Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

ساده

سلام

دیروز از من پرسید مامان من خنگم ؟؟؟؟ گفتم نه . گفت مامان من ساده ام ؟؟؟ گفتم نه مامان سوال. گفت پس چرا سهند به من میگه سمج ؟؟؟؟؟؟؟؟ عصبانی  ( سهند رو خواهم کشت که به بچه من این حرفها رو می زنه !!!!!!!!!!!!!!! شیطان)

دیروز بعد از ظهر با مامان علی جونم رفتیم دنبال بچه ها و ایس پک خورون راه انداختیم. ما دوتا مامان که طبق معمول رژیم و چاق نشیم و از این قصه ها . دیبا و علی هم که بدتر از هم اهل خوردن نبودند و جلوی پاساژ بازی می کردند ولی پرند بدون توجه به اونها تا پایان ظرف، نهضت رو ادامه داد و بعد با دل خوش پاشد و با بچه ها بازی کرد. خوشم میاد که توی هیچ شرایطی خواب و خوراکش رو تعویق نمی اندازه.  دیشب علی که داشت می رفت اومد خودش رو به زور توی چارچوب در جا کرد و داد زد عیی خوش ( علی خداحافظ ).

به پرند داشتم دارو می دادم اولین دارو رو که خورد خوشش نیومد داروی دوم رو اصرار داشت که دیبا بخوره . چقدر بچه ام فداکاره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/۳٠ - مامان ديبا و پرند

 

سلام

این عکس ایلیا جونم است که توی مسابقه خواب آسمانی که مامان کوروش جونم زحمتش رو کشیده بودند نفر اول شد. که از همین جا به مامان گلش تبریک میگم و بهترین و شیرین ترین لحظات رو براشون آرزومندم. از مامان کوروش جونم هم خیلی متشکرم به خاطر تمام زحماتش و امیدوارم که کوروش عزیز هرچه زودتر حالش خوب بشه و مثل قبل شاداب و سرحال باشه.

نفر دوم دیبای گل بود . مرسی از تمام دوستان به خاطر محبتهاشون .

نفر سوم آرین جونم و هوچهر جونم و  آوینا جونم به طور مشترک بودند که امیدوارم زیر سایه مامان و بابای محترمشون روزهای خوبی رو داشته باشند.

باباجون و دیبا یه مکالمه با هم دارند که یه دیالوگ از رئیس مزرعه است.

باباجون : خانمها می تونن خودشون رو تا غروب زیر دندونهای من حس کنند ؟

دیبا : تو یه پدر سوخته ای.   باباجون : چی گفتی ؟

دیبا : پدر سوخته ای     باباجون : خوب پدر سوخته ها هم گشنه شون میشه.

حالا دیشب باباجون جمله اول رو که گفت پرند اومد جلو و گفت : دو  پوس ( تو پدر سوخته ای ) و خلاصه از دیشب پرند هم رسما وارد این دیالوگ شده.

مامانم دیروز رفتند مشهد . دوباره تنها شدیم. پرند کلی متاسف شده بود و می گفت : ماش فت ( مامان جان رفت ) و امروز صبح هم با ناباوری رفت توی اتاق و اومد بیرون و گفت نیست.

اون روزهایی که باباجون نبود یه روز دیبا اومد و به من گفت مامان میشه از این شامپو ستاره برام بزنی آخه بوی بابام رو میده .

رفتیم براش لباس بگیریم یه بلوز خاکستری 3 دگمه برداشت و گفت این مثل باباست اینو برام بگیر.

این روزها کلا حوصله ندارم اومده بود بغلم و منو می بوسید و می گفت مامان اندازه دنیا دوستت دارم. دیگه چی بهش بگم. قلب     

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٢٩ - مامان ديبا و پرند

ایتالیا

سلام

بالاخره بعد از ١٠ روز باباجون امروز صبح از ایتالیا اومد. توی این مدت فهمیدم که چقدر بچه ها بابایی هستند و من هرکار هم بکنم فایده ای نداره و باید برم و یه فکری برای خودم بردارم. سوال

روز اول دیبا با عمه یه مکالمه تلفنی داشت .

دیبا : باباجون رفته سفارت ایتالیا !!!!!! عمه : چرا ؟

دیبا : برای اینکه می خواهد کارهاشو انجام بده . عمه : خوب چرا همینجا انجام نداد ؟؟

دیبا : چون پرند نمیگذاره !!!!!!!!!!!!!!!! ( فرهنگ اطلاع رسانی و زیر آب زنی همزمان )

پرند همون شب تا ساعت ۵/١١ توی اتاق کار می چرخید و می گفت باباااااااا.

شب بعد پرند به ختم شب قبل ، بابااااااااا   ایتااااااااااااا رو اضافه کرد و تا نصف شب اعصاب نداشتیم.

دیبا هم گفت مامان آژانس بگیر ما هم بریم سفارت ایتالیا!!!!!!

گشت و گذارها هم فایده نداشت و مرتب وضعیت باباجون پیگیری شد. به وی‍ژه موقع خواب. جالب بود که پرند تلفنی هم با بابا صحبت نمی کرد. به نظر می رسید قهر کرده. خدا رو شکر امروز باباجون اومد و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٢٧ - مامان ديبا و پرند

پلنگ صورتی

سلام

دیروز خاس ( به معنی خاله سمیرا ) اومد و کلی بچه ها ذوق زده شدند. به ویژه که یک پ س ( پلنگ صورتی ) هم براشون آورده که از دیبا هم بزرگتره. اون روز که زنگ زده بود و می پرسید دیبا پلنگ صورتی داره دائم توی ذهنم بود که آره هست ولی فکر کردم که گمش کردیم. دیروز که این پلنگ صورتی رو دیدم یاد خاطرات کودکی خود خاس افتادم که یک پلنگ صورتی داشت و باهاش زندگی می کرد.

قبل از اینکه ماش ( مامان جان ) بیان به دیبا گفتم بدو بیا خونه رو تمیز کنیم. گفت آره موافقم که مامانت متوجه نشه تو چه دختر بدی هستی و خونه رو کثیف کردی !!!!!!!!

پرنه به دامن میگه ق . باباجون بهش گفت آخه اینجوری که نمیشه حداقل نصفشو بگو . گفتم خوب وقتی به دامن میگه قر  نصفش  میشه ق .

این روزها خیلی اوضاع شرکت خرابه . سونامی اومده.  در طی ٣ ماه گذشته که مدیر جدید تشریف آورده ، ۵ نفر اخراج از بخش ( دو نفرشون استاد دانشگاه و یک نفر یکی از کارشناسهای بسیار با تجربه کشور که ظاهرا فقط ۵ نفر این تخصص رو دارند ) و یک نفر هم در اختیار کاریابی. منتظر نفر بعدی هستیم ........!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٢٤ - مامان ديبا و پرند

زدن یا له کردن ؟ مسئله این است.

سلام

سرم خیلی درد می کرد و با بدبختی موفق شدم پرند رو بخوابونم. ولی دیبا تازه اول بازیش بود. خیلی بازی جالبی هم اختراع کرده بود پشت کامیون لگوهاشو ریخته بود و کامیون رو می گذاشت روی سرسره . وای که چه صدای دلچسبی داشت.کلافه و چه هیجانی !!!

یه خورده سعی کردم محلش نگذارم ولی دیگه نتونستم و از همون تهدید این موقعها مبنی بر اینکه اگر نخوابی میام لهت می کنم استفاده کردم. برای اولین بار بدون اینکه بترسه راست توی چشمهام نگاه کرد و گفت مامان منو می زنی ؟؟ گفتم نه مادرجون لهت می کنم. گفت زدن و له کردن چه فرقی داره ؟؟؟؟؟گفتم له کردن خیلی بده. گفت مامان له کردن چه جوریه  میشه منو له کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم مامان جون به بازیت ادامه بده ولی سروصدانکن خواهرت خوابه و دیگه ادامه ندادم. ولی فهمیدم که دیگه حنام رنگی نداره.

صبح با هم دعواشون شد و دیبا موفق شد در یک اقدام سریع کل فنجون شیر رو روی پرند و فرش و دیوار خالی کنه. پرند هم کلی ذوق زده گفت مامان دیبا شیر آب بازی . و انتظار داشت که یک فنجون شیر هم بهش بدم که اونهم با شیر آب بازی کنه.

این روزها خیلی بداخلاق شدند. کاشکی زودتر این هفته تموم میشد و شنبه می رسید. افسوس

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٢٢ - مامان ديبا و پرند

لیست خرید

سلام

این روزها خودم باید خرید کنم. دیروز صبح با دیبا لیست خرید رو مرور کردیم و بهش گفتم عصر یادم بنداز که چی باید بگیریم. اونهم با ذوق و شوق گفت باشه. عصر توی ماشین که نشست گفتم خوب باید بریم خرید. دیبا بگو چی باید بخریم. اونهم گفت قفل فرمون !!! گفتم داریم که. گفت خوب ممکنه این قفلت تموم بشه .باید یکی دیگه داشته باشی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! متفکر

در راستای غذا نخوردن دیبا ، اون شب وقتی که فنجون نوشابه اش رو خورد پرند فنجون رو آورد برای من و بهم نشون داد و گفت مامان . دیبا . نوش . خود . ببین ( به زبان بهتر یعنی مامان ببین دیبا نوشابه خورد برو خوش باش ) بغل

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٢۱ - مامان ديبا و پرند

احترام

سلام

صدای نعره پرند بلند شده بود و از اون طرف هم دیبا داد و بیداد می کرد. پرسیدم چه خبرتونه ؟ دیبا عصبانی گفت مامان پرند به بزرگترش احترام نمیگذاره. من ازش بزرگترم ولی اصلا بهم احترام نمیگذاره دعواش کن . من قهقهه پرند گریه دیبا کلافه

باباجون داشت توضیح می داد که امروز حسابی کلافه شده بودم دانشجوها مشکل داشتند .استادها هماهنگ نبودند . با معاون دانشگاه دعوام شد. کمرم هم کلی درد می کرد. دیبا که وسط حرفها رو گرفته بود می پرسید بابا چرا  کمرت درد می کرد دعوات کردن ؟؟؟؟؟؟؟؟

پرند اومده بود جلوم ایستاده بود دستهاشو تکون می داد و می گفت ایدش م . یه مدت طول کشید و فهمیدم داره شعر جشن دیبا رو می خونه و دستهاشو تکون می ده که عید شما مبارک عید شما مبارک. به مامانم میگه ماماش و کلی هم با هم دوست شدند.

دیروز موفق شد به مدت یک ساعت یک ضرب گریه کنه البته بدون یک قطره اشک . دیبا که کلی کلافه شده بود ملافه و پتوش رو برد و کنار مامانم خوابید ولی پرند بدون وقفه فعالیتش رو انجام داد . منهم توی اون فاصله تونستم حدود ۵٠ صفحه از کتاب قلندر و قلعه رو بخونم.  خجالت

سوژه جدید ما

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٢٠ - مامان ديبا و پرند

پرتقال

سلام

دیبا یاد گرفته هر وقت بهش میگم پرتقال چی میشه آرنجشو نشون میده و میگه اورنج. دیشب داشتم با پرند کارتهای دید آموز رو کار می کردم تا کارت پرتقال رو بهش نشون دادم آرنجشو گرفت و گفت پٌت ( به معنی پرتقال)!!!!!!!!!!!!!!!!!ابله

دیبا گفت که مامان مانی و کسرا و نارگل و عرفان و.... را دعوت کردم که بیان خونه ما. گفتم خوبه. مامان مانی رو دیدم .گفت مانی منو کشته که بریم خونه دیبا آدرس رو هم دارم. گفتم دیبا آدرسمون چیه ؟ گفت پلاک ٧٧ واحد ۴ - در خونمون هم قهوه ایه. حالا بقیه دوستان هم اگر خواستید تشریف بیارین قدمتون روی چشم. قهقهه

یه دعای سریع الاجابه دارین که به سرعت بتونه یه بختک رو از روی یه بخش برداره ؟ حدود ٢٠ تا مهندس درگیر شدند.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/۱٧ - مامان ديبا و پرند

از رو رفتم!!!!

سلام

بالاخره دیبا منو از رو برد. بسکه هر وقت دیر رسیدم خونه پای آیفون ازم پرسید پولاتو جمع کردی ؟؟؟؟ بسکه پرند بیچاره رو خل کرد که پوشک استفاده نکنه . بسکه توی مهد کار کرد تا پول در بیاره . این ماشین رو روز قبل از عید فطر براش گرفتیم .  و چقدر ذوق کرد و ازمون تشکر کرد. قلب

می پرسید می خواهم رئیس دانشگاه بشم . گفتم خوبه . گفت باید از این ضبطها هم داشته باشم که برم صدای مردم رو ضبط کنم ؟؟؟ گفتم نه اون برای خبرنگاراست . گفت پس من خبرنگار دانشگاه میشم.

به خاله زیور شکایت منو کرده که چون مامان جان پاشون درد می کنه مامانم چمدون مامان جان رو برداشت حالا اگر خودش پا درد بگیره کی باید وسایلش رو برداره ؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر روم زپی اش فتنه ها برانگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/۱٦ - مامان ديبا و پرند

یک تجربه

سلام

روز عید فطر طی یک اقدام محیر العقول بچه ها رو برداشتیم و با مترو رفتیم شاه عبدالعظیم . تجربه جالبی بود. می تونید با ماشین برین مترو میرداماد اونجا پارکینگ داره و بعد سوار بشین. توی شهر ری پیاده بشین اونجا اتوبوس هست که می تونید برین حرم. بچه ها هم خیلی با ما همکاری کردن. توی بازار هم  کلی قدم زدیم و جوجه رنگی دیدیم و هرچی خریدیم پرند اصرار داشت که اودش ( خودش ) بگیره و با خودش بیاره. دیبا هم یه مشکل داشت که چرا توی این قطار به ما غذا ندادند ؟؟؟؟؟؟؟

پرند داشت با دیبا صحبت می کرد دیبا بهش گفت حوصله تو ندارم. پرند هم بدون وقفه می گفت مامان می گفت بعله؟ می گفت دیبا . می گفتم چی شده ؟ می گفت حوص ( یعنی مامان دیبا حوصله نداره !!!!!!) دیگه دیبا قاطی کرده بود که چند بار می گیییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز مامانم برای دو هفته اومد پیش ما. صبح می خواستیم بریم دنبالش. دیبا رو که صدا زدم گفتم میایی بریم سراغ مامان جان ؟ گفت آره چون ممکنه مامان جان داشت میومد خونه ما بره توی جنگل گم بشه ما باید بریم بیاریمشون. به مامانم که رسید گفت شما برای من سوپ بپزین چون من سوپهای مامانمو دوست ندارم !!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/۱٥ - مامان ديبا و پرند

خواب آسمانی

دیبا ٢ ماهگی

 

پرند ٢ روزگی

جهت کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ کوروش جونم مراجعه فرمایید.

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/۱٢ - مامان ديبا و پرند

رئیس

سلام

دیروز یه جلسه با یک گروه ژاپنی داشتم و نگران که دیرم نشه. به دیبا گفتم مامان زودباش بریم که من دیرم نشه. اونهم گفت چرا ؟ دیر برسی ....ی  ( مدیرمون ) دعوات می کنه ؟؟؟ گفتم آره.

امروز صبح به باباجون گفت بیا با هم بازی کنیم . باباجون گفت دیرم میشه سرویسم الان میاد. گفت اگر دیر برسی رئیست دعوات میکنه ؟؟ باباجون گفت نه من خودم رئیسم باید زود برسم. یه نگاه تحسین آمیز انداخت به باباجون و فکر کنم توی دلش گفت خدا رو شکر که حداقل بابام آدم حسابیه !!!!!!!!!!!!!!!!

داشتند تلویزیون تماشا می کردند یه دفعه تبلیغ رنگ انگشتی آریا رو کرد. دیبا گفت مامان از اینا برام می خری ؟؟؟ گفتم آره مامان . پرند هم پشت سرش گفت مامان . گفتم آره . گفت از؟؟؟؟؟؟ گفتم آره ازاینا برای تو هم می خرم. و این شد نتیجه سفارش خانمها .

البته بعدش بدون هیچ عذر و بهانه ایی پریدند توی حمام و کلی هم آب بازی کردند.

به دیبا می گم غذاتو بخور لپهات رفته تو. کلی لاغر شدی. میگه آخه من دیگه کلاس لپا ( نوپا رو هیچ وقت درست نگفت !!!!!!) نیستم برای همین لپام رفته تو !!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٩ - مامان ديبا و پرند

کم آوردیم

سلام

دیروز رفتیم قرار وبلاگی سرزمین عجایب. چند تا دوست قدیمی و چند تا دوست جدید رو دیدیم. نورا جون و لاریساجون رو که ارادت داشتیم خدمتشون . کوروش جون و دانیال جون رو هم که جدید آشنا شدیم. طبق معمول هم ننه گلی زحمات تفریحات ، تامین ذخایر خوراکی ( شیر و بیسکوییتتون خیلی خوشمزه بود ) و در نهایت هم دوتا سارافون بهمون رو بر عهده داشتند که خیلی بهمون چسبید. یک هنر هم من به خرج دادم که روی پله برقی یه لحظه جاموندم و نارگل عزیز رو حسابی ترسوندم و ننه گلی در نقش سوپرمن از پایین اومد و نارگل رو گرفت و برای دیبا یک انسان شجاع شد که خلاف جهت حرکت پله ها می تونه حرکت کنه. پرند هم اونقدر خورد که توی ماشین خوابش برد ولی ساعت ۵/٣ بیدار شده بود و دیگه خوابش نمی برد. اول هم رفت سر وقت باباجون و گفت باباجون هست. بعد به من گفت قص  اوتیششش  ( قصه اوتیس رو بگو ) من شروع کردم یکی بود یکی نبود یه اوتیس بود که گاو شیطونی بود. بعد گفت  ب ( یعنی از بن هم استفاده کن ) گفتم خیلی خوب یک بن بود که یه پسر داشت اسمش اوتیس بود و خیلی شیطون بود و.... این قصه تقریبا ١٠ بار تکرار شد و بالاخره در ساعت ۵/۴ بعد از ٣ بار آب خوردن و به به خوردن تونست بخوابه. منهم امروزخمیازه  و باید برم امتحان پایان ترم زبان رو بدم. ولی طی یک عملیات انتحاری یک جلسه 2 ساعته رو پیچوندم و به مدیرمون گفتم این جلسه خیلی مزخرف و وقت گیره و اصلا به درد نمی خوره.شیطان

مامان میشه برامون یک طویله بگیری توش گاو و گوسفند و اسب داشته باشه . من سوار اسبش بشم برم آسمون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( صبح نزدیک بود راننده آژانسه تصادف کنه از این پیشنهاد دخترم ).

در ضمن تمام مهد کودک خبر دارند که باباجون کمرش درد می کنه و باید قرص دیپلو فلان ( دیکلوفناک )بخوره !!!!!!!

پرند هم کاملا در تمام مراحل پماد زدن باباجون شرکت داره و در نهایت هم یه پارچه می بنده به کمرش و کنار باباجون می خوابه. قلب

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز 

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٧ - مامان ديبا و پرند

محبت

سلام

ساعت ١٢ شب تازه داشت چشمهام روی هم می رفت که با صدای ناله دیبا از خواب پریدم . گفت مامان . گفتم چی شده دخترم ؟ گفت منو دوست داری ؟ گفتم آره دخترم بگیر بخواب. نیم ساعت بعد دوباره مامان . بله ؟ به من آب میدی ؟ خنک از یخچال .براش آب بردم. اندکی بعد دوباره ، مامان این تختخواب من همش نا مرتب میشه. باز براش مرتب کردم. آخرش گفت مامان میشه بیام کنار تو بخوابم ؟؟؟؟؟ خوب دختر خوب از اول میومدی و اینقدر شرارت به خرج نمی دادی.فرشته

در ادامه سوژه همسایه ها ، اون همسایه ای که هفته قبل نبودند بالاخره این هفته اومدند. تا باباجون رفت که براشون آش ببره دیبا گفت سینی رو نبر . باز می گیرندو بهمون نمی دهند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ابله

پرند داشت توی اتاقشون بازی می کرد یکباره جیغش رفت هوا. رفتم سراغش دیدم سرش رو گرفته . گفتم چی شد ؟ گفت ژد ( زد ) . گفتم کی زد ؟ گفت عباسی !!!!!!!!!!!!!! ( سرش خورد به تاب ).قلب

دست باباجون رو گرفته برده سر لگوهاشون که روی زمین ولو شده میگه دیبا بد قهقهه.  ای زیر آب زن .

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است  

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٦ - مامان ديبا و پرند

اثاث کشی

سلام

از امروز دیبا رفت کلاس بالاتر. گریهمن کلی حالم گرفته شد. اینقدر وضعم خراب بود که دیبا برگشت کلی برام دست تکون داد و بوس فرستاد ولی من تا خود شرکت یه ضرب عر  زدم.  

عمو داشت خونه شو جابه جا می کرد. دیبا به باباجون پیشنهاد کرد که ما درها و کابینتها مون رو برداریم و بریم خونه عمو زندگی کنیم. بعد هم گفت که من از اون خونه هایی می خواهم که توی درش بتونیم خودمون رو ببینیم.

یه پارکینگ رفته بودیم توش ماشنهای تصادفی هم بود. پرسید چرا این ماشینها شکسته اند. براش توضیح دادیم که چی شد. پرسید حالا صاحیهاش رفته اند چسب بخرند بیایین ماشینشون رو درست کنند ؟

پرند شبها خیلی توی خواب غلت می خوره . دیشب رفت و خورد به دیوار. نصفه شبی گفت مامان. گفتم جان. گفت دیبا . گفتم چی شد ؟ گفت ژد !!!!!! گفتم دیبای بیچاره که روی تختش خوابه اینجا هم دست از زیرآب زدن بر نمی داری ؟؟؟؟؟؟

خاله  فیروزه عزیز

ما نیز در  غم از دست دادن خواهر گرامیتان شریک هستیم.

                                           مهشید- اعظم - لیلا- منصوره - فرید- نوید - نارگل- دیبا- کیمیا - پرند

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٧/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند