Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

جوانمرد

سلام

مهد کودک کن فیکون شده و دارند نقاشی و تمیزش می کنند. یرای همین بچه ها به طبقه پایین منتقل شدند. دیروز دیبا کلی کمک کرده بود و  و سایل رو از بالا به پایین منتقل کرده ولی بهشون هم گفته که من دارم کار می کنم باید بهم پول بدین مثل بابا و مامان. تشویق

رفته بودیم خیابون بهار که براشون لباس خونه بگیریم. از وقتی وارد شدیم دیبا جلوی فروشگاه ها شروع کرد که مامان این روروئک رو برای پرند بگیر. این کالسکه رو برای پرند بگیر. این کریر رو برای پرند بگیر. این نی نی لالایی رو برای پرند بگیر. منهم متعجب که تازه از شر این وسایل خلاص شدم دیگه چرا برای پرند بگیرم. در آخر یه ماشین دید و گفت مامان این رو برای من می گیری ؟؟؟؟؟؟؟؟قلب

رفتیم یه مغازه آقاهه می گفت زیبا بیا این لباس رو امتحان کن. زیبا بیا این رنگش رو ببین . زیبا.... از وقتی اومدیم خونه میگه اسم من زیباست دیگه به من نگو دیبا !!!!!!!!!!!!!ابله

دیشب پرند موقع خواب گیر داده بود آب ب ب ب . من رفتم و توی فنجون براش آوردم ولی گریه کرد که شیش ( یعنی توی شیشه بهم آب ده خوابیده که نمی تونم با فنجون آب بخورم) منهم هرچی می گشتم شیشه شو پیدا نمی کردم. سرش بود ولی بدنه مفقود شده بود. بالاخره پس از گشت و گذار فراوان و غر زدن داخل کامیون باری پیدا شد. داشتم می گفتم پرند از دستت چکار کنم ؟؟ دیبا گفت چرا ؟ گفتم آخه شیشه شو ببین کجا گذاشته هر چی هم می پرسم جواب نمیده. دیبا گفت من گذاشته بودم  چرا به پرند می گی ؟؟؟ بعد رفتم و توی شیشه براش آب آوردم همون موقع دیبا هم آب خواست . اون فنجون رو دادم بهش . پرند داد زد آ ب ب ب ب ب ( توی فنجون )کلافهکلافه

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۳۱ - مامان ديبا و پرند

سینی

سلام

از اول ماه رمضان روی اوپن آشپزخونه طیف وسیعی از ظروف همسایه ها به صف ایستاده بودند. ۵ شنبه یه خورده بیکار بودم و یه دیگ آش بار گذاشتم که از خجالت همسایه ها بیایم بیرون. دم افطار ظرفها رو پر کردیم و باباجون امر خطیر توزیع رو به عهده گرفت. همسایه اول نبودند ناراحت. همسایه دوم هنوز از مطب بر نگشته بودند گریه. خدا رو شکر همسایه روبه رو خونه بودند ابله. باباجون هم ظرف رو با سینی بهشون داد و اونها هم سینی رو برنگردونده بودند. ما هم پنجره آشپزخونه هامون روبه روی هم است . دیبا اومده بود توی آشپزخونه داد می زد چرا سینیمون رو دادی بهشون؟؟؟؟؟؟؟ باباجون می گفت اشکال نداره حالا ساکت باش . دیبا بلند تر داد می زد من دارم میگم چرا سینی رو بهشون داد تو به من میگی ساکت باش ؟؟؟؟؟؟؟عصبانی  . من قهقهه  باباجون خجالت  . دیگه بردیمش توی اتاقش و سرش رو گرم کردیم ولی از ۵ شنبه به محض اینکه چشمش به جا ظرفی می افته داغش تازه میشه .بچه ام خیلی دست و دلبازه.

پرند با همکلاسیش دعوا کرده بود ( یه خورده موهاشو کشیده بود ، یه لگد کوچیک از لای تخت بهش زده بود ، یه ذره هم پتوش رو کشیده بود  خجالت) اونهم توی خجالت پرند نمونده بود و با دندونهاش یه ساعت روی دست پرند کشیده بود. از اون روز پرند توی خونه می گرده و میگه طیبا. ما می پرسیم  خوب چی شده ؟ میگه ژد . خوب پرند بعدش چی ؟؟ قاز ( یعنی گاز گرفته ) . بعد طیبا رو خیلی شبیه به دیبا تلفظ میکنه همیشه باباجون کلی سر به سر دیبا میگذاره و میگه تو پرند رو گاز گرفتی ؟؟؟؟؟

این روزها توی خونه ما صدای  اودم م م م م م  ( خودم با غلظت بسیار بالا ) مرتب از طرف ژرند به گوش می رسه . در تمام زمینه ها اودش ( خودش ) می خواهد انجام وظیفه کنه. از ژوشیدن لنگه به لنگه کفش ، لباس ژوشوندن تن عروسکش ، آب ریختن توی لیوان ، بازکردن در پاکت شیر ، کرم زدن به پا ، بستن پوشک ، شستن توی حمام و .....  بیچاره ایم از دستش . 

شعر هفته :

دا  عباسی   اودا  نناسی  وای ی ی ی ( تاب عباسی خدا نندازی  وایییییییییی ) 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۳٠ - مامان ديبا و پرند

دنده تیز

سلام

صبح ما سریع آماده شدیم و اومدیم که ماشین باباجون رو بیرون بزنم. اون روز که من ماشین رو جابه جا کردم به باباجون گفتم که چقدر ترمزش تیز است. امروز دیبا به باباجون گفت بابا دنده ماشینت خیلی تیزه دست مامان رو خراشیده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و کلی هم درگیر شده بود که دست من خوب شد یا نه ؟؟؟؟

دیروز از مهد که گرفتمشون هر دو رو انداختم توی حمام و یه نیم ساعتی آب بازی کردند و واقعا بهشون چسبیده بود. و اونقدر خوب بود که وقتی گفتم بریم بیرون خیلی راحت قبول کردند. موقع افطار همسایه روبه رو زنگ زدند و اون خانم مسن برامون آش آوردند. دیبا هم دوید طرف خانمه و مشغول خوش و بش شد. منهم نگران که بهش نگه چرا نمی میری ؟ اون بنده خدا هم با کلی ذوق و شوق گفت که صداشون رو که توی راه پله می شنوم دلم میخواهد که بیام و باهاشون حرف بزنم.  دیگه با بدبختی ازشون خداحافظی کردم ودر رو بستم . دیبا گفت خیلی کار کرده که اینقدر پیر شده ؟؟ گفتم آره مامان بی خیال این بدبخت بشو.

صبح پرند بعد از اینکه کرم و عطرشو زد اومد و یه شال رنگی برای من آورد که سرم کنم و برم شرکت!!!!!!!( شاید حس کرده بود  مامان با این مانتو و مقنعه خیلی به این دختر نمیاد !!!!!!!!!!!!)

امروز ١٠ سال از اون روزهایی میگذره که نتیجه های کنکور فوق رو اعلام کردند و منهم بقچه مو بستم و از ولایتمون اومدم شهر که درس بخونم. اولین روزی که رفتم برای ثبت نام یه سر هم به کتابخونه دانشگاه زدم و تنها دختر همکلاسیمو  ( همون ننه گلی معروف) اونجا دیدم و بعد از اون بود که تا تونستم دقش دادم و ازش کار کشیدم شیطان. با هم پروژه دانشجویی انجام دادیم، کلاس رفتیم ، سرکلاسها به شلوار گچی استاد خندیدیم ،دوستهای تازه پیدا کردیم ( خاله منصوره ، خاله فیروزه ، خاله مهشید ) ، ورزش کردیم ،  ، خواستگارهاشو پروندیم قهقهه  ( یعنی بیچاره شدم توی اون مدت، هرچی پسر توی دانشکده ما بود یه دور ازش خواستگاری می کرد منهم که جای مادرش ، اجازه نمی دادم کسی بهش نزدیک بشه!!!!! )  ، ازدواج کرد ، پایان نامه هامون رو انجام دادیم ، دفاع کردیم و فارغ التحصیل شدیم. سعی کردیم با هم همکار بشیم ولی متاسفانه نشد. این روزها که مهر داره  میاد ، همش به یاد اون روزهام و فکر می کنم آیا دخترهامون هم می تونند دوستهای خوبی برای هم باشند ؟؟؟؟ برامون دعا کنید.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٢٦ - مامان ديبا و پرند

قایم موشک

سلام

دیشب نزدیک افطار در حالیکه داشتم به شدت توی سرم می زدم و آشپزی می کردم پرند اومد و دستم و کشید و گفت بیا. منهم باهاش راه افتادم و رفتم. منو برد توی اتاق گریه و پشت در گذاشت و گفت قااااا( یعنی شام رو بی خیال بیا بریم قایم موشک ) .بعد هم رفت و دست دیبا رو کشید و آروم و آروم اومدند توی اتاق و منو پیدا کرد !!!!!! و کلی ذوق زد. بعد من رفتم و زیر میز غذاخوری قایم شدم. خلاصه فارغ از همه چیز کلی باهم بازی کردیم و چقدر هم چسبید.

صبح از خواب بیدار شد و مثل همیشه اومد سر یخچال. بهش گفتم شیر می خوری ؟ گفت نخ ( تازگی می خواهد بگه نخیرم ). در یخچال رو باز کردم و یه ظرف شکلات بهش تعارف کردم. یه دونه برداشت مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت دیبا. گفتم خوب براش بردار. برداشت و رفت به باباجون باهمون دستی که برای دیبا برداشته بود نشون داد و گفت دیبا. باباجون گفت آفرین ولی دیبا هنوز خوابه. رفت بالای سر دیبا و شروع کرد خیلی آروم و با محبت بهش گفت مامانی  . مامانی. دیبا تحویلش نگرفت اونهم با بدبختی شکلات رو توی دست دیبا جا داد و بعد شکلات خودشو داد به من و گفت باز . ( یعنی این شکلات رو من چه جوری بخورم مامان بیفکر باید بازش کنی دیگه !!!!!!)قلب

دیشب داشتیم با دیبا زبان می خوندیم پرند هم اومد. به دیبا سگ رو نشون دادم و پرسیدم این چیه ؟ اونهم گفت داگ. حالا پرند ول کن نبود ایستاده بود و یه ضرب می گفت داگ . هرچی بهش می گفتم نه مامان هاپو. میگفت داگ . حالا خیلی خوب صحبت می کنه دیگه فقط کمبودش انگلیسی صحبت کردن است. بغل

راستی کسی میدونه چرا نادر ، صابر رو هل داد زمین ؟؟؟؟؟ ما از روز شنبه تا به امروز بدون اغراق 100 بار به این پرسش جواب دادیم ولی باز هم امروز صبح توی ماشین دیبا دوباره پرسید بابا چرا نادر صابر رو هل داد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟کلافه

از وقتی از مشهد اومدیم مرتب می پرسه مامان جان ( مامان من ) خیلی پولداره که توی خونه دوتا گاز دارن ؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٢٥ - مامان ديبا و پرند

کارت سوخت

سلام

بعد از دیدن سریال بزنگاه به باباجون گفت : بابا میشه کارت سوخت منو بدی ؟؟؟ باباجون گفت چکارش داری ؟ گفت می خواهم باهاش برم مشهد .سوال

شب می خواست بخوابه گفت برام قصه بگین . باباجون شروع کرد براش به قصه گفتن . دیبا مرتب قصه رو تکمیل می کرد اواسط قصه باباجون و پرند خوابیدند و دیبا همچنان داشت قصه رو تعریف می کرد. ظاهرا باباجون دائم همین قصه رو می گفت برای همین بود که دیبا خیلی تمایل نداشت که بابا براش قصه بگه !!!!!خمیازه

ما توی این خونه مستاجر هستیم و طبقه پایین هم یه خانم و آقای استاد دانشگاه زندگی می کنند که بچه هم ندارند. ما مرتب به دیبا تذکر میدیم که خیلی سروصدا نکن و بالا و پایین نپر. اونهم شرطی شده . رفته بودیم مشهد بچه ها توی خونه مامان من یا مامان باباجون تا یه خورده ورجه وورجه می کردند بهشون می گفت ساکت باشین طبقه پایین خواب هستن ( حالا خوبه که اونها آپارتمان نشین نیستند ) . دیروز هم خاله زیور گفت که دیبا توی مهد هم به بچه ها از صبح یه ریز تذکر میده که سرو صدا نکنید که طبقه پایین خواب هستند. ساکت

پرند قلدر دیروز لباس زرد پوشیده بود و دیبا لباس صورتی. دوتا تل  براشون آوردم که روی موهاشون بگذارند زرد و صورتی. پرند در نهایت قلدری صورتی رو  برداشت و هر چی دیبا زار زد تحویلش نداد. امروز دوباره زرد رو زد به موهاش و صورتی رو هم گرفت دستش و رفت مهد کودک .قهقهه

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف

گر بکشم زهی طرب وربکشد زهی شرف

نکته : در باره پست قبلی ، من سالها پیش توی یک آزمون شرکت کردم و در حال حاضر کارآموز یه دوره کارشناسی هستم که مشکلات گاز کشی رو بررسی می کنم. شغل اصلیم چیز دیگری است. این فقط به عنوان یک کار اوقات فراغت است .چشمک 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٢٤ - مامان ديبا و پرند

میدون سربازی

سلام

چند شب قبل با یک تماس تلفنی به من خبر دادند که ساعت ٩ شب خودمو برسونم سر یک پرونده توی خیابون سرباز. منهم  که آخر تهران شناسی  دروغگودوان دوان آماده شدم و با صدتا تلفن متوجه شدم که باید کجا برم. بعد از رفتن من خاله دومی زنگ می زنه و تلفنچی خونه گوشی رو بر میداره. ازش می پرسه مامانت کجاست ؟ بهش میگه رفته میدون سربازی !!!!!! ( آخه آخرش بهم گفتند که باید برم میدون سپاه و از اونجا برم خیابون سرباز ) اونهم متعجب این وقت شب سربازی برای چی رفتی شب تا رسیدم خونه ساعت ۵/١٠ بود و بچه ها خوابیده بودند و فردا صبح اعلام کردیم که کجا بودیم.

سوار ماشینش شده بود یه مرتبه از باباجون پرسید از توی همت بپیچم یا اسالت ( رسالت )؟ باباجون هم با کمال خونسردی گفت هر دوتاش ترافیکه اگر میتونی از یه مسیر دیگه برو !!!!!!!

با پرند رفتیم حمام یه دفعه بلوز باباجون رو دید. گفت بابا. گفتم آره کثیفه گذاشته که بشورش تمیز بشه. گفت جیش ؟؟؟؟؟؟ گفتم اونکه مثل تو نیست بچه.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

حال دل با تو گفتنم هوس است 

خبر دل شنفتنم هوس است

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٢۳ - مامان ديبا و پرند

خود خود

سلام

صبح تا ساعت ۵/٨ خواب بودند. تا آماده شدند و راه افتادیم خیلی دیر شده بود. باباجون ماشین رو بیرون زد و ما هم رسیدیم پایین و من فقط سوئیچ خودمو بهش دادم که ماشین رو بیرون بزنه. اومدم سوار ماشین خودش شدم و دیدم جلوی پل زده و نمی تونه اون یکی رو بیاره بیرون. تا استارت زدم که جابه جا کنم جیغ دیبا بلند شد که تو که نمی تونی این ماشین رو ببری. فقط بابا یاد داره با این ماشین حرکت کنه (یعنی من فقط میتونم راننده آژانس باشم ).

دیروز از مهد که اومدند می خواستم لباسهای پرند رو عوض کنم. با اصرار می گفت خود خود . بالاخره هم خودش اقدام کرد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٢٠ - مامان ديبا و پرند

خواب

سلام

صبح دیبا با گریه از خواب بلند شد که حسام  ( همکلاسی مهد کودکش ) به من نی نمیده. باباجون گفت حسام کجا بود ؟ دیبا گفت خونه پدر بزرگ توی مشهد !!!!! باباجون کلی براش گفت که داشتی خواب می دیدی و دیگه وقتی بیدار بشی  همه چیز تموم میشه.

دیروز میگه مامان میشه یه ٢٠۶ برای من بخری ؟؟؟؟؟ ( آخه مامانی من اگر پول داشتم که برای خودم می خریدم گریه) یه دونه ماشین کوچیک هم برای پرند بگیر که غصه نخوره !!!!!

دیروز پرسید مامان تو پسرها رو دوست داری ؟ گفتم دخترها رو دوست دارم . گفت حالا اگر یه پسری خوب باشه . گفتم یه خورده دوستش دارم. گفت پس میشه لطفا از توی دلتون ٢ تا پسر خوب در بیارین. گفتم به درد نمیخوره . گفت چرا با ما برادر میشن. گفتم ببین دخترم اگر اونها بیان من باید پولهامو همشو براشون پوشک و شیر بگیرم بعد دیگه پول ندارم که برای تو و پرند کادو بگیرم. یه خورده فکر کرد و گفت اصلا برادر خوب نیست. برامون نیار.  

وقتی مامان آدم ساعت ٢ بعد از ظهر تعطیل بشه نتیجه اش این میشه دیگه. از شدت بیکاری عروس بازی

 می کنه.

  

تا حالا عروس به این فعالی دیده بودین که حتی توی لباس عروس هم مشغول نقاشی کردن است.

راستی اخیرا متوجه شدم پرند هم دست چپی است ( وقتی یه بچه تاریخ تولدش با مامانش یکی بشه همینطور  شباهتهاش با مامانش یک یکی بیشتر میشه ).

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر ترا ذاکر نیست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۱٩ - مامان ديبا و پرند

لباس عروس

سلام

امروز صبح دیبا بیدار که شد گفت می خواهد لباس عروس بپوشه و تور بزنه و  بره مهد کودک. منهم گفتم باشه. ولی باباجون گفت اینکار رو نکن چون بچه ها توی مهد بهت می خندند. البته دیبا لباس رو پوشید و یه دوری هم زد و بعد رضایت داد که در بیاره و عصری که رفتیم خونه هر دو بپوشند و عکس بگیریم. توی همین گیرو دار پرند هم اومد و من سریع یه سارافون تنش کردم. اونهم داد و بیداد که ق ق ( قر قر ) می خواهد و راضی هم نمی شد تا اینکه دیبا لباسش رو در آورد و یه سارافون بدون قر کمر پوشید. خیلی دیر شده بود و به دلایلی جای پارک ماشین توی خونه عوض شده . سریع با بچه ها اومدیم پایین و تا اومدم ماشین رو بزنم بیرون باباجون هم رسید و شروع کرد به فرمون دادن. منهم یک کم جلو و عقب رفتم و دیدم به نتیجه نمی رسم پیاده شدم و به باباجون گفتم خودت ماشین رو بیرون بزن . پرند شروع کرد به جیغ زدن مامان . توی خیابون من پریدم پشت فرمون و باباجون رفت که ماشین خودش رو بزنه بیرون .دوباره پرند نعره زد که باباااااااااا .خلاصه تا بابا بیاد توی خیابون دید من و دیبا و پرند با کیف و کوله جلوی در منتظریم که ما رو برسونه مهد. محبت دختر کوچولو به قیمت ٢٠ دقیقه تاخیر تمام شد.قلب

راستی کسی از پدر و مادر آقای قصاب و بقال توی قصه خاله سوسکه خبر داره ؟؟؟ ما وقتی مشهد بودیم یه دستبرد به کاستهای خاله کوچیکه زدیم و اونجا به یاد روزهای خوب گذشته کاست خاله سوسکه رو با هم گوش کردیم که خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت. ولی دیبا در گیر خانواده این دو عزیز بود که فوت کردند یا در قید حیات هستند. ولی من خودم فکر کردم اگر خانواده داشتند حتماً اونها براشون می رفتند خواستگاری و لازم نبود توی خیابون جلوی دختر مردم رو بگیرند .

( در حالت دست به کمر و اعتراض آمیز ) بابا میشه لطفاً دیگه هنر منایی ( نمایی ) نکنید و اینقدر موهای ما رو کج و کوله نزنید ؟؟؟؟؟؟؟ ( در اعتراض به هنرمندی باباجون در روز جمعه )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

پیش ازینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهر ورزی تو با ما شهره آفاق بود

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۱۸ - مامان ديبا و پرند

دوست داری در آینده چکاره بشی ؟

سلام

توی خیابون یه وانت دیدیم که پشتش یه خانواده نشسته بودند. باباجون به دیبا گفت از این ماشین ها دوست داری ؟ اونهم یه برقی توی چشمهاش درخشید و گفت آره .یه دونه بگیریم. بعد من کارگر میشم و پرند رو پشت سوار می کنم. راستی تو هم بابا کارگر بشو و مامان هم مامان کارگر میشه بعد می ریم خونه مردم وسایل رو جابه جا می کنیم ( خدا رو شکر برای روزهای بارنشستگی هم کار پیدا شد - چند وقت قبل باباجون یه کتاب کار می کرد که بعد کارهای صفحه آرائیش رو انجام دادم وقتی کتاب چاپ شد اسم من رو به عنوان صفحه آرایی توی شناسنامه کتاب زده بودند حالا می تونم توی تایپ و تکثیر یه شغل مناسب پیدا کنم ابله در ضمن فکر می کنید می تونم از اون توی رزومه ام استفاده کنم و برای منشی گری هم درخواست بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟).

یه مجموعه سی دی براشون گرفتم به نام ترانه های خاله نسرین . ( روی آهنگهای ل.س.آ.ن.ج.ل.س.ی ترانه های کودکانه گذاشته و توی یکی از مهدهای تهران ضبط شده ) یکی از اونها در مورد مشاغل است .دیروز دیبا گیر داده بود که برام سی دی رفتگر رو بگذار. منهم هرچی فکر می کردم اصلا ذهنم کار نمی کرد که منظورش کدوم کارتون است. البته پرند هم در تفاهم کامل با دیبا دروغگو کارتون  تٌ تٌ ( تن تن ) رو می خواست. بالاخره به دیبا گفتم خودت برو اون سی دی رو که می خواهی بیار و رفت و اون سی دی خاص رو آورد . وقتی که با دقت نگاه کردم دیدم کلی مشاغل درست و حسابی داره ولی دخترم فقط رفتگر توی ذهنش مونده بود. خوب وقتی  پدر و مادر آدم کارگر باشند و وسایل جابه جا کنند بیشتر از این هم در نمیاد دیگه !!!!!!!!!!  

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

برید باد صبا دوشم اگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۱٧ - مامان ديبا و پرند

ش مثل...

سلام

داشتیم توی راه با پرند تمرین می کردیم که توی مشهد کلی بتونیم باهاش پز بدیم.

بهش گفتم بگو سمیرا   . گفت انا ( حنا همکلاسیش ) خنده

گفتم پرند بگو مریم  . گفت مانیقهقهه

گفت پرند بگو کفش . گفت ج.ی.ش ابله

باباجون داشت به دیبا می گفت روی پیشونی این دختر نوشته ش یعنی چی ؟ دیبا گفت یعنی شوخی باز. بعد بهش گفت روی پیشونی پرند هم نوشته ش یعنی چی ؟ دیبا گفت یعنی شکمو. بعد بهش گفت روی پیشونی منهم نوشته ش یعنی چی ؟ دیبا گفت یعنی شش چون صبح ساعت شش بیدار میشی. باباجون گفت اونیکه روی پیشونی مامانه یعنی چی ؟ دیبا یه خورده بهم نگاه کرد گفت اون ش یعنی عاقل!!!!!!!!!

چهارشنبه هفته قبل تولد آندیا جونم رفتیم که خیلی بهمون خوش گذشت کلی دیدارها تازه شد و حسابی مژگان عزیز رو توی زحمت انداختیم. مرسی دوستم.

دیروز تولد نارگلی بود .نارگل جونم  هزار هزار بار تولدت مبارک . سالهای خوبی در کنار مامان ، باباجون ، مادر بزرگها و پدر بزرگ مهربونت شاد و سرحال باشی.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

الا ای طوطی گویای اسرار

مبادا خالیت شکر زمنقار

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۱٦ - مامان ديبا و پرند

شرح مشهد-1

سلام

ما ۵ شنبه صبح با قطار رفتیم مشهد و امروز ساعت ۴ صبح برگشتیم.هوا خیلی خوب بود. اینجا چقدر گرمه !!!!

صبح که سوار قطار شدیم این دوتا هر دو کنار هم نشستند فرمت صندلیهای این قطار مثل اتوبوس بود و قرار بود که سریع السیر هم باشه. هر چی باباجون به این دوتا اصرار کرد که یکیتون بیاد کنار من . هیچکدام استقبال نکردند و در ضمن می خواستند که منهم کنارشون باشم. در نهایت تا پایان سفر یه صندلی خالی داشتیم به علاوه من که پرند روی پایم وول می خورد. باباجون دستهاشو گرفته بود جلوی صورتش و برای پرند گریه می کرد که دلمو سوزوندی. پرند هم فکر می کرد که باباجون داره باهاش دالی بازی می کنه و کلی با باباجون  می گفت دالیییییییی.

دیبا هم خوب بود فقط خوابش برد. یکدفعه قطار برای نماز ظهر ایستاده بود . اونهم از خواب پرید که من پ.ی .پ.ی دارم. قبلش به من گفت و من بردمش داخل قطار کاملا پشیمون شد. ایندفعه بردم بیرون .کلی تعجب کرده بود که چرا اینجا حرکت نمی کنه. بهش حالی کردم که بیرون از قطار هستیم. بعد اینقدر کارش طولانی شد که قطار سوت کشید و ما دوان دوان و در حال حرکت به قطار رسیدیم. نزدیک بود جا بمونیم.

 خداحافط بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۱۳ - مامان ديبا و پرند

چمدون

سلام

دیروز که رفته بودم سراغشون یه چمدون توی راه پله های مهد بود. دیبا هم گیر که این چمدون مال کیه ؟ منهم عجله داشتم. خلاصه توی اون گیر و دار همسر مدیرشون رسید و گفت این مال منه. دیبا هم برگشت و گفت مگر می خواهی بری مشهد که چمدون برداشتی ؟؟؟؟ آخه بچه ام فکر می کنه فقط مشهد مسافرته.

از فردا تعطیلات تابستانی مهد شروع میشه و خوب ماهم که طبق روال همیشگی مشهد خونمون افت کرده و باید بریم. اگرچه که مامان جان نیستند ولی خوب منتظرشون می مونیم دیگه چه کنیم خراب خانواده ایم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

خاله زیور دیروز اعلام کرد که پرند در نهایت قلدری با بچه های کنار تختش جدال می کنه. از لای تخت پاشو می بره و بهشون لگد می زنه. اگر بادی گارد خواستید خبرمون کنید.

چقدر خوبه که شبها ساعت 10 برقها قطع میشه. بدون عذاب وجدان با بچه ها راحت می خوابیم تا صبح . بهانه هم دارم برای کتاب نخوندن. جدیدا شبها پرند هم موقع خواب گس ( قصه ) می خواد. مشغولیم حسابی.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید

عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٦ - مامان ديبا و پرند

مچ گیری

سلام

تمام هال و اتاقشون زیر لوگو و پازل غرق شده بود. کلی براش صحبت کردم که اگر من اینها رو جمع کنم پیر می شم اون وقت مامانهای تمام دوستات جوون هستند ولی تو مامانت پیر شده بعد می پرسند مگر دیبا چکار کردی که مامانت اینجوری شده ؟؟ یه نگاهی بهم انداخت و گفت مگر تو چکار کردی که مامان جان پیر شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه

بعد بهش گفتم ببین از مسافرت که برگردیم تو دیگه باید بری کلاس خاله فاطی. بعد اون همیشه می پرسه بچه ها اتاقشون مرتبه یا نه. اونوقت کلاغه خبر می بره که مامان دیبا اتاقشو مرتب می کنه بعد خیلی بد میشه. پرسید مگه کلاغها هم صحبت می کنند که برای خاله فاطی خبر ببرند ؟؟؟؟؟؟؟؟

بهش گفتم بیا زنگ بزنیم با مامان جان خداحافظی کنیم چون  دارند میرن کربلا. وقتی ما بریم مشهد مامان جان هم میان. شروع کرد به گریه کردن که چرا رفتند کربلا . دیگه کلی توضیح دادم که اونجا هم مسافرته و رفتند برای خودشون خوشحال باشن.

مکانیزم دفاعی جدید پرند گاز است که هم برای ابراز علاقه و هم برای دفاع به کار می بره و به ویژه روی پوست دیبا خیلی هم شاخص و نمایان است.  در ضمن میخوام رو می گه ماخ و حالا نمیخوام رو میگم ناخ.

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٥ - مامان ديبا و پرند

اوتیشششششششششش

سلام

دیروز بعد از ظهر دوتایی با هم دعواشون شده بود. دیبا می خواست کارتون میکی ماوس ببینه و پرند هم نعره می زد اوتیششششششش ( که منظورش اوتیس توی رئیس مزرعه بود ) . کلی خندیدم از اینکه دیگه پرند هم  صاحب نظر شده ولی آخرش دیبا تونست نظر خودش رو به کرسی بنشونه.

دیروز دیبا خیلی متفکر می پرسید مامان چرا لباس سربازها اینقدر لکه لکه است ؟؟؟؟؟

صبح ساعت ۵/۶ بیدار شد از من پرسید امروز باید بریم مهد؟ گفتم آره . گفت پس من خوابم میادتعجب و تا ساعت ٨ یک نفس خوابید. دیگه باباجون با خواهش و تمنا بیدارش کرد . اونهم می گفت من هستم خونه شما برین . مواظب خودم هستم به گاز هم دست نمی زنم !!!!!!بعد با یک نایلون پر از لگو راضی شد که بره مهد.

دیروز رفته بودند کلاس یوگا توی مهدشون. بعد از ٣ سال که به طریق نیمه حضوری  از کلاسها استفاده می کرد دیگه موقعش شده بود که بره کلاس. خیلی ذوق زده بود و کلی برای من توضیح داد که درست ایستادن رو یاد گرفتم. بعد هم گفت که به خاله گفتم باید ورزش کنم تا اگر یکی بهم دست زد نیفتم. تازه بتونم بزرگ بشم . برم مدرسه . درس بخونم . فکر کنم آموزشهاشون که شروع بشه با هیجان بیشتری بره مهد.

دیروز آخر وقت کلی مراسم گریه و زاری داشتیم. مانی می خواست بیاد خونه ما و کلی هم گریه کرد. خیلی دلم سوخت ولی مامانش بهش گفت که بخواهیم بریم اونجا باید گل و شیرینی ببریم. منهم گفتم حلقه فراموش نشه. دیبا گفت تولدم بشه برام کادو بگیر و بیا خونه !!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن دولت شیرین آمد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٤ - مامان ديبا و پرند

شجاعت

سلام

دیشب جزء شبهای نادری بود که دیبا ساعت ۵/١٠ خوابید. منهم خوشحال که الان پرند رو می خوابونم و می شینم با دل خوش کتاب می خونم. اما پرند زده بود به در شوخی و باباجون رو مسخره می کرد. می گفت بابا می گفتم خوب می گفت دی.   با  ( بابا وقتی می خواست دیبا رو بهش اموزش بده با مکث بهش می گفت ) . دوباره می گفت بابا  می گفتم خوب می گفت نه ه ه ه ه ه ه ( با دست هم ادای باباجون رو در می آورد ) و هر هر مس خندید. خلاصه تا ساعت حدود ۵/١١ کلی با هم خندیدیم و خوش گذشت بهمون. کلمات جالب یاد گرفته . دیروز به دیبا می گفت بخش ( به معنی ببخشید ) . ماخ ( می خوام ) . مسی ( مرسی ) . آناس ( آدامس ) . ناناس ( هرگونه ابمیوه. البته در ابتدا ما برای آب آناناس استفاده کردیم اما حالا به همه نوع اطلاق میشه ).ارااااااااااا ( هورا ) . انا ( همکلاسیشون حنا ) . البته هنوز وقتی ازش می پرسیم اسمت چیه میگه دیبا و اگر بیشتر اصرار کنیم میگه مانی !!!!!!!!!!!!!

دیروز دیبا به باباجون گفت که می خواهد وقتی بزرگ شد خوراکی بفروشه و باباجون کلی ذوق کرد که بالاخره بچه اش یه شغل قابل قبول انتخاب کرده چون روز قبلش به من گفت از این وسایل برام بگیر که بزرگ شدم ماشینها رو تعمیر کنم. !!!!!!

دیروز توی اتاق گریه داشتم لباسهای بچه ها رو دسته بندی می کردم. بعد هم صداشون زدم که بیاین و لباسها رو جابه جا کنیم و ببریم توی کمدهاتون جا بدیم. دیبا با هیجان یه دسته لباس برداشت و رفت طرف اتاقش و پرند رو صدا کرد که بیا برو روی تختم چراغ اتاق رو روشن کن تا من بیام توی اتاق. کف کردم از اینهمه شجاعت و فداکاری خواهرانه !!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۳ - مامان ديبا و پرند

قلدر

سلام

دیبا یک ماشین برداشته بود و پرید رفت روی مبل ایستاد که پرند دستش بهش نرسه.پرند هم در کمال خونسردی پاهای دیبا رو گرفت و مثل پرکاه کشیدش روی مبل. دیبا با باسن مبارک خورد روی مبل و پرند هم ماشین رو از دستش کشید و دوید و رفت. من قهقهه   دیبا گریه  پرند ابله

پرند دستشو کرده بود توی دهنش و به شدت گاز می گرفت و می گفت مانی. از دیبا پرسیدم چی شده گفت مانی دست علیرضا رو گاز گرفته. پرند هم زده تو کار زیر آب زنی !!!!!!!!

دیبا می گفت مامان برام نمی خواهد از اون ماشینها بگیری . برو یه دونه کشتی بزرگ بگیر که روی دریا حرکت کنه.  گفتم خوب می خواهی باهاش چکار کنی ؟ گفت نمی دونم ولی تو برام بگیر.  حالا کسی یه کشتی خوب که مال یه خانم دکتر باشه و باهاش فقط رفته باشه مطب سراغ نداره ؟؟؟؟؟؟؟

صبح توی ماشین به پرند می گفت ببین عزیزم ما که می ریم مهد تو غصه نخور مامان و بابا ما رو تنها نمی گذارند زود می رند کارشو ن رو انجام میدن و بر می گردن میان سراغ ما .قلب

 خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافط امروز

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند