Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

خدا

سلام

مامان میشه رفتیم خونه عکس خدا رو توی کتاب بهم نشون بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

مامان چرا خاله سمیرا واسه ما ٣ تا گاز و یک لباسشویی آورده؟؟خجالت حالا ما بازی می کنیم من هم گارسولم ( گارسون) قهقهههم آشپز.

چهارشنبه یه چکاپ هم رفته بودیم خدا رو شکر همه چیز خوب بود. بخصوص کمبود آهن دیبا که کلی نگرانم کرده بود رفع شده ولی گفت تا ١٨ سالگی باید حتما آهن و فولیک اسید و مولتی ویتامین بخورند.  پرند هم اصرار داره که حتما داروی آهنگ !!!بخوره قهقهه

دیبا به خاله سحر گفته بود ۴ شنبه باید بری اتاق تنبیهسوال. خاله سحر از من پرسید برنامه‌تون چیه ؟ ( چون سه شنبه و ۴ شنبه به علت نظافت و  سمپاشی مهد تعطیل است ) منهم که اصلا نمی‌تونید حدس بزنید دارم میرم کجا شیطان بهشون گفتم که کجا می‌رم. به دیبا گفتند هورا نمی تونی منو تنبیه کنی  چون مهد نیستی حالا دیبا قرار تنبیه رو به یه روز دیگه موکول کرده !!!!!!!!!! 

این دو روز دوره مدیریت بهره وری می رفتم. ۵ سال قبل مشابه این رو توی هند رفته بودم  خیلی شباهت زیاد بود دروغگودروغگوو اصولا خود این دوره همینطور بهره وری ازش می‌ریخت. امروز بعد از هدر دادن 10 ساعت وقت، آخر کلاس فهمیدم که باید به حرف زیر دستهام گوش بدم و برای غذا خوردن رستوران گرون نرم. عصبانی( عوضش تونستم به کلی از کارهای عقب افتاده ام برسمشیطان )

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی) 

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه ان است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

کسی ولایت ما کاری نداره . امشب می ریم مشهد. قلب

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٢۸ - مامان ديبا و پرند

آنچه گذشت

سلام

آخر هفته خیلی خوبی داشتیم. پر از خاله و عمو. چهارشنبه که رفتیم کلاس موسیقی و یه آهنگ جدید تدریس شد. بعد هم اومدیم که خونه رو مرتب کنیم. خاله سمیرا، عمو سعید و عمو حمید اومده بودند . 5 شنبه بعد از ظهر رفتیم بوستان آب و آتش. که شدیدا رفتنش توصیه می شود ولی حتما لباس اضافه ببرین. از ساعت ٨ شب تا ١١ برنامه ویژه داره که شامل روشن شدن فواره هاست و بچه ها حسابی از آب بازی لذت می برند. یه روشن شدن آتشدانها هم هست که یه خورده وحشت می کنند. مکانش هم میدان ونک- بعد از جهان کودک- خیابان دیدار جنوبی. انتهای خیابان هم یه پارکینگ هست (یعنی از اول خیابون دغدغه پارک ماشین رو نداشته باشین).لبخند

باباجون یه بطری آب انبه گرفته بود وبه اسم آب هلو به بچه ها داد که خیلی هم استقبال کردند. داشت بطری سرد رو به دست دیبا می زد دیبا بهش گفت می زنم پولوست رو چپ و چول می کنم !!!!!!!!! تعجبتا این لحظه هنوز اقرار نکرده که این رو از کی یاد گرفته ولی فکر کنم طرف از اون تعمیرکارهای حرفه ای بوده

داشت بازی می کرد یه لحظه برگشت گفت ا.ح.م.د.ی. ر.ئیس ج.مهور شده ؟ گفتیم آره . گفت پس چرا مانتو و از اون کلاه سفیدها نپوشیده ؟؟؟؟؟؟؟شیطان

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٢٧ - مامان ديبا و پرند

خونه نشین

سلام

صبح خیلی بداخلاق از خواب بیدار شدند. منهم از همون روش همیشگی استفاده کردم که اگر می خواهید خونه بمونید یا اینکه با بابابروید ولی من دیرم شده دارم می رم. که دوتایی مثل فشنگ آماده شدند. دیبا توی یه مرحله گفت اصلا من خونه می مونم. باباجون هم با خونسردی همیشگی بهش گفت در رو باز نکن. به گاز هم دست نزن. برات نون و پنیر می گذاریم هروقت گرسنه شدی بخور. دیبا هم که دید نه مثل اینکه فایده ای نداره گفت منکه الان رو نگفتم. وقتی بزرگ شدم توی خونه تنها می مونم!!!!!!!!

]پرند اومده با شکایت میگه بابا به من گفت بیند خایوم ( پرند خانوم) منهم میرم بهش میگم بابا خایوم!!!!!!!!!قهقهه

دیبا پرسید مامان ماشین تو چنده ؟؟؟؟ خوب من نتونستم جوابی پیدا کنم گفتم چطور مگه؟ گفت آخه ماشین بابا ٢٠۶ ماشین تو چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

داشتیم خانوادگی تمرین ساز می کردیم. پرند پرسید این چیه؟ گفتم سل. بعد دیبا داشت می زد گفتم دیبا باید بزنی شی فو دوبار باید سل رو بزنی. دیبا زد و گفت شی فو پرند گفت نه باید بگی سل سل !!!!!!!!!!!!!!!!!

آهنگهایی که دیبا تا حالا زده :

ترنم قشنگه - دینگ دینگ دنگ دنگ دینگ دینگ دنگ  ساعته می زنه زنگ - بارانی از گلها. ابله

یه خاله شیرینی داریم که مسئول واحد انگیزش هستند در مهد کودکدروغگودروغگو نه اینکه فکر کنید خودشون مامان آیین جونم هستند و کار هم می کنند و این روزها هم گل پسری یه خورده حال ندار بوده. اصلا ! ایشون کاملا بیکار هستنددروغگو و در این راستا به دیبا گفته بودند اگر غذاتو روزها خوب بخوری یه کادو از طرف من داری و دیروز به وعده وفا کرده بودند. یه ماشین آمبولانس خوشگل و ۴ تا پازل جالب آورده بودند که ما تا پاسی از شب مشغول بودیم و کلا خانوادگی از کادوها لذت بردیم. حسابی شرمنده شدیم از محبتشون. خجالتقلب ( حکایت ما حکایت همسایه ها یاری کنید هستش دیگه !)

خداحافظ   بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

از من جدا مشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٢٤ - مامان ديبا و پرند

پیک نیک

سلام

یکشنبه گذشته دیبا رفته بودد پیک نیک. خیلی بهشون خوش گذشته بود. نمایش عروسکی دیده بودند. کلی نقاشی کشیده بودند و خلاصه فرهنگسرا ظاهرا جای جالبی بوده. نکته جالبتر اینکه بچه ها با ماشین مدیر مهد رفته بودند و به دلیل تراکم افراد، دیبا توی ماشین روی پای مانی نشسته بوده.زبان بماند که چقدر از شجاعت و قدرت مانی برای من صحبت کرد بغلولی در بازگشت مانی به این نتیجه رسیده بوده که دیگه ما داریم با هم ازدواج می کنیم. خاله زیور بهش گفته تو که کار نمی کنی و پول نداری. اونهم گفته بوده قرار نیست من پول داشته باشم. دیبا که داره!!!!!!!!!!!!! ( خدایا شکرت !یعنی این بچه ۴ ساله هم فهمید روی پیشانی من نوشته ....ر )ابلهابله مامانش می‌گفت به مامان مانی خ گفتم به پسرت بگو چرا به پسر من گفته نباید با دیبا صحبت کنه؟؟؟؟؟ مدیر مهد هم بهشون گفته بودن که چکار کنیم یه دونه دیبا داریم و کلی مانی قهقههقهقههقهقهه

داشتم به پرند گلها رو معرفی می‌کردم. یه گل لاله بهش نشون دادم و گفتم پرند این چه؟ گفت گل. گفتم آفرین اگه گفتی گل چیه؟ یه خورده گله رو ورانداز کرد و گفت گل گلدون!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

یه خبر علمی به نقل از دیبا: می‌دونید که بیابونهای جنوب رو آسفالت نکردن برای همین گرد و خاک اومده تهران!!!!!!!!!!!!!!!تشویقابله

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٢۳ - مامان ديبا و پرند

مهمون

سلام

فردای روزی که رسیدیم رشت، عمه نسیم و سپهر هم اومدند. در همون بدو ورود دیبا یه خدماتی بهشون داد به این نحو که شما کی میرین خونه تون؟؟؟؟ اونهم گفته بود دوست داری کی برم؟ گفته بود فردا برین دیگه!!!!!!!!!!!! (مصداق واقعی مهمون، مهمون رو نمیتونه ببینه صاحبخونه جفتشون رو)خجالتخجالت

پرند زنگ زده بود به خاله لیلی که ازشون تشکر کنه. باباجون هم بهش دیکته می کرد که چی بگه. یه جا بهش گفت خاله دستتون، پرند هم یه ابتکار زد و به خاله جون گفت درد نکنه!!!!!!!!! خاله از اون طرف می پرسید چی درد می کنه؟؟؟؟؟قهقههقهقهه

دیشب به بچه ها گفتم که اگر دخترهای خوبی باشین و غذاتون رو خوب بخورین جمعه با خاله لیلا می ریم استخر. دیبا گفت آخ جون کلی ماسه بازی هم می کنیم!!!!!!!!!( خاله قربون دستت استخرش با ماسه باشه!!!!!)ابلهابله

داشتم با پرند صحبت می کردم گفتم اسمت چیه؟ گفت بیند بیبتو ( پرند ...)، اسم خواهرت چیه ؟ دیبا بیبتو. اسم باباجون چیه؟ ناصر بیبتو. اسم من چیه ؟؟ قابلمه!!!!!!!!!!!! ( هیکل من اینقدر ضایعه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)گریهگریهدل شکسته

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٢٢ - مامان ديبا و پرند

دم

سلام

از وقتی از مشهد اومدیم پرند درگیر بود که چرا خونه ما دم نداره. و من نگران که چکار کنم با این خونه!!!! اون روز تو خونه خاله لیلی یک مرتبه پرند در حالیکه داشتم دندونهاشو مسواک می زدم گفت خونه خاله دم داره. بهش گفتم کجاست؟ با دستش به زنجیر فلاش تانک اشاره کردخنده و اون موقع بود که آه از نهادم بر اومد که چقدر سرکار رفته بودم. قهقهه

حساسیت دیبا دوباره شروع شده. به گمونم ماسه بازی حسابی اثر گذاشته . امروز میگه مامان فکر کنم آبله مرغون گرفتم دیگه نباید برم مهد!!!!!

توی ماشین با پرند بحثشون گرفته بود و کار داشت به جاهای باریک می کشید. گفتم چه خبره چرا دعوا می کنید؟ دیبا گفت مامان ، پرند می خواهد که ناقص بشه !!!!!! گفتم چرا؟ گفت آخه داره آب گرم می خوره ( یه بطری آب مونده توی ماشین ) . گفتم مامان با آب گرم خوردن که کسی ناقص نمیشه. گفت اسهال استفراغ که میشه تشویق

نقاشی توی حیاط خونه خاله

اینهم یه عکس دیگه که چهارشنبه ظهر مشغول نقاشی توی حیاط خاله بودند.

 

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

 

فال حافظ امروز

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی

 

در حاشیه : شیوای عزیز مرسی از ابراز محبتی که به بچه ها داری و کامنتهای خوبی که برامون میگذاری.قلب

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٢۱ - مامان ديبا و پرند

شمال نطلبیده مراده!

سلام

یکشنبه که از مهد گرفتمشون دستور دادند که چون روز پدر هست باید گل رز قرمز برای باباجون بگیریم. ما توی گلفروشی بودیم و باباجون هم از اون طرف زنگ میزد که سریع بیاین خونه هوا خیلی آلوده است. خلاصه با گل رفتیم خونه و پرند هم به باباجون گفت که عیدتون مبارک!! دوشنبه یه خورده کارهای متفرقه داشتیم. سه شنبه هم تا ظهر خونه بودیم و ساعت ٣ بعد از اینکه مطمئن شدیم چهارشنبه هم تعطیل هستیم، رفتیم رشت سراغ خاله لیلی. از آنجایی که من استعداد خاصی در بستن چمدان دارم هیچگونه وسیله مناسب برای آب بازی ( حتی مایو) برنداشتم و در نتیجه چهارشنبه صبح در حال خرید بودیم.

خرید وسایل دریا بازی

 

نسیم جونم رو هم بردیم کلاس اسکیت شاید که یه خورده علاقه دیبا افزایش پیدا کنه که گفت بریم پارک بانوان. ظهر هم عمه نسیم و سپهر از تهران اومدند و تعداد بچه ها با احتساب کیانا کوچولو به ۵ نفر رسید. بعد از ظهر رفتیم منطقه آزاد انزلی که ساحل خیلی خوبی داشت. دیبا به شدت ذوق زده بود ولی پرند می گفت از آب بزرگ می ترسه. کلی شنا و ماسه بازی .

ماسه بازی توی ساحل انزلی

 ۵ شنبه ماسال بودیم کوه و جنگل و بچه ها که دیگه خودشون رو خفه کردند .

کوهستان ماسال

کوهستان و ماسال

جنگل ماسال

جنگل و ماسال- دیبا- نسیم - پرند- کیانا- سپهر

یه نمای دیگر از کوهستان

 بعد از ظهر دوباره ساحل انزلی . این بار پرند هم آب بزرگ رو تجربه کرد و دیگه به زور از آب کشیدیمش بیرون.

دیبا و پرند و آب بزرگ

ماسه بازی توی ساحل انزلی

 

 بعد هم کلی ماسه بازی و بیهوشی مفرط توی ماشین. جمعه صبح هم برگشت به طرف تهران. دیبا موقع خداحافظی به نسیم گفت ما داریم می ریم تهران ولی اگر دوباره هوا آلوده بود بر می گردیم. و هنوز به رودبار نرسیده بودیم دوباره دلش برای خاله لیلی و نسیم و سپهر کوچولو تنگ شده بود و اصرار که بر گردیم. گریهخونه که رسیدیم پرند کارتهاشو باز کرد و ٣ تا از کارتهای بازی نسیم رو هم آورده بود. گفت که بریم خونه نسیم و کارتهاش رو بهش بدم.ابله

منجیل و عکاسی پرند خانم از فرفره ها

 

عمو محسن، خاله لیلی، نسیم جونم و سپهر عزیز خیلی بهمون خوش گذشت منتظرتون توی تهران هستیم.قلب ۵ شنبه توی اخبار داشت در مورد ١٨ تیر صحبت می کرد یادمون اومد که دقیقا ١٠ سال قبل توی این تاریخ خاله و عمو اومده بودند خونه ما برای عمل لیزیک خاله و بهشون گفتیم که ببینید ما چقدر وقشناس هستیم سر ١٠ سال اومدیم که بازدیدتون رو پس بدیم.نیشخند

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای که مهجوری عشاق روا می داری

بندگان را زبر خویش جدا میداری

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٢٠ - مامان ديبا و پرند

زنگوله

سلام

روز پدر مبارک

دیبا صبح اطلاع رسانی کرد که فردا روز پدره. یه عطر بگیر برای بابا که بهش کادو بدیم. یه شعر هم برای پدرمی خونه که هنوز حفظ نشدمابله

 

باباجون رفته و براشون دوتا زنگوله گرفته که موقع غذا خوردن تکون بدیم و اینها بیان و غذا بخورن ( مرحوم سگ پاولف رو یادتون میاد؟؟؟؟) حالا از اون روز همه نوع استفاده از این زنگوله ها میشه به جز غذاخوردن. ابلهابله

شعر این هفته کلاس موسیقی ادامه ترنم بود که می گفت « ترنم کوچولوس   توش پر از آلبالوست    ترنم تند میره تند میره تند میره   شیفو شیفو  دود دود » .دیبا به خاله الهام گفت من خیلی آلبالو دوست دارم. خاله بهش گفت حالا تو سازتو بزن جمعه با هم میریم آلبالو بخوریم. عصر ۵ شنبه دیبا به من میگه زنگ بزن به خاله الهام بگو جمعه کجا بریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خنده

راستی از ۴ شنبه همزمان با بلز، فلوت هم شروع شد. تشویق

پرند با باباجون گفتمان می کردند. باباجون بهش گفت باید بری اتاق گریه. اونهم کم نیاورد و گفت تو رو می برم اتاق تعویض (محلی توی مهد که اونجا بچه های کوچولو رو تعویض می کنند).قهقههقهقهه

۵ شنبه شاخ غول رو شکستم و بچه ها رو بردم آرایشگاه. هنوز عکس جدیدی در دست نیست.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/۱٤ - مامان ديبا و پرند

تحویل

سلام

با بچه ها توی پارک بودیم. دیبا اومد و گفت می خواهم برم قسمتی که وسایل بزرگهاست. گفتم اونجا خیلی خلوته و بهتره از همین وسایل بچه ها استفاده کنی. دیبا گفت باشه. پرند اومد و دست دیبا رو گرفت و گفت دیبا بریم اونطرف بازی کن خداحافظ مامان !!!!!!!!!!!!( مردم از این همه تحویل گرفتن!!!)تعجب

دیبا: مامان می دونی اسم بابای توله سگها چیه ؟؟؟ من : نه. چیه سوال؟ دیبا : پدر سگ !!!!!!!!!!!  قهقههقهقههحالا یکی باباجون رو جمع کنه که سعی داشت برای دیبا توضیح بده که می تونه به بابای توله سگ بگه آقاسگه و نیازی نیست که از این کلمه استفاده کنه.ابله

توی یه فروشگاه بزرگ و شلوغ به پرند گفتم پر طلا دستتو از من ول نکن گم میشی. بعد از اونجا اومدیم بیرون . تقریبا نیم ساعت بعد دوباره برگشتیم همونجا. یه آقایی اومد و از پرند پرسید اسمت چیه؟ اونهم حسابی طرف رو تحویل گرفت و محلش نداد.از خود راضی آقاهه که ظاهرا از فروشنده های اونجا بود رو کرد به بقیه و گفت بچه ها اسم این بچه پرطلاست. خندهبعد از من پرسید درست گفتم خانم؟؟؟ من گفتم  البته  در و همسایه اینجوری صداش می کنند !!!!!!شیطان

دیروز برای بار دوم پروژه اسکیت با شکست کامل روبه رو شد. ناراحت( بار قبل توی پارک سعادت آباد بود که من فکر کردم بخاطر همجواری زمین اسکیت با شهربازی پارک این اتفاق افتاده . ) ولی دیروز اصلا از این خبرها نبود و پروژه رفت برای ۶ ماه بعد که دوباره تکرار بشه. فقط طفلکی ننه گلی و نارگل جونم که وقتشون رو با ماتنظیم کرده بودند. دیبا حتی حاضر نشد پاشو توی زمین بگذاره و دلیل آورد که اینها خیلی تند سر می‌خورند و من اگر برم می‌خورم زمین ( جون عزیز هستیم دیگه)  بغل

 

خداحافظ بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/۱۳ - مامان ديبا و پرند

تعیین تکلیف

سلام

دیروز که رفتم سراغشون، مهد مدیر گفت که دخترت تکلیف منو معلوم کرد. گفتم چطور؟ گفت هیچی اومده توی چشمهای من زل زده میگه اصلا شما برای چی اینجا هستین؟ مگر مهد مدیر می خواهد ؟ شما که کاری نمی کنید اینجا؟؟؟؟من گفتم که براتون ٢ صفحه شرح خدمات نوشتم چون شب قبلش مخ منو به کار گرفته بود و هر سی ثانیه یکبار می پرسید مدیر چکار می کنه و من بدون توقف شرح وظایف ردیف می کردم.خجالتخجالت دیبا که اومد پایین دوان دوان رفت سراغ مدیرشون و گفت عکس برگردون بدین که دارم میرم. مدیرشون گفت خوب ببین پس اگر من نباشم کی بهت عکس برگردون بده ببین من چقدر مهم هستم. امروز خاله زیور گفت که دیشب مدیرشون گفته من از فردا نمیام دیگه مهد ازشون پرسیدم چرا؟ گفتن دیبا بهم گفته تو که کاری نداری اینجا پس چرا میایی . همسر مدیرشون هم به من اخطار داد که این دخترت به ١٠ سالگی هم نمیرسه .من مطمئنم ٩ سالش که بشه می برنشقهقهه  

دیروز طبق معمول روی سر ننه گلی و نارگل جونم خراب شده بودیم و یه سر رفتیم پارک که کلی بازی و شادی بود. بعد که لیلا ما رو رسوند خونه جلوی در، باباجون هم رسید. دیبا برگشته به لیلا جونم میگه روسریتو درست کن که بابام اومد ( بقیه آقایون توی خیابون محرم بودند انگار!!!!!)

نصف شب پرند منو از خواب بیدار کرد و رفتیم دستشویی. چشمهاش بسته بود و با شلوارش نشست توی دستشویی . بهش گفتم پرند شلوارتو در بیار. یه چشمشو باز کرد و گفت این اسمش شلوار نیست شلوارکه !!!!!!!!!!!!!! (آموزش حتی در ساعت ٢ نصف شب)

دیروز رفتیم سر قرار وبلاگی که کلی دوستانی رو که از قبل با نوشته هاشون آشنا شده بودیم رو ملاقات کردیم و بسی خوشحال شدیم. مرسی از هاله مامان ارشیاجونم که زحمت هماهنگیشو کشیده بود. در ضمن زمانه جون مامان پرهام جونم هم ما رو سورپرایز کردن و تولد گل پسرشون رو اونجا برگزار کردند که برای پرهام جون تمام خوبیهای دنیا رو یکجا آرزومندیم . دوستای خوبی رو که اونجا زیارت کردیم گلناز مامان وندا جونم و هانا جونم   و خاله نازنینشون ، مامان پریساجونم و پارسا جونم، مامان روژین جونم، مامان مارتیا جونم، مامان تاراجونم ، مامان رزانا جونم، ساناز مامان دانیال جونم، مامان آرتین جونم ، نازنین مامان آریا؟ جونم و دوستای خوب دیگه مون که سرفرصت به تمام وبلاگهاشون سر خواهم زد. جای بقیه دوستای گلمون خالی.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/۱٠ - مامان ديبا و پرند

احترام

سلام

در راستای اینکه دیبا اخیرا خیلی سعی داره دختر خوب و مثبتی باشه و ما مرتبا خونه مون پر از یونهای مثبت میشه از دست پرند هم به شدت حرص میخوره که چرا پرند بهش نمیگه شما و میگه تو !!!!!!!!!! دیروز می پرسید که مامان من به ارشیا دوست مانی که یه خورده از من بزرگتره هم باید بگم شما؟؟؟؟ مامان مانی خ. از من بزرگتره به اونهم بگم شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان این شعر که برات خوندم «مامان خوبم دلم مست توئه» باید بخونم «مامان خوبم دلم مست شماست»؟؟؟؟؟؟؟ابله

چهارشنبه که رفتیم کلاس موسیقی قبض ثبت نام دوره جدید رو هم برده بودم و دادم به دیبا که بده به مسئول ثبت نام. دیبا هم رفت و داد به آقاهه و گفت بفرمایین. اونهم کلی ذوق کرد و دیبا اومد پیش من و بعد پرسید مامان حرف خوبی زدم که گفتم بفرمایین، نگفتم بیابگیر!!!!!!!!!!!!!!! یه مرتبه صدای انفجار خنده توی اون اتاق بلند شد. قهقهه

صبح پرند توی خواب و بیداری اومد آشپزخونه و گفت شیر کاکائو می خوام. من در یخچال رو باز کردم و یه قوطی بهش دادم گفت نه این مال دیباست ( من هرچی بررسی کردم متوجه تفاوتش با بقیه نشدم) یکی دیگه بهش دادم بعد از چند لحظه اومد و گفت خودت باز کن. منهم  خیلی استادانه بهش گفتم اول حسابی تکونش میدی و عملی هم اجرا کردم که کل صورتم پر از شیر کاکائو شد. ظاهرا خودش قبلا یه دور نی رو فرو کرده بود.یول اونهم کلی خندید و طبق معمول بهم گفت مامان خواس ( حواس) پرت. بعد از من گرفت و چند لحظه بعد اومد و گفت دیگه نمی خوام. منهم که دیدم اسرافه بندازمش بیرون همین که اومد بخورم دیدم نامردی نکرده حتی یه قطره هم توش نمونده بود .دخترک وروجک من.بغل

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٩ - مامان ديبا و پرند

تو فکر یک سقفم

سلام

توی خیابون پرسید که مامان اگر بخواهیم بریم یه خونه دیگه وسایل رو چطوری می‌بریم؟ یه دونه ماشین بهش نشون دادم و گفتم یکدونه از این خاورها خبر می کنیم و وسایل رو توش می‌چینند و می‌برند. گفت پس مامان یکدونه از این کاوه ها هم بگو بیاد که اسباب بازیهای من رو ببره (خیلی هم بیراه نگفتچشمک ). بعد انتخاب کرد سفید برای شما و نارنجی هم برای وسایل من !!!!!!!!

رفته بودیم خونه عمو . همیشه از پارکینگ با آسانسور می‌رفتیم. اون روز چون من ماشین رو توی خیابون زده بودم دیگه یک سر از پله ها رفتیم بالا. دیبا تا اولین پاگرد خونه رسید گفت مامان چرا اینجا سقفش نریخته !!!!!!!!!!!!فکر کنم همه همسایه‌هاشون متوجه شدند که ما توی بیغوله زندگی می‌کنیمقهقهه

پرسید که خمیر بازیهامون رو هم می‌بریم؟ گفتم نه توی همین خونه باشه. گفت ولی من دلم خیلی براشون تنگ میشهدل شکسته

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران برتو نخواهند نوشت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/۸ - مامان ديبا و پرند

مادر بزرگ

سلام

مادر و پدر یکی از همکلاسیهای دیبا از هم جدا شدند و این دختر کوچولوی ناز با پدرش زندگی می کنه. یه مدتی هم نیومده بود مهد. گریهدیروز دوباره اومد. دیبا باهاش وارد مذاکره میشه و ازش می پرسه مامانت چی شد و چرا رفت؟ این دختر گل هم میگه مامانم به ما خ.ی.انت کرد و ما رو تنها گذاشت.گریه دیبا بهش میگه اشکالی نداره از این اتفاقها می افته. حالا باید بری یه مامان خوب دیگه برای خودت پیدا کنی فقط مواظبش باش که دیگه از این کارها نکنه بغلقهقهه (خوب بچه ام معنی خ.ی.انت رو نمیدونسته ولی حس کرده که احتمالا خیلی کار جالبی نیست حالا منتظرم که ببینم کی و کجا بهم تحویل میده ) و بدین سان بود که دیبا لقب افتخاری مادر بزرگ مهد رو رسما دریافت کرد.ماچ

دیروز میگه مامان این مانی خ. گفته من مامان و باباتو از وسط نصف میکنم خودت رو هم می اندازم هوا و خواهرت رو می دزدم برای خودم!!!!!!!!!!! ( این داماد دومی هم ظاهرا یه خورده خشن از آب در اومده)قهقهه

مامان، مانی به من میگه نباید با مانی خ. و بقیه پسرهای کلاس حرف بزنم چون فقط همه دنیای اون هستم .( این داماد اولی هم ظاهرا خیلی غیرتی هست) حالا با این دوتا داماد چکار کنم آیا؟؟؟؟؟؟قهقهه

حسام ( یه همکلاسی دیگه اش) هم اومده به من میگه می خواهم پرند رو به فرزندی قبول کنم و خواهر من بشه. یعنی فقط دلم می خواهد یه روز برم توی کلاسشون بشینم و ببینم چه چیزهایی از سر و کله این بچه ها بیرون می ریزه. عجب دنیایی دارندبغلقلبماچ

 

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه رفت

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٧ - مامان ديبا و پرند

تعطیلات

سلام

دیبا گفت مامان عمو بهرام بهمون گفت که تابستون شده دیگه مهد کودک تعطیله و باید بریم بازی و تفریح. ولی ما که فقط ۵ شنبه و جمعه تعطیلیم. چرا؟؟؟؟؟ گفتم باید از خود عمو دلیلش رو بپرسی بعدش هم ما خیلی وقتها می ریم مسافرت و خیلی بیشتر از ۵ شنبه و جمعه تعطیل میشیم دیگهشیطان. ( مگه دستم به این عمو بهرام نرسه با این اطلاعات دادنشگریه)

۴ شنبه رفت کلاس موسیقی و اونجا به معلمش گفت که همه مردم رفتن ب....ن و اونجا خیلی شلوغ شده. معلمش گفت چطوره تو که سازت رو زدی با هم بریم. دیبا گفت نه فکر کنم بچه های دیگه بیاین و منتظرتون بمونند. شما همینجا باشید.بغل

دیبا به من گفت کی دوباره میریم پارک ؟ بهش گفتم هروقت دیگه صدای ارادوهتبر نیومد یعنی آدم بدها رفتن و ما می تونیم تنهایی بریم پارک. ۵ شنبه خیابون ما در سکوت بود دیبا هم ذوق زده گفت دیگه آدم بدها رفتند. ولی دیشب دوباره به شدت صدا اومد و دیبا نگران بود که دوباره مثل اینکه برگشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نگران

رفته بودیم برای اتاقشون لوستر بگیریم باباجون داشت با حرارت به فروشنده می گفت نور این لوسترها برای مطالعه کم هست و بچه ها می خواهند مطالعه کنند ممکنه دچار مشکل بشن. ابله دروغگو همون موقع من و دیبا و پرند وارد فروشگاه شدیم. قیافه آقاهه خیلی تماشایی بود. به ویژه نگاهش یه مدت طولانی روی پرند مونده بود که ایشون هستند که قراره خیلی مطالعه کنند. تعجبقیافه منهم که حتما فکر کرد آخرین کتاب تاثر گذاری که خوندم ب.ام.داد خ.مار بوده !!!!!!!!!یول

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٦ - مامان ديبا و پرند

یه ذره

سلام

دیبا داشت درس جلسه گذشته رو مرور می کرد می خوند سیاه یه ضربه. پرند هم پشت سرش می کوبید و می گفت سیاه یه ذره !!!!!بغل ( صرفه جویی رو دارین یه هزینه می پردازیم و دونفر آموزش می گیرندشیطان)

دیبا شعر « ترنم قشنگه    توش پر از پلنگه   ترنم تند میره   تند میره    تند میره  شیفو شیفو دود دود » رو باید کار می کرد اول بهش گفتم بیا با هم شعر رو بخونیم که خوب یاد بگیریم بعد آهنگشو بزنیم. همون اول شروع کرد که ترن یعنی چی ؟ بهش گفتم که قطار به انگلیسی چی میشه ؟ گفت قطار قطار چی میشه ؟ ترین ترین ترین میشه.  بعد گفتم آهان ترن همونه دیگه گفت پس بگم ترن میشه ؟ گفتم نه تو همون ترین رو یادت باشه اینهم شبیه همونه. بعد گفت مامان من دلم نمیخواد توی قطارم پلنگ باشه دوست دارم نهنگ باشه!!!!!!!!!!!! گفتم مامان جان نهنگه بیرون آب میمیره حالا اجازه بده همون پلنگ باشه. گفت نه حتما باید رویش نهنگ باشه. خلاصه هرچی دلیل آوردیم قبول نشد تازه گفت نهنگه باید روی قطار باشه نه توی قطار و بعد از کلی کلنجار رفتن ، اگر شما آهنگ رو زدید دیبا هم زد. کلافه

داشتند با هم بازی می کردند یه مرتبه دیبا گفت الهی بمیری!!!! گفتم چی گفتی؟؟؟ گفت الهی بمیری. گفتم اگر میخواهی این حرف رو بزنی باید بری طویله. گفت توی خیابون هم نباید بگم. گفتم نه هر کس بخواهد حرف بد بزنه میره طویله. گفت آهان و یک نگاهی بهم انداخت که معنی و مفهوم آن این بود که خودت هستی. ( اعتراف می‌کنم که این روزها موقع رانندگی زیاد از این اصطلاح استفاده می‌کنم و اگر فردا اومدم و گفتم به طویله تبعید شدم بدونید علتش چی بودابله)

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/۳ - مامان ديبا و پرند

خواهر کوچولو

سلام

یه کتاب جدید براشون گرفتم از سری فرانکلین به نام پرستار و لاک پشت .تا دیبا کتاب رو دید گفت وای مامان خواهر فرانکلین رو ببین کلی بزرگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه ( آخه بین چاپ کتاب خواهر کوچولوی فرانکلین و این کتاب حدود ۶ ماهی فاصله بود ظاهرا توی این مدت خواهر کوچولو کلی بزرگ شده ابله )

دیروز جنگ و دعوا داشتیم خیلی شدید. توی یه مرتبه اش با هم سر یه بازی کامپیوتری بحثشون شده بود دیبا می‌خواست بازی کنه و پرند هم می‌خواست بازی کنه. بعد پرند حریف دیبا نشده بود اومد و گفت مامان دیبا کوچیکه بلد نیست بازی کنه و نمیده به من که بزرگم بازی کنم.یول

یه جای دیگه سر یه سوهان ناخنشون دعواشون شده بود باباجون دیگه طاقت نیاورد و فرستادشون اتاق گریه. ضمن حرکت به اونجا به پرند هم گفت خفه شو. بعد پرند خیلی بهش گرون اومده بود. توی اتاق به دیبا می گفت اطلاٌ بریم بابا رو بزنیم که خفه شه و از اتاقش بره بیرون. عصبانیدیبا هم می گفت نه نمیشه آخه اینها هیچکدومشون ما رو دوست ندارن.دل شکسته بعد وسط این گپ و گفت دوستانه یه دفعه پرند بهش گفت حالا من ج.ی.ش دارم باید چکار کنم؟؟؟؟ دیبا بهش گفت باید بابا رو صدا بزنی و ازش اجازه بگیری که بگذاره از اتاق گریه بری بیرون. من دیدک تا مراسم اجازه انجام بشه احتمالا یه دریاچه کف اتاق ایجاد میشه دیگه در رو باز کردم وپریدیم داخل دستشویی و قضیه ختم شد.

موقع خواب یه دفعه سروصدا بلند شد و پرند توی خواب و بیداری به وظیفه اش عمل کرد و «ارادو هتبر» شو گفت تازه یه کشف جدید هم داشت « مر مر نیکتاتو ». بغل

صبح هردوتا ماسک ببری زده بودند و می خواستند باباجون رو بخورند که دیگه دعواشون نکنه.قهقهه 

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

به تیغم گر کشد دستش نگیرم

وگر تیرم زند منت پذیرم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/٢ - مامان ديبا و پرند

تابستان

سلام

به سلامتی و با دلخوش !!! بهار امسال رو هم بدرقه کردیم و رفت. اما امروز برای ما حال و هوای دیگه ای داره. بچه ها کلاسشون عوض شده و پرند رفته کلاس لوپا (نوپا) و دیبا هم کلاس ۴ تا ۵ سال. دیروز دیبا با خوشحالی هرچه تمامتر اعلام کرد که توی این کلاس جدید نه غذا می خوورند و  نه می‌خوابند اونجا قراره فقط بازی کنند (یاد پینوکیو افتادم) شیطان. با تغییراتی که توی کادر مربیها اتفاق افتاده فاطمه جون که خیلی جدی هست و مربی دیبا توی ٣ تا ۴ سال بود قراره مربی پرند بشه که به نظر من یه نکته مثبت بود.تشویق

دیشب دیبا توی اون حال و هوای پر از ذوقش اومد و در گوش من گفت  مامان پرند که خوابید به من بستنی بده. پشت سرش هم پرند اومد و درگوشی گفت مامان من امشب نمی‌خوابمقهقههقهقهه

شنبه از دیبا پرسیدم توی مهد غذا چی خوردی؟ گفت لوبیاپلو با هویج و خیلی هم خوشمزه بود. تعجب پرسیدم شام چی می‌خوری؟ گفت از همون لوبیاپلوها برام درست کن. گفتم هویج ندارم و برات می‌گیرم و درست می‌کنم. دیروز هن هن کنان در حالیکه ماشین هم نداشتم رفتم خرید و هویج هم گرفتم. موقع شام گفت مامان لوبیاهاش رو باید جدا کنی بعدش من می‌خورم. گفتم خوب از اول می‌گفتی هویج پلو می‌خواهی چرا میگی لوبیا پلو. گفت نه باید لوبیاپلو درست کنی ولی لوبیاهاش رو بگذاری کنار.عصبانیعصبانی

دیشب باید یه خورده اکسس کار می‌کردم ( چون نمیتونم کلاس برم قرار شد فقط امتحان بدم) برای همین به بچه ها گفتم خودتون برید بخوابید البته سهمیه کتابشون رو بهشون دادم. دیبا سریع بیهوش شد. پرند داشت برای خواب آماده می‌شد یه مرتبه به باباجون گفت من با مامان می‌رم بیرون. باباجون گفت کجا می‌خواهی بری؟ گفت می‌ریم پشت بوم« ارادو هتبر ». گفتم شما از همین توی اتاقت هم که بگی به روح همه می‌رسه. بیخیال بچه!!!  

بالاخره امروز  اکسس رو پاس کردم و به خیر و خوشی تا ٢٠ روز دیگه مدرک ICDL رو خواهم گرفت.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایه بان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٤/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند