Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

تقصیر من نبود

سلام

با تلاشهای مداوم پرند خدا رو شکر درایو رایترمون هم خراب شد و اون یکی هم که اصولا سی دی رو نمی خونه. حالا رایتر هم درش باز نمیشه. چون پرند وقتی سی دی رو میگذاره داخل درایو با دست هم کمک می کنه که درش زودتر بسته بشه. حالا خودش کشف کرده که اگر درایو بالا رو فشار بده این پایینی باز می شه. دیشب بهش میگم پرند ببین از بس این رو فشار دادی خراب شد. میگه تقصیر آستین دیبا بود.قهقهه

دیروز که رفتیم خونه براشون شیر که بردم گفتند که ما خیلی کار داریم و باید بچه هامون رو بخوابونیم. عباس و کانا ؟؟؟و چینی؟؟؟ و اکبر و پرهام و... خیلی سر و صدا می کردند و اینها هم تند و تند یکی یه شیشه شیر دستشون بود و بچه ها رو می خوابوندند. تا هم مخلوط کن رو روشن کردم پرند یکی از بچه ها رو آورد و گفت خوابه اینقدر سرو صدا نکن. خلاصه تمامشون هم پسر بودند. به دیبا گفتم شیرتو اول بخور که قوی بشی بعد بچه ها رو بخوابون. گفت مامان این پسرها همگی وحشین و دخترها هم چنگ می اندازند . البته تاکید می کنم که هیچگونه دختری توی اون جمع نبود. حاصل تلاشها رو مشاهده بفرمایین.

مراسم خواب سپاری 

 دیبا پاتر و برادرش!!!!!!

و تا ساعت ۵/٩ شب وضعیت اتاق به همین شکل بود. 

پروانه عزیز مراتب تسلیت ما را پذیرا باش. روحشان شاد.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که زعشقت چه طرفی بر بستم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/۳٠ - مامان ديبا و پرند

دوووووووو

سلام

امروز راه افتادیم که بریم سر کار و زندگیمون. دیبا گفت مامان تا ١٠ بشمار من آماده میشم. من داشتم لباسهای پرند رو می پوشوندم و شروع کردم یک.... - دووووو- سههههه - یه دفعه پرند صورتم رو با دستهاش چرخوند طرف دیبا و گفت به دیبا بگو!!!!!!!عصبانی

در راستای آموزش موسیقی دیشب کنار پرند خودم رو به خواب زده بودم اونهم با دستهاش و با ریتمی که معلم دیبا بهش یاد داده بود می خوند دوووووووو - ررررررررر - فااااااااااااا . آموزشها مثل اینکه خوب داره پیش میره. بیچاره معلم موسیقی این هفته احتمالا باید سنتور رو شروع کنه. چشمک

این دو روز کلی با هم بازی کردند. از جمله بازیهاشون معلم بازی بود. یه موقع دیبا منو صدا زد مامان بیا این رو ببین. بعد توضیح داد که من پسرم و شاگردم. پرند هم معلمه ولی به من چیزی یاد نمیده. آخه پرند یه گوشی موبایل گرفته بود دستش و تکیه داده بود به یه پشتی و می‌گفت علی کوپته  (فروتن ) با محمد حسینی(مسلمی) و حمید گلی (فیتیله ها) بیاین خونه ما !!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢٩ - مامان ديبا و پرند

در خانه

سلام

همچنان در منزل به سر می بریم. خیلی تغییر قابل ملاحظه ای در پرند به چشم نمی‌خوره. ناراحتدیبا هم به نظر می‌رسه حوصله‌اش سر رفته چون از صبح میگه منو یه سر ببر مهد بعد قبل از ناهار بیا سراغم و بیارم خونه. منهم به شدت باهاش مخالفت کردم که قدر مهد کودک رو بدونه.

یه سری خمیر بازی براش گرفته بودم یه روز جو گیر شد و با کمک باباجون و به این عنوان که اینها مواد شیمیایی هستند و به دستمون آسیب می‌زنند ریختشون بیرون. امروز اومد و گفت که برام دوباره بگیر. گفتم پول ندارم. گفت خوب کارتتو ببر و از آقای بانک پول بگیر. گفتم فروشگاهش دوره. گفت اشکالی نداره من و پرند توی خونه می‌مونیم. تو ماشین رو بردار و برو خمیر بگیر. گفتم فعلا امکانش نیست تا ببینم کی دختر خوبی میشی تا برات جایزه بگیرم. نتبجه اینکه ظرف پوره سیب زمینی بدون ذره‌ای تردید تا ته خورده شد. یه برش کوکو سبزی هم پشت بندش رفت بالا که میزان دختر خوبی بودنش رو نشون بده. الان هم رفته توی اتاقش و با پرند کل سبد اسباب بازیها رو خالی کرده وسط اتاق که مرتبشون کنه. البته این وسط هی اسباب بازیهای مفقود شده رو پیدا می‌کنه و سرگرم بازی میشه. خدا میدونه چند ساعت باید وقت بگذارم و اون اتاق رو مرتب کنم.گریه

پرند داشت با اتوی اسباب بازیش بازی می کرد . بعد باباجون اومد و دستشو زد به اتو و گفت وای چقدر داغه. پرند چیزی نگفت. دوباره باباجون تکرار کرد. پرند برگشت و گفت خوب داغه دست نزن دیگه‌هههههههه.قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢۸ - مامان ديبا و پرند

شبه سرخچه

سلام

دیروز بعد از ظهر داشتم با پرند بازی می کردم یک دفعه متوجه شدم که روی صورش کلی دونه زده جمعه هم که حمامش می کردم متوجه شدم دور گردنش دونه زده که فکر کردم عرق سوز شده و در نتیجه خیلی بهش توجه نکردم. ولی دیشب یه دفعه  شک کردم و سریع راه افتادم که به دکتر برسونمش. یه دکتر که تلفن مطب رو جواب نداد، تلفن یکی روی پیامگیر بود یکی دیگه رو که رفتم گفت 15 تا مریض قبل از شماست و نمی پذیریمتون و منهم طبق معمول توی بارون راه افتادم طرف بیمارستان کودکان. اونجا به طرز مشکوکی خلوت بود. یه خانم دکتر خیلی خوش برخورد بود که کلی به من آرامش داد و گفت چیزی نیست و در آخر هم شماره موبایل منشی مطبش رو داد و گفت هر موقع که مشکلی پیش اومد بهش خبر بدم و گفت احتمالا تا امروز حال پرند خوب میشه ( که نشد). دیبا هم دیشب توی خواب به شدت سرفه می کرد و امروز دسته جمعی رفتیم سراغ اون دکتری که تلفنش دیشب روی پیامگیر بود . البته اونهم حرفهای همون خانم رو تکرار کرد بعلاوه اینکه پرند زمینه آلرژی هم داره همچنین دیبا و اینکه فعلا توی محیطهای پر گل و گیاه نریم. در حال حاضر در منزل به سر می بریم . دیبا هم اینجا کاملا جشن گرفته چون صبح که چشمهاشو باز کرد اول پرسید پرند خوب شده ؟ گفتم نه. گفت آخ جون پس امروز خونه هستیم هورا. گفتم کلاس یوگا داری. گفت نمی رم ولش کن. بعد از پشت پنجره بچه های مهد پشت خونه رو دید و گفت از فردا من رو ببر اینجا. گفتم چرا؟ گفت آخه اینها همش دارند توی حیاط بازی می کنند. ما هی باید زبان و سفال و نقاشی کار کنیم. دستامون رو بشوریم. میوه بخوریم . ناهار بخوریم .بخوابیم. عصرونه بخوریم. خیلی باید کار کنیم قهقههگفتم از این خبرها نیست خانم. اینها هم یک کوچولو اومدند بازی کنند و بعد بر می‌گردند . منتها شما متوجه نشدی که اینها هی گروه های مختلف هستند و فکر کردی از اول صبح یه کلاسند که توی حیاطند. خاله زیور هم زنگ زد که دامادت داره منو میکشه . گفته زنگ بزن مامان دیبا تا من بهش بگم دیبا رو بیاره مهد چون من کلی اسباب بازی برای دیبا آوردم که با هم بازی کنیم.  

دیبا داشت توی هال بازی می کرد اومد و گفت مامان توی تلویزیون یه حرف خیلی بد زد. گفتم چی گفت ؟ گفت میگه سومالی. فکر کنم خیلی حرف بدیه قهقهه

الان داشتم سایت کودکان پرشین بلاگ رو چک می کردم توی مسابقه عکاسی نوروز بین ٨ تا عکس برتر هستیم. مرسی از زحمات همه دوستان وخدا رو شکر.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

دوش سودای رخش گفتم زسر بیرون کنم

گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢٧ - مامان ديبا و پرند

یه روز خوب

سلام

چهارشنبه دیبا رو بردم کلاس. خدا رو شکر مشکلی نبود جز ساعت معلم مربوطه که دیبا کلی درگیر شده بود که شبها که می خوابه این ساعت رو چطوری از دستش در میاره. چون ساعت بند فلزی بود و دوستانی که با من آشنایی دارند می دونند که دیدن فلز هم باعث کهیر زدن من میشه چه برسه به استفاده ازش. در نتیجه اینهم از اون چیزهایی هست که دیبا و پرند دست من هرگز نخواهند دید. در ضمن دیبا توی این جلسه نتیجه گرفت که از سنتور بیشتر خوشش میاد. و فعلا به تنبک کاری نداره. بعد پرند رو برداشتیم و  رفتیم پارک. کلی بازی کردیم و بعد رفتیم خوراکی گرفتیم و اومدیم روی اون میزهایی هست که شکل توپ فوتباله ( مخصوص شطرنج) خوراکی خوردیم و با باباجون هم قرار گذاشتیم که بریم برای بچه ها تشک بخریم. بخاطر همون موضوع خانم بیزیسی (بهزیستی) . تا اومدیم که بریم سراغ باباجون یه دختر خانمی با یه کیسه زردآلو اومد سراغمون و به بچه ها تعارف کرد. اونها هم برداشتند و تشکر کردند و دیبا بهش گفت چقدر هلوهاتون خوشمزه بود. و من خودم رو لعنت کردم که چرا اینقدر درگیر ا.ل.گوی م.صرف شدم که میوه فروشیها رو چک نکردم . بعد دیبا توی فروشگاه به فروشنده گیر داده بود که چا اسمت عباسه ؟؟؟؟ و خلاصه ما تا خونه درگیر اسم عباس آقای تشک فروش بودیم.

۵ شنبه صبح پارک چیتگر یه دوچرخه سواری حسابی و بعد هم نمایشگاه هوایی.

میز توپ فوتبال

میز توپ فوتبال

 

پارک چیتگر

پارک چیتگر

خواهر کوچولوی فرانکلین

کتاب خواهر کوچولوی فرانکلین تقدیم به دوستان گلی که قراره به زودی صاحب خواهر کوچولو بشن و من متاسفانه هنوز موفق نشدم که با مامانشون صحبت کنم. قلب

خداحافظ  بیاعلی( یاعلی)

فال حافظ امروز

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢٦ - مامان ديبا و پرند

یک تجربه

سلام

بعد از تجربه مهیجی که در زمینه آموزش اسکیت برامون ایجاد شد و استقبال شدید که دیبا از این موضوع داشتدروغگو،هفته قبل داشتم توی خیابون راه می رفتم یه آموزشگاه موسیقی به چشمم خورد. رفتم و یه خورده تحقیق کردم به نظرم بد نیومد. ( هم نزدیک بود، هم معلمش خانم بود، هم باحوصله بود ، هم خیلی پولکی به نظر نمی رسید چون همون اول به من گفت خودت باید خیلی وقت بگذاری اگر میتونی دیبا رو ثبت نام کن ، هم ساعتش دست خودم بود و اینکه کلاسهاش هم تک تک برگزار می شد و اینکه خودم هم توی کلاس باید حضور داشته باشم)چون نزدیک مهد بود دیبا رو برداشتم و بردم اونجا. دیبا گفت دوست دارم .منهم دوان دوان رفتم و اسمشو نوشتم. آموزش شروع شد.

  • دیبا جون این اسمش دو هست.  دیبا : چرا؟
  • مامانش این اسمو براش انتخاب کرده. دیبا : آره مثل من که مامانم اسممو گذاشته دیبا. یه خواهر دارم پرند. مامانم اعظم . بابام هم ناصر.
  • خوب دیبا جون این ر هست.  دیبا : چرا؟ کلافه
  • دیبا جون این فا هست. دیبا : وای من یه دوست دارم اسمش باربده هر وقت ماست میخواد میگه من منه فا!!!!!!!!!!!!!!!
  • دیبا جون این سل هست. دیبا : میدونی امروز پدر بزرگ و عمو حمید دارند میان خونه ما!!!!!!!!!!!!!!!
  • دیبا جون این لا هست.  دیبا : پس کی تنبک می زنیم؟؟؟؟؟
  • دیبا جون این سی هست. دیبا : من فلوت هم دوست دارم بزنم. کلافه
  • آخر وقت گفتم دیبا جون خداحافظی کن تا بریم. دیبا گفت سه شنبه هم بیاییم. گفتم باشه چهارشنبه هم میاییم. خانم معلمه هم گفت به دایی حمیدت سلام برسون!!!!!!!

خدا رو شکر 20 دقیقه کلاس تموم شد. ما برگشتیم خونه. همونجا قطعنامه صادر شد که من این کلاس رو دوست ندارم. گفتم باشه. پس بلزت رو هم جمع کن. دفتر نتش رو هم برده بود و توی کمد لباسهای من گذاشته بود. امروز صبح بهش گفتم دوست داری دوباره بری کلاس ؟؟ گفت آره خیلی دوست دارم. گفتم پس دفترت رو بردار. حالا امروز بدون ثانیه ای تمرین قراره ببرمش کلاس. خدا به خیر کنه. ( یعنی معلمه امروز ما رو می پذیره؟؟؟؟؟) 

توی راه پله داشتیم می رفتیم بالا. پرند سرفه کرد. گفتم وای خدایا دختر تو که باز داری سرفه می کنی. گفت دیباست من نیستم.

شبهای عید یه لوله ترکیده بود و سقف راه پله رو خراب کرده بود. این خانمها همیشه جلوی راه پله که می رسیدند می گفتند سریع بدویم که روی سرمون نریزه و به همه همسایه ها هم تاکید می کردند که بدوید توی راه پله که روی سرتون نریزه. پریروز به مدیر ساختمون پیشنهاد دادند که بدوید. امروز صبح که از خونه آمدیم دیدیم که درست شده. بچه ها کلی ذوق کردند. داشتم ماشین رو از پارکینگ می زدم بیرون اون آقا هم داشت می رفت. رفت جلوی در ماشین و به بچه ها گفت دیدین درست شد. ( روی همه کم شد!!!!) 

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

خیال روی تو در هر طریقی همره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢۳ - مامان ديبا و پرند

توعطر

سلام

دیروز نامه داشتند برای اینکه امروز قرار برند تاتر. من برای پرند هم پرسیدم و گفتند که میتونه بیاد. دیروز چون دیبا توی مهد نخوابیده بود ساعت ۵/٩ بیهوش شد. داشتم پرند رو می خوابوندم بهش گفتم فردا قراره بری تانر. پرسید تو عطر؟ گفتم آره مامان صبح با بچه ها میرین تاتر. گفت میریم تو عطر؟ گفتم پرند تاتر دوست داری. گفت آره بریم تو عطر. پرند جون فردا با دیبا میرین تاتر. گفت با دوستام برم تو عطر؟؟؟ خوب پرند جون فردا کجا میرین؟ تاتر.

امروز صبح چشمهاشو باز کرد و گفت مامان امروز میریم توعطر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

دیروز توی مهد مانی خان می خواسته دیبا رو ببوسه سرشو کوبیده به دیوار. بعد دیبا اومده بود می گفت من طفلکی بی آزار این مانی اومده سرمو زده به دیوار آخه چرا؟؟؟ گفتم مامانی این پسرها کلا همینجورین به نظرم از همین حالا بیخیالشون شو!!!!!!!!!!!!!!!!! 

داشت عکسهاشو توی کامپیوتر نگاه می کرد تا رسید به یک عکسی که امیر علی جونم و بهار جونم با لباس عروس و داماد توی یک عروسی گرفته بودند. دیبا امیر رو شناخت ولی گفت این کیه؟ گفتم بهارجون دختر دایی امیر هست. بعد با بدجنسی خاصش به من گفت مامان اینها می خواهند با هم ازدواج کنند که لباسشون اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(می بینید از حالا برای مردم حرف در میاریم ).

خداحافظ  بیاعلی( یاعلی)

فال حافظ امروز

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢٢ - مامان ديبا و پرند

قهر تا روز قیامت

سلام

دیروز دچار عدم تفاهم شده بودیم با دیبا. سر شام طبق معمول شروع کرد به ادابازی. پرند هم دنبالش راه افتاد. منهم با خاله مریم صحبت می کردم گفتم بچه ها غذا نمی خورن گفت با پیک بفرست خونه ما ( توی مشهد!!!!) بعد به دیبا گفتم اینکار رو بکنم ؟ گفت نه. گفتم بدم به پیشی گفت نه . اما باز هم نیامد و شامشو کامل نخورد منهم با حرص هرچه تمامتر همه شو خوردم هم دیبا و هم پرند ( اون وقت همه میگن چرا اینقدر چاقی !!!!)‌و بهش گفتم چون غذاتو نخوردی نه نوشابه می خوری و نه ماست. اونهم شروع کرد به گریه که تو منو دوست نداری. گفتم نه خودت خودتو دوست نداری. بعد گفتم بیا داروتو بخور اون رو هم نخورد ومنهم ریختم توی دستشویی. بعد گفت من دیگه اصلا شبها نمی خوابم. گفتم فکر خوبیه. گفت دیگه هم غذا نمی خورم. گفتم باشه. بعد گفت اصلا از این خونه میرم. گفتم کجا می ری؟ گفت پیش خاله سمیرا !!!!!! گفتم خوش بگذره. کی میری؟؟؟ گفت حالا میشه دارومو بهم بدی دوباره بخورم. من گرسنمه غذا هم می خواهم. گفتم دارو رو بهت میدم ولی غذا رو شرمنده چون همه شو خوردم فقط نون و پنیر می تونی بخوری. اونهم برای اینکه روی منو کم کنه یه برش نون و پنیر خورد. و با هم آشتی کردیم. ولی فکر کنم چند شب اینکار رو انجام بدم تا متنبه بشه. لازم به ذکر است که در تمام مدتی که ما مشغول درگیری بودیم پرند در کمال خونسردی عروسکشو بغل کرده بود و واسه خودش تاب می خورد!!!!!

تاتر خیابانی

تاتر خیابانی. به اون دورها نگاه کنید اون آقایی که کت و شلوار پوشیدن آقای ایرج راد هستند.

خانم ببرها در رستوران بادکنکی 

خانم ببرها در رستوران بادکنکی

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

به جان پیر خرابات و حق نعمت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢۱ - مامان ديبا و پرند

خواب

سلام

باباجون و دیبا جون روی مبلهای هال بیهوش شده بودند. در حالیکه دیبا رو به اتاق منتقل می کردم یه ملافه هم دادم به پرند و گفتم ببر و آروم بنداز روی باباجون. اونهم آروم رفت کنار باباجون و با دستش زد توی صورتش و گفت بیدارشو ملافه تو بنداز روی خودت. باباجون بیچاره!!!!!

رفته بودیم خونه عمو. بعد به دیبا گفتم دوست داری بیاییم اینجا زندگی کنیم؟ گفت آره . بریم اسباب بازیهامون رو بیاریم و بیاییم اینجا. بعد به باباجون گفت تو چقدر خونه می‌خری؟ همه خونه های دنیا رو که خریدی. هر شب تلفن می‌زنی و خونه می‌خری. پس بقیه مردم کجا زندگی کنند؟؟ همون خونه شیخ بهایی برای ما بسه دیگه !!!!!!!

باباجون اومد توی اتاقشون و دید کف اتاق پر از اسباب بازیه. تا اومد اتاق رو مرتب کنه پرند رفت و گفت به وسایلم دست نزن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من قبل از عید یه خورده لباس خوشگل زمستونی از توی حراج دبنهامز گرفتم که البته سایزهاش هم یه سایز بزرگ بود که بچه ها سال بعد بپوشند. از بین اینها دیبا دیروز یه ژاکت یقه کج موهر پیدا کرد که من به نیت پرند گرفته بودم ولی الان اندازه دیباست. بعد از ظهر که رفتم خاله زیور گفت دیبا از صبح این ژاکت رو از تنش در نیاورده و حتی موقع خواب هم کلی با فرخنده جون بگو مگو کرده و آخرش من وساطت کردم و گفتم در بیار ولی توی بغلت بگیر و بخواب. امروز صبح هم دوباره همون رو پوشید. بعد خاله سحر به من گفت که دیبا چقدر این ژاکت رو دوست داره. گفتم آخه شما که میدونی من هیچ وقت برای این بچه ها لباس نمیخرم. بچه ام لباس نو دیده ذوق کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!  

خاله مریم جونم تولدت مبارک. همیشه همینطور قوی و توانا، سایه ات روی سر خانواده باشه. (آماده باش که خرداد باز روی سرت خراب میشیم)

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢٠ - مامان ديبا و پرند

خانم بیزیسی

سلام

داشتم ملافه هاشون رو آماده می کردم که امروز ببرند مهد. دیبا گفت مامان تشک هم برام بگذار. گفتم کی گفته ؟ گفت خانم بیزیسی ( بهزیستی) . اون روز اومده بود گفت که بچه ها باید تشک ببرند.

پرسیدم دیبا برای ناهار چی می خوری گفت قرمه سبزی. گفتم سبزی ندارم دروغگومی خواهی برات کرفس بگذارم؟ یه خورده فکر کرد. گفت نمی خواهد سبزی توش بریزی فقط آب و گوشت و قرمه بریزی کافیه. بعد پرسید کی بهت یاد داده که قرمه سبزی رو اینطوری بپزی ؟ گفتم مامانم. گفت بعدا به من هم یاد می دی ؟ گفتم آره وقتش بشه همه چیز رو بهت یاد میدم. ماچبغل

پرند نشسته بود سر غذا. پرسید این چیه؟ گفتم آلبالو پلو دوست داری برات بریزم؟ گفت آره. اولین قاشق رو که خورد گفت مرغشو نیخام . لوبیاشو (آلبالو) نیخام. فقط قرمزشو ( پلوهای مخلوط با شربت ) بهم بده. خوشمزه

دیشب بردیمشون یه دوری بزنیم. هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم هر دوتا خوابیدند. بعد هم که گفتیم اگر خوابتون میاد برگردیم خونه دیبا گفت آخه این موقع شب وقت بیرون رفتنه ؟؟؟؟؟؟ بعد یه آقای محترمی وسط میدون ونک یه حالی به پراید داد. باباجون پیاده شد و داشتند با هم بررسی می کردند که چی شده . دیبا گفت عجب آدم خوبی!!!! از پشت زده به ماشین، بوق هم می زنه تازه راهش رو هم گرفته که بره. بچه پر رو!!!!!!!!!! ( موضوع خیلی شدید نبود. منهم راننده نبودم)

خاله دلارام جون قدم نورسیده مبارک. امیدوارم که قدم نی‌نی برای شما عمه مهربون و پدر و مادر محترمش پر از خیر و برکت باشه.  

خداحافظ  بیاعلی( یا علی )

فال حافظ امروز

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/۱٩ - مامان ديبا و پرند

بازرس

سلام

دیروز از بهزیستی بازرس رفته بوده مهد. بعد رفتن و اتاق خواب رو دیدند. توی اتاق خواب کلی تشک خوشخواب هست که هر بچه ای ملافه و بالشت و پتوی مخصوص خودش رو داره و روی اون تشکها در جهت عرضی براش جا میگذارند که بخوابه. بعد بازرسها اعتراض کردند که این بچه ها قدشون بلند شده و پاهاشون ممکنه از تشک بیفته بیرون. بعد دیبا میره و بهشون میگه ما از این به بعد پاهامون رو جمع می کنیم که بیرون نیفته. لطفا اینها رو دعوا نکنید. اونها میگن که به خانواده ها بگین که برای بچه ها تشک هم بیاورند چون فضا به اندازه کافی هست و میشه اینکار رو کرد. بعد مانی میره و بهشون میگه ببینیند اینها مقصر نیستند ما حتی اگر از خونه هم تشک بیاریم چون لنگامون درازه از تشک میزنه بیرون.بازرسهای جدی اینجوری از مهد میرن بیرون قهقهه مدیر مهد به من گفت من تا حالا با این بازرسها هیچوقت بحث نکرده بودم ولی این دوتا حسابی از ما دفاع کردند و من دیگه از امروز به بعد حس میکنم با این مدافعینم مشکلی ندارم.

دبروز بعد از ظهر نوبت بعدی فلوراید تراپی بود که دکتر کلی از دیبا تعریف کرد که چقدر آروم نشسته و به حرفهای دکتر گوش داده و بعد هم کلی جایزه گرفت. بعد هم به باباجون گفت اونجا خیلی خوب آقا قلقلکه اومده بود توی دهنم رو هی قلقلک میداد. در ضمن قبل از اینکه نوبتش بشه هی می رفت توی اتاق دکتر سرک میکشید دکتر هم کلی باهاش آب بازی می کرد. حسابی صفا بود.

صبح به پرند میگم پاشو آماده شو بریم. میگه کجا؟ میگم مهد. میگه نه من میخوام برم تولد مانی ( ای خدا میشه من یه روز ساعت ٨ کارت بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟)

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر ترا ذاکر نیست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/۱٦ - مامان ديبا و پرند

یو اس بی ( پی اس پی)

سلام

دیروز اومد خونه و گفت مامان میشه برام یو اس بی بخری ؟ گفتم هاااااااااااااااااااا چی‌ی‌ی‌ی‌ی؟   گفت یو اس بی. گفتم این چیه مامان ؟ گفت از اون بازیهایی که سهراب داره. گفتم خوب چطوریه. کلی برام توضیح داد. منهم که کلا اینجور مواقع خنگیم گل می‌کنه کلی ازش اطلاعات گرفتم. بعد گفت تو ۴٠٠ تومن پول داری؟ ( خدا رو شکر که شعورم رسید که این ۴٠٠ تومن اونی که من فکر می کنم نیست ) گفتم نه چون خیلی زیاده. گفت خوب پس ما از فردا صبحها زود راه می افتیم که تو به موقع بتونی بری شرکت و ۴٠٠ تومن پول داشته باشی که برام یو اس بی بخری.  گفتم فکر خوبیه ولی فکر نکنم به این زودیها بتونم این پول رو جمع کنم. گفت باشه . بعد گفت مامان اینها بعضیهاشون بازی دخترونه داره بعضیها بازی پسرونه. تو برای من از اونهایی که بازی پسرونه داره بخر. راستی دوربین هم داره. گفتم حالا پولهامو جمع می کنم. خلاصه تا اطلاع ثانوی سوژه ما معلوم شد که چیه. ولی فکر کنم به این زودیها براش نگیرم. البته فعلا دارم دعا می کنم که حداقل یه میلیون تومن پول دستم برسه اونوقت شاید روش فکر کنم.

روزهای سه شنبه هفته در میون عمو قصه دارند . امروز پرند گفت که به خاله مهری میگی که من رو هم ببرن عمو قصه؟؟؟؟ گفتم آره سفارشتو می کنم. دیگه به امید عمو قصه رفته مهد و خاله مریم هم گفت حتما می بریمش. به شرطی که صبحونه شو خوب بخوره.

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

دل سراپرده محبت اوست

دیده آینه دار طلعت اوست 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/۱٥ - مامان ديبا و پرند

با مرغ

سلام

پرند صبحونه چی می خوری؟؟ با سوپ!!!!!

پرند کسی صبحونه سوپ نمی خوره چی برات بگذارم ؟؟ با مرغ، با قرمه سبزی !!!!!قهقهه

پرند : این سی دی جشنمون رو بگذار ببینم.

من : این سی دی جشن نیست . این کارتون به نام

پرند : خداوند بخشنده مهربان قهقههقهقهه

دیبا می پرسید مامان ماست به انگلیسی چی میشه ؟؟ یاگورت چطور مگه؟ پس چرا باربد به ماست میگه فااااااااا.

یه شب سرشام بودیم بعد باربد گفت قا ( دوغ میخوام) بعد دیبا بهش گفت باربد اول فا بعد قا. پرند از وقتی حرف زدن باربد رو دیده کلی اعتماد به نفسش رفته بالا و مرتب اون بیچاره رو مسخره می کنه ( باربد پسر عمه شونه که ٣ ماه از پرند کوچیکتره)

خداحافظ  بیاعلی( یاعلی)

فال حافظ امروز

بی تو ای سرو روان با گل گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/۱٤ - مامان ديبا و پرند

روز باباجون مبارک

سلام

از ۵ شنبه ما یک سری تلاشهای مخفیانه رو با شرکت این دوتا خانم آغاز کردیم که روز باباجون رو جشن بگیریم.

فاز اول : توجیه

دیبا جون میدونی شنبه روز معلمه؟؟ آره

میدونی باباجون هم معلمه؟؟ نه باباجون استاد دانشگاهه.

خوب آره ولی استادها هم همون معلمها هستند. نه باباجون استاده

حالا قبول کن که باباجون هم مثل خاله زیور معلم هست. نه خاله زیور مربی بچه های شیرخواره ( حالا چه خاکی توی سرم بریزم)ابله

بالاخره با تلاشهای مستمر قبول شد که اینها همه معلم هستند.

فاز دوم : برنامه ریزی ( بعد از حضور در مراسم تولد مانی)

دیباجون برای باباجون چکار کنیم؟؟ کیک میوه ای بگیریم ( قابل توجه سمیرا جونم که همیشه منو به خاطر خریدن کیک میوه ای برای هرگون مراسمی مسخره می کنه ). تموم خونه رو هم بادکنک بزنیم. کادو هم براش بگیریم.

خوب کادو چی بگیریم؟؟ بلوز یا جوراب ( مرسی به خاطر پیشنهاد)تشویق

فاز سوم : مخفی کاری

باباجون تو معلمی ؟ نه

مگه شنبه تولدته؟ نه ( حالا باباجون اصرار که من تولدم آبانه و دیبا اصرار که نخیر مامان گفته تو تولدت شنبه است)

مگه ما باید برات کادو بگیریم ؟ نه

بعد با قیافه شیطون می اومد در گوش من و می گفت دیدی به روی خودم نیاوردم که میدونم شنبه روز تولد باباجونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!شیطان

فاز چهارم : مقدمات ( روز شنبه بعد از ظهر)

جلوی قنادی : بچه ها یه لحظه توی ماشین باشین که من برم کیک بگیرم و بیام. صدای موزیک متن دوصدایی ( با یه خورده نعره- نه همچین یه ذره بیشتر از یه خورده به طوریکه ماشینهای اطراف هم بشنون) ما هم میاییم. آخه ما کوچولوییم ما رو توی ماشین تنها نگذار!!!!!!!!!!!!!!! کلافهخدا رو شکر یه مرتبه بارون گرفت و منهم گفتم پس بریم خونه. دوتایی آروم شدند که پس سریع برو  شمع و فشفشه و کلاه !!!!!!هم بگیر.

فاز پنجم: اجرا

بابا جون جشن دانشگاه رو دو در کرد و اومد خونه. تا بره لباسهاشو عوض کنه و دست و صورتش رو بشوره روی میز رو آماده کردیم. و خانمها با کلاههاشون نشستند دور میز. باباجون اومد و دست و هورا و پرند گفت روز معلمه ؟ نه. باباجون معلمه ؟ نه. کادو برای باباجونه ؟ نه. قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/۱۳ - مامان ديبا و پرند

اتو

سلام

چهارشنبه چکاپ روانشناسی داشتیم و طبق معمول دیر رسیدیم. اول پرند شروع کرد و خدا رو شکر که خیلی خوب بود کلا هیچ سوالی رو جواب نداد و لام تا کام هم صحبت نکردقهقهه .فقط گاهگداری دیبا جواب سوالهاشو می داد. نوبت خود دیبا که شد ازش پرسیدند که اتو چکار می کنه؟ گفت لباسها رو اتو می کنه. وقتی لباسی رو اتو می کنیم چی میشه؟ اونقدر داغ میشه که دیگه نمیشه پوشیدش !!!!!!!!!!!!! آفرین دیبا این کاربردی بود که تا حالا کسی بهش توجه نکرده بود.تشویق

۵ شنبه صبح داشتم می رفتم آرایشگاه دیبا پرسید چکار داری ؟ گفتم موهامو کوتاه می‌کنم. گفت ببینمت. بعد گفت ابروهاتم بلند شده اونها رو هم کوتاه کن !!!!!تعجب

بعد از ظهر با دیبا ساعت ۵/٣ رفتیم جوراب خریدیم و بعدش هم یه سر زدیم جام جم که تا ۵/۴ که اونجا بودیم فقط آیین جونم  رو دیدیم و چون بارون شدید بود و ما هم مهمان بودیم برگشتیم خونه.

آماده شدیم و رفتیم تولد مانی. جلوی در پرند که دیبا رو دید ساق شلواری پوشیده یه پیژامه سفید پوشید والبته جوراب شلواریش رو هم درآورد که منهم می خوام مثل دیبا بپوشم. که با خواهش و تهدید راضی شد دوباره جورابشو بپوشه.کلافه

مانی اومد و به دیبا گفت بیا با هم برقصیم. دیبا گفت نمیام. مانی گفت مگر قرار نیست که ما با هم ازدواج کنمی پس چرانمیایی؟؟  ( فامیلهاشون خنده من  خجالت ) دیبا گفت من با تو ازدواج نمی کنم . من قهقهه. بعد هم هردوشون کلی پوست خیار خوردند. یکی از پیمانکارهامون هم اونجا بودند. کلی به من لبخند زدند یعنی اینکه شنبه کلی از خجالتت در میام به شرکت ما میگی چیپ و بی کلاس. با این بچه ها ندید بدیدت !!!!!!گریه

دیروز هم با ننه گلی جونم رفتیم خانه هنرمندان که از صبح دارم تلاش می کنم چندتا عکس بگذارم که متاسفانه یکباره تمام نوشته ها پرید بدون اینکه جایی ذخیره شده باشه. کلی برنامه های بزرگترها رو دیدیم ولی به محض اینکه برنامه بچه ها شروع شد بارون شدید اومد و برگشتیم خونه.

 

باباجون، خاله فیروزه، خاله منصوره ، خاله تکتم ، هانیه جون روزتون مبارک. همیشه موفق باشید و سبز.قلب

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/۱٢ - مامان ديبا و پرند

سرزمین عجایب

سلام

دیروز قراربود از طرف مهد دیبا رو ببرند سرزمین عجایب. کلی خوشحال و ذوق زده بود. به طوری که توی ماشین به آقای راننده هم اطلاع رسانی کرد. آقای راننده پرسید خواهرت رو هم می بری؟ گفت نه اون کوچیکه ممکنه بچه های کلاس ما اذیتش کنند. اون باید توی مهد بمونه. پرند هم کلا دیروز خیلی دپرس شده بود حتی صبح هم به زور از خونه اومد بیرون. دیبا صبحونه رو هم توی خونه خورد که دیگه رسید مهد کاری نداشته باشه. در نتیجه بالا هم نیومد. من پرند رو که بردم بالا تا رفت بغل خاله سحر بغضش ترکید. توی همین حال و اوضاع خاله مهری اومد و گفت اجازه میدی پرند رو هم ببریم با خودمون. منهم از خدا خواسته سریع پول دادم و گفتم حتما. پرند هم به شدت خوشحال شد. ظهر که زنگ زدم ببینم حالشون خوبه گوشی تلفن رو گرفت و کلی به من خبر داد و به این ترتیب بود که پرند اولین گردش خارج از مهدش رو انجام دادهورا. فقط حیف که از قبل خبر نداشتم که دوربین رو به مربیها بسپارم. ناراحت

دیروز در ضمنی که با راننده داشت گپ می زد بهشون اعلام کرد که زرشک پلو با ماست خیلی دوست داره. اون آقا هم بهش گفت زرشک پلو رو باید با مرغ بخوری کنارش هم ماست باشه. نتیجه اینکه دیروز به محض رسیدن به خونه تا پرسیدم شام چی می خوری گفت زرشک پلو با مرغ و خدا رو شکر که استقبال خوبی هم کرد. منتها هنوز قاشق پلو رو توی دهنشون نگذاشته بودیم با دهن باز نعره می زدند ماست!!!!!!! و فکر کنم دو برابر غذاشون ماست خوردند!!!!!!!ابله

  • دیبا بزرگ بشی می خواهی چکاره بشی؟ - می خواهم دندانپزشک بشم.  تشویق 
  •  آفرین دخترم بعد چکارها می کنی ؟ - همه دندونهای پرند رو می کشم بعد می‌شینم دندونهاشو درست می‌کنم.خنده

موقع عروسک بازی دعواشون شده بود چون هر دوتا می خواستند بابای عروسک بشند و هیچکدوم قبول نمی کرد مامان بشه. علیرغم اینکه دیبا همون اول گفت که پرند من با تو ازدواج کردم و تو عروس هستی ولی بعدش پرند زد زیر همه چیز و خلاصه ما دربه در دنبال یه مامان برای عروسکه گشتیم. خوشمزه

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٩ - مامان ديبا و پرند

دزد

سلام

غذا رو که براشون کشیدم طبق معمول هردو بخشنامه صادر کردند که فقط پلو با ماست می خورند و به قول پرند مرغشو نیخوام. به دیبا گفتم اگر خوراکشو نخوری قوی نمی‌شی و همینطوری کوچولو می مونی. دیبا پرسید دزدها هم از این غذا می‌خورند که اینقدر قوی هستند ؟؟؟؟؟؟( دادن هرگونه اطلاعی در این زمینه مزید امتنان خواهد بود)ابله

یه کومتل گرمسیری برداشته بود و داشت عکسهاشو نگاه می‌کرد. بعد دستشو گذاشت روی یکی از ترکیبات و پرسید مامان این پ.شگله ؟؟؟؟؟ من مثل همیشه اول به گوشهام شک کردم و پرسیدم چیِِِ‌ی‌ی‌؟؟؟؟؟ دیبا دوباره تکرار کرد. گفتم من اینکه میگی نمیدونم یعنی چی از کجا شنیدی. گفت یکی از بچه‌هامون اون روز داشت یه خوراکی می‌خورد گفت این هست . آیا اون همکلاسی چی داشته می خورده ؟؟؟؟؟؟تعجب

داشتند بازی می کردن یه دفعه رعد و برق زد. دیبا خودشو به پرند نزدیک کرد و گفت می‌ترسم که بترسی. پرند هم در کمال خونسردی گفت تو ترسیدی منهم ترسیدم!!!!!شیطان

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/۸ - مامان ديبا و پرند

ضبط صوت

سلام

  • مامان میشه برای ماشینم یه ضبط صوت بخری که وقتی با پرند سوارش میشیم آهنگ گوش کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • مامان میشه بریم خونه مانی ؟ آدرسشو دارم از روی پل رد میشیم اونوری (بدون هیچگونه اشاره ای با دست که حداقل بدونم راسته یا چپه)می پیچیم خونه‌شونه!!!!!!!
  • سگ و گربه به جون هم افتاده بودند و بساط جیغ و داد برپا بود. باباجون اومد و دعواشون کرد. دوتایی ساکت شدند بعد از چند دقیقه پرند اومده ایستاده جلوی باباجون و بهش میگه آقاااااااای بد اخلاق !!!! باباجون خنده من قهقهه
  • در راستای آموزش ساعت : دیبا جون اون دوتا خطها رو می بینی اون بالا . ساعت که بره روی اون میشه 11 . دیبا : آهان اون دوتا یک کنار هم رو میگی.
  • یه برنامه کاری منظم داریم ساعت 8 شام می خوریم . هرکس ( اصولا ضمیر کس در اینجا فقط به دیبا بر می گرده چون پرند کلا تره هم برای این برنامه خرد نمی کنه) که غذاشو کامل خورد میتونه تا قبل از شروع شدن برنامه شب بخیر کوچولو با کامپیوتر بازی کند. دیشب دیبا غذاشو که خورد گفتم سریع برو کامپیوتر رو روشن کن که برات برنامه‌شو بیارم. خودم هم داشتم سفره رو جمع می‌کردم. یه مدت گذشت دیدم دیبا صدا نمی زنه. رفتم دیدم با دل خوش برنامه رو آورده و مشغول بازیه. تمامی تدابیر امنیتیم بر باد فنا رفت. چون نمی خواستم یاد بگیره که برنامه رو چطوری بیاره که ساعت بازیش دست خودم باشه. بازی مورد علاقه‌شون dynomomite هست. که به صورت نوبتی بازی می کنند.

خداحافظ  بیاعلی(یا علی)

فال حافظ امروز

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٧ - مامان ديبا و پرند

پرطلا

سلام

برای پرند می خونم

پرطلا بودی پرطلا     ناز بلا بودی ناز بلا

دیروز که از مهد گرفتمش مستقیم توی چشمهام نگاه کرد و گفت :

مادری بودی مادری    عسلی بودی عسلی بغلماچقلب

پرند خانم یه وقتهایی تنبلیش می کنه و توی شلوارش پ.ی.پ.ی می کنه دیشب قبل از خواب به نظرم رسید که داره تنبلی می کنه و نمیره دستشویی. بهش گفتم پرند اینجا نه چون شلوارهات همه کثیف هستند و دیگه شلوار نداری. یه نگاه انداخت روی رادیاتور اتاقشون و گفت ایناهاش دارم. گفتم پرند اینجا کجاست؟؟ گفت اینجا دستشویه !!!!!! دیبا هم عصبی شده ود و می گفت مامان اینجا اتاق منه ببین این چی میگه!!!!!!!! بالاخره به خیر گذشت.

  • مامان من توی مهد خیلی کار دارم. باید مواظب بچه ها بشم. غذای مانی رو بدم بهش.
  • مامان میشه منو ببرین رستورانی که زرشک پلو با ماست داشته باشه !!!!!

آیدا جونم  یه قرار وبلاگی ترتیب داده که جهت اطلاعات بیشتر لطفا به وبلاگشون مراجعه کنید. از دیدنتون خوشحال میشیم.

 

 خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٦ - مامان ديبا و پرند

خوش گذشت

سلام

کلا ۵ شنبه و جمعه این هفته خیلی خوش گذشتدروغگو. پرند چهارشنبه شب از توی خواب پرید و تا صبح چندین بار بالا آورد. در نتیجه ما صبح رفتیم دکتر. اونجا دکتر گفت که یه ویتامین B6 به پرند تزریق می‌کنه که با اعتراض شدید دیبا مواجه شد که می‌گفت خواهرم دردش می گیره عصبانی. ولی خدا رو شکر اون آمپول خوب جواب داد ومشکل پرند از اون نظر حل شد و جمعه به قول دیبا اهسال ( گلاب به روتون اسهال) شد.روز جمعه هم برنامه سمپاشی سوسک بود و به ما گفتند 10 این گروه تشریف می‌آورند. منهم بچه‌ها رو اماده کردم که 10 از خونه بزنیم بیرون که بهمون زنگ زدند و گفتند اینها نمی‌آیند. ما هم که به بچه‌ها قول پارک رو داده بودیم رفتیم پارک. دوباره ساعت 5 زنگ زدند که اومدند.منهم دنبال یه مکان سرپوشیده می گشتم که دیبا شهربازی ارومیه را پیشنهاد داد و گفت اونجا خیلی خوب بود حالا بریم !!!!!!!! ولی ما دوباره رفتیم پارک .توی خیابون آقای فتیله به قول پرند علی کوپته ( آقای فروتن ) رو دیدیم و دیبا هم گیر داده بود که بریم و بگردیم بقیه شون رو هم پیدا کنیم. و ما هم که به شدت در حال کشتن وقت بودیم استقبال کردیم . ساعت 7 از رستورانی که بادکنک داره (رادان ) سر درآوردیم و با تهدید گارسونها مبنی بر اینکه اگر غذا نخورید بادکنک ندارین یه خورده غذا خوردند. من و باباجون هم تصمیم گرفتیم از این به بعد مرتب به اونجا سر بزنیم شاید اینها یه خورده غذا خوردند. ساعت 9 به دیبا می گم باید بری بخوابی میگه ما که هنوز غذا نخوردیم چطوری بخوابیم !!!!!!!! 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٥ - مامان ديبا و پرند

عافیت باشه

سلام

دیبا داشت بازی می‌کرد یکمرتبه عطسه کرد. پرند گفت عافیت باشه دیبا جون!!!! من گفتم سلامت باشی پرند جون گفت نه دیبا جون عافیت باشه!!!!!!من سلامت نباشم !!!!!!!!

دیروز بالاخره طلسم شکست و توت فرنگی گرفتم. رفتیم خونه دیبا گفت میخواهم توی حیاط بازی کنم. بهش گفتم نمیدونی که برات چی گرفتم. گفت چی گرفتی ؟؟ گفتم توت فرنگی. اینقدر هیجان زده شد و منو تحویل گرفت که حد نداشت دروغگوگریهدروغگو بعد گفت خوب حالا برو از بالا کلید انباری رو بیار دوچرخه سواری کنیم. با کلی ترفند آوردمشون بالا. دیبا گفت به نظرم بیا اینها رو با خودمون ببریم حمام . چون به نظرم خیلی کثیف هستند منهم یه خورده سرما خورده هستم اینها رو اگر کم بشوری اذیتم می کنند برای همین زیاد بشورشون که برام مشکلی پیش نیارن. در آخر که لطف کرد و یه دونه خورد گفت مامان  تو هم بلد بودی توت فرنگی درسته کنیگریهگریه

صبح باباجون زودتر رفت که ماشین رو بزنه بیرون . دیبا پرسید مامان مگر با ما نمیایی؟ گفتم اگر من نیام پس کی شما رو ببره مهد ؟ پرند گفت خودت باید بیایی شما رو ببری مهد.ماچخنده

سفارش امروز : مامان میشه برای من یه داروی عطسه زرد بخری ؟؟؟؟ چون من از  داروی سرفه سبز خوشم نمیاد.خوشمزه

خر می کنیم: مامان میشه مداد رنگیمو ببرم مهد. آخه مانی خیلی دلش برای مداد رنگیهای من تنگ شده ( مانی مدادرنگیهای تو رو از کجا دیده دختر !!!!!!!) 

شعر جدید

ای ایران ای مرز پر گهر   ای خاکت بر سر چشمه هنر

 

خداحافظ بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢ - مامان ديبا و پرند

فرشته

سلام

دیروز فرصتی شد و رفتیم پارک. قبل از رفتن داشتم آذوقه راه بر می‌داشتم یه مرتبه دیدم دیبا با مسواک و خمیر دندونش اومد که اینها رو برام بگذار داخل یک کیسه. گفتم چرا؟ گفت آخه میخوام توی پارک مسواک بزنم. گفتم کجاش اونوقت؟؟؟ گفت توی دستشویی پارک. گفتم آخه تو برای کاری که اونجا باید انجام بدی هم پاتو نمیگذاری بچه (آخه یه بار رفتیم و ج.ی.ش داشت بعد ما اومدیم خونه تا خونه بره دستشویی چون اونجا یه نفر با کفش گلی رفته بود و این می‌گفت کثیفه من نمی رم) بعد می خواهی بری مسواک بزنی؟؟ بالاخره راضی شد که وقتی برگشت خونه مسواک بزنه.

داشتم پرند رو می خوابوندم بهم گفت پرند ما هل داره رو بخون. شروع کردم که پرند ما هل داره   نمک و فلفل داره. راستی پرند نمکهات کجاست؟؟ زبونشو در آورد و گفت اینجاست.ماچ ( منهم همین عقیده رو دارم قشنگم بغل)

باباجون داشت یه موضوع رو برام تعریف می کرد و حواسش نبود که چهارتا گوشی که سخت حواسشون به بازیه مشغول شنیدن حرفهای ما هستند. بعد از چند لحظه دیبا گفت بابا از این به بعد بهت میگیم گ.ن.ده ب.ا.ق.الی !!!!!!! ( موضوع اصلا ربطی به ف.و.تبال نداشت!!!!!!!! ) 

شعر هفته :

آخه مگه فرشته هم دست پا شکستن بلده یول

آدم میتونه به باشه مگه فرشته به بهه ابلهفرشته

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دل و دینم بشد و دلبر بملامت برخاست

گفت با ما منشین کزتو سلامت برخاست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند