Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

چهارشنبه سوری آخر ساله.

سلام

دیشب وسط اون همه تیر و ترقه دیبا برگشته میگه اگه یکبار دیگه صدای این چیزها رو بشنوم با همین لباسهام!!!! میرم توی کوچه. گفتم چکار می کنی؟ گفت تمام این ترقه ها رو می گیرم و می زنم توی صورتشون.خنده

با مادر بزرگش صحبت می کرد . پرسید مشهد چه خبره؟ گفتن اینجا همه دارن آتیش می سوزونن. گفت آره مثل اینکه تمام کشورها!!!!! همینطوره. فقط نمی دونم آمریکا چکار دارن می کنن. چون مانی گفته اونجا الان روزه!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

دیشب پس از اینکه عملیات جمع آوری تموم شد پرند موفق شد یه قمقمه آب روی چمدونش بریزه. آنچنان نعره ای سرش زدم که همونجا سرش رو گذاشت زمین و گرفت خوابید.ناراحت منهم کشون کشون چمدون رو آوردم کنار رادیاتور و درش رو باز کردم خدا رو شکر تا صبح خشک شد. الان می تونیم به همه بگیم کادوهاتون از آب گذشته است!!!!!!!!!!ابله

امشب عازم هستیم. نمیدونم پست بعدی رو کی میگذارم. قطعا توی تعطیلات و ضمن پیچوندن مراسم های خانوادگی (توصیه می کنم پست نوروز گلناز جون رو حتما بخونید زبون حال من و فکر کنم بقیه همشهریهامون هم هست) فرصتهایی برای وبگردی هست. دلمون براتون تنگ میشه . سال پر از شادی و نشاط براتون آرزومندیم. مواظب خودتون باشین.قلببغل

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ - مامان ديبا و پرند

من فقط عاشق اینم....

سلام

بچه ها توی ماشین بودند و داشتند شوشن خانوم گوش می دادن. منهم توی فروشگاه مشغول خرید بودم و هراز گاهی یه نگاه بهشون می انداختم. جلوی صندوق که رسیدم دیدم دوتایی مثل ابر بهار اشک می ریزن. سریع پول رو دادم و دویدم بیرون که چی شده بچه ها؟ گفتند که این آقاهه می خواد بمیره!!!!!!!!!! گریهگفتم کی؟؟ دیبا گفت این آقاهه که یه خورده پیر شده لباس آبی می پوشه و عینک می زنه و موهاش هم کچله!!!!!!!!!!!! گفتم کی بچه ها؟؟؟ گفتند گوش کن چی میگه. تازه متوجه شدم که بعد از شوشن خانوم این آهنگ بود که « من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم اونقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم!!!!!!!!!!!!! »اوه منهم گفتم خوب هر موقع دلش می خواد بمیره ما دوباره شوشن خانوم رو گوش می کنیم. پرند گفت من شعر « آهای دختر مشتی ( رشتی) »رو هم دوست دارم اون رو بگذارقهقهه.

دیروز که داشتم می رفتم خرید. دیبا گفت مامان کلا ضبط رو خاموش کن تا خودت بیایی!!!!!!!!!!قهقهه

دیشب پرند میگه مامان این آقاهه رو می شناسی اسمش مانکال جاکسالهسوال . ٣ بار ازش پرسیدم کی؟؟؟ تا بالاخره از روی آهنگ تلفظش فهمیدم نظرش به کی هست مرحوم م.ایکل ج.کسون رو می گفت. قهقهه

دیروز اعلام کردند که امروز قبل از ساعت ٢ بچه ها رو بگیریم. خدا رو شکر که قبلش بچه های باباجون خبر داده بودند که بی زحمت نیایین سر کلاس چون کلا کسی نیست. و در نتیجه ٣ تایی توی خونه هستند. خدا به خیر بگذرونه .

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ - مامان ديبا و پرند

فک و فامیل

سلام

پرند میگه با کیانا دعوا کردم. می پرسم چرا؟ میگه آخه گفته من رو هم با خودت ببر مشهد.آخه اونها دخترخاله های ( این دخترخاله ها یک نفر بیشتر نیست یک عدد نسیم جونقلب) من هستند کیانا رو که نمی شه ببرمعصبانی.

از دیشب مراسم چمدون بندون راه افتاده. برای هرکدوم یه چمدون گذاشتیم که پر کنند. وسایل من و باباجون هم قراره توی بقچه بپیچیمابله. یه خانواده رو احیانا اگه دیدین که هرکدوم یه چمدون دستشون و یه بقچه هم روی سرشون هست ما هستیم.  بهشون گفتم هر چیزی رو که فکر می کنید توی مشهد لازم دارین بگذارین توی چمدونهاتون. دیبا اولین چیزی رو که فکر کرد بگذاره بلزش بود و گفت حتما لازمش میشهقهقهه. دیبا یکشنبه ها کلاس بلز داره و من هر یکشنبه باید برم آرایشگاه چون شب قبلش زبونم کلی مو در میاره از بس که این بچه خوب تمرین می کنه!!!!!!!!!! بهش گفتم از امیرعلی جون یا سجاد جون می گیریم شما زحمت نکش. بعد گفت میشه ١٠ تا دامن بردارم!!!!!!!!!! ( چون کلا خیلی دامن می پوشه!!!!!)قهقهه بهش گفتم ما ١۵ روز اونجا هستیم لباسهاتو تنظیم کن که چی برداری. گفت پس ١۵ تا دامن بر می دارم!!!!!!!!!!!!!!قهقهه تا من یه دور توی آشپزخونه بچرخیم کل زیرپوشها و ش.ورتهاشون رفته بود توی چمدون. گفتم نیازی به همشون نیست چون هر روز  می شوریم و دوباره استفاده می کنیم. خدا رو شکر دیبا نتونسته بود دامنهاشو برداره و قراره بعد از ظهر بریم و اونها رو جابدیم . ولی تا همین الان که من هنوز لباس خونه براشون نگذاشتم چمدونها درش بسته نمیشه و واقعا نمیدونم وسایل خودم و باباجون رو چکار کنمسوال.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

 سلامی چو بوی خوش آشنایی

برآن دیده مردم روشنایی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ - مامان ديبا و پرند

رابین هود

 

سلام

دیبا نشسته بود پای تلویزیون و به من گفت مامان بیا کنارم بشین می ترسم. پرند رفت کنارش نشست و گفت دیبا می ترسی؟ دیبا گفت آره. گفت نترس. من کنارت هستم!!!!!!!قهقههبغل

یه همکلاسی جدید برای پرند اومده به نام سام راد که ظاهرا توجه پرند بهش جلب شده . دیشب پرند می گفت میشه از اون شلوارهایی برام بگیری که همه جاش سیاهه ولی پایینش سفیده؟ گفتم آره کی داره؟ گفت سام رادسوال. خاله زیور گفت که پرند بچه ها رو زده. پرسیدم چی شده بود؟ گفت امیر محمد سام راد رو زد بعد من امیر محمد رو زدم ولی امیر محمد منو هم زد!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بهش گفتم آخه مادر جان تو چکاره اون مهدی ؟؟ هرکی با هرکس دعوا می کنه تو کاری نداشته باش. اون وسط واسه من رابین هود شدهمژه.

رفتم کلی گشتم و اسکوتر باربی براشون گرفتم ( همه جا اسپایدرمن داشتند) . در یک چشم به هم زدن هرچی استیکر اسپایدرمن داشتند چسبوندند روی باربیهاگریه و من دوباره همون احساس حماقت قبلی اومد سراغم که چرا اینقدر وقت گذاشته بودم و دنبال باربی گشته بودمابله .

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بتی دارم که گردگل زسنبل سایه بان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ - مامان ديبا و پرند

بابا س.وپ.ر من

سلام

داشتم لباسها رو اتو می زدم بین لباسها یه لنگه جوراب بود. دیبا هم لباس س.وپر من پوشیده جلوی من ایستاده بود. بهش گفتم این لنگه جوراب رو بگذار بالای تختت. گفت ای بابا س.و.پرمن که لباس جابه جا نمی کنه. گفتم مگه قرار نیست به مردم کمک کنه؟ گفت چرا دیگه. اونهایی رو که توی آتش هستند رو نجات میده نه اینکه جوراب ببره اینطرف و اونطرف!!!!!!!!!!قهقهه

۵ شنبه یه کار بانکی داشتم که خیلی طولانی بود. این دوتا رو هم با خودم برده بودم. از وقتی هم که رفتیم بهشون گفتم که باید آروم بنشینید که بهمون پول بدن که بریم برای پرند کفش بگیریمخجالت. واقعا هم آروم نشستند.تشویق یه لحظه یه نفر از کارمندها با یه عالمه پول اومد که پشت باجه بنشینه. به دیبا گفتم اینها برای ماست!!!! دیبا گفت اخ جون چقدر زیاده . ۴٠٠ تومن هست؟؟؟؟؟ گفتم نه بابا. ۴٠٠ تومن خیلی زیاده . گفت اینها دلارتاست؟؟؟ گفتم آره. بعد کار ما که تموم شد خانمه مابقی پولمون که ۴ هزار تومن بود رو بهمون داد و من به بچه ها گفتم چون خوب بودین بهمون پول دادنابله.  اونها هم با ذوق و شوق اومدند بیرون از بانک و پیش به سوی خرید کفش برای پرند. اون وسط نگهبان بانک رو به لاک پشت نینجا تشبیه کرده بودند و هر هر بهش می خندیدند. کارمندها هم مثل اینکه دل خوشی ازش نداشتند همصدا با این بچه ها قهقهه می زدند. نمیدونید چه وضعی شده بود توی بانک.قهقهه

راستی ۵ شنبه برای پرند هم کفش خریدیم و کلا از اون روز کفشها روی سر من هستند. همونجا هم گفت که دیگه جمعه می تونیم بریم مشهد چون من دیگه کفش دارمبغل.

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ - مامان ديبا و پرند

آدرس

سلام

باباجون به پرند  میگه بببین اول این سریال می خونه : یه سکه بده به من!!!! پرند می‌گه نه. میگه استکه کوماسیییییییییییییقهقهه. وسط سریال پرند اومده به من میگه مامان آدرس (آندرس؟؟؟) با تفنگ پسر بده رو زده که بمرده!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

پرند میگه مامان شلوار نارنجی بپوشون که خاله زیور بگه به به پرند شلوار ( orange)پوشیده!!!!!تشویق

به خیر و خوشی ما هر روز مشغول پوشیدن لباسهای عیدمون هستیم . امروز هم دیبا با گریه و زاری می خواست که اون لباسها رو بپوشه و بره مهد. دیگه با پادرمیونی باباجون موضوع حل شداوه.

داشتم برای دیبا قصه می گفتم که یکی بود و یکی نبود . یه خانم خرچنگی بود کلی بچه داشت. دیبا گفت یعنی دلار و یکی بچه داشت!!!!!!!!!!!!! قهقهه( جدیدا به هر عددی که به نظرش خیلی بزرگه میگه دلار)

پرند با مادر بزرگ تلفنی صحبت می کرد بهشون گفت ما داریم میاییم مشهد میشه شما روژا رو از مشهد ببرین!!!!!!!!!!!!!! قهقههبچه ام خبر نداره که خونه مامان من هم امیر رضا هست.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ - مامان ديبا و پرند

راز

سلام

بعد از تماشای سریال به دیبا گفتم تو راز مخفی و خصوصی نداری که به من بخواهی بگی؟؟؟ دیبا گفت چرا دارم. مثلا برای من لباس پلیس و کلاه و عینکش رو بخر و به پرند بگو که این یه رازه که خود دیبا کفش کرده. بعد برام عینک غیر ضعیفی چشم با دستمال و جعبه اش بخر  وباز هم به پرند بگو این راز رو خودم دیبا کفش کرده!!!!!!!!!!!!!قهقهه

دیروز پرند و خاله زیور زده بودند به تیپ و تاپ هم و پرند ناهار نخورده بود و خاله زیور هم بهش اجازه نداده بود که بره کلاس زبان (پرند این کلاس رو خیلی دوست داره و حسابی هم چیز یاد میگیره) . نتیجه اینکه امروز نمی رفت مهد و می گفت خاله زیور همش بهم میگه این کار رو بکن و این کار رو نکن.  اوه

توی مهد، سر یکی از پسرها دعوا شده بوده و چندتا از دخترها داشتند برنامه ریزی می‌کردند که باهاش ازدواج کنندقهقهه. به دیبا می گم تو توی دعوا نبودی. میگه نه دیگه چون من تصمیمم رو گرفتم که با پرند ازدواج کنمقهقهه.

پرند صبح بیدار شده و میگه بریم مشهد. میگم نمیشه. چون هنوز برای تو کفش نخریدیم. میگه من همین کفشهای دیبا رو می پوشم و کفش تازه نمی خوام. زودتر بریم مشهد.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ساقیا برخیز و در ده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ - مامان ديبا و پرند

مادر واقعی

سلام

دیبا دیروز می پرسه مامان تو مامان واقعی پرند هستی؟؟؟؟؟ گفتم آره چطور مگه؟تعجب گفت من دوست داشتم ما از دل یه نفر دیگه می اومدیم بیرون بعد تو ما رو بزرگ می کردی!!!!!!!!!!!بازنده

دیروز یه نفس عطسه می کردند باباجون گفت که باید جوراب بپوشین. این دوتا هم مقاومت می کردند. بعد باباجون تلویزیون و چراغهای هال رو خاموش کرد و گفت باید برین توی اتاق. دیبا شروع کرد به عر زدن و اینکه قول میدم و از این قصه ها . پرند گفت گریه نکن دیبا وقتی ما بزرگ شدیم مامان و بابا پیر شدن و کوچیک شدن بعد ما کلی باهاشون شوخی بازی می کنیم . خیلی بهمون خوش میگذره!!!!!!!!!!قهقهه

روز جمعه دیبا اومد سر صبحونه و یه نگاه کرد به سفره و گفت من هیچکدومش رو نمی خورم. گفتم پس پنیر بیار از یخچال و نون پنیر بخور. رفت سر یخچال و بعد از چند لحظه با یه ظرف گوشت کوبیده برگشت و گفت میشه صبحونه گوشت کوبیده بخورم؟؟؟ ( فکر می کرد فقط برای ناهاره!!!!) گفتم آره. نشست و حسابی خورد . بعد گفت مامان از این به بعد روزهای جمعه صبحونه آبگوشت برامون بپزاوه. (یادش بخیر ساندویچهای گوشت کوبیده بابا که بهشون تک می زدیم و چقدر بهمون مزه می داد گریه).

حالا از همین تریبون از دوستان فرهنگی تقاضا می کنم کتابهایی که قابلیت آبگوشت خوردن رویشون وجود داره رو برامون بیارنابله. چند روز قبل کتاب میعاد در سپیده دم (رومن گاری) از یه دوستی به دستم رسید کلاس کتاب به حدی بود که ما فقط تونستیم رویش شیر -کورن فلکس و آب پرتقال بخوریم!!!!!!!!!!!!!چشمک

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت کلامی وسلامی نفرستاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ - مامان ديبا و پرند

لباس دامادی

سلام

دیبا دیروز اومده میگه مامان نمیدونی پرهام کت بلک با شلوار بلک با بلوز پینک پوشیده بود نه کراوات داشت و نه پاپیون و نه گل . مثل دامادها شده بود برای عکس. سورن رو ندیدی کت و شلوار و بلوز وایت پوشیده اومده عکس بگیره مگه دامادی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقههقهقهه

دیبا بهم میگه یه روز بگو دزد بیاد توی خونهخنده. بعد من یه کیسه بهش میدم میگم ببخشید میشه این زباله ها رو بگذارین بیرون بعد تا رفت زباله ها رو بگذاره بیرون یکی محکم می زنم بهش و از خونه می اندازمش بیرونقهقهه.

صبح یه اشکی می ریخت که مانی توی قمقمه شیر کاکائو میاره حالا اگه من توی لیوان ببرم بهم میگه لیوان تو خیلی زشته. گفتم بهش بگو که خودت زشتی که همه چیز رو زشت می بینیعصبانی. گفت نه بهش میگم عینکت رو تمیز کن که همه چیز رو خوشگل ببینیتشویقتشویق.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱٦ - مامان ديبا و پرند

عکاسی

سلام

با تلاش و کوشش فراوان موفق شدیم که وسایل بچه ها رو برای امروز که عکاسی دارن آماده کنیم . البته کفش پرند موند که یه کفش از دیبا داشتیم که کلی با لباسش ست شد و امروز می پوشه تا بریم و کفش جدید براش بگیریم. صبح خدا رو شکر زود بیدار شدند. فقط موقع بیرون اومدن پرند کیسه لباسهای دیبا رو دید که رویش عکس پلوتو بود و گیر داد که من پلوتو رو می خوام. بهش گفتم کیسه خودت که قشنگتره! گفت نه این کیسه سنگینه ، کیسه پلوتو رو بده که سبکتره!!!!!!!!!اوه

دیبا یه دامن داشت آزمایش می کرد بعد آنچنان رقصی کرد که من مات و متحیر مونده بودم . فکر کنم پارتیشن گرفتن چندان بی اثر نبوده.تشویق

دیشب پشت پای پرند زخم شده بود. کلی ناله و فغان کرد و همگی لوسی پاشو خوردیمابله. بهش گفتم چسب می زنیم بعد جوراب بپوش که دیگه به جایی نخوره . می گفت نه اگه جوراب بپوشم چسبه دیگه نمی چسبه. بیچاره شدیم از دستش.کلافه صبح هم چسب زخمش به شلوار دیبا چسبیده بود!!!!!!!!!!!قهقهه! بهش گفتم چسب اینجا چکار می کنه؟ گفت در آوردم که پام هوا بخوره و خوب بشمتعجب.

از ۵ شنبه لب دیبا یه تبخال مهیج زد. تا حالا سابقه نداشت. فکر کنم یه نمکدون رو روی لبهاش خالی کردم تا یه خورده ورم و التهابش خوابید. این عکاسی قصه ای شد برامون. چون کلی هم دنبال گیره و تل مویی گشتم که متاسفانه پیدا نشد و قرار شد بچه ها کلاه سرشون بگذارند . نیشخند

 

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

زجام وصل می نوشم زباغ عیش گل چینم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ - مامان ديبا و پرند

جلسه

سلام

دیشب وسط خرید یه دفعه دیبا برگشته میگه زودت بریم خونه. میگم چکار داری؟ میگه اخه فردا جلسه دارم باید زودبخوابم!!!! برگشتیم خونه و خیلی زود !!! ساعت ١٠ دیبا خوابید. صبح که بیدار شد گفتم چرا اینقدر دیر بیدار شدی مگه جلسه نداری؟؟؟ باباجون پرسید جلسه چی داری؟ گفت زبان دارم بعدش هم سفال. خیلی سرم شلوغه!!!!!!!!!قهقهه

دیبا امروز میگه برام لباس بن تن و ساعتش رو بخر . پرند میگه دیبا بن بینتون (بدمینتون)  که خودمون داریم!!!!!!!!!!!!

لباس پرند رو که عوض کردم دیدم مقادیر متنابهی موش روی لباسش زدهاوه. گفتم توی مهد مگه دستمال نداری که لباست رو کثیف می کنی . می خواهی توی جیبت دستمال بگذارم که لباسهاتو کثیف نکنی. میگه آخه نمیدونم دستمال توی کدوم جیبم میگذاری نمی تونم ازش استفاده کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهر ورزی تو با ما شهره آفاق بود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ - مامان ديبا و پرند

کمکککککککککککککککک

سلام

دیشب که رسیدم خونه دیبا پرید توی بغلم و گفت میشه شغلتو عوض کنی؟ گفتم مثلا چکاره  بشم؟ گفت خونه دار!!!! گفتم چرا؟ گفت چون می تونستی برام لباس بدوزی!!!!!!!!! ( بچه خوش خیال من!!!!!) گفتم خوب می ریم برات آماده می خریم. گفت نه دوست داشتم برام بدوزیاوه.

امروز صبح گفت مامان 2 روز بیشتر برای خرید لباس وقت نداریم. گفتم چرا؟ گفت چون روز شنبه قراره عکاس مهد بیاد و ما باید لباس داشته باشیم و در اینجا بود که من فهمیدم چراباید شغلم رو عوض کنمبازنده.

یه کشف قدیمی : اون مدتی که پرند ع.فونت ا.دراری داشت شبها نمی تونست خودش رو خوب کنترل کنه. در نتیجه بارندگی داشتیم. یه شب که خیلی از دست خودش ناراحت شده بود گفت ج.یش خیلی بده چون همینطوری میاد توی ش.لوارم. ولی پ.ی پ.ی خیلی خوبه. چون سفته نمیاد توی ش.لوارم.  قهقهه

برای عید کلی براشون لباس گرفته بودم. جمعه که با خاله لیلی رفتیم شهرآرا برای بچه ها لباس بگیره یه دفعه باباجون یه تز جدید داد و در نتیجه من الان احساس می کنم در ابتدای خط هستم و برای بچه ها هیچ چیز نگرفتم !!!! گریهبا توجه به موارد فوق هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. اگر جای خوبی رو سراغ دارین برای اون لباسی که من می خوام برای بچه ها بگیرم بهم لطفا خبر بدینابله.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ما می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم

تو را می بینم و هردم زیادت می شود دردم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ - مامان ديبا و پرند

رازهای خانوادگی

سلام

اخیرا دیبا خیلی به فوتبال علاقه مند شده و شدیدا طرفدار ٢ تیم پ.یروزی و ب.ارسلونا هست.  ( این به موضوع پایین مربوطه!!!)

یه مدت بود که کل مسائل زندگی ما توی مهد به بحث و چالش کشیده می شد. به دیبا گفتم یه سری رازهای خانوادگی هست که بچه ها خودشون کشف می‌کنند و نباید به بقیه بگن.  که دیبا عینا به خاله سمیرا گفت میدونی مامانها یه رازهایی دارن که بچه ها خودشون باید کفش کنند؟؟؟؟ قهقهه چند روز قبل اومد و گفت مامان آتنا یه رازی به من گفته!!! فهمیدم که کل رازهای خانوادگی به ٢ ریال فروخته شده و رفتهابله . راز آتنا این بود که اسم اصلیش پری هست ولی صداش می زنند آتنا. از اون روز ، روزی ٢٠ بار از من می پرسه اسم واقعی تو چیه؟اوه دیروز از پرند پرسید اسم واقعی تو چیه؟؟ پرند گفت رئال مانی!!!!!!!!!!!! (رئال مادرید) دیبا گفت نه اسم فوتبالیت رو نمیگم اسم واقعیت چیه؟؟؟ پرند که بدتر گیج شده بود گفت من سبز هستم!!!!!!!!!!قهقهه

هفته قبل که کلاس موسیقی داشتند معلمشون یه سری دفترچه های جدید بهشون داده بود که دیبا با هیجان به من گفت ولی هرچی گشتیم پیدا نشدگریه. دیبا خیلی نگران بود و می گفت من دیگه کلاس نمی رم. گفتم اگه دوست نداری بری کلاس اشکالی نداره ولی این جلسه باید بری و دفترت رو پیدا کنی چون حتما توی کیف یکی دیگه از بچه ها رفته و خلاصه این مدت به شدت مشغول افزایش جرات بودم . خدا رو شکر دیروز اومد و گفت دفترش توی کیف رویا بوده و معلمشون دعواش!!!! نکرده و باز هم می ره کلاس.بغل دلم نمی خواد از حالا به خاطر هر موضوعی جا بزنه.

در ضمن دیشب باباجون از رو رفت و مجبور شد چمدون لباسهای تابستونی رو بیاره و تا پاسی از شب داشتم لباسهایی رو که وسط خونه پخش شده بود رو جمع می کردم. چشمک 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ - مامان ديبا و پرند

وداع

سلام

دیروز زودتر رفتم خونه. چون خاله لیلی باید می رفتند که به ترافیک عصرگاهی تهران نخورند. از وقتی که رفتند تا ساعت ۵ دیبا یه نفس گریه کرد. می گفت این خیلی کم بود چرا اینقدر زود رفتند کاشکی خونه شون نزدیک خونه ما بود که هر روز می اومدند خونه ما. گریه بعد هم کلی به من کمک کرد که خونه رو مرتب کنیم.

این روزها دیبا خیلی کم حوصله و بداخلاق شده و دائم با پرند جدال می کنه. پرند هم مثل سابق فرمانبردار محض نیست و سعی می کنه از خودش دفاع کنه. برای همین اصولا هر چند لحظه یکبار یه جنگ توی خونه داریم. اوه

دیشب دیبا به شدت گیر داده بود که چمدون لباسهای تابستونی رو به من نشون بدین . ما هم به خیال خودمون سرشو گرم کردیم. صبح به محض اینکه سرویس باباجون زنگ زد دیبا از خواب پرید و اومد به باباجون گفت یادت باشه عصر چمدون رو به من بدی!!!!!!!!!باباجون می گفت اگه تو این پشتکار رو توی غذاخوردن هم داشتی الان از نسیم هم بلندتر شده بودی.

نکات کلیدی:

دیبا: برای خودتون پارتیشن (پارتنر) بگیرین و باهاش برقصین.

ضمن حرکت میگه الدو آپ (elbow up) .  حالا برین سایت بای سایت (side by side).

در ضمن دیبا دیروز گفت که تصمیم گرفته وقتی بزرگ شد فقط با پرند ازدواج کنه.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

 هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/٩ - مامان ديبا و پرند

مهمانهای عزیز - مهم مهم

سلام

خاله دلارام ، دایی رضا، امیر علی جون ،قدم امیر رضای عزیز مبارک باشه

امیر رضای گل ما ساعت 8 صبح امروز به دنیا اومده. و میدونم که خیر و برکت و سال خیلی خوبی رو برای خانواده ما به ارمغان آورده.بغل

چهارشنبه با خاله سمیرا بچه ها رو بردیم دکتر. چه کنیم دیگه هر وقت خاله سمیرا رو می بینیم یاد کارهامون می افتیم. بعد دیدیم یه کافی شاپ اون اطراف باز شده و گفتیم بریم یه کافی شاپ بخوریم و محیط اونجا رو یه خورده خانوادگی کنیم. سفارش دیبا کیک و آبمیوه و دسر بود. که البته وقتی که سفارش رسید گفت آبمیوه سرده! کیک شکلاتش زیاده و چرا دسرش سفت نیست من دسر شل نمی خواستم!!!!!!!!!! کلی شمع فوت کردیم و کلی به امیدهای آینده ممکلت خندیدیم و اومدیم بیرون.

آخر وقت هم خاله سمیرا ما رو تنها گذاشت و رفت مشهد. ۵ شنبه به شدت مشغول کار شدیم و شب خاله لیلی و عمو محسن و نسیم جونم و سپهر جونم اومدند خونه. خدا رو شکر همسایه طیقه پایین اثاث کشی کردند و رفتند از این خونه!!!!! 

پرند-نسیم- دیبا- سپهر اسپایدرمن

جمعه از صبح مشغول بودند و ساعت ٢ پرند و سپهر بیهوش شدند ولی دیبا و نسیم همچنان مشغول ساخت و ساز و تا ساعت ۵ همچنان کار می کردند و اینهم نتیجه کارشونتشویق.

 

دیشب هم دسته جمعی رفتیم تا خرید عید انجام بدیم که خاله لیلی موفق شد ولی ما با دماغ سوخته برگشتیم خونهناراحت. خاله لیلی به دیبا گفت که امروز رو خونه بمونه و مهد نره . ولی دیبا گفت خاله میدونی ما شنبه ها خیلی کار داریم هم نقاشی و هم سفال و من حتما باید برمقهقهه. ٢ دقیقه بعد پرسید خاله شما خونه هستین ما هم باشیم و از من پرسید گفتم به شرطی که سازتو تمرین کنی. و اینگونه شد که کلی ساز زد. صبح که اومدم بیرون هنوز خواب بودندماچ.

دیشب عمو حمید هم از دوبی رسید و به قول پرند آخ جون حالا ٢ تا عمو داریم توی خونههورا .

از پرند پرسیدم خاله لیلی رو بیشتر دوست داری یا من؟ یه خورده فکر کرد و گفت هردو رو.بغل گفتم خاله سمیرا رو بیشتر دوست داری یا من؟ بدون ذره ای تردید گفت خاله سمیرا!!!! چشمکگفتم چرا؟؟؟؟ گفت آخه خاله سمیرا همش به من میگه اگوری پگوری!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

 خداحافظ بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای اوشد و جان نیز هم 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۸ - مامان ديبا و پرند

کودکانه- مادرانه - پدرانه

سلام

روز مهندس به همه مهندسین عزیز مخصوصا خاله لیلی، دایی رضا، خاله پسرعماد ، عموهادی و عمو سعید مبارک.

به خاله سمیرا حضوری تبریک گفتیم

 

 شبها قبل از خواب یه داروی بزرگ شدن می خورند (سانستول) که روی اون عکس یه مامان و یه بابا و یه بچه هست و هر شب دیبا و پرند تصمیم می‌گیرند که کدوم رو بخورند. و خیلی هم به این موضوع مقیدند مثلا دیبا یادش هست که دیشب پرند نی نی رو خورده پس امشب باید مامان رو بخوره و خودش هم به همین ترتیب که یکبار دوشب پشت سرهم یکیشون رو نخورند و اینکه در یک شب هردو یکی رو نخورند. کلا این کار یه الگوریتم خیلی پیچیده ای داره . چند شب قبل دیبا خیلی متفکر به من گفت مامان این که تموم شد برای دفعه بعدی یه مدلی برامون بگیر که یکیش مزه نی نی داشته باشهلبخند. یکیش مزه مامان بده خندهو اون یکی مزه بابا باشه قهقههکه ما هر شب یه شیشه خاص رو برداریم و بخوریم. حالا لطفا اگه کسی این ترکیب دارویی رو میشناسه به من خبر بده!!!!!!!!!!!!

دیشب خاله سمیرا اومد و با خودش شادی رو به خونه ما اورد. ٢ تا عروسک هم آورد و بهم گفت که خودت رو برای سوالات بی پایان آماده کن چون عروسکها مذکر هستند. امروز صبح پرند دوان دوان اومد و گفت مامان یه چیزی نشون بدم. گفتم آره. لباس عروسکه رو کشید پایین و گفت این رو ببین مثل فیله. مثل دماغ فیل می مونهخجالتتعجب.

وقتی رسوندمشون مهد داشتم می رفتم شرکت (لازم به توضیح نیست که  طبق معمول دیر شده بود چون ما تازه ساعت ٨ از خونه اومدیم بیرون) که موبایلم به شدت زنگ خورد. خاله زیور بود که می گفت کلاه عروسک دیبا گم شده و توی ماشین رو چک کن چون دیبا خیلی ناراحته اوهدر ضمن این عروسک خیلی بدآموزی داره و من و خاله سحر رو این دخترها دارن از راه به در می کنندابله. ( پشت چراغ قرمز بودم خاله زیور زنگ زد و گفت کلاه پیدا شده و خانواده ای رو از نگرانی نجات دادخنده).

 

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

وصال او زعمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/٥ - مامان ديبا و پرند

ت.هاجم فرهنگی

سلام

یه آقای تعمیرکار  اومده بود خونه ما. بعد دیبا رفته بود بهش می گفت آقا میشه این ف.ارسی بان  (وان) ما رو درست کنه همش میگه شنبه شبها از ف.ارسی بان (وان)چشمک .

پرند داشت با این سری خانواده اش بازی می کرد بعد آقاهه رو بلند کرده بود و بهش می گفت درونیو (ج.رونیمو) عاشقتم!!!!!!!!!!!!سبز

دیبا اومده میگه مامان ، مانی  خ . گفت ترکیه استخر و جکویی ( احتمالا یه چیزی تو مایه های جکوزی باید باشه . ما که نرفتیم خارج . چه بدونیم وا.. ) هم داره راست میگه؟؟؟؟؟ابله

باباجون به پرند میگه کدوم کارتون رو میخواهی ببینی ؟ میگه بزن ا.سکار رو ببینم!!!!!!!!!!!سبز

به دیبا می گم مامانی توی مربیهاتون از همه مهربونتر کی بوده تا حالا؟؟ میگه مانی خیلی مهربون بود حیف که رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

عکس روی تو چو در آیینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/٤ - مامان ديبا و پرند

زیر پوش

 

سلام

یه بعد از ظهر ، یه خاله لیلا ، یه نارگلی و یه مامان بزرگ مهربون نارگل و یه تاتر خوب دیگه چی میخوایم از خدا؟؟؟؟ نمی دونم بچه ها بزرگ شدن یا تاتر جذاب بود براشون که تمام مدت میخکوب شده بودند و داشتند تاتر رو تماشا می کردند و در آخر هم دوتا بچه هلاک داشتیم دیبا و نارگل که توی ماشین بیهوش شدند و یه وروجک که تازه می‌خواست با موبایل، شوشن خانوم گوش کنه!!!!!!!!!!!!!!!! 

تاتر لافکادیو- تالار هنر - ساعت ٧ بعداز ظهر - پایینتر از میدان هفت تیر - کوچه ورزنده

یه مدت بود که دیبا می گفت برام زیرپوش کلفت بگیر که روی بلوزم بپوشم تعجب.  تا اینکه چند روز قبل توی تلویزیون یه نفر رو به من نشون داد که جلیقه بافتنی پوشیده بود و گفت ببین از اینها گفتم برام بگیر. قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۳ - مامان ديبا و پرند

لوسی

سلام

هر وقت که پرند قهر می کنه باباجون بهش میگه حالا می خوام لوسیتو بخورم. بعد یه بار با پرند زده بودند به تیپ و تاپ هم و پرند توی اتاق مشغول گریه بود. رفتم پیشش و بهش گفتم غصه نخور پاشو بریم بیرون به نظرت الان وقت چیه؟ اونهم گفت وقت اینه که لوسی بابا رو بخوریم!!!!!!!!!!!١قهقهه

توی خونه سازیشون یه نوع ملات هست که با اون آجرها رو بهم می چسبونند و خونه رو می سازند.  سخت مشغول کثافت کاری بودند. باباجون گفت دارین چکار می کنین. دیبا گفت نگران نباش بعدش میریم bath room و wash your hand   می کنیم.ابله (آقا ما نخوایم بچه مون زبان یاد بگیره بریم به کی بگیم؟؟؟؟؟؟)

این روزها چون اتاق بچه ها سرد بود و امکان جابه جایی تختهاشون نبود مبل دوتایی و سه تایی رو به اتاق منتقل کردیم و اومدند توی اتاق ما. بعد با گرمی هوا باباجون بهشون گفت که دیگه وقتشه که تغییر دکوراسیون بدیم. پرند هم با هیجان گفت آخ جون می ریم خونه قبلی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اوه

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢ - مامان ديبا و پرند

تولد و تولد

سلام

۵ شنبه با دیبا و خاله زیور رفتیم تولد آرتا جونم. جای همگی خالی بسیار بهمون خوش گذشت قلب. دیبا اولش کلی یخ زده بود ولی به تدریج یخش تا مرحله بخار شدن باز شد و به قول خاله زیور تا جایی که امکان داشت آبرومون رو بردخجالت. توی مسابقه صندلی بازی شرکت نکرد و در آخر رفت و به خاله جون گفت به من هدیه بدینخجالت. موقع گرفتن کادوهای جشن هم رفت و گفت خواهرم نیومده و اگه من هدیه مو ببرم خونه خیلی غصه می خوره خجالتو برای خواهرش هم هدیه گرفت تا تونست هم اونجا خوراکی خورد به طوریکه شاخهای خاله زیور در اومده بود که این که پدر ما رو توی مهد در میاره الان چطور شد؟؟؟؟؟خجالتتعجب

آرتا جونم- دل آراجونم- دیبا گلمقلب

دوتا دوست خوبمون رو هم دیدیم دل ارای نازنین و پریسا جون که واقعا مهربون و دوست داشتنی هست و رادین جونم و آزاده گل که حسابی به رادین حسودیم شد به خاطر داشتن این مامان پر انرژی و باحال.  

خاله نسمیه جون مرسی از پذیرایی گرمتون . خیلی از دیدنتون خوشحال شدیم. خیلی بهتون زحمت دادیم. مرسی بابت همه چیز. مراسم خیلی عالی و با سلیقه بود.تشویق قلب

پرند هم چون حالش خوب نبود خونه پیش باباجون خواب بود که ما رفتیم و بعد که بیدار شد خیلی ناراحتی کرده بودگریه. کلا به غ. لط کردن افتادم. بهش قول دادم که توی عید بریم تولد باربد جونم. البته یه کادو هم براش گرفته بودیم که حسابی دوستش داشت و از اون روز خانواده جدیدی تشکیل داده باهاشون.بغل

اسم بچه ها کسرا و آرتا هست. اون دوتا خانم دوطرف هم خاله هاشون هستندابله.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

وانچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند