Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

عباااااااااااااس

سلام

دیشب بعد از اینکه شام خوردند پرند اومده بود و به باباجون می گفت عباااااااااس . باباجون هم مات و مبهوت که منظور این چیه . با تحقیقات گسترده و همه جانبه متوجه شدیم که پارک و تاب بازی می خواهد. حالا گفتن تاب آسونتر از عبااااااااااااس نیست ؟؟؟؟؟؟؟ باباجون هم طی یک عملیات محیرالعقول بچه ها رو پیچوند و گفت قرار پارک برای فتیله هاست. شبهای دیگه نمی رویم پارک. حالا بشین باباجون که امشب بچه هات غذا بخورن !!!!!!!

صبح دیبا موج مثبتش زده بود بالا و می گفت به من بگین غذاتو بخور می گم چشم. بهم بگین بگیر بخواب میگم چشم .دیگه بزرگ شدم با بزرگا رفتار می کنم !!!!!!!!!!!!

هرگونه ارتباط لباسها با سفر ننه گلی به چین تکذیب می شود دروغگو

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٢٩ - مامان ديبا و پرند

آبگوشت

سلام

در راستای قول باباجون مبنی بر رفتن به پارک، پریشب رفتیم و کاروان شادی هم بودند که اینقدر برنامه هاشون جالب و مهیج بود که باباجون به من گفت این برنامه خیلی آبگوشتیه بریم نوربارون برج میلاد رو ببینیم و راه افتادیم توی خیابونها. دیروز بچه ها تا شام خوردند دیگه بدون اینکه ما حرفی بهشون بزنیم سریع لباس پوشیدند و جلوی در داشتند کفش می پوشیدند که ما هم از رو رفتیم و باهاشون راه افتادیم. محض تنوع دیشب رفتیم یه پارک دیگه ( پارک شفق ) که البته دیبا گفت من همون پارک قبلی رو بیشتر دوست داشتم چون وسایل بازیش بهتره . به محض اینکه وارد پارک شدیم دیبا گفت مامان پس هنرمندای آبگوشت کجان ؟؟؟؟؟؟ ما هم بهش گفتیم اونها دیگه برنامه ندارند.

توی پارک یه جوان برازنده ای داشت گیتار می زد و می خوند. دیبا در کمال احساسات گفت مامان چقدر شبیه بن است ( گاو محبوبش در کارتون رئیس مزرعه )!!!!!!!

می گفت مامان میشه من بزرگ شدم آقای یخی بشم. پرسیدم اون وقت چکار می کنی ؟ گفت برفهای خونه مردم رو تمیز می کنم .

  • بابا میشه مانی بیاد با ما زندگی کنه ؟؟؟؟؟؟ ( شایان ذکر است که علیرضا کلا خیلی پسر بد و بی ادبیه ولی مانی خوبه !!!!!!!!)

امروز ساعت ۵ صبح با پرند تور خونه گردی داشتیم . از خواب بلند شد و گفت پاش ( دستور میدم بلند شو وگرنه نعره می زنم که تا ١٠ تا خونه اون طرفتر صدام بره ) بعد رفتیم سراغ یخچال ولی امروز حواسم بود که به هیچ عنوان در یخچال رو باز نکنم ( چون دیروز ٢ تا شکلات و ١ ژله به زور ریخت توی حلقم !!!!) خلاصه تا حدود ۶ مشغول گشت و گذار بودیم در این مدت شیشه آبش هم دستش بود و به تناوب که خسته می شد می داد دست من . حدود ساعت ۶ خوابید و منهم الان آویزون و خوابالو اومدم شرکت.  

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بنال بلبل اگر با منت سر یاری است

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٢۸ - مامان ديبا و پرند

مینا

سلام

به ویبا وعده دادیم که اگر شبها شام بخوره می بریمش پارک. نتیجه اینکه از ساعت ۵ بعد از ظهر یه نفس میاد به من میگه شام آماده نشد که بخورم و بریم پارک ؟؟؟دیشب بردیمش. یک کارناوال شادی هم بود که البته دیر رسیدیم . بعد که یه خورده بازی کردند گفتیم بریم قدم بزنیم. نزدیک آبنمای پارک یه آقایی بود که با مینا خانم ( شاید هم آقا؟؟؟) اومده بودند. ما توجهمون بهش جلب شد ولی دیبا یه خورده ترسید و جلو نمی رفت. بعد مینا گفت سلام دیبا جون . دیبا کلی ذوق کرد که این اسم منو می دونه و خیلی هم براش جالب بود که بدنشو باد می کرد و حرف می زد. خلاصه مینا کلی هنرنمایی کرد و ما هم درگیر که چقدر وقته دارین باهاش کار می کنید که اینقدر خوب صحبت می کنه. در همین گیرودار مینا خانم توی قفس یه حرکتی کرد .دیبا متعجب گفت مامان این حرکت هم می کنه !!!!!!!!!! ( از اون وقت حس کرده بود این مینا مثل طوطی خودشه که هرچی میگه تکرار می کنه و فکر نکرده بود که این یه حیوان است که طبیعتا نباید حرف می زده )  

چهارشنبه صاحبخونه مون اومده بود که اجاره رو تمدید کنه ( شوخی شوخی یک سال از آوارگیمون گذشت . در حالیکه فکر می کردیم سریع سرو سامون می گیریم پارسال ١١ ماهه این خونه رو اجاره کرده بودیم  گریه) از عصر کلی به دیبا تذکر داده بودم که حواست باشه اینها که میاند از دوستهای باباهستند. خلاصه دیبا هم سنگ تموم گذاشت. ار لحظه ای که اومدند تا حدود ٣ دقیقه لگد می زد به مبل و می گفت آآآآآ  .    دً د دً دً . بً  بً ..... اونها هم خوب اول فکر کردند که این بچه ما مشکل داره. هی می پرسیدند عزیزم ما رو با کی اشتباه گرفتی که اینقدر ذوق کردی !!!!!!!!!!!!!! ولی بعد دیبا بلند شد و کلی ازشون پذیرایی کرد. کم کم لگوهاشو آورد وسط هال. بعد چای آوردیم خانمشون گفت من قند نمی خورم . رفتم از روی میز براشون کشمش آوردم تا تعارف کردم دیبا نعره زد که من براشون آورده بودم دیگه بهشون نده !!!!!!!!!!!!!!!!! آخر هم که می رفتند رفت و خانمه رو برد که بیا اتاق منو ببین. آقای صاحبخونه گفت که این اتاق من بوده که تو گرفتی و من تمام مدت داشتم فکر می کردم جناب سرهنگ با دیدن اتاقش که اینهمه جک و جونور از در و دیوارش آویزونه چه حالی بهش دست داد !!!!!!!! ولی در تمام این مدت پرند خیلی خوب و متشخص بود و موقع خداحافظی یه بوس با تمام وجود براشون فرستادکه کلی حالشو بردند.

ولادت حضرت قائم (عج))مبارک  ( کلی درگیر بود که چرا توی خیابونها پرچم زدند بعد که براش توضیح دادم به باباجون گفت که تولد آقای زمانیه توی خیابونها دارند جشن می گیرند. چرا برای ما جشن نمی گیرند ؟؟؟؟؟؟)

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

 کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند

ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٢٦ - مامان ديبا و پرند

غیرت

سلام

چند رو ز قبل رفتم مهد کودک و چون با خاله زیور یه خورده کار  داشتم موندم بالا. در این بین یه مرتبه علیرضا که روی تخت بود پرند رو صدا زد. پرند هم قل قل خوران رفت و پاکت شیر علیرضا رو از دستش گرفت و برد انداخت داخل سطل زباله ( آخه این همه ظلم رو چطوری تحمل کنمگریه.) بعد پدر علیرضا اومدند و علیرضا کلی پرند رو بهشون معرفی کرد و ایشون گفتند که من صبحها علیرضا رو به عشق دیدن پرند می آورم مهد کودک. هرچی هم بهش میگم تو از چی پرند خوشت میاد میگه آخه پرند خیلی خوش اخلاقه و همیشه می خنده !!!!قلب

دیروز بعد از ظهر داشتم قدم زنون می رفتم مهد. یه دفعه مامان علیرضا و علیرضا رو دیدم. گفت خوب شد که دیدمت . می خواستم شماره خونه رو از خاله زیور بگیرم و بهت زنگ بزنم. تو به دخترت چی یاد دادی ؟؟دیبا زده توی دهن علیرضا گفته حق نداری پرند رو ببوسی !!!! مامانم گفته نباید بگذارم کسی خواهرمو ببوسه. بچه من اینقدر دخترت رو دوست داره اون وقت تو اینطوری برخورد می کنی ؟؟؟؟؟؟؟ما هم اندکی خندیدیم و با علیرضا گپ زدیم و رفتیم مهد. از شما چه پنهان که توی دلمون هم کلی دخترمون رو تحسین فرمودیم با این همه غیرت  و تعصب. که چه برادری میشد برای پرند یه چیزی تو مایه های قیصر و فرمان و یا حداقل مهدی مشکی  بغلحالا الان به نظر شما من چکار کنم ؟؟؟

تا دختر بزرگمون باشه برای دختر کوچیکه خواستگار قبول نمی کنم هاااااااااااااااااااااا ( اصلا توی فامیل نداشتیم تا حالا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دروغگودروغگو)

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم

تورا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٢۳ - مامان ديبا و پرند

صورتی

سلام

  •  خوشگل مامان کی بوده ؟     - پرند : من من
  • عسل مامان کی بوده ؟    - پرند : من من
  • نفس مامان کی بوده ؟    - پرند : من من
  • استخوان صورتی مامان کی بوده ؟   - پرند : دیباااااااااا

شبهاتهای دیبا و پلنگ صورتی : هر دو تا لاغر و استخونی و هر دوتا شوخی باز !!!!!!!! ( کارتون مورد علاقه این هفته : پلنگ صورتی )

یه مهد کودک پشت خونه است که پنجره های اتاق کار به حیاطش باز میشه . اصولا ما چون صبحها خونه نیستیم و بعد از ظهر هم بعد از ۵ می رسیم خیلی تلاقی با بچه ها نداریم. چند روز قبل دیبا صبح خوابش میومد و ما نسبتا دیر از خونه اومدیم بیرون. بچه ها مراسم صبحگاهی سرود خونی داشتند. باباجون هم پرند رو برده بود پشت پنجره که بشنوه. ( چون داخل کلاس بودند ) . از اون روز به بعد از ساعت ۶ صبح پرند پشت پنجره اتاق است و یک نفس ناله می کنه : نی نی ی ی ی )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٢٢ - مامان ديبا و پرند

پنجون

سلام

مامان میشه لطفاً تشریف بیارین این گرگه رو بگیرین ؟ چون با پنجوناش ( پنجول) صورت الاغه رو خراشیده.( از همنشینی با نارگل جونم پیرزنه خودمون کم بود حالا گرگه  هم اضافه شده !!!! )

مامان خاله منصوره گفته باید غذاتو بخوری تا جون بدی !!!!!!( مامان جون تو تا غذاتو بخوری من ۶٠ بارجون میدم )

وقتی که از خونه می خواهیم بریم بیرون من اول پرند رو آماده می کنم. اونهم دوان دوان میره سراغ باباجون و یه دور ادوکلن می زنه . بعد که دیبا رو آماده کردم پرند دوباره میاد سراغ من حتما باید مام و عطر بزنه و جدیدا هم حتما باید براش برق لب بزنم. اونوقت حتما یه کیف می اندازه سر دوشش و قل قل خورون میره کفشهاشو می پوشه. خیلی مرتب تشریف دارن خانم. دیبا هم  که فقط یه لباس پسرونه بپوشه و شاد و خندون می دوه کفش می پوشه.

امروز تولد عماد جون ( خاله پسر ) است که ١٩ سال پیش به دنیا اومده و با وجود اینکه داره آقا مهندس میشه ولی هنوز برامون همون پسر کوچولوی دوست داشتنی ١٩ سال قبل است.

عماد عزیز تولدت مبارک   خواهر کوچولوهات سالهای خوبی رو در کنار مامان و بابا و سجاد جون برات آرزومندند.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٢٠ - مامان ديبا و پرند

خیار

سلام

۵ شنبه چندتا مهمون عزیز داشتیم.از جمله نارگل جونم و ننه گلی که یه گلدون خوشگل برامون آورده بودند . خاله فیروزه و خاله منصوره هم که از مکه کلی برامون سوغاتی آورده بودند. خاله مهشید و کیمیا جونم هم که کلی ما رو سرافراز کردند.دیبا کشف کرده بود که این گلدونه خیار میده و برای اثبات حرفش به گل گلدون که هنوز باز نشده بود استناد می کرد. پرند هم کلی توی گلدون حفاری کرد و خلاصه سرگرمی خوبی بود.

دیبا و نارگل جونم کلی با هم بازی کردند. جالب تر از همه این که نارگل جونم دیکشنری تصویری دیبا رو گرفته بود و بهش زبان یاد می داد . شیوه آموزشش هم خیلی جالب بود می گفت تو باید بدونی که کلاه میشه هت و زبان میشه تانگ. تشویق

از دیبا پرسیدم مهمونی خوب بود ؟ گفت آره . گفتم کدوم قسمتش ؟ گفت اونجا که نارگل میشد پلیس زن ، من می شدم پلیس مرد. نارگل میشد تراکتور زن ، من می شدم تراکتور مرد !!!!!!!قهقهه

یه خاله جونی داشت آرایش می کرد نارگل مثل یه خانم متشخص رفت و آرایش شد ولی دیبا گفت که مامان بهم گفته اصلا نباید آرایش کنم( کی گفته بودم ؟؟؟؟؟) سوال

بهتون توصیه می کنم  ننه گلی و بقیه دوستامو  برای یکبار هم که شده مهمون کنید. اونها که خودشون توی مراسمشون هزارتا نیروی خدماتی دارند آنچنان خونه منو تمیز کردند که تا جمعه راحت روی مبل نشسته بودم و برای خودم مطالعه می کردم. انگار نه انگار که مهمون داشتم. دوستشون دارم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/۱٩ - مامان ديبا و پرند

شیر

سلام

صبح از خواب بیدار شد و گفت که شیر می خواهم. توی یخچال فقط یه دونه شیر پاکتی داشتیم و در نتیجه پرند مجبور شد که آبمیوه برداره. بعد از چند لحظه یک سری رفت و آمدهای مشکوک به آشپزخونه انجام شد و دوتایی روی مبلها مشغول فعالیت بودند. منهم داشتم صبحونه شون رو آماده می کردم. یه لحظه دیدم دیبا یه ظرف چاشت که درش هم خراب بود و برداشته و توش شیر ریخته . پرند هم یه لیوان پلاستیکی داره و داخلش به زور داره آبمیوه می ریزه. به دیبا گفتم می خواهی چکار کنی ؟ گفت آخه برای توی مهد شیر ندارم اینو برداشتم که ببرم. گفتم مامانی بده من درستش کنم. گفت نه شما هرکاری که بکنی زحمتت میشه !!!!!! خودم درست می کنم. خلاصه با بدبختی کارشون رو خودم به عهده گرفتم و براشون شیر گذاشتم و کیفشون رو از خیس شدن نجات دادم.کلافه

دیشب دوتایی خوابشون میومد و روی موج منفی بودند و می خواستند روی پای من بخوابند ولی با هم تفاهم نداشتند . قصه ای شده بود . نصفه شبی داشتم فکر می کردم اگر چهارتا پا داشتم چقدر خوب می شد !!!!!!! دیگه بچه ام آرزوی داشتن گاو نمی کرد !!!!!!!!!!!!خیال باطل

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/۱٦ - مامان ديبا و پرند

جمع و جور

سلام

پریشب رفتم توی اتاق بچه ها و دیدم اصلا جای پا گذاشتن نیست و تمام تلاششون رو به کار برده بودند که کل اتاق رو با اسباب بازی پر کنند. منهم خیلی جدی پرند رو از اتاق آوردم بیرون و رفتم توی اتاق گریه !! و پرند رو اونجا خوابوندم .خودم هم یه بالش و ملافه برداشتم و به دیبا گفتم من توی اتاقت نمی یام . همینجا می مونم و تا صبح گریه می کنم!!!! دیبا هم شیون و زاری که اگر کسی توی اتاق من نباشه من تنها می مونم. گفتم اتاقت که مرتب شد ما رو صدا بزن و خیلی خونسرد شروع کردم به کتاب خوندن. این کشمکش از ساعت ١٠ تا ١١ ادامه داشت و گوش شیطون کر چون باباجون محبتش گل نکرد ساعت ١١ دیبا منو صدا زد و دیدم که اتاقش مرتبه و رفتم توی اتاقش و براش کتاب خوندم و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. دیشب دوباره همون حکایت پیش اومد دوباره رفتم اتاق گریه که تا صبح گریه کنم خدا رو شکر ساعت ۵/١٠ مشکل حل شد. البته اون وسط باباجون هنر ریخت و گفت دیبا اگر اتاقت شلوغه میتونی توی هال بخوابی و من در حالیکه داشتم حس می کردم که سوسک میشم خوشبختانه دیبا اصرار کرد که حتما بره توی اتاقش بخوابه و خدا رو شکر تونستم نیم ساعت رکورد رو جابه جا کنم.تشویق

به پرند می گفتم بگو بز . از اون طرف کلی برام بوس فرستاد.بغلماچ

خوراکی مورد علاقه دیبا : هلو زرد و هلو قرمز !!!!!(آلو)

خوراکی مورد علاقه پرند : ناس ( آب آناناس)

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/۱٥ - مامان ديبا و پرند

ماشین پلیس

سلام

پرند صبح از خواب بیدار شده بود و دور و بر من می پلکید. یه دستمال مخصوص گردگیری دارند که وقتی من مشغول به کار میشم اونها هم همزمان کار می کنند. همون دستمال مخصوص دستش بود. بهش گفتم دیوار رو تمیز کن. اونهم یک مقدار به من نگاه کرد دستمال رو انداخت زمین و یه دستمال کاغذی برداشت و دوید توی اتاقش یه مرتبه نعره دیبا بلند شد که از خواب پریده بود. پرند رفته بود و داشت صورت دیبا رو با دستمال تمیز می کرد. شیطان

دیبا اومده به باباجون میگه میشه وقتی خواستی از اون ماشین پلیسها برام بخری یه دونه هم برای مانی بخری ؟؟؟؟؟ باباجون هم غیرتی شده بود که بابای مانی باید براش بخره !!!!!!!! ( حالا نه اینکه برای خودش خریدیم برای مانی هم می خواهد )قهقهه

رفته بودم مهد دنبالشون .دیدم دیبا عصبانی ایستاده پرسیدم چی شده ؟ گفتند علیرضا می خواسته موقع رفتن پرند رو ببوسه . دیبا هم کلی باهاش کلنجار رفته که نباید خواهرمو ببوسی و از این حرفها. یعنی دخترم رو امل بار آوردم  ؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ما الان یه خانواده عقب مانده فرهنگی شدیم ؟؟؟؟؟؟؟متفکر

دیشب دوست خوبمون آرتا جونم زنگ زده بود و کلی ما قربون صدقه اش رفتیم وبعد هم کلی با دیبا جونم احوال پرسی کردند. کلی ذوقمرگ شدیم.قلب

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/۱٤ - مامان ديبا و پرند

تفرقه

سلام

جمعه صبح با بچه ها رفتیم توی حیاط که دوچرخه سواری کنند. بعد دیبا از توی انبار بودینگاشو ( بولینگ ) پیدا کرد و خیلی دوست داشت . پرند هم کلی هیجان زده شده بود. دیروز که رسیدیم خونه دوباره دیبا گفت ما همینجا می مونیم تو برو کلید انبار رو بیار. منهم دنبال بهانه می گشتم تا اینکه پرند خورد زمین و گفتم بریم بالا. دیبا گفت نمی یام. منهم یه نایلون خوراکی گرفته بودم گفتم پرند بیا بریم بالا با هم خوراکی بخوریم. پرند هم دوان دوان اومد و گفت بالا. و با هم اومدیم بالا و در نتیجه دیبا هم مجبور شد بیاد بالا.

جمعه یک بنگاهی با یک مشتری اومده بودند توی خونه برای یکی از واحدها. دخترها هم خیلی خوب بودند و ساکت و آروم غذا خورده بودند و داشتند برای خواب بعد از ظهر اماده می شدند. صدای بنگاهی رو شنیدم که داشت می گفت آرامش این خونه خیلی جالب توجه است. ببینیند الان جمعه است و تمام ماشینها توی پارکینگ یعنی همه ساکنین هستند. ولی صدا نمی شنوید. در همین گیرو دار  باباجون و عموجون اومدند خونه. در یک لحظه خونه منفجر شد. فریاد شادمانی پیچید و اونها هم ابراز احساسات کردند. بنگاهی نمی دونست چطوری مشتریه رو جمع کند و ببره بیرون. از اون همه آرامش شیطان

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند

برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/۱۳ - مامان ديبا و پرند

چشم و همچشمی

سلام

اومده میگه میشه یه تلویزیون بگذارین توی اتاق من ؟ گفتم برو به باباجون بگو. رفت و گفت. باباجون پرسید مگه کی توی اتاقش تلویزیون داره ؟ گفت سجاد. باباجون گفت خوب تو میز تلویزیون توی اتاقت جا نمیشه . گفت خوب بزن به دیوار. باباجون پرسید چطوری ؟ گفت مثل تلویزیونهای خونه خاله بزرگه !!!!!! ( دو روز رفتیم مشهد دار و ندار مردم رو زیر و رو کرده ) خنده

پرند تخم مرغ دوست نداره . جمعه براش آب پز کرده بودم و به هیچ ترفندی نتونستم بهش بدم بخوره. ناچار رفتم و براش لقمه نون و پنیر اماده کردم و توی بشقاب چیدم. پرند کلا به هر گونه لقمه ای میگه نو  . بعد براساس عادت همیشگی می رفت و لقمه ها رو بر می داشت و می برد برای دیبا. دیبا هم داد و فریادش در اومده بود که منکه صبحونه خوردم چرا باز اینها رو به من میدی . ولی پرند گوشش بدهکار نبود و به شدت داشت دیبا رو تغذیه می کرد.

رفته بودیم شهروند. یکی از فروشنده ها اومد و لپ پرند رو کشید و گفت اسمت چیه کوچولو ؟ اونهم بدون درنگ گفت دیبا !!!! آقاهه گفت وای چقدر اسمت قشنگه. دیبا متحیر گفت ولی اون اسمش پرنده . بیچاره آقاهه فکر کرد بچه ها سر کار گذاشتنش مخصوصا که پرند رویش رو برگردوند و هرچی این بهش می گفت محلش نمی داد.

 

اینهم ما دوتا که داریم می ریم مهد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/۱٢ - مامان ديبا و پرند

خواب

سلام

بعد از این که شب موقع خواب حدود ١٠ تا کتاب خوندم و ۵ تا قصه از زمین و آسمون براش تعریف کردم بهم گفت نمی دونم خوابم کجا رفته . شاید رفته پیش چوپان دروغگو ولی فکر کنم اگر چندتا دیگه قصه برام بگی حتما میاد !!!!!!!!

جمعه جاتون خالی با نارگل جونم و آرتوش جونم رفتیم تاتر پادشاه سرزمین قصه ها. خیلی تجربه خوبی بود چون مسیرهایی رو رفتم که همیشه ننه گلی زحمت می کشید و ما رو می برد و من برای اولین بار خودم رفتم. با دیبا توی صف ایستادیم که کلی ذوق کرد و بلیط گرفتیم. خدا رو شکر تاتر برای پرند هم به اندازه کافی جذابیت داشت تا حدی که یه دونه پفک از اول تاتر گرفت توی دستش و تا آخر تاتر همونطور نگهش داشت. بعد هم اومدیم خونه و به باباگفت یه شتر اومده بود جلوی ماشین. باهاش تصادف کردیم !!!! باباجون هم با نگرانی پرسید چی شده  تصادف کردی ؟ توی خیابون شتر از کجا بود ؟ گفتم یه پژو توی ترافیک پایین میدون ولیعصر خیلی بد از توی پارک  اومد بیرون و من یه ترمز زدم  دیبا هم که ایستاده بود افتاد روی صندلی و پرسید چی شد ؟ گفتم این آقا مثل شتر رانندگی می کرد. اون شب تا ساعت ۵/١١ براش قصه تعریف کردم که خوابید. ساعت ٢ از خواب بیدار شد و گفت مامان اون پیرمرد قصه نویس چرا اومده بود ؟؟ مامان چرا سهراب قصه ها رو خراب کرده بود ؟ چرا پادشاه دست دخترشو گرفته بود ؟؟؟ و خلاصه تا ساعت ٣ صبح جلسه نقد و بررسی تاتر را داشتیم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/۸ - مامان ديبا و پرند

مشهدیها

سلام

مامان میشه مشهدیها رو دعوت کنیم بیان خونه مون ( قابل توجه مشهدیهای محترم ، رسما دعوت شدین ) ؟؟؟قلب

مامان یادت بود رفتیم چهار راه امیرکبیر ( دو ماه قبل توی زنجان )؟؟؟؟

یه جمله معروف دارم که بهش میگم باید موقع غذاخوردن بشینی که غذا به جونت بشینه . پرند بلند شده بود و دور سفره می چرخید دیبا بهش می گفت بشین غذا بخور که غذا به دلت بشینه وگرنه غذات پا میشه ها !!!!!!!!!! شیطان

یه سه تار طفلکی هست که از دیوار اتاق آویزونه و مدتهاست که کسی بهش دست نزده. خاله کوچیکه اومده بود برش داشت و یه دستی بهش زد. دیبا گفت چرا برداشتی ؟ خاله گفت دلم براش تنگ شده بود. دیبا پرسید برای مامانت دلت تنگ شده ؟؟؟؟؟؟ حالا از اون روز میره و با بدبختی خودش رو می رسونه بهش و دستش رو از روی کبف می کشه روی سیمها و می خونه من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم. بغل

با باباجون نشسته بودند و دیالوگهای کارتون رئیس مزرعه رو مرور می کردند. باباجون گفت بوی ترس می شنوم. پرند هم معطل نکرد بدو رفت و باسن مبارک را چسبوند جلوی بینی باباجون و گفت پوف ف ف ف ( آخه پرند کلمه بو رو برای مواقع خاصی استفاده می کنه )  قهقهه 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

بیا با ما مورز این کینه داری

که حق صحبت دیرینه داری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٧ - مامان ديبا و پرند

آقاگرگه

سلام

از سلسله دوره های آموزشی باباجون ، امروز داشت به پرند یاد می داد که بگه پرند.

  • باباجون : بگو پٌ -     پرند : بٌ
  • بگو رند   -  نٌ
  • آفرین بگو : پٌ -  پرند : دی
  • باباجون : رند -   پرند :   با     باباجون  کلافه     من : قهقهه      پرند : شیطان

باباجون خونه نبود. زنگ در رو زدند. دیبا رفته بود پای آیفون و شنیدم که میگه تو آقا گرگه هستی درتو باز نمی کنم. خوب منهم فکر کردم که باباجون است و اینها دارند با هم گپ می زنند. بعد حس کردم مکالمه زیادی داره طولانی میشه رفتم و دیدم یک آقای متشخص پای آیفون ایستاده و من فقط تصویر رو قطع کردم و گوشی رو از دیبا گزفتم و کلا به روی خودم نیاوردم که بزرگتر هم خونه هست ( ظاهرا مهمون طبقه پایینی بود). خجالت

دیبا با باباجون قاطی کردند و دیبا هجوم آورد که باباجون رو بزنه. پرند هم سریع دوید و دست دیبا رو گرفت و جیغ و داد راه انداخت. باباجون بغلش کرد و گذاشتش روی میز غذاخوری. اونهم با کمال میل پرید توی ظرف سالاد و دیبای بیچاره هم گریه می کرد.  خوشمزه

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

زهی خجسته زمانی که یار باز آید

به کام غمزدگان غمگسار باز آید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٦ - مامان ديبا و پرند

آسیاب

سلام

وقتی که رفته بودیم پیش خانم روانشناسی به من گفت که چون دیبا دیگه کامل میتونه صحبت کنه میتونی زبان دوم رو براش شروع کنی. منهم با کمال شوق و ذوق رفتم و براش کتاب گرفتم که با هم کار کنیم. خیلی خوشش اومد و کاملا علاقمند بود. دیروز اومده بود و می گفت مامان من دیگه بزرگ شدم می روم کلاس ۵/١٢ .

دیروز بعد از ظهر داشتند بستنی می خوردند یک مرتبه نعره پرند بلند شد . از این طرف هم دیبا داد می زد که دهنتو ببند. رفتم سراغشون دیدم که دیبا قاشق بستنی پرند رو گرفته و براش پر از بستنی کرده و به پرند میگه دهنتو ببند که من با کنترل بزنم که دهنتو باز کنی و قاشق رو بگذارم توی دهنت ( یکی از شیوه هایی بود که ما برای غذا دادن به دیبا استفاده می کردیم . باباجون با دستش مثل اینکه داره ریموت پارکینگ رو فشار میده به طرف دهن دیبا اشاره می کرد و می گفت دری باز شو و دیبا هم دهنشو باز می کرد و غذا می خورد ) . پرند هم که اصولا با خوردن مشکلی نداره و همینطوری هم دهنش کامل باز بود و عصبانی شده بود که دیگه این مراسم واسه چیه. بده بستنیمو بخورم.   

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

 ما را زخیال تو چه پروای شراب است

خم گو سر خودگیر که خمخانه خراب است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند