکه ). قهقههقهقههخوب بچه ها ناهار می خواهم براتون لوبیا پلو درست کنم . بازی کنید تا غذاتون آماده بشه.

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٢٤ - مامان ديبا و پرند

استخر

سلام

خدا رو شکر تابستون تموم نشده طلسم استخر بچه ها هم شکسته شد. دیروز اولین جلسه با خیر و خوشی برگزار شد. مربیشون گفت که نارگل جونم  و دیبا جونم خوب هستند ولی پرند هنوز به دلیل اینکه پاهاش به کف استخر نمی رسه نمیتونه برای آموزش باشه و فقط قراره که آب بازی کنه. من باید در طی یک ساعت مخفی باشم که البته بهم بد نگذشت چون توی بدن سازی بودم و اونجا حسابی خوش گذشت. خاله لیلا هم بطور نامحسوس مشغول نظارت بود. بعد از یک ساعت هم با گریه و زاری، بچه ها رو از استخر کشیدیم بیرون. دیبا به محض اینکه رسید خونه خاله گفت به من خوراکی بده خیلی گرسنمه.تعجب خاله که در اینجا از نقش کنترل نامحسوس به واحد تدارکات نقل مکان کرده بود با کیک و شیر و استامبولی یه پذیرایی مبسوطی انجام داد . خدا رو شکر این ننه گلی، کارهای تدارکیش هم به خوبی کارهای نظارتیش هست. شیطان ما ساعت ٩ شب به صورت کاملا له به خونه رسیدیم. البته این نکته به این مفهوم نیست که ساعت ٩ خوابیدیم بلکه تا ساعت ۵/١١ یکسره مخ باباجون خالی شد.

وقتی برگشتیم آقای تلفن درست کن ( فکر کنم پشت در خونه ما ایستاده بود چون تا بهش زنگ زدیم زنگ خونه رو فشار دادتعجب ) اومد خونه و تمام خونه رو به میدون جنگ تبدیل کرد و دل و جگر تمام پریزها رو ریخت بیرون که سر سیم رو پیدا کنه. دیبا هم عصبی شده بود رفت و باهاش دعوا کرد که چرا اینقدر خونه ما رو بهم ریختی ؟؟؟ چرا اتاقم رو بهم زدی؟ چرا تختمو جابه جا کردی؟؟؟ چرا به اسباب بازیهام دست زدی؟؟؟ما هم اینجوریخجالتنیشخند

قصه داریم ها. از دیروز تا می رسند جلوی آسانسور داد می زنند که با پله بریم ما آسانسور دوست نداریم. گریهمن ازدست اینها چکار کنم آخه؟؟؟کلافه

* استخر توی خونه ننه گلی هست.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ای که مهجوری عشاق روا می داری

بندگان را زبر خویش جدا می داری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٢۱ - مامان ديبا و پرند

آسانسور

سلام

دیروز می خواستم یه سر برم بیرون و یه سری قفسه برای اتاق بچه ها بگیرم. دیبا پرسید با آسانسور میری پایین ؟ گفتم آره. گریه و زاری که منو هم با خودت ببر!!!!!!خجالت

۶ صبح دیبا از خواب بیدار شد و از همون اتاق نعره زد که من آب می خوام. بلند شدم و رفتم براش آب آوردم . یه خورده هم موندم بالای سرش تا خوابش برد. ۵ دقیقه بعد از خواب پریدم. دیدم که بالای سرم ایستاده و میگه مامان وقتی چشمهامو می بندم آتیش میاد توی چشمهام . بیام اینجا بخوابم؟؟؟ گفتم آره . فکر کنم مسیر باز شد دیگه . از امشب احتمالا مرتب انواع و اقسام پدیده ها موقع خواب ظهور می کنند. ابله

داریم از خونه میاییم بیرون دیبا میگه بابا میشه دفعه بعدی یه خونه برامون بگیری که توش پله برقی داشته باشه؟؟؟؟؟؟قهقهه آخه تاحالا توی کدوم خونه پله برقی دیدی بچه؟؟؟؟

برای پرند هرچیزی که میگیرم میره با آب و تاب به باباجون نشون میده و میگه اینو مامانم برام گرفته. مامان تو که برات نگرفته. دیروز باباجون بهش گفت تختتتو دوست داری؟؟ گفت آره اینو آقاهه با ماشینش برام گرفته برای تو که نگرفته!!!!!!!!!!!!!!! قیافه باباجون تماشایی بود می گفت بی انصاف اینرو هم که دیگه دیدی من گرفتم به اسم آقای باربری تمومش می کنی؟؟؟؟کلافهقهقهه

پرند صبح خوابالو بیدار شده و میگه زنگ بزن سپهر و نسیم و امیر بیان خونه ما. گفتم اگر سپهر بیاد تختتو بهش میدی که روش بخوابه؟؟ گفت من روی تختم می خوابم سپهر هم توی اتاق من بخوابه!!!!!!!!!!!!!!!!نیشخندشیطان (قربون دست و پای بلوریت برم که اینقدر بخشنده ای دخترم ماچ)

عماد جون ،خاله پسر تولدت مبارک. به همین سرعت ٢٠ ساله شدی ١٢٠ سالگیتو جشن بگیری.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

رونق عهد شبابست دگر بستان را

میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٢٠ - مامان ديبا و پرند

گوشت کوبیده

سلام

در راستای صحبت نکردن پرند توی جمع، رفته بودیم یه جا مهمونی از اول تا آخر سکوت کرده بود فقط یه بار به صاحبخونه گفت بهم خرفوزه بده. تعجبصاحبخونه مات و متحیر مونده بود که پرندی چی می خواهد ؟؟؟؟ بعد از چند بار سوال و جواب بالاخره حالیمون کرد که باباجون خربزه می خوام دیگه .

دیبا از خواب بلند شده بود بهش گفتم چرا دیشب توی خواب ناله می کردی؟ گفت آخه توی خواب کاوس دیدم. خندهخواب

باباجون گوشت کوبیده درست کرد و به دیبا گفت بیا بخور این گوشت کوبیده اصله. دیبا می گفت خوب پس این رو  باید  عصرونه بخورم دیگه الان نباید بخورم. ابله

باباجون براشون میز و صندلی گرفته بود. پرند رفت و کشان کشان یه دونه صندلی دیگه از اتاقش آورد و گفت اینهم باشه برای سپهر ( پسر خاله ).قلببغل

خداحافظ بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۱٩ - مامان ديبا و پرند

ما و خانه جدید

سلام

توی این جابه جاییهای خیلی چیزهای مخفی پیدا شده . از جمله یه دونه قمقمه که براشون گرفته بودم. پرند تا دیدش با هیجان گفت آخ جون دیبا! قلمبه رو ببین !!!!!!!!!!!!!قهقهه

دیروز تا رسیدیم جلوی در پرند داد زد آخ جون دیبا با آسانسور میریم خونه مون. همه همسایه ها فهمیدند که ما قبلا توی زاغه زندگی می کردیم.قهقههخجالت

امروز صبح تا اومدیم جلوی در حیاط دیبا پرید که من این در و باز کنم. هرچی دکمه رو فشار داد در باز نشد. یه آقای همسایه هم با قیافه اول صبح شامل شلوارک و موهای ژولیده اومده بود جلوی در . به دیبا گفت اجازه بده من بزنم. بعد هرچی سعی کرد نتیجه نگرفت. آخه کلا برقها قطع شده بود. یک هیچ به نفع دیبا شد.قهقهه

دیروز از جلوی مهد تا خونه دیبا به من خبر داد که یه نفر رو کشتند. انداختند توی تانکر. بعد اون آب شده . حالا خاله زیور پونک خورده. آلوده بوده. الان خاله زیور مریض میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی٩)

فال حافظ امروز

ای پادشه خوبان داد از سر تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۱۸ - مامان ديبا و پرند

هفته پربار

سلام

هفته پرباری داشتیم. نه از اون جهت که خیلی فعالیت و تلاش کردیم بلکه از این نظر که خیلی کار کردیم!!!!!!!!!!!!!!!! ۵ شنبه صبح بچه ها رفتند مهد و ما هم مشغول جابه‌جایی شدیم. عصر که برگشتند خونه کلی ذوق زده شدند چون اینجا نسبت به خونه قبلی ٣ تا مزیت بزرگ به نفع بچه ها داره یکی اینکه هال خیلی بزرگ هست حسابی می تونند بازی کنند . هم اینکه توی این خونه کلی بچه هست که البته هنوز باهاشون آشنا نشدیم ولی صداشون و دوچرخه هاشون مشاهده شدند. سومی و از همه مهمتر اینکه اتاق گریه نداریم هورا. البته دوتا پیشنهاد هست یکی تراس، یکی سرویس بهداشتی داخل اتاق قهقهه. البته خودشون گفتند به شرطی که چراغ سرویس روشن باشه اونجا رو ترجیح می دهندابله. بچه ها هم دیشب رسما ما رو از اتاقشون انداختند بیرون و خودشون تنها خوابیدند.تشویق اگرچه که برای ما خیلی سخت بود که ازشون جدا بشیم.دل شکسته دیشب فکر کنم من و باباجون هرکدوم ۴ بار بهشون سر زدیم. نگران پرند هم ساعت ٣ بیدار شد و تا ۴ منو گذاشت سرکار. ولی صبح کلی احساس بزرگی میکردند.

دیروز باغ موزه ( خیابان فرشته ) هم رفتیم و نمایش کدو قلقله زن ( ساعت ٧ بعد از ظهر) رو دیدیم که خیلی جالب بود و شدیدا پیشنهاد می‌کنم که ببینید.

مشغول دست زدن

اوستا جونم- نارگل جونم- پرند جونم- هانا جونم(دیبا راضی نشد بره عکس بگیره)

ما و کدو قلقله زن

قطار بچه ها قشنگترین قطار دنیاست

مرسی خاله لیلا- مرسی نارگل جونم خیلی خوش گذشت.

همه جا این روزها چراغونی و جشن بود. دیبا و پرند با هم بحثشون شده بود دیبا می‌گفت تولد امام زبان علیه سلام هست. پرند می‌گفت تولد علیک سلامه؟؟؟؟؟؟؟ و خلاصه دیبا هرچی سعی می‌کرد اصلاح کنه ولی پرند کلا زیر بار نرفت.

خودم نوشت : روزی که رفتیم خونه شیخ بهایی اینقدر همه شرایطش خوب بود که باباجون گفت خوبه می تونیم ۴ -۵ سالی اینجا باشیم تا بعدش یه خونه بهتر بگیریم. ولی سر یکسال ناگزیر شدیم شبونه خونه رو ترک کنیم. اینجا رو با تردید زیاد اومدیم ولی دیشب که مرتب شد باباجون کلی خوشش اومد و گفت فکر کنم بتونیم یه مدت طولانی اینجا بمونیم. بهش گفتم تو رو خدا پیش بینی نکن چون واقعا نمیدونیم چه چیزهایی منتظرمون هست. امیدوارم اینجا هم بتونیم آرامشی رو که طی ٢ سال گذشته و در کنار همسایه های نازنین خونه قبلی داشتیم به دست بیاریم. خانم دکتر- خاله شیدا و خانواده خاله سارا و خاله شیوا ٣ تا همسایه مهربون و دوست داشتنی خونه قبل.  

برامون دعا کنید.

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

از من جدا مشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۱٧ - مامان ديبا و پرند

قدم زنی

سلام

چند روزی به دلیل تمام شدن بیمه ، ماشین نداشتم. دوشنبه که رفتم سراغشون فراموش کرده بودم ماشین بگیرم. بهشون گفتم تا جلوی آژانس پیاده بریم. اونجا که رسیدیم گفتند که همینطوری پیاده بریم. کلی هم خوششون اومد. دیروز هم دوباره گفتند که پیاده بریم اما اینبار مسیر رو عوض کردم که تنوع هم داشته باشه. کلی ذوق زده شدند. کلی با هم دویدیم و شعر خوندیم. امروز صبح توی پارکینگ میگن اصلا ماشین نبریم هم الان پیاده بریم هم بعد از ظهر ( نه اینکه صبحها خیلی زود میام سرکار حتما باید پیاده روی هم بکنم)

بررسی اخبار روز

ببینیم این روزها چه کتابهای جدیدی چاپ شده

 

دیشب یکباره صداشون قطع شد. رفتم توی اتاق پرند خانم و دیبا خانم سخت مشغول بودند و گفتند که از این کرم که درش آبی هست زدیم به صورتمون که شب می خوابیم پوستمون کج نشه!!!! ( خدا رحمتت کنه لوسیون بدن نیوا که به خیر و خوشی تمو شدی) 

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۱٤ - مامان ديبا و پرند

کوچکتر یا بزرگتر؟؟؟؟

سلام

با عصبانیت داد زدم دیبا ! کلافه شدم از دستت. کیمیا کلی از تو کوچیکتره. بعد اون روز دیدمش که کلی از تو بزرگتر شده. چرا اینطوری می کنی؟؟؟؟؟  غذاتو بخور دیگه! گفت : مامان، کیمیا چند سالشه ؟ گفتم ۵/٣ سالشه. گفت پس از من کوچیکتره. گفتم بله دیگه منهم میگم از تو کوچیکتره. گفت ولی تو که میگی بزرگتره؟؟؟ گفتم بله از تو قدش بلند تره چون خوب غذا می خوره. گفت ولی اونکه ۵/٣ سالشه منهم که ۵/۴ سالمه پس من بزرگترم. گفتم آره تو بزرگتری ولی اون از تو بزرگتر شده. عصبانی شد و به من گفت هی میگی بزرگتره ، کوچیکتره آخرش من نفهمیدم کی بزرگتره و راهشو گرفت و رفت .عصبانی

وسط ترافیک میدون ونک پرند چشمش افتاد به فواره های میدون. میگه ماشینو نگه دار. می گم چکار داری ؟ میگه دستمو زدم به نرده ها باید برم با این آبها بشورمشکلافه( آخه هر وقت میرسه خونه بهش میگم دستتو زدی به نرده ها بدو دستهاتو بشور!!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۱۳ - مامان ديبا و پرند

خودشیفته

سلام

یه بعد از ظهر خوب و دیدار دوستان قدیمی توی بوستان بهشت مادران. بچه هایی که یه لحظه نمی ایستادند و مامانهایی که دوربین به دست در تلاش برای ثبت اون لحظات بودند. دوستان حاضر در مراسم آرتا جونم، آرش جونم ( به همراه پویا جونم و پارسا جونم و مامان و خاله گلشون)، آندیا جونم، نازنین فاطمه جونم، مهدیار جونم( حسابی بهتون زحمت دادیم توی اون ترافیک دم غروبخجالت) ، کیارش جونم ، طاها جونم ( خیلی خوردنی هستی )و عسل جونم (از آشنایی باهاتون خیلی خوشحال شدیم. تولد دخملی هم مبارک). تصاویر زیبا و لحظات ناب از بچه ها رو می‌تونید در وبلاگ آرش جونم ببینید.

خلوت خواهرانه

گل پشت و رو نداره ( آندیا جونم و پرند جونم)

پروژه انتقال شن از پیاده رو به باغچه که با جدیت و تا آخر وقت توسط تمام بچه ها در حال اجرا بود.

کیارش جونم و آندیا جونم در ادامه پروژه

جای تمام غایبین به ویژه نارگل جونم خالی.

توی کوچه یه دونه از این وانتها راه افتاده بود و با بلندگو یه چیزهایی می گفت. پرند پرسید این کیه؟ گفتم نمکی. گفت چی میگه؟ گفتم میگه اگر وسیله ایی دارین که دوستش ندارین بیارین بدین به من. یه خورده ساکت شد و گفت نه مامان داره میگه پرند ما هل داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۱٢ - مامان ديبا و پرند

مستاجر

سلام

جمعه رفته بودیم طرف دولتی ( مولوی ) خرید کنیم. یه مدت توی ماشین بودیم تا باباجون بره و خریدهاشو انجام بده. این دوتا هم طبق معمول اول یه خورده با هم دعوا کردند و زد و خورد انجام دادند. منهم سعی کردم اصلا محلشون نگذارم که خودشون مشکلاتشون رو حل کنند. بعد از چند لحظه دوتایی شروع کردند به خوندن که عروسیتون مبارک . روبوسیتون مبارک. به محض اینکه برگشتم عقب دیدم تمام صندلی و کف ماشین پر از ذرت شده که مشت مشت روی سر همدیگه می ریختند و کلی ذوقمرگ شده بودند از این بازی. نتیجه اینکه وسط این همه کار، تمیز کاری ماشین هم افتاد گردنمون. ابله

صاحبخونه محترم بهمون گفته پول ندارم بهتون بدم و باید مستاجر بیارم تا بتونم پولتون رو برگردونم گریهدر نتیجه از دیروز ما مشغول شدیم. به بچه ها گفتم خونه رو باید مرتب نگهداریم مهمون میاد. اولین گروه موقعی رسیدند که دیبا به شدت توی دستشویی مشغول بود و تمام خونه هم معطر شده بود!!!!!!!!!!! بعد هم که در خونه رو باز کردم دبیا با جدیت هرچه تمامتر بهشون توضیح داد که اینجا اتاق  من هست. با این کامپیوتر، هم ما بازی می کنیم هم مامانمون باهاش کار می کنه. ولی بابا با لپ تاپ کارهاشو انجام میده. این تاب و سرسره است که توی کارتون گذاشتیم. بعد هم که بیچاره ها فرار کردند دیبا کلی پکر شده بود که چرا این مهمونهامون رفتند؟؟؟؟؟؟؟سوال

واسه پرند تخت گرفتیم و مستقیم بردیم توی اون خونه گذاشتیم. حالا پرند دچار مشکل شده میگه اتاق دیبا اینجاست، اتاق من اون خونه است؟؟؟؟ بعد شما شبها کنار دیبا می‌خوابید من باید تنها اینجا بخوابم؟؟؟ فعلا هم ترجیح داده که حرفی در مورد تختش نزنه که ما یادمون نیاد و اون رو نفرستیم اتاق خودشقهقهه  

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۱۱ - مامان ديبا و پرند

رابین هود ایرانی

سلام

صبح هنوز چشمهاش باز نشده میگه مامان من و مانی و مانی خ. می خواهیم بریم شهر، مثل فیتیله ها کار کنیم. اون وقت برای مردم بی آزار و طفلکی که پول ندارند خوراکی و لباس و اسباب بازی بگیریم. باباجون پرسید اونوقت تو با مانی و مانی خ. صحبت کردی در این مورد، اونها قبول کردند؟؟ گفت نه هنوز صحبت نکردم ولی اونها هم حتما قبول می‌کنند ( همیشه پای یک زن در میان است ).قهقهه

این روزها ما خیلی سرمون شلوغه و کلا اعصاب نداریم. پرند  هم حس کرده و دائم به من می‌چسبه یا از پاهام آویزونه. اگر هم بشینم حتما میاد روی سر و کولم . دیروز دوباره با باباجون زدند به تیپ و تاپ هم و تبعید شد توی اتاق گریه. شب دراز کشیده بود. دیبا هم خواب بود. بعد گفت دیبا اجازه میدی برم باباتو بزنم!!!!!! گفتم اونکه بابای تو هم هست گفت نه بابای دیباست ( یاد کتاب پدر آن دیگری افتادم حسابی)دل شکسته. به باباجون که گفتم از دیشب مشغول منت کشی از پرند هست. بغلقلب

روز ۵ شنبه توی جمع دوستان یه روز خیلی خوب رو گذروندیم. روی سر خاله منصوره خراب شده بودیم و حسابی مامان گلشون و خواهرهای نازنینش رو توی زحمت انداختیم. بچه ها هم حسابی اتاق خاله منصوره رو به گند کشیدند. دیبا و نارگل با هم جفت شده بودند و به کیمیا محل نمی گذاشتند اونهم اومده بود و با پرند بازی می کرد اما همه‌اش حواسشون به دیبا و نارگل بود. بعد هم از حرصش زبون درازی کرد براشون. که اونها هم حسابی شکایت کردند. شب توی ماشین رفته بودیم خرید. یه دفعه پرند گفت بابا بریم خونه تیمیا (کیمیا)؟ بابا گفت دلت براش تنگ شده ؟ پرند گفت نه بریم به مامانش بگیم زبون درازی کار بدیه !!!!!!!!!!!!!!!!! قهقههقهقههبعد هم موقع خواب به دیبا شکایتشو می کرد که شما داشتین بازی می کردین تیمیا (کیمیا) گفت محلشون نگذار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!زبان

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۱٠ - مامان ديبا و پرند

اتو

سلام

تقریبا یک ماه قبل ، یه روز که داشتم اتو کاری می کردم دیبا اومد و اصرار که به من هم بده. منهم خام شدم و اتو رو بهش دادم .نتیجه اینکه یه خط روی ساعدش افتاد. بعد از اون بهش گفتم هروقت فراموش کنیم که روی دستت خط افتاده اون وقت میتونی دوباره با اتو کار کنی. امروز صبح اومده میگه مامان روی دستم پاک شده. گفتم خوب. گفت الان تو هم فراموش کردی که من دستم سوخته بود؟ گفتم نه خیر. گفت پس کی فراموش می‌کنی ؟ گفتم هر وقت اندازه نسیم ( دختر خاله جون) شدی اون وقت فراموش می‌کنم. شروع کرد به گریه که چرا اینقدر دیر فراموش می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گریه

قرار بود ٣ هفته قبل گارد آهنی در خونه رو برامون بیارند و نصب کنند. باباجون دیگه از بدقولی اون آقا عصبانی شد و بهش گفت من ۵ شنبه دارم میرم یه سفر ۵ ماهه.دروغگودروغگو اگر آوردی که هیچ. در غیر اینصورت دیگه به درد من نمی خوره!!!!!!!!!!!!!عصبانی دیبا داشت بازی می کرد پرسید مامان، بابا کجا داره میره؟؟؟؟ من طبق معمول دچار کری موقت شدم و سرم رو گرم کردم. ابلهدیبا که دید از من نتیجه ای نمی گیره رفت و به باباجون گفت کجا داری میری ؟؟؟؟؟ باباجون هم که خدا رو شکر توی این مواقع کم نمیاره، گفت می خواهم بین این خونه و خونه عمو سفر کنم. هی برم اونجا هی بیام اینجا تو هم میایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خنده

داشت اسکوتر بازی می کرد ، پرند با قلدری هر چه تمامتر اومد و دیبا رو کنار زد. دیبا گفت تو که نمیتونی با این کار کنی. پرند گفت من می خواهم روش بخوابم!!!!!!!!!!!!!!!! (تا حالا به این قابلیت اسکوتر فکر کرده بودید؟؟؟؟؟)قهقههقهقهه

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دل میرود زدستم دریادلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٧ - مامان ديبا و پرند

آبدوغ خیار

سلام

دیروز باباجون که اومد خونه خیلی خسته و گرما زده بود. با بچه ها نشستند و یه دریاچه آبدوغ خیار  آماده کرد. برای هرکدومشون هم توی کاسه های چینی بزرگ پر کرد. اونها هم چون توی مراحل آماده سازی شرکت کرده بودند ، نشستند و حسابی خوردند حتی دیبا آخر غذاش که شده بود کاسه رو برداشته بود و سر می کشید. تعجباین قضیه حدود ساعت 5/6 اتفاق افتاد . منهم مطمئن که دیگه امکان نداره اینها شام بخورند برای همین مشغول کارهای خونه شدم. ساعت ۵/٨ دیبا اومد آشپزخونه و گفت مامان غذا چی داریم؟؟؟ تعجبگفتم مرغ داریم می خوری؟ گفت آره. من می خواستم شام براشون بال مرغ  سرخ کنم ولی وقتی دیدم کلی خوراکی خوردند اونها رو هم بین مرغ ناهارشون آب پز کردم و رب زدم. بعد یه دونه بال مرغ بهش دادم تا تهش خورد . پرند هم اومد . درکمال حیرت هرکدومشون ۴ تا بال خوردند به ویژه پرند که بالاترین رکوردش توی این زمینه با دعوا و کتک و بالا آوردن، کلا ٢ تاست.تعجب بعد دیگه گفتند مرغ نمی خواهیم .دیبا پرسید فقط غذا مرغ درست کردی؟ گفتم نه پلو هم هست. گفت بهم بده. یه بشقاب پر هم پلو با ماست خوردند. نتیجه اینکه از این به بعد برنامه عصرونه شون مشخص شد که چی باید بخورند. شیطان

دیبا:خاله سمیرا میشه برام از اون قلعه ها بخری؟؟؟ خاله سمیرا: کدوم قلعه ها؟ دیبا : همون قلعه هایی که توی اون مغازه که کنار مغازه ای بود که برای آیین کادو گرفتیم دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

ظهر توی مشهد بهش گفتم دیبا بگیر بخواب . گفت آخه میدونی من سرمایی هستم الان هم کولر روشنه من خوابم نمی بره تازه پتو هم بندازی روم که اصلا دیگه خوابم نمی بره باز ملافه بندازی یه چیزی!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و ازهر دوجهان آزادم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٦ - مامان ديبا و پرند

شیشه شکون

سلام

در بدو ورود به مشهد و خونه مادر بزرگ یه شیشه بزرگ خرد شد و ریخت پایین (فکر کنم چشم خورده بودیمشیطان ) ما که رسیدیم عموجونها و پدر بزرگ و باباجون مشغول بررسی بودند و یه آقای شیشه بر هم آورده بودند. اونهم بعد از اینکه اندازه گیری کرد و رفت شیشه رو آورد زد و اون یکی لنگه در رو هم شیشه شو ریخت پایین و دیبا و پرند و باربد هم که به عنوان ناظر اونجا ایستاده بودند خیلی ترسیدند و تا آخر وقت دیگه طرف اون در نرفتند. شب توی خونه برای مامانم تعریف کرد که باربرها وسایل عمو رو که آوردند زدند شیشه در رو شکوندند. بعد آقای شیشه شکون اومد خونه مادر بزرگ و زد شیشه شون رو شکوند بعد شیشه جدید گذاشت!!!!!!!!!!!!چهارشنبه که تنها داشتند می رفتند خونه مادر بزرگ موقع خداحافظی به من سفارش کردند که شب اومدی خونه مادربزرگ ازاون دری که آقای شیشه شکون شکست نیا و از اون در دیگه بیا. تا آخرین روز هم به محض رسیدن جلوی در خونه مادر بزرگ گریه و زاری می کردند که از پارکینگ نریم و از در اصلی وارد بشیم.قهقهه

بهار جونم - نازنین جونم- دیبا جونم - پرند جونم ( این عکسها رو دیروز خاله مریم برامون فرستاد و حیفم اومد که اینجا نگذارم- خاله مریم و ملیحه جون دستتون درد نکنه)

 

بهار جونم و پرند جونم توی پارک شریف ( مرسی که به دوربین نگاه می کنیدکلافه )

دیبا جونم - پارک شریف ( خاله مریم مگه ما جرات داریم روی حرف شما حرف بزنیمشیطان)

خونه مادر بزرگ برامون قرمه سبزی گذاشته بودند. دیبا توی ظرف یه نگاهی کرد و گفت مامان من از این مرغها نمی خوام!!!!!!!!!! مادر بزرگ گفتند باشه مادر جون خورشت بخور مرغ نخور. دیبا هم توضیح داد نه توی خورشتش مرغ داره من نمی خورم . مادر بزرگ طفلکی اینجوری تعجب من خجالتشیطاننیشخند . ( فکر کنم متوجه شدند که به نوه هاشون قرمه سبزی هم ندادم تا حالا که فرق بین گوشت خورشتی با مرغ رو نمی دونندقهقهه)بعد برای پرند گوشت رو زیر ماست قایم کردم و بهش دادم با هر قاشق که توی دهنش می گذاشتم یه دور عق می زد. پدر بزرگ پرسیدند اینها قورمه سبزی دوست ندارند؟ گفتم نه به خدا من حتما هر هفته براشون درست می کنم و خیلی هم دوست دارند. فردا شب براشون قیمه بادمجون گذاشتند این دوتا یه صدا گفتند به ما پلو ماست با خیارشور بده.  طفلکی مادر بزرگ با اون پادردش چه حرصی خورد از دست اینها. از اون طرف هم توضیح می دادند که مامان جان برامون سوپ نارنجی و ماکارونی پخت و خوردیم.قهقههقهقهه

دیشب حسابی با هم دعوامون شده بود. طبق معمول تمام اسباب بازیها وسط هال و موقع غذاخوردن هم ادا بازی. بعد هم پرند تنبیه شد چون به تبعیت از دیبا شام نخورد ولی گرسنه بود و گریه می کرد و شیر می خواست. منهم بعدش دیبا رو دعوا کردم که به خاطر تو بود که پرند رفت اتاق گریه. پرند که متنبه شد واز اتاق اومد بیرون سریع غذاشو بهش دادم. بعد دیبا می گفت تو چرا با پرند شادونی می کنی ولی منو دعوا می کنی ؟؟؟؟بعد بهش گفتم تا ساعت ١٠ اگر خونه رو مرتب کردی دندونهاتو مسواک زدی و رختخوابها رو پهن کردی برات کتاب می خونم وگرنه باید بدون قصه و کتاب بخوابی. گفت کی ساعت ١٠ میشه گفتم  بزرگه بره اون بالا. یه خورده به ساعت نگاه کرد یه خورده به من و بعد گفت تو که ساعتها رو بلد نیستی اون بالا ١ و ٢ هست که میشه ساعت ١٢ نه ساعت ١٠ .قهقههقهقهه

مرسی از  یه دوست خوب برای معرفی مجموعه کتاب مانولیتو. ما هنوز هم ازخوندن نیکولا کوچولو  که با خاله شبنم زحمت تهیه شو کشیده بودید لذت می بریم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٥ - مامان ديبا و پرند

عدس

سلام

باباجون یه جمله ای داره که وقتی پرند، دیبا رو اذیت می کنه به کار می بره و اون اینکه دیبا جون تو که میدونی عقل پرند اندازه یه عدسه ( قبلا ماش بود حالا بزرگتر شده !!!) پس خودتو ناراحت نکن. دیبا هم از پرند مرتبا می پرسه اصلا تو میدونی عقلت چقدره و پرند هم بهش می خنده. توی مشهد پرند می گفت مامان ، باربد ( پسر عمه شون که ٣ ماه از پرند کوچیکتره ) هم مثل منه بهش میگم عقلت چقدره بهم می خنده ( ضعیف پیدا کردیم !!!)قهقهه

خانمهای ترسناک در رستوران بادکنکی

 

شونه براشون خریده بودم. دیبا یه دندونه شونه شو شکسته بود . به خاله سمیرا گفت این شونه بزرگ شده دندونش افتاده قهقهه

یه بعد از ظهر خوب خونه خاله مریمی که ١۵ سال بود ندیده بودمش. (خونه یه خاله روانشناس و یه عموی باستانشناس هرکاری دلمون خواست کردیم) به زور از این خونه اومدیم بیرون با این وعده که از این به بعد هربار رفتیم مشهد حتما اینجا هم بریم. خاله آماده باشابله

خونه اون خاله مریم دیگه که ٢۵ ساله با هم دوستیم. شما در تصویر بهار جونم رو می بینید که ازوقتی رفتیم خونه شون دائم مشغول قر دادن بود. بعد پرند دیگه طاقتش تموم شد بلند شد و یه چرخی زد و نشست. بهش هم می گفتم می خواهم ازت عکس بگیرم کلی ژ‍ستهای خوشگل می گرفت بغل

درشکه سواری در طرقبه

 

فانوس دریایی بوستان بندرگاه ( مجاور همون بوستان آب و آتش)

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دیدی ای دل که غم عشق دگرباره چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٤ - مامان ديبا و پرند

مشهدانه

سلام

یکشنبه بعد از ظهر حرکت کردیم . توی قطار دیبا اعصابش خراب شده بود می گفت این آقای مهماندار به جز جوجه غذای دیگه ای بلد نیست بپزه؟؟؟ همیشه به ما جوجه کباب میده بخوریم!!!!!!!کلافه

صبح دوشنبه توی خونه مامان جان (مامان خودم) جسابی بهشون خوش گذشت و تا تونستند خودشون رو برای خاله سمیرا و خاله مریم و مامانم لوس کردند. ظهر خونه اون یکی مامان بزرگ بودیم که کلی با باربد کوچولو بازی کردند و حسابی از کادوهای خاله سمیرا لذت بردند. سه شنبه بعد از ظهر تور هتل هما و الماس شرق و رستوران جاسمین داشتیم که همه اش خیلی خوب بود. دیبا توی هتل هما یه دختر کوچولویی به نام دیبا پیدا کرده بود و کلی ذوق زده شده بود. چهارشنبه خونه پدر بزرگ بودند تا من به کارهام برسم.

۵ شنبه دوتا دیدار داشتیم . صبح با یه خاله مریم و بهار کوچولو که حسابی خوش گذشت و بعدش هم به مدد خاله ملیحه رفتیم باهاشون پارک که دیگه نمی خواستند برگردند خونه. بعد از ظهر یه خاله مریم دیگه که ١۵ سال بود ندیده بودمش و اونجا هم کلی آب بازی کردند که به شدت خوش گذشت.

جمعه صبح طرقبه و کالسکه سواری و بعد از ظهر هم که برگشتیم تهران. بغل

دیبا و امیر علی جونم و سجاد جونم باهم بازی می کردند. اوضاع قاطی شد. دیبا موبایل پرند رو گرفت و زنگ زد به پلیس ١١٠ که بیا امیر علی رو ببر یه زندان در دار که نتونه ازتوش بیاد بیرون. بعد چون دید کار سجاد خیلی بد نبوده زنگ زد به پلیس ١٠۶ که بیاد و ببرتش.خنده

توی خیابون داشتیم می رفتیم. خاله مریم به هیجان گفت دیبا میدونی اسم این خیابون سجاده؟؟؟ دیبا یه خورده به خیابونش نگاه کرد و گفت فامیلش چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

دیبا همه رو به تهران دعوت می کرد و می گفت ما چون فعلا وضع خونه مون خوب نیست شما بیان تهران و برین خونه عمو!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند