Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

پناهگاه

سلام

داشتم نماز می خوندم .دیبا داشت ساز می‌زد و پرند هم یه گوشه داشت با لوله‌هاش بازی می‌کرد. یه دفعه چشمش به من افتاد دوید و اومد زیر چادرم بعد فکر کرد ممکنه اونجا یه مدت بیکار باشه رفت و بسته لوله‌هاش رو آورد. بعد از چند لحظه هم دیبا رو صدا زد و اونهم با ساز و دفتر نتش اومد زیر چادر.قهقهه خدایا خودت این نماز رو از من قبول کن. ابله

یادتونه دیبا قرار بود فیتیله از ایران بره. باباجون هم مسخره‌اش کرد که تو که پاسپورت نداری. خوب نتیجه اینکه ۵ شنبه ساعت ۶ بعد از ظهر آقای پستچی زنگ در خونه رو زد و پاسپورت رو آورد. قهقهه

صبح موقع رفتن به مهد پرند گیر داده بود که کمربند دیبا رو می‌خواهد دیبا هم بهش نمیداد. من به دیبا گفتم چون تو بزرگتری بهش بده. اونهم به پرند داد ولی توی فاصله‌ای که من آماده می‌شدم رفت و به پرند گفت اگر این کمربند رو ببندی بیرون خونه گرگه میاد و تو رو میگیره. پرند هم باور کرد و سریع کمربند رو بهش داد. طفلک بچه ساده دلمبغل

دیبا می‌پرسید مامان د.ی.ک.ت.اتور حرف بدیه؟ گفتم چرا؟ گفت آخه آدمها میگن م.رگ بر د.ی.ک.ت.ا.ت.ور  گفتم تو فقط همون ا..اکبر رو بگو مامان.

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم به‌در افتاد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/۳۱ - مامان ديبا و پرند

اهلی

سلام

چهارشنبه دیبا بعد از کلاس گفت که میشه منو ببری پارک؟ گفتم نه چون ممکنه آدمهای بد بیان توی پارک و بخواهند ما رو اذیت کنند. بعد من تنهایی نمی تونم مواظبتون باشم. باشه یکبار با باباجون بریم. ۵ شنبه بالاخره رفتیم سراغ خاله فریناز. بماند که از شب قبل لباس آماده کردیم و دیبا هم گفت که می خواهد لباس ل.خ.ت.ی بپوشه چون خاله فاطی گفته اینطور لباس خیلی قشنگه!!!!! ابلهدر آخرین لحظه پرسید کیان و رایان دخترن یا پسرن؟ منهم گفتم پسرند مگه نمیدونستی. بعد همونجا تصمیم گرفت که نخیر من لباس دخترونه نمی پوشم و طبق معمول همون شلوارک سبز رو پوشید و رفتیم.گریه یه دور هم اونجا حال کیان بیچاره رو جا آورد و اشک بچه مردم در اومد و خلاصه ما با بسته های بزرگ کادو ( هربسته شامل ٢ عدد شلوارک و یه بلوز ویه باربی، یه عینک و یه حوله) و با کلی شرمندگی خجالتاومدیم خونه. توی راه پرند گفت بریم پارک. دیبا گفت ببین پرند چون آقای م. رئیس جمبوری نشده آدم بدها می خواهند که با تیر بزنندش. بعد مامان چون اهلیه نمی تونه مواظب ما باشه باید بابا که وحشیه بیاد و ما رو ببره پارک!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خاله زیور یه بخشنامه صادر کرده که خوردن هرگونه گیلاس و توت فرنگی و انگور توسط پرند ممنوعه و دیبا هم با دقت خاصی این بخشنامه رو پیگیری می‌کنه. دیروز به پرند گفت نباید گیلاس بخوری. پرند هم گفت من دیگه بزرگ شدم می‌تونم بخورم هسته شو در میارم.  بغل

 

خداحافظ  بیاعلی ‌(یاعلی )

فال حافظ امروز

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار حاصل شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/۳٠ - مامان ديبا و پرند

دنیا

سلام

رسیدیم خونه دیبا پرسید مامان کی میری پیش خدا ؟؟؟؟؟ گفتم وقتی که تو بزرگ شدی رفتی دانشگاه بعد ازدواج کردی بعد بچه داشتی که دیگه تنها نبودی اون وقت من میرم پیش خدا. زد زیر گریه که نه نرو من دلم برات تنگ میشه. بغل گفتم هنوز خیلی مونده من حالا حالاها هستم. پرند از اون طرف داشت خودش رو برام لوس می کرد دیبا برگشت بهش گفت مامان داره میره پیش خدا اون وقت تو داری شادونی می کنی؟؟؟؟؟ قهقهه

تهدید اخیر : من دیگه از این دنیا می رم!!!!!!!

دیشب دوباره باهاشون زدم به هم و بهشون گفتم تا ساعت ٩ اگر غذاتون تموم نشه مستقیم همشو می ریزم توی سطل زباله. از ساعت یک ربع به نه دیبا هر دو دقیقه یکبار اعلام می کرد که مامان ساعت ٩ شده بلند شو غذاها رو بریز توی سطل زباله بعد بریم با هم بازی کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کلافه

خدا رو شکر امروز مهد باز بود و بچه ها رفتند.

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٢٧ - مامان ديبا و پرند

ما همه خوبیم

سلام

خوب به سلامتی مهد کودک هم تعطیل شد و فعلا بچه ها راهی خونه خاله زیور شدند تا اطلاع ثانوی. ناراحت

یه وحشت حسابی هم سراغشون اومده که از همه چیز می ترسند. امروز توی راه پله به دیبا گفتم یه خورده جلوتر برو. گفت از چراغ توی راه پله می ترسم. پرند از پشت سر بهش گفت من الان بهت می رسم نترس!!!!!!!زبان

پرند خودش توی راه پله ها میگه من از آشغالها می ترسم. چون چند روز قبل خانم همسایه در مورد اتفاقهایی که برای سطلهای زباله توی خیابون افتاد برای من تعریف کرد. نگران

دیشب پرند داد می‌زد اراه هتبر و اینکه روسری حمایتت می کوییم و دیبا که می‌گفت همه پنجره ها رو ببند که هیچ صدایی نیاد توی خونه.

شبها از صدای رعد و برقی!!!!! که توی خیابون بعد از صدای فریاد مردم به گوش می‌رسه می‌ترسند و من موندم که چطوری می‌شه اینهمه استرس و وحشت رو از بین برد و کی آرامش حکمفرما میشه. شاید آی کیوی دیبا بیشتر از ما کار کرد که گفت دیگه اصلا اینجا نمی مونمگریه

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٢٦ - مامان ديبا و پرند

مادر

سلام

دیشب باباجون داشت تلویزیون تماشا می کرد دیبا هم اومده بود و گیر داده بود که میخوام سی دی کارتون ببینم . باباجون هم دعواش کرد. دیبا با بغض گفت اینجا دیگه جای موندن نیست . اصلا من از ایران می رم.قهقهه قهقههمن پشت اوپن آشپزخونه رسما ولو شده بودم روی زمین. باباجون یه خورده خونسردتر از من بود و پرسید دقیقا کی می‌ری؟ دیبا گفت فیتیله که شد می رم. پرند هم به هواخواهی از دیبا اومد و گفت سادت (ساکت) اعصابمو خورد کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه 

دیروز ساعت حدود ٣ به من زنگ زدند که سریع بیا و بچه ها رو بگیر. منهم دوان دوان حرکت کردم و چون ماشین گیرم نیومد پیاده رفتم . خوشبختانه باباجون زودتر از من رسیده بود و بچه ها رو گرفته بود. وقتی رسیدم خونه دیبا هدیه منو آماده کرده بود. کارتی که مهد بهشون داده بود همراه با شیشه عطر گوچی راش که فکر کنم به اندازه یک پیس داخلش عطر مونده بود و حدود ٧ سال پیش خریده بودم و به گمونم دیبا از فرم و رنگ جعبه اش خوشش اومده بود. همراه با یک شعر قشنگ به این عنوان که از بس دوصدایی خوندند کاملا حفظ شدم :

مامان خوبم دلم مسته توئه   مامان دل تنهام همش فکر توئه

مامانی که خواب نداشتی     منو تو بغل میذاشتی

مامانی که با غصه هات        غم تو دلم می کاشتی ( لطفا بر وزن ن.ا.ز.ی د.ل.م امشب همش مسته توئه بخونید)قلب

 

از طرف شرکت بهمون یه ربع سکه دادند که تا این لحظه خبری ازش در دسترس نیست. چون دیروز به محض اینکه رسیدم خونه خانم کلاغه ( پرند) گرفت و احتمالا برده توی مخفیگاهش چون هرچی هم ازش پرسیدم کجاست با بدجنسی بهم خندید و گفت نمیدونمابله

* یه دوستی بعد از ٨ سال اومده ایران. چند روز قبل از اومدنش باهاش تلفنی صحبت کردم و گفتم اوضاع نسبت به اون وقتی که رفتی خیلی تغییر کرده و همه چیز خیلی خوب شده. دروغگواین چند روزه جرات نکردم بهش تلفن بزنم. بالاخره دیشب باهاش صحبت کردم. می گفت اگر بشه می خوام زودتر برگردم و برم. گریه  

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

به جان پیر خرابات و حق نعمت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٢٥ - مامان ديبا و پرند

روزمون مبارک

سلام

روز زن بر تمامی زنان و مادران مبارک . مخصوصا مامان جان ، خاله مریم، خاله دلارام، خاله لیلی و خاله سمیرا.

دیبا دیروز به من خبر داد که مامان فردا برات از مهد کارت میاریم. بعد هم با دقت در فرایند خرید کادو برای مربیها نظارت کرد. تمام عطرها رو سعی کرد که حتما بو کنه و امروز هم سریع بیدار شد که بره و کادوی مربیها رو بهشون بده. تازه منو مجبور کرد که براش یه بسته جعبه ابزار اسباب بازی بگیرم تا بعنوان کادو برای من میز درست کنه !!!!! وقتی که اومد خونه می گفت حالا من با اینها چطوری میز درست کنم منکه چوب ندارم. حالا سفارش داده که امروز از همون مغازه برم براش چوب بخرم تا میز برام درست کنه.

دیشب موقع خواب از خونه یکی از همسایه ها بوی دسته قابلمه در حال سوختن می اومد. این دوتا هم حسابی منو سوال پیچ کردند که این بو چیه و مربوط به کجاست و این همسایه چرا اینقدر حواس پرته و... صبح که از در خونه اومدیم بیرون توی راه پله ها جلوی هر واحدی که می رسیدند می گفتند از اینجا بود ؟؟؟؟ منهم شرمنده می گفتم نه یکی دیگه بود و بعد هم گفتم یکی از اون خونه های بیرون بود. بعد پرند گفت مامان من دیشب بوی بد بودم ، تو هم بوی بد بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خنده

دیشب طبق معمول سر خوردن شام با دیبا مشکل داشتیم. آخرش هم بهش گفتم خودت بیا و ظرف غذاتو بریز توی سطل زباله. اون وسط باباجون هم اومده که دیبا می‌خواهی برات پنیر و گوجه بیارم. منهم گفتم اگر غذاشو نخوره هیچ چیز دیگه نباید بخوره. دقیقا از ساعت ٨ تا ۵/٩ مشغول بودیم. آخرش هم گفت که تو منو دوست نداری. پامو می‌زنم به کامپیوتر. محلش ندادم. گفت اصلا میشینم و همه اش با کامپیوتر بازی می کنم. محلش ندادم. گفت اصلا داروهامو نمی خورم. گفتم اصلا دارو بهت نمیدم. چون این داروها برای بزرگ شدن هست و کسی که غذا نخوره اصلا نمی خواد بزرگ بشه. دیگه بالاخره موفق شد نصفی از غذاشو بخوره و بخوابه.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٢٤ - مامان ديبا و پرند

ستاره

سلام

چهارشنبه عملیات مخ زنی استاد گیتار رو داشتیم. تا فاصله ای که نوبت دیبا بشه این استاد گیتار هم منتظر هنرجوی بعدیش بود و دیبا هم وظیفه داشت که اون رو بگذاره سر کار. یه سه تار به استاده نشون داد و گفت این چیه ؟ استاد گفت این سه تاره . دیبا هم خوشش اومده بود می‌گفت میشه به من یاد بدی ستاره بزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خنده

پرند توی دستشویی بود داد می زد دیبا با ساز من ارف نزنی هاااااااااااااااااااااابغل

دیوار خونه مادر بزرگ یه خورده نم زده بود بعد از اینکه دیبا به طور کامل مخ مادربزرگ و پدربزرگ و عموها و عمه ها رو پیاده کرد اومد خونه مامانم و به خاله سمیرا گفت میدونی چی شده ؟ خونه مادر بزرگ عروسی شده برف اومده بعد دیوار خراب شده البته الان خیلی مشکلی نیست ولی اگر طوفان یا باد یا زلزله بیاد خونه شون خراب میشه !!!!!!!!!!!!!!! خاله سمیرا متفکر  من قهقهه

 

تا وسط میدون گلکاری دیدیم پریدم و از بچه ها عکس گرفتیم

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

 دل سراپرده محبت اوست

دیده ایینه دار طلعت اوست  

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٢۳ - مامان ديبا و پرند

رسیدیم و رسیدیم -3

سلام

یه نتیجه دیگه از سفر اینکه امروز دیبا توی ماشین گفت مامان میشه آهنگ حسین پخته رو بگذاری گوش کنیم؟؟؟؟؟تعجب

یه روز هم داشت گزارش کار می داد گفت مامان،  با بابا و مهیار و مهرشاد بلال پوست کندیم بعد بلالها رو روی شغال (زغال)گذاشتیم . شغالهاش سیاه بود. بابا آب ریخت روشون و کبریت زد تا روشن شدند. بعد پرند هم در تکمیل فرمایشات گفت که آشغالها( جمع مدور زغال)  داغ شدند دست بابا با اون آشغالها سوخت. قهقهه

یه آقایی ( اول اسمش ک. بود چشمک) داشت توی تلویزیون خودش رو می‌کشت که من برای تغییر اومدم و اینا . پرند به باباجون گفت اینکه جومونگه !!!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٢٠ - مامان ديبا و پرند

رسیدیم و رسیدیم-2

سلام

طی  سفر اخیر به مشهد ،دیبا خانم  یه قطعنامه صادر کرد  که از این به بعد ١٠ روز مشهد باشیم و ۵ روز تهران.خنده

یه مام گرفته بودم . پرند از کیفم برداشته بود و داشت باهاش بازی می کرد. یه لحظه چشمم افتاد بهش که فقط اندازه یه بند انگشت تهش مونده بود. به پرند گفتم این چی شد؟ گفت اینجاش نوشته پرند باید به لباسش بزنه تعجبو اینهم که سر به راه ، نامردی نکرده بود و زیر بغل لباسش خیس خیس شده بود.  مژه

خونه مامان مرتب مهمان می اومد و دیبا هم مشغول استعداد به خرج دادن. به یه فامیل دیابتی به شدت شکلات تعارف می‌کرد. خجالتبه یه فامیل تپلی گفت که شما که اینقدر تپل هستین پس چرا دستاتون کوچیکه؟؟؟خجالت به بزرگتر فامیلمون اشاره کرد و گفت این که رفت ما می ریم سرزمین عجایب؟؟؟ خجالت داشتیم یه مهمون رو بدرقه می کردیم با پرند خداحافظی کرد من گفتم پرند حرف نمی زنه. گفت حتی یک کلمه؟؟ گفتم آره اصلا نمی تونید ازش یک کلمه هم در بیارین . گفت دکتر بردیش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تعجب( باز توضیح که به خدا این جلوی جمع صحبت نمی کنه ولی بین خودمون سر ما رو می بره )

دیشب پرند با هیجان اومد و گفت مامان گربه دمپایی تام و جری دیبا رو برده خونه اش برو دعواش کن !!!!!!!!!!!!!!!! بهش گفتم مامان جان گربه که خونه ما نمیاد ولی اون همچنان مصر بود بر این قضیه. فقط فراموش کردم برم چک کنم ببینم گربه دمپایی رو بر گردوند یا نه ؟؟؟؟؟

توی مشهد دوباره حساسیت کذایی پرند عود کرد و به شدت سرفه می‌کرد. یه ساعت قبل از حرکت بردیمش بیمارستان و به ضرب یه نصفه دگزامتازون آوردیمش تهران. خدا رو شکر دیگه مشکلی نداره. بغلفکر کنم ریه هاش به هوای آلوده تهران عادت کرده و هوای مشهد رو نمی تونه تحمل کنه. چشمکابله

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

به جان پیر خرابات و حق دولت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/۱٩ - مامان ديبا و پرند

رسیدیم و رسیدیم-1

سلام

صبح رسیدیم. ساعت ۶ صبح جلوی در خونه پرند زار میزنه که عینکم خونه مامان جان تنهاست باید بریم پیشش. قلب( عینکش توی کیف من بود توی راه هم چندین بار به سرش زده بود)

توی اون اوضاع و احوال مامانم با اون عمل سنگینی که روی مفصل رانش انجام داده این دوتا می خوندند که تختها جمع، واکر جمع ، مامان جان باید برقصه.قهقههقهقهه

حاصل ٢ ساعت طرقبه رفتن بدون من و با حضور پسرعموها و عموها نتیجه اش این شد که دیبا میخونه د.ل. م.ن ق.فل شده و مرتبه ( معطل یک )کلیده  یکی اونو دزدید و  رفت بگو ببینم کی دیده  و این سئوال علمی به ذهنش رسیده بود که مامان س.ا.س.ی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟قهقههقهقهه

پسر عموی ۶ ساله شون به ما گفت که می خواهد به آقای ک. رای بده. ازش پرسیدیم چرا؟ گفت به خاطر س.ا.س.ی قهقههقهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی( یاعلی)

فال حافظ امروز

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از من و میخواران از نرگس مستش مست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/۱۸ - مامان ديبا و پرند

اینترنت

سلام

داشتیم توی تلویزیون برنامه هستی جونم رو تماشا می‌کردیم. به دیبا گفتم مامان این دختر خانم رو می شناسی توی جشن هم بود. گفت نه یادم نمیاد. گفتم حالا عکسشو توی وبلاگش بهت نشون بدم یادت میاد. گفت مامان ببلاگ چیه؟؟؟؟سوال من در حالیکه داشتم فکر می کردم دارم برای یه آدم بزرگ توضیح میدم گفتم یه صفحه است توی اینترنت. در حالیکه تمام صورتش به چشم تبدیل شده بود پرسید اینترنت چیه تعجب؟؟؟؟؟ بعد فهمیدم خیلی خراب شده گفتم این دفعه که کامپیوتر رو روشن کردم و بعد اون صدای عجیب اومد بیا تا توی کامپیوتر بهت نشون بدم.

دیشب ما از گرما کلافه شدیم. صبح متوجه شدیم یکی از رادیاتورهای خونه باز شده. در حالیکه داشتیم به حضور دیگران توی خونه مطمئن می شدیم پرند خنده کنان گفت اینو ایجوری کردم ( معلوم شد که پیچ رادیاتور رو چرخونده و روشن کرده) کلافه

باباجون داشت برام توضیح می داد پرند اومده جلوش ایستاده و دست به کمر بهش میگه ساتت ( ساکت).قهقهه

پرند این رو ببین بهش میگن فرفره. پرند گفت وای مامان موهای فرین هم فرفریه (آفرین دختر)

دیبا به خاله زیور گفته مامان من عوض اینکه به پرند یاد بده چطوری غذا بخوره همش به فکر ورزش کردنه !!!!!!!!!!!!!

امروز داریم میریم مشهد.  

پرانتز: یه برگه اومد روی میزم توش یه نفر مرقوم کرده بود : خانم... یک p.p کامل جهت ارائه به بالادستهایمان آماده فرمایید. گفتم خدایا شکرت که این بحث ج.ی.ش و پ.ی.پ.ی اینجا هم دست از سرما برنمیداره !!!!!!!!خجالت

توضیح: p.p همان power point است که ما به دلیل صمیمیت به اختصار صدایش می‌زنیم.

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/۱۳ - مامان ديبا و پرند

اعظم نبودی ببینی

سلام

دیروز دیر رسیدم خونه و باباجون بچه ها زودتر گرفته بود. وقتی رفتم خونه مناظر جالبی مشاهده کردم که دلم نیومد اینجا ثبتش نکنم.

دکترهای کوچولو

 

تصویر مربوط به آقای بندر عباس هست که ما البته توی خونه عباس صداش می زنیم. ظاهراٌ دچار بیماری شده بود و روی برانکارد ( کامیون) خوابونده شده و بچه ها بهش سرم زدند ( سیمهای میکروفن) . من فقط نقش پلنگ صورتی رو این وسط متوجه نشدم. من وقتیکه دیدم اسباب بازیها رو به هال منتقل کردند اومدم دعواشون کنم ولی وقتی که این توجیه قوی رو شنیدم دیگه سکوت کردم. بعد هرچی شکلات توی یخچال بود مصرف شده بود که علایمش روی صورت پرند به جا مونده . تازه دیبا هم گفت تو که نبودی خیلی خوب بود ما کلی گرومب گرومب توی خونه پریدیم. بهش گفتم نی نی خاله شیدا ( همسایه طبقه پایین که به امید خدا ٢ ماه دیگه نی نیشون میاد ) توی دل مامانش هی بالا و پایین پریده با این کار شما . بعد صبح که داشتیم میومدیم توی راه پله با خباثت هرچه تمامتر نعره می زد و بعد به من می گفت الان نی نی از خواب پرید توی دل مامانش؟؟؟؟؟شیطان

دیروز پرند به من گفت خاله زیور منو دعوا کرده تو دعواش کن. از دیبا پرسیدم جریان چیه؟ ظاهرا همون مشکل قدیمی مرغشو نیخوام اتفاق افتاده بوده و خاله زیور هم پرند و جهیزیه شو از کلاس انداخته بیرون. ابله

یه ظرف شکلات میوه ای روی میز هست دیروز به نظرم رسید پرند داره حرکات مشکوکی اونجا انجام میده. وقتی رفت یه بررسی انجام دادم دیدم توش پر از شکلات باز شده و لیس زده است در ضمن پوستهای شکلات هم همونجابود که اگر خواستم دوباره بپیچمشون مشکلی نداشته باشم.چشمک

یه اصطلاحی داریم ما که بشین غذاتو بخور که به جونت بشینه. حالا دیبا رفته روی تاب میگه الان غذا به دلم داره تاب می خوره؟؟خنده مامان الان چشمک زدم غذا هم داره به دلم چشمک می زنه!!!!!! قهقههپشیمون شدم از اصطلاح یاد دادن به این دختر ( منو باش که میخوام فرهنگ اصیل ولایتمون رو ترویج بدم)شیطان

پرانتز : چند سال قبل یکی از عزیزانمون اومده بود به بچه اش اصطلاحات اصیل مشهدی رو آموزش بده. توی گام اول بهش گفته بود میدونی مشهدیها به من میگن مو ؟؟ بعد فرزند دلبندشون گفته بود مگه مشهدیها گاو هستند که میگن مو قهقههقهقههقهقهه( عمه فدای اون نمکت بشه قلبقلب )و کلاٌ بحث آموزش متوقف شد.

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/۱٢ - مامان ديبا و پرند

بایدم بریم

سلام

صبح دیبا که از خواب بیدار شد پرند رو کشون کشون برد و لباس پوشوند. پرند اومد روی مبل توی هال نشست و گفت مامان کجا می‌ریم؟ گفتم مهد. گفت بریم مشهد. گفتم حالا بعدا میریم. گفت بایدم الان بریم مشهد ( یعنی فقط مونده بود این فسقلی منو تهدید کنه).قهقهه

دیروز رفته بودم دنبالشون وقتی رسیدند جلوی در و چشمشون به یک عدد تاکسی مزین شد. دیبا گفت که چرا ماشین نداریم ؟ گفتم میدونی که پلیس دعوام میکنه. گفت آخه چرا پلیسها میگن روزهای یکشنبه نباید با ماشین بیاییم؟؟؟؟؟ گفتم چون خیابون شلوغ میشه. گفت اینهمه ماشین اومدند فقط ما نباید بیاییم ؟ بعد گفت پلیس رو می‌برم بالای کوه بعد از اونجا پرتش می‌کنم پایین دیگه پلیس نداریمقهقهه. گفتم حالا لازم نیست اینقدر اکشن عمل کنی چون اگه پلیس نباشه بعد آدمهای بد میاین و ما رو اذیت می‌کنند.  

دیشب داشتیم وقت رو می کشتیم و توی خیابونها چرخ و دور می زدیم.ابله پرند یه عادت بدی داره که با باباجون که میریم بیرون خودشو نشون میده و از پشت و بین دوتا صندلی جلو می ایسته و دستشو به میله های پشت صندلیهای جلو میگیره. به نظرم خیلی کار خطرناکی میکنه ولی حریفش هم نمیشم. جالبه که وقتی با من هست اصولا کاملا روی صندلی می نشینه . باباجون به پرند گفت باید بشینی روی صندلی چون ممکنه من ترمز شدید بگیرم بعد دچار مشکل میشی. دیبا به نظرت چه اتفاقی برای پرند می‌افته؟ دیبا هم تشریح کرد که سرش می خوره به شیشه جلو !!!! بعد دهنش پاره میشه. بعد خون میاد .بعد باید ببریمش بیمارستان. بعد دکتر دهنشو میدوزه . بعد خیلی حالش بد میشه . من و باباجون حس کردیم که چه فاجعه ای ممکنه سر راه باشه یه صدا گفتیم پرند بشین!!!!!!!!!!!!!!!زبان

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/۱۱ - مامان ديبا و پرند

عکس پرسنلی

سلام

سال ٨۵ پاسپورتم اکسپایر شد و از اون تاریخ به بعد چون از پرند عکس پرسنلی نداشتم دنبال گرفتن پاسپورت جدید نبودم ( عجب دلیل محکمیابله). تا اینکه چند روز قبل باباجون هم به این بلا دچار شد منهم از فرصت استفاده کردم و گفتم خوب بچه ها رو تو بزن توی پاسپورت خودت. اونهم گفت منکه باید بیام محضر پس بچه ها هم با تو و دوباره کلک من نگرفت. من یه مشکل داشتم برای خودم و دیبا توی شیخ بهایی عکس گرفته بودم و تاخیرم برای پرند به خاطر این بود که دلم نمی خواهد از اون خیابون کلا رد بشم. خوب در نهایت به این نتبجه رسیدم که چه کاریه بریم دوباره یه جای دیگه عکس بندازیم و چهارشنبه این کار رو انجام دادیم. دیبا به راحتی نشست و عکس گرفت ولی پرند گریه کرد در نتیجه من و دیبا دوطرفش نشستیم و اونهم عکسشو گرفت. بعد هم رفتیم گشت و گذار. توی یک فروشگاه یک عدد درب اتوماتیک نصب شده بود. بیچاره در !!! تقریبا خل شده بود از بس که پرند می‌رفت و می‌اومد و می‌گفت مامان این در چقدر بانمکه خودش باز میشه!!!!!!قهقهه

دروز رفتیم و عکسها رو گرفتیم. البته آقای عکاس به پرند عکسشو نمیداد و می گفت چون تو نگرفتی پس عکس نداری. وقتیکه بغض پرند رو دید دیگه سریع بهش داد. دیبا هم مرتب می‌گفت ما می‌خواهیم فردا عکس پرسنلی بندازیم . من بهش گفتم نه مامان این عکسها رو نباید ببری مهد چون خراب میشه سوال. امروز صبح خوش و خندان و نسبتا زود حرکت کردیم و منهم خوشحال که به موقع می رسم. خاله زیور تا بچه ها رو دید گفت با همین لباسها ازشون عکس بگیریم؟؟؟ گفتم مگه عکاس دارین؟ گفت آره عکس دیجیتالی قراره بگیرند. نتیجه اینکه دوباره ساعت ۵/٨ رسیدم شرکت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!گریه

دیبا جونم

دیبا جونمقلب

پرند جونم

پرند جونمقلب

تازه متوجه شدم که باید اول دفترچه بیمه شو عکسدار کنم که بعد بتونم ازش استفاده کنم. امیدوارم تا سال 90 بتونم پاسپورتم رو تمدید کنم. ابله

شب به دیبا گفتم سریع اتاقت رو مرتب کن که بیاییم و بخوابیم. یه خورده دور و بر اتاقشو نگاه کرد دید اوضاع خیلی خرابه .گفت مامان من بزرگ شدم روی تختم می خوابم. گفتم آفرین دختر پس کتاب بردار که برات بخونمتشویق. 4 تا کتاب خوندم و دیدم پرند داره بیهوش میشه. رختخوابش رو مرتب کردم. دیبا هم که دید اوضاع خوب شده گفت مامان منهم امشب پایین کنار خواهرم می خوابم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خنده

پرند اومده بود و می گفت مامان بیا برامون ارف درست کن!!!!!!! ( داشت کلاس آموزش بلز توسط دیبا شروع میشد)قهقهه

دیبا ساز می زد و به من می گفت مامان بهم بگو بیبیب هورا ( خاله الهام همیشه بهش میگه هی پیپ هورا) قهقهه

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/۱٠ - مامان ديبا و پرند

سو’ تفاوت!!!

سلام

چهارشنبه داشتیم می رفتیم کلاس موسیقی و چون خاله زیور رفته بودند مشهد پرند رو هم با خودمون بردیم. چون راه کوتاهه دستشون رو گرفتم و قدم زنان راه افتادیم. پرند هم نامردی نکرد از کارگر فصلی سر خیابون گرفته تا مغازه دارها ، عابرهای پیاده خسته و تنها از یک کنار به همه سلام می داد جالب بود که همه هم از لاک خودشون در می‌اومدند و کلی باهاش چاق سلامتی می‌کردند. توی کلاس هم تمام مدت روی پای من نشسته بود و همزمان با معلم دیبا که بهش آموزش می‌داد اینهم ریتم گرفته بود و به من لگد می زد.  بغل

داشتند با هم بازی می‌کردند یه مرتبه دیبا اشاره کرد به پرند و گفت مامان غول اومده . پرند هم خیلی جدی گفت من غول نه هستم  (نیستم)!!!!!!!!!!!قهقهه

توی آشپزخونه ، پرند اومده بود و دمپایی ها رو می چید بعد دیبا حواسش نبود دمپاییشو ولو کرد و رفت . پرند عصبانی بهش گفت دو ساعته دارم اینها رو می چینم چرا نامرتب می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عصبانی

دیشب ساعت ۵/٩ هر دوشون خوابیدند منهم کلی ذوق زده نشستم پای کامپیوتر که یه خورده اکسس کار کنم (چون باید دوره کامل ICDL رو بگذرونیم. منهم که اصولا حوصله کلاس رفتن ندارم تمامش رو امتحان دادم و اکسس رو که آخرین ماده امتحانی بود رد شدم حالا باید دوباره امتحان بدم یا اینکه 30 ساعت برم سرکلاس ( البته اگر رفته بودم تا حالا تموم شده بود !!!!!!!!!!!!!!)) تا 12 کار کردم بعد که اومدم بخوابم یکی در میون آب خواستند و ج.ی.ش داشتند تا صبح بیچاره شدمکلافه. فکر کردم همون ساعت 11 که بخوابند حداقل منهم راحت تر می خوابم.ابله

خداحافظ   بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٩ - مامان ديبا و پرند

آموزش

سلام

دیبا اومده میگه مامان ما رو به جای پارک بردن بهمون غذاخوردن یاد بده !!!!!!! میگم مگه تو هیچوقت سر سفره میشینی که من غذا خوردن بهت یاد بدم. مگه تو هیچوقت شده خودت بیایی و غذا بخوری. همیشه که باید بریزن توی حلقت !!!!!!تحقیقات نشون داد که توی مهد داشته غذا می خورده و توی سفره می ریخته بعد بهش گفتن که مگه مامانت بهت غذا خوردن یاد نداده !!!!!!!!!!!!!!!!!

با پرند داشتیم کتاب می خوندیم یه تمساح بهش نشون دادم گفتم این چیه. گفت باید براش شعر کیم چیم دم دارم رو بخونم !!!!!!!!!!!!

یه روز دیبا می خواست بیاد شرکت. بعد خاله زیور بهش گفت اونجا همکارهای مامانت سیگار میکشند اون وقت تو سرفه می کنی و مریض میشی. این موضوع گذشت. پریروز می گفت مامان من و پرند رو ببر شرکتتون بعد ما یواشکی میریم تموم سیگارهای همکارهات رو میشکنیم که اونها دیگه نتونند سیگار بکشند ( خدا سایه روزنامه فروشی روبه روی شرکت رو از سر همکارهای ما کم نکنه!!!!!!)

شعر جدید : دموخراسی بینی ( دموکراسی دینی) - توسیه (توسعه) به سبک چینی- پیتزای قرمه سبزی

خداحافظ  بیاعلی( یاعلی)

فال حافظ امروز

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غمهجران تو را چاره زجایی بکنیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٦ - مامان ديبا و پرند

دندان

سلام

پریشب دیبا به باباجون گیر داد که دندونت چکار شده. باباجون هم یه داستان عریض و طویل سر هم کرد در مورد مزایای مسواک زدن و اینکه وقتی بچه بوده تنبلی می کرده و دندونش رو مسواک نمی زده بعد دندونش خراب شده و حالا بچه ها باید هر شب دندونشون رو مسواک بزنند که وقتی بزرگ شدن مشکلی براشون پیش نیاد و شب به خیر. دیروز صبح دیبا رفت مهد. توی مهد به عمو بهرام مربی موسیقی توضیح میده که بابام چکارش شده خجالت. بعد دندونپزشک میاد مهد و برای اون هم توضیح میده. بعد دندون پزشکه هم یه نامه عریض و طویل داده بود دست دیبا که بچه ها هر ۶ ماه یکبار باید بروند دندانپزشکی تا دندونشون پوسیده نشه و حتما براشون فلوراید تراپی رو انجام بدینخجالت .امروز صبح جلوی مهد عمو بهرام رو دیدیم و سلام و احوالپرسی و بعد هم حال دندون باباجون رو پرسید. منهم تمام مدت خجالت

در یک منطقه بالای شهر رفتم آژانس گرفتم چون اصولا کلاس اجتماعیم خیلی بالاست و مسئول آژانس هم از رفقای قدیم بود ( نزدیک محل کار سابقم بود) یه دونه پیکان آخرین مدل ۴٧ سفید و فوق العاده کثیف بهم داد (ولی خداییش طرف حسابی راننده بود و توی ترافیک عصرگاهی پارک ملت خیلی سریع منو رسوند). وقتی بچه ها رو گرفتم و رسیدیم جلوی خونه دیبا به راننده گفت چقدر ماشینتون قشنگه!!!!!!!! آقاهه هم کلی ذوق زده شده بود و گفت تو اولین نفری هستی که این حرف رو بهم زدی دیگران نظرشون خلاف این قضیه هست. بعد دیبا آرم ت.ی.ر.اژه ت.ا.ک.س.ی رو که روی در ماشین خورده بود به آقاهه نشون داد و گفت ماشینتون خیلی هم رنگی و خوشگلهقهقهه. ( کسی آشنا نداره که منهم یه دونه از این آرمها برای ماشینم بگیرم بلکه یه خورده ماشینم جذابتر به نظر برسهابله )

دیروز براشون دمپایی گرفته بود. پرند که از ذوقش شب هم با همونها خوابید. تازه به منهم گفت تو از این ها نداری ؟؟ خودم برات می خرمبغلقلب 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٥ - مامان ديبا و پرند

چه زود گذشت!!!!

سلام

امروز دقیقا چهارسال از اون روزی میگذره که دختر کوچولوی ٣ ماه و ٢٣ روزه رو سپردم مهد و برگشتم سرکارگریه. یک هفته اول کسی نمی تونست باهام حرف بزنه چون رسما گریه می‌کردم . توی شرکت هم سرم خیلی شلوغ بود ولی تمام مدت حواسم به ساعت بود که کی یک ربع به ١١ میشه که برم مهد و دیبا رو ببینم و بعد دوباره ساعت یک و نیم یه دور دیگه مهد و بعد هم ساعت ۴ خداحافظ شرکتنگران. یک کوله بار پر از عذاب وجدان داشتم و اینکه اصولا مهد بهتر بود یا باید پرستار می‌گرفتم وحالا که مهد گذاشتم انتخابم درسته بوده یا نه. ولی امروز که نگاهش می‌کنم، حس می کنم اشتباه نکردم و خدا رو شکر که تونستم تصمیم درستی بگیرم و خدا رو شکر که فرشته های خوبش ( خاله زیور و خاله سحر)فرشته رو سر راهم قرار داد. بغل

دیروز میگه مامان به خاله سمیرا بگو یه سوپ قرمز درست کنه بعد مامان جان با راکتش ( واکر) بیاد سر سفره بشینه و اون سوپ رو بخوره حتما زود خوب میشه.قهقهه

دیشب یه آقایی زنگ در خونه رو زد. من شدیداً پای کامپیوتر بودم و داشتم قبض برق می پرداختم. دیبا یه نگاه کرد و گفت مامان یه آقای غریبه است و آیفون رو برداشت . گفت کیه و بعد گفت اونها خیلی وقته که از اینجا رفتند اشتباه گرفتید. گفتم دیبا چی گفت ؟ گفت میگه من می خوام با همسایه قبلیتون ازدواج کنم !!!!!!! من در رو باز نکردم چون میدونستم که غریبه است و می خواهد بیاد مسواک و داروهای ما رو بدزده و ببره واسه خودش ( آقاهه بیچاره اومده بود گاز خونه همسایه رو درست کنه !!!!!!!!!!!)قهقهه

صبح رسیدیم مهد مانی توی پله ها دیبا رو دید و گفت منهم باهات میام بالا پیش خاله زیور صبحونه بخورم. تا مانی رفت که صبحونه شو بیاره دیبا میگه مامان ببین همه زندگی مانی من هستم.بغلماچ

باباجون داشت سربه سر دیبا می گذاشت و توی رختخواب دیبا خوابیده بود. یه دفعه پرند یه نعره زد سرش که بلند شد. ما با تعجب بهش گفتیم چرا داد می زنی ؟؟؟ گفت داد می زنم که جیغ بزنم سرشتعجب

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خود آمد و هنگام درو

 دیبای 8 ماهه

مسابقات کشتی خانگی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٤ - مامان ديبا و پرند

جومونگ

سلام

دیروز دیبا ٢ تا برچسب از جیبش در آورد و گفت مامان ببین یگانه جون به من برچسب جومونگ و سوسانو رو داده . گفتم به چه مناسبت؟ گفت آخه گفته من با هوش ترین شاگرد کلاس زبانش هستم و همه چیز رو بلدمتشویق. گفتم آفرین. دیبا جومونگ چکاره سوسانو هست میدونی ؟ یه خورده فکر کرد و گفت: جومونگشه!!!!!!!!!!!!!!!! ( خواستم بدونید که تب جومونگ به مهد کودک هم رسیده)قهقهه

ساعت ۵ صبح پرند از خواب بیدار شد و رفتیم دستشویی . بعد هم گفت که بریم اتاق گریه بخوابیم. ما شبها چراغ اتاق گریه رو روشن میگذاریم که یه روشنایی ملایم به اتاق بچه ها بده. بعد رفتم چراغ آشپزخونه رو روشن کردم و اومدم چراغ اتاق گریه رو خاموش کردم. پرند داد زد که نه بگذار چراغ روشن باشه. تا اومدم بخوابم دیدم کتاب زبان دیبا رو با خودش آورده و گفت برام بخون. سیب رو بهش نشون دادم و گفتم این چیه ؟ اونهم به شیوه دیبا شروع کرد که سیب سیب چی میشه؟ انار انار انار ( اپل رو انار شنیده بچه ام) میشه قهقهه. بعد شکلات نشونش دادم. اونهم خوند شکلات شکلات چی میشه ؟ آس کیلی آس کیلی آس کیلی (آیس کریم = بستنی) میشهقهقهه. کلی ماچیدمش!!!!!!!!!!!!!!!ماچبغل

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

شاه شمشماد قدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/۳ - مامان ديبا و پرند

این چند روز

سلام

چهارشنبه باز هم کلاس موسیقی بود. خدا رو شکر برای این جلسه به پرند اموزش داده بود و گیر خاصی نداشت. فقط با معلمش که همنوازی با فلوت می کرد دچار مشکل شده بود بهش می گفت فلوت رو بده من بزنم عوضش شما بلز بزن.

بعد هم مراسم پارک داشتیم و گشت و گذار . وقتی هم داشتیم میومدیم بیرون یه دختر خانم نازنین قلبما رو دیدند و شناسایی شدیم رفت. ما هم کلی ذوقمرگ شدیم از این همه معروفیت .ابله

 ۵ شنبه رو چکار کردیم خوب معلومه روی سر ننه گلی خراب شدیمنیشخند . از ساعت ٧ صبح هر دو خانم، شاداب بالای سر من بودند. منهم به هوای جابه جا کردن لباسها حواسشون رو پرت کردم. به پرند گفتم کجا بریم ؟ گفت خونه نارگل. گفتم می خواهی با نارگل بازی کنی ؟ گفت نه با خاله لیلا بازی کنم.( از بس خاله لیلا ما رو هی تحویل میگیره). بعد هم یه کولی بازی اساسی توی خونه خاله لیلا راه انداخت و نارگل بیچاره رو مات و مبهوت کرد.

 دیروز هم که بعد از ظهر مراسم جشن بود. من تصمیم داشتم پرند رو بخوابونم و با دیبا برم جشن اما ساعت حدود ۴ پرند اونقدر شارژ بود که آماده اش کردم و خداییش بچه خوبی هم بودتشویق. روی سن هم وقتی عمو پورنگ اسمشو پرسید در حالیکه پشتش به جمعیت بودخجالت اسمشو گفت که من کلی از اینهمه پیشرفتش خوشحال شدم. دوتا دوست قدیمی یعنی آندیا جونم و باران جونم رو هم دیدیم. هستی جونم رو روی سن و آنی دالتون رو هم از نزدیک ملاقات کردیم. خاله الهام هم فوق العاده بود به همون خانمی و مهربونی که فکر می کردم. دیروز باید مراسم ختم پدر پروانه جون می رفتم در نتیجه اواسط مراسم بلند شدیم و با باباجون رفتیم که من برم مسجد و اونها توی ماشین منتظر بمونند. فقط حواسم نبود که به دیبا توضیح ندم و در نتیجه تا خود مسجد و بعد هم تا خود خونه یه ریز به دیبا گفتم که پدرشون پیر بودنددروغگو رفتند پیش خدا. توی مسجد آدمها گریه می کردند برای همین نمی شد شما رو برد. من گریه نکردمدروغگودروغگودروغگو. به خاله پروانه گفتم که گریه نکن اونهم خیلی به حرف من گوش کرددروغگودروغگودروغگو. خلاصه غلط کردم !!!!!!!!!

فراخوان : آیا از دوستان حاضر در جشن کسی عکس خوبی از ما دارد که در اختیارمان قرار بدهد.. من دوربین نداشتم ( طبق معمول) و عکسهایی که با موبایل گرفتم جالب نشده  

 

( این عکس رو همین الان از توی وبلاگ هستی جونم برداشت کردم، هنوز از نوشین جونم اجازه نگرفتمخجالت)

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است

دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند