Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

پیژامه

سلام

یه شلوار پوشیده بودم و حس می کردم خیلی  خوش تیپم از خود راضی خیلی خونسرد بهم گفت مامان چرا پیژامه پوشیدی می خوای بری بیرون.  ابله

پرند صبح ساعت ۵/۵ از خواب بیدار شده بود و دیگه خوابش نمی برد. هی اومد به من گفت مامان مامان تحویلش نگرفتم . اونهم بدجنسی نکرد گفتم مامان بو ( منظورش پی پی است ) . منهم مثل فشفشه بلند شدم و  فهمیدم که منو سر کار گذاشته و کلی هر هر کرد.

دیروز باباجون بهشون  گفت بیایید اسباب بازیهاتون رو جمع و جور کنیم و اونهایی رو که نمی خواهید بریزیم بیرون. دیبا هم کلی استقبال کرد و بخش قابل ملاحظه ای رو گذاشت که بیرون بندازن. منهم کاملا متعجب که چه از خود گذشتگی داره نشون میده . کاملا اتاقش رو بهم ریخت و بعد هم تلویزیون برنامه داشت و باباجون رفت که تلویزیون ببینه و من موندم و اتاق دیبا. بعد که اتاق مرتب شد باباجون یک اشتباه کرد و کیسه اضافات رو گذاشت گوشه یه اتاق دیگه تا امروز بیرون بگذاره. صبح دیبا بیدار شده بود و گریه می کرد که چرا اینها رو بیرون گذاشتید من این وسایل رو می خواهم.گریه

دیروز محبتش زده بود بیرون و به من می گفت مامان چقدر دست پختتون خوبه.

من هر وقت که گوشم رو می گذارم روی پاتون یعنی خیلی دوستتون دارم  ( اثرات کلاس آداب معاشرتشون است ).قلب

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٢٩ - مامان ديبا و پرند

مربا

سلام

  • مامان میشه به من از اون عسلهای کاغذ بدی ؟؟؟
  • چی مامان ؟؟؟؟؟؟سوال
  • از اون مرباهایی که خوراکی نیستند و برای کاغذند
  • و من  .متفکر متفکر ( چسب مایع می خواست بچه ام )

در راستای جابه جایی منزل خاله زیور ما دیروز از عصر تا شب قصه داشتیم و امروز هم همچنان باقی بود.

  • مامان به خاله گفتم بابام ماشینش صندوق عقب دار است میاییم اونجا کمکتون می کنیم وسایل کوچولو رو بگذاریم توی ماشین و ببریم خونه شون.با پراید نمی تونیم ( خدا رو شکر من فقط وظیفه مسافر کشی دارم . باربری با باباجون است از خود راضی )
  • مامان خاله زیور یخچال داره - گاز داره - ماشین لباسشویی داره- کابینت داره . اینها رو که با ماشین بابا نمی تونیم ببریم خودمون برداریم و ببریم .اوه
  • مامان یه کامیون گرفتیم وقتی که شیخ بهایی بودیم حالا بگو اون بیاد به خاله کمک کنه. افسوس
  • مامان من عصرونه خوردم قوی شدم بریم خونه خاله کمک.تعجب
  • مامان چرا بابا نمیاد که بریم. الان شب میشه.خیال باطل
  • مامان برم لباس انتخاب کنم که بریم.
  • مامان من دارم میرم شما هم میایین کمک؟؟؟؟؟یول

دیگه ساعت ٧ زنگ زدم به خاله که ما کی بیاییم کمکتون ؟؟ خاله یه خورده با دیبا صحبت کرد و قرار شد که زنگ بزنه به ما  به من زنگ بزن( خاله به من گفت که دیبا به تک تک مامانهایی که می اومدند مهد توضیح داده که خاله داره جابه جا میشه و همه هم نگران که خاله کدوم مهد داره میره و بیچاره خاله برای همه دوباره گفته که من فقط قراره خونه رو عوض کنم ). بعد هم من حمامش کردم و گفتم دیگه نمیشه رفت بیرون چون سرما می خوری. صبح چشمهاشو که باز کرد گفت برم ببینم خاله اثاث کشی کرد یا نه .

دیشب داشتم براش کتاب می خوندم پرند هم دوان دوان رفت کتاب آورد و داد که باباجون براش بخونه. یک مرتبه هیجان باباجون زد بالا و گفت پرند تو که ما رو کشتی. آخه اسم کتاب این بود « کتی خودش به توالت می رود » قهقهه

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٢۸ - مامان ديبا و پرند

پوشک

سلام

روز چهارشنبه که رفتم بچه ها رو بگیرم خال زیور گفت که از صبح پرند اعلام استقلال کرده و رفته توی لگن . و گفت چون آمادگی خوبی هم داره شما هم پیگیری کنید. منهم امدم خونه و پوشکش رو باز کردم و کلی هم دوست داشت . عجیب بود که دیبا هم خیلی پیگیر قضیه بود و شدیدا پرند رو تشویق می کرد. ( البته ترجیح میده که کف حمام ولو بشه شنبه متوجه شدم که جریان چیه . چون خاله زیور بهش گفته بود که کمک کن که پرند دیگه پوشک استفاده نکنه که دیگه مامان و بابا لازم نباشه پوشک بگیرن و اونهم با خودش حساب کرده بود که میشه این پول رو جمع کرد و ماشین گرفت !!!!!!!! که به اطلاع منهم رسوندتعجب.  

دیشب با صدای نعره باباجون اومدم و دیدم پرند به شدت با شیشه خودش آب می خوره و بعد هم با شدت و پر سروصدا تف می کنه بیرون. از دیبا یاد گرفته که چطوری دندونهاشو مسواک می زنه.قهقهه

دیبا دوست داره انگور ببره مهد و بعد هم به قول خودش با مانی می خورند و لذت می برند. منهم بهش میگم که خودت بنشین و دونه کن. صبح باباجون گفت بیا ببین اینها رو. خیلی خونسرد انگورها رو دونه می کرد و می ریخت کف آشپزخونه و بعد جمع می کرد و می ریخت داخل ظرف چاشت . آخر بهداشت بود بچه ام. ابله

امروز صبح مانی هم با ما رسیده بودو پایین پله ها داد می زد دیبا باید بیاد و دست منو بگیره . به مامانش گفتم این پسرت از الان داره خودشو به دختر من می اندازه ها. گفت کار رو به خودشون واگذار کن . ماها هیچکاره ایم. دیدین بچه ام از دست رفت !!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٢٧ - مامان ديبا و پرند

کادو

سلام

به دیبا گفتم خاله زیور می خواهد خونه جدید بره واسش کادو چی بگیریم ؟ گفت : یه اسباب بازی خوب بگیریم ببریم اونجا بازی کنیم. ( چه دختر دست و دلبازی دارم ).

وقتی می خواهم  قربونش برم بهش می گم دردت به جونم. دیروز میگه مامان من فقط دردت به جونم تو هستم ؟؟ دردت به جونم غریبه ها نباید باشم ؟؟؟؟؟؟

دیشب گارد تخت دیبا رو زده بودم بالا و داشتم کمد لباسهاشون رو اون پایین مرتب می کردم . هر دوتایی خیلی شیک از اون بالا پرت شدند پایین . پرند کنار گونه اش و دیبا هم پاش خراشیده شد. اومده بود و می گفت مامان ببین پام ذخیره ( زخمی ) شده .

امروز امتحان پایان ترم زبان دارم و خوشحال اومدم که توی شرکت درس بخونم . نرسیده یک گزارش فوری روی میزم بود که باید تا ظهر آماده بشه. گریه و الان مدیر محترممون اومد سر کامپیوترم و گفت تا ۵/١٠  اماده میشه. به مدیر عامل بگم جواب شما مثبته ؟؟؟ منهم گفتم بله هههههههههه.  ( همکارهام هم کلی بهم خندیدند ) شیطان

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٢٦ - مامان ديبا و پرند

کازم

سلام

در راستای انگلیسی خوندن دختر ما اینکه به باباجون می گفت : نسیم و سپهر و امیرعلی و باربد همگی کازم های( cousin) خانواده ما هستند. چشمک

مامان ببین دهنمو مثل تو اینجوری می کنم و میگم هانس (house) . قهقهه 

از وقتی که در به درها رو می بینه اعتماد به نفسش رفته بالا و در نقش فری خجسته به باباجون میگه بیا باهات  لیاضی ( ریاضی ) کار کنم. نیشخند   فکر کنم می خواد ریاضی دان محض بشه تا دل باباش رو شاد کنه .خنده

داشتم برای دیبا یه کتاب می خوندم به نام « بچه بگیر بخواب » که جریان یه خواهر به نام گودون و برادر کوچولوش به نام گاستون است. همون اول می گفت که من یه دامن پفی دارم. تا اینو خوندم پرند شروع کرد به خوندن شعر معروف : ق ق ق ک ( قر قر قر کمر ).بغل

چهارشنبه همکارم پرسید دیبا تا حالا دیوارها رو خط خطی کرده . منهم یه سخنرانی غرا انجام دادم که نه من همیشه روی کاشی های آشپزخونه براش کاغذ چسبوندم که اونجا نقاشی بکشه. دیروز پرند در یک اقدام متهورانه با ماژیک سبز روی مبلهای کرمی رو حسابی کشید و من کاملا سر افراز شدم. عصبانی سق سیاه که شاخ و دم نداره !!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف حجره و گرمابه و گلستان باش

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٢٥ - مامان ديبا و پرند

آقاگاوه

سلام

باباجون گاو بادی بچه ها رو گرفته جلوی صورتش و باهاشون حرف می زد. یه خورده که گفت دیبا برگشت و گفت آقاگاوه شب بخیر برو دیگه می خواهم بخوابم.هیپنوتیزم

وسایلشو ریخته بود توی خونه و جایی برای راه رفتن نبود. بهش گفتم اشکالی نداره تمام وسایلت ولو باشه اسپایدرمن خودش میاد و همه رو می بره. گفت مانی و سهند گفتند که اسپایدرمن که راه نمی ره پس نمیتونه بیاد و اینها رو ببره ( مگه دستم به این مانی و سهند نرسه شیطان)

موقع نماز خوندن دیبا همیشه میاد و مثل یه موش زیر چادر می نشینه. توی مدتی که پرند مریض بود نوبتی با پرند کار می کرد . نماز ظهر خودش عصر پرند- مغرب خودش و عشاء به پرند اجازه می داد که بیاد و بنشینه. چه خواهر فداکاری !!!!!!!تشویق

می گفت یادت بود که پرند آبله مرغون گرفته بود تو توی خونه بودی و من می رفتم مهد ؟؟ گفتم آره. تو چرا منو توی خونه با پرند تنها گذاشتی . اگر من آبله مرغون بگیرم چی ؟؟؟ گفت نه تو قوی هستی نمی گیری !!!!!!بغل

از مزایای مدیر جدید اینکه هنوز کارتابلشو ندیده و حالا حالاها کارها اونجا استراحت می کنند و ما هم به وبلاگمون می رسیم و کارهای متفرقه انجام میدیم.

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

هزار جهد بکردم که یار من باشی

مرادبخش دل بی قرار من باشی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٢٢ - مامان ديبا و پرند

پر و پاچه

سلام

دیروز که از راه اومد لباسهاشو در آمرده بود و ایستاده بود وسط اتاقش. بهش گفتم سریع لباسهاتو بپوش کسی نباید پر و پاچه ات رو ببینه. یه خورده بهم نگاه کرد و به دستاش اشاره کرد و گفت اینها پر هستند ؟؟؟؟

یه فرهنگ لغات مصور انگلیسی داره که خیلی دوستش داره. دیروز آورد که بیا با هم کار کنیم. یه خورده لغتهای مختلف رو بهش گفتم و در مورد ماشین با هم صحبت کردیم. بهش گفتم این کار است. خوب پس این چیه ؟ - کار . خوب دیبا جون کار باباجون چیه ؟ - دانشگاه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیروز دوباره مسافر زده بودیم و رفتم دنبال بچه ها . وقتی مامان علی رو دید اول پرسید پس علی کوش ؟ مامانش گفتند که خونه مامانیش هست. بعد بنده خدا با هیجان رفت و برای دیبا بستنی گرفت. دیبا گفت من نمی خورم . پرسید چرا ؟ دیبا گفت جون می ترسم سرد باشه !!!!!!! بعد بهش گفت میایی بریم با علی بازی کنی ؟ گفت من همه جا با مامانم میرم. بعد فکر کرد که موضوع رو خوب نرسونده با تاکید گفت من فقط با مامانم میرم.

دیروز برای مهدش شیر کاکائو گذاشته بودم.  وقتی اومده بخوره پرند دیده بود و یک کولی بازی اساسی راه انداخته بود. یه تذکر از خاله زیور گرفتم که لطفا برای پرند هم بگذار.

امروز باید می رفتند پارک. صبح از ٧ داشت لباس می پوشید . تقریبا تمام کمد لباسش اومد وسط اتاق و در نهایت یه شلوار خاکستری + یه بلوز راه راه سبز و آبی و نارنجی + یه جوراب راه راه سبز و آبی که روی شلوار کشیده بود پوشید و رفت . جلوی پله های مهد هم دوباره جورابش رو که رفته بود پایین کشید روی شلوارش و بعد هم گفت من ر.ف.ت. گر شدم. خدایا شکر !!!!!!!!!!!!!

پرند خیلی به مطالعه علاقمند شده و ساعتها کتاب بر می داره و به عکسهاش زل می زنه. تا هم که میگم یکی بود و یکی نبود سریع هر جا که باشه سرشو میگذاره زمین که بخوابه.

پیشی میگه : بیو بیو

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم زدنیا و شر و شورش

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٢۱ - مامان ديبا و پرند

 

سلام

اومده بود می گفت مامان زنگ بزن اون آقاهه برامون پیتزا بیاره به عمو هم زنگ بزن بیاد با هم بشینیم دور میز پیتزا بخوریم و لذت ببریم.بغل

به خاله زیور گفته بود خوب شد که پرند نیومده دیگه از دستش حرص نمی خورم می شینم اینجا و با خیال راحت نون و پنیر و سبزی می خورم.هورا

دیشب ناخونهاشو می خواست لاک بزنه پرند هم طبق معمول اومده  بود و اصرار یه فرچه هم دادم دست پرند با دقت تمام کل انگشتهای پاشو لاک زد و بعد هم نمی گذاشت براش تمیز کنم یه وضعی شده بود که خدا می دونه.کلافه

یکی از کتابهای فرانکلین در مورد دندون شیری است که وقتی می افته بچه ها بزرگ شدن و از فرشته دندون شیری هدیه می گیرند. از وقتی که برای دیبا خوندم هر روز صبح که بلند میشه می گه مامان دندون شیری افتاد.عینک

دیروز دوتا از بچه ها توی مهد با هم زد و خورد کرده بودند. پرند اومده بود و داشت برای من توضیح می داد. اول دستشو کرد توی دهنش و گاز گرفت بعد حس کرد من عمق فاجعه رو متوجه نشدم پاشو کرد توی دهنش و بعد دیبا توضیح داد که یکی از بچه ها پای اون یکی دیگه رو داشته گاز می گرفته !!!!!!!

راستی یک نکته دیبا دقیقا ٢ سال پیش آبله مرغون گرفت . برای همین این مدت من نگران بیمار شدن اون نبودم.  مرسی از ابراز محبت همه دوستان.

فرهنگ لغات پرند :

هاپو میگه : هاپ هاپ

بع بعی میگه : بع بع

مرغه میگه : قدقد

ساعت میگه : تیک تاک

شالاپ شلوپ : آب بسی ( آب بازی )

تاب تاب : آ ب سی

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

تا همه صومعه داران پی کاری گیرند

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٢٠ - مامان ديبا و پرند

در به درها

سلام

چه تعطیلات خوبی بود. توی تهران بودیم و به بچه ها رسیدیم. کلی کیف کردند و کلی اتیش سوزوندند به طوریکه دیشب باباجون می گفت خدا رو شکر که فردا می روید مهد !!!!!

پرند هم به سلامتی بهتر شد و توی این هاگیر و واگیر دندون یازدهمش هم در اومد. دوشنبه شب خیلی بد بود. دیبا کابوس می دید و پرند هم درد داشت. هر ۵ دقیقه یکبار صدای ناله می اومد و کاملا هم به نوبت . این تراژدی تا ساعت ۵/۲ ادامه داشت تا که اوضاع رو به راه شد و اومدم بخوابم جرثقیل اومد که آهن های ساختمان رو به رویی رو برپا کنه.  گریهتوی یک لحظه دیدم دیبا خوابالو از توی رختخوابش بلند شده و اومده کنار پرند دراز کشیده و با همون چشمهای بسته گفت که مامان آدم بزرگا باید کنار آدم کوچولوها بخوابند که آدم کوچولوها بخاطر این سروصدا غر غر نکنند !!!!!!

اومده بود می گفت مامان من و پرند ۲۰ امتیاز گرفتیم . گفتم چرا ؟؟ گفت چون مثل تو نماز خوندیم !!!!

پس از اکران موفقیت آمیز فیلم جشن مهد کودک که در روزهای تعطیل به ۵ بار در روز هم می رسید در این تعطیلات شاهد درخشش فیلم در به درها بودیم قول می دم که تا آخر هفته کل شعرهای این فیلم رو حفظ بشم.مژه

همچنان کتابهای فرانکلین در صدر کتابهای مورد علاقه قرار دارند ولی شخصیت محبوب این هفته « بابالی پلو » یا همون بابالنگ دراز معروف جودی آبوت است.

پرند نسبت به وسایلش کلی حساس شده. این وسیله می تونه صندل توی حمام - صندلی ج.ی.ش - پیش بند غذاخوری یا اسباب بازیهاش باشه و کسی حق نداره بهشون دست بزنه. باباجون هم سر به سرش می گذاره و کلی از دست واکنشهاش می خندیم.

توی مدت بیماری پرند به نقش معجزه آسای کرم کالامین پی برده بود به طوریکه حتی موقع خواب هم کرم رو توی دستش می گرفت و می خوابید.   

اول صبح مراسم معارفه مدیر جدید بود. آدم بدی به نظر نمی رسید. مخصوصا که هم دانشگاهی هم بودیم. البته اهل تبریز است و مدرس دانشگاه هم هست . امیدوارم اوضاع خوب باشه.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی ) 

فال حافظ امروز

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/۱٩ - مامان ديبا و پرند

تعطیلات؟؟؟؟

سلام

دیروز که بچه ها رو از مهد گرفتم خاله زیور اعلام کرد که پرند مشکوکه !!!!! یه دونه روی بازوش زده بود. تا امروز صبح هم اتفاق خاصی نیفتاد. البته روز جمعه من دو تا دونه توی پوشکش دیدم که با توجه به سوختگی پاهاش و وضعیت وخیم دندونهاش شکی ایجاد نمی کرد. به هر حال صبح دیبا رو گذاشتم مهد و پرند رو بردم دکتر و دکتر با سرعت هر چه تمامتر اعلام کرد که آبله مرغون است و  ما هم تمام برنامه های تعطیلات را کنسل کردیم و در نتیجه ۵ روز رو در تهران به سر می بریم.

بعد از ظهر که رفتم دنبال دیبا گفت با هم پیاده بریم. کلی قدم زدیم و خرید کردیم و وقتی رسیدیم خونه گفت امروز که پرند رو نبردیم مهد خیلی خوش گذشت !!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از ۵ ماه بلاتکلیفی قرار است مدیر جدید از روز یکشنبه تاج.گ.ذاری کنه و من فقط دعا می کنم پرند تا اون روز حالش خوب بشه ( البته دکتر گفت فقط ١ هفتته نیاز به استراحت است ) بغل

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سحرم دولت بیدار به بالین امد

گفت برخیز که ان خسرو شیرین آمد ( یاد ملوک فیلم کافه ستاره افتادم)

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/۱٢ - مامان ديبا و پرند

جای پارک

سلام

من توی رانندگی خیلی ماهرم دروغگودروغگو و به ویژه اوج استعدادم در پارک کردن و از پارک در اومدن است ( اگر باور ندارین می تونین از بچه های حراست شرکت یا کیوسک روزنامه فروشی اون رو به رو بپرسین!!!!!)  در کل مدت رانندگی من تمام ١٢۴ هزارتا پیامبر و کل ١۴ معصوم در گیر هستند که ما به سلامت به خونه برسیم. اون روز که با ننه گلی داشتیم می رفتیم قرار وبلاگی یه خورده توی ترافیک بودیم. ننه گلی هم برای اینکه حوصله بچه ها سر نره بهشون گفت شعر بخونید. نارگل جونم یه شعر انگلیسی خیلی خوشگل خوند و الحق نشون داد که زحمات مادرشو به هدر نداده . نوبت دیبا که رسید خوند : جا پارک خوب پیدا شو   جا پارک خوب پیدا شوخجالتخجالت

توی واحد روبه روی ما یه خانم مسن خیلی مهربون زندگی می کنه که البته من نسبتشو با اون خانواده نمی دونم ولی حس می کنم کارهاشون رو انجام میده. همیشه هم به من و بچه ها خیلی محبت داره مخصوصا بعداز ظهرها  که من به شدت مشغول آکربات بازی هستم و از یک طرف پرند و وسایلش و از اون طرف کیسه های خرید دستم هست بهم می رسه و میگه من خیلی نگران تو هستم و در اون لحظه است که من به یکباره کل ا.ن.ر.ژ.یمو از دست میدم و اماده برای ولو شدن وسط پله ها می شم. چهارشنبه دوباره این خانم رو دیدیم. دیبا یه وراندازی کردش و اومدیم داخل خونه. حالا از اون روز به من گیر داده که این خانمه که چادر سرش بود و دمپایی پوشیده بود که خیلی پیره چرا نمی ره توی آسمون ؟؟؟؟؟؟ ( منهم کلی نگران که یکبار به خود خانمه نگه !!!!!!)قهقهه

دیشب می خواست بخوابه بهش گفتم برو از روی تخت بالش بیار. پرند رفت و حالا مگر بالشت دیبا رو می داد . گرفته بود و سرش رو گذاشته بود روش . دیبا هم از این طرف گریه می کرد . پرند هم کوتاه نمی اومد منهم قهقهه می خندیدم . دیگه با وساطت باباجون موضوع خاتمه یافت. ولی قیافه پرند خیلی جالب بود. در حالیه قلدرانه بالشت رو گرفته بود و نعره می زد. بغل

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز 

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

توضیح : یه توضیح در مورد پست قبلی اینکه من اهل خیاطی نیستم ( حتی ملافه ها رو هم اگر آماده نگیرم مامان طفلکم می دوزه برام ) اون روز فقط به خاطر اینکه مجبور نشم برای یه تغییر کوچیک در یک کیف تا منوچهری برم خودم دست به کار شدم و آهن ربای کیف رو کندم و به جاش زیپ  دوختم. مرسی از ابراز لطف همه دوستای خوبم.

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/۱۱ - مامان ديبا و پرند

قرقره

سلام

دیشب داشتم به شدت خیاطی می کردم کل وسایل ( قرقره - انگشتانه - دکمه ) هم روی هوا بود . به پرند گفتم قرقره رو بده. اونهم ایستاد جلوم و خودش رو تکون می داد و می گفت ق ق ق ک ( همون آهنگ معروف قر قر قر کمر ).چشمک

براشون لباس گرفته بودم روی یک لباس شک داشتم به دیبا گفتم بیا این دامن رو بپوش . به محض اینکه دیبا پوشید پرند هم اومد جلوم ایستاد و همون شعر بالا رو تکرار کرد تا یه دامن پوشوندمش.قهقهه

دیشب بابا داشت تلویزیون نگاه می کرد یه آقای خیلی جذابی داشت سخنرانی می کرد. باباجون به دیبا گفت این آقاهه قشنگه ؟؟؟؟ دیبا یه خورده نگاهش کرد و گفت آره. باباجون گفت منهم خودمو این شکلی کنم؟ دیبا یه خورده متفکرانه به بابا جون نگاه کرد و گفت اگر کمتر باشه خوبه و بعد هم روی صورتش یه ریش پروفسوری نشون داد و گفت اینجوری باشه خوبه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!متفکر

عمه جون زنگ زده بود دیبا گوشی رو برداشت و شروع کرد به صحبت کردن پرسید احوال باربد تلاش چطوره ؟؟؟؟ ( پسر عمه ٣ ماه از پرند کوچیکتره و خیلی هم وروجکه ) بعد به عمه گفت شما نباید بگذارین اون هر چیری رو بخوره. یه خورده اسباب بازی یه گوشه براش بگذارین خودش بره بشینه بازی کنه و هر چیز میزی رو توی دهنش نگذاره .بغل

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

روی بنما و مراگو که زجان دل برگیر

پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر

فال حافظ امروز

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/۸ - مامان ديبا و پرند

غذای پرند

سلام

دیشب که می خواستند شام بخورند بعد از اینکه براشون غذا کشیدم دیبا سفارش ماکارونی داد.منهم به سرعت براش از فریزر ماکارونی در آوردم تا بخواهد گرم بشه غذای پرند رو براش گذاشتم به این امید که باباجون غذاشو بده. تا غذای دیبا رو آماده کردم و اومدم دیدم دیبا پرند رو نشونده و داره بهش غذا میده. خیلی با دقت با قاشق غذا بر میداشت با لبه بشقاب کف قاشق رو تمیز می کرد فوت میکرد دستشو می گرفت زیر قاشق و می گذاشت  دهن پرند. منهم میخکوب جلوی در آشپزخونه بودم. تا اینکه کل غذا رو بهش داد. من اومدم و براش دست زدم و ازش تشکر کردم اونهم گفت مامان غذا رو برداشتم با بشقاب تمیزش کردم فوت کردم دستمو محکم گرفتم زیرش و گذاشتم توی دهن پرند به این میگن «کمکهای اولیه غذای پرند » . تشویق

باز گیر داده بود به پیرزن توی قصه. گفت توی شرکت درشو قفل کردی کلیدش کجاست؟ گفتم دست رئیسمونه ( ما ۵ ماهه رئیس نداریم چون قبلیه استعفا کرده و در حال حاضر یکی از بچه ها سرپرست شده ). گفت حالا نکنه جادو کنه درو باز کنه  کلافهگفتم نه خاطرت جمع باشه. 

پرند دیشب در طی یک اقدام محیر العقول از لحظه ای که رسیدیم خونه تا وقتی می خواست بخوابه یک نفس گریه کرد. این دندونهای آسیاب بدجوری داره حالشو میگیره. ( بیچاره همسایه هامون ).

جای جدید پرند روی میز غذاخوری توی هال است. خدا رحمت کنه عینک باباجون رو و یادش به خیر چه ماشین حساب خوبی داشت شیطان

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد وزغم ما هیچ غم نداشت

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٧ - مامان ديبا و پرند

بی طرف

سلام

دوست خوبمون مامان کیارش جونم لطف کردند و یهقرار وبلاگی ترتیب دادند. دیروز طبق معمول مامان نارگل جونم هم زحمت کشیدند و کلی ما رو خجالت دادند کلا  ترانسفر و تغذیه و هزینه وسایل بازی با تور بود. فرشته

همه چیز هم به خوبی گذشت . کلی دوستای خوبمون  مازیار جونم - رادین جونم- نازنین فاطمه جونم - ایلیا جونم ( ستاره طلائی )- مهدیار جونم ( همشهری ) - کیارش جونم ( وروجک )- آندیا جونم ( الهی زودتر صورت نازش خوب بشه )- ایلیاجونم- ستایش جونم رو دیدیم و از دیدنشو ن خوشحال شدیم. ( کسی رو جا ننداختم ؟؟) خدا رو شکر دیبا جونم هم دختر خوبی بود فقط وقتی داشتیم خداحافظی می کردم زیر مانتوی من بود .تعجب

وقتی اومدیم بیرون دوتا شمشیر برای این خانها گرفتیم که توی ماشین مشغول بودند . در جواب سئوال  مامان نارگل جونم که شوالیه ها شما چی شکار می کنید؟ شوالیه نارگل جونم گفت بع بعی و شغالیه ( شوالیه ) دیبا جونم هم در کمال فراست جواب داد که لواش که البته توی خونه برای من تصحیح کرد که نون لواش شکار می کنم. حالا من هی براش فرانکلین بخونم که شوالیه شد و رفت اژدها رو شکار کنه !!!!!!! من کلی امیدوار بودم که با اون همه ورجه و وورجه این بچه ها زود می خوابند و من به کارهام می رسم. ولی اونها مشت محکمی بر دهان من زدند و ثابت کردند که پارک رفتن بیشتر سر حالشون می کنه و من در کمال ناباوری ساعت ۵/١ خوابیدم. خمیازه

خاله فریناز عزیز هم کلی ما رو شرمنده کردندو ما دیشب تا نصف شب مشغول لذت بردن از کادوهای ایشون بودیم که از بلاد کفر و توسط پدر محترمشون برای ما ارسال کرده بودند. ما هم که آخر سوتی بودیم با کتاب فرستادنمون. خجالت

از اون روز که پیرزنه توی خواب قلقلکش داده بود ذهنش درگیر بود و بالاخره من توی شرکت در قصه رو قفل کردم که دیگه پیرزنه نتونه بیاد بیرون و دیبا رو اذیت نکنه. دیشب که داشتم می خوابوندمش مشکل ذهنی من با پیرزن قلقلکی حل شد. توی تاریکی یه سوسک محترم رو دیدم که در کمال طنازی اطراف دیبا چرخ و دور می زد منهم در کمال شجاعت  و خونسردی دروغگو دیبا رو بغل زدم و پریدم وسط هال و باباجون رو صدا کردم. اونهم نهایت تلاشش رو به کار برد و بی سروصدا سوسکه رو شکار کرد. و منهم خوشحال شدم که دیبا متوجه نشد که چه اتفاقی افتاد. بعد که آبها از آسیاب خوابید دیبا از من پرسید مامان اون مگسه چکار داشت می کرد ؟؟؟؟؟ بالاخره متوجه شدیم اونکه دیبا رو قلقلک داده کی بوده.

لغت کلیدی امروز : بی طرف  ( ب.ی ش.ر.ف ) چون قول دادم که در این مورد توضیحی ندم برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.  خجالت

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٦ - مامان ديبا و پرند

خاله شلغم

سلام

دیروز یه مسافر زده بودم و رفتیم دنبال بچه ها. مسافرمون کلی با بچه ها صحبت کرد و وسط راه هم پیاده شد. دیبا پرسید این خاله شلغم ( شبنم) چرا رفت؟؟؟؟ من می خندیدم اونهم کنجکاو شده بود که کجای حرفش خنده دار بوده  سوال

دیروز کلی ذوق زده بود که مامان پرند دیگه بزرگ شده. پرسیدم چرا؟ گفت آخه امروز توی مهد موزشو خودش پوست کند و خورد. تازه خودش هم رفت توی لگن  ج.ی.ش کرد. منهم به همه بچه های کلاس گفتم برای پرند دست بزنند. تشویق

داشت واسه خودش ساختمون سازی می کرد میگفت مامان این ساختمونو ببین دوبله ساختم. نیشخند

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

یارب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان

وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٥ - مامان ديبا و پرند

پبرزنه

سلام

چهارشنبه درب و داغون رفتم که بچه ها رو بگیرم. خاله زیور جلوی در ایستاده بود و بهم گفت بچه ات ا.ب.ت.ک.ا.ر به خرج داده . گفتم چطور ؟؟؟ گفت آخه شیر کاکائوشو ریخته بود روی زمین بعد با جورابش تمیز کردقهقهه

جمعه ساعت ۶ صبح از خواب پرید و ما رو هم از خواب پروند که من خواب بودم پیرزنه اومده منو قلقلک داده. حالا این قضیه ادامه داره و تا همین امروز صبح من و دیبا و باباجون و پیرزنه کلا سرکار هستیم. نگران

پرند یه کانگورو بادی داره که کلی با هم جور هستند. توی آشپزخونه داشتم کار می کرد کانگورو رو آورده بود که منو بخوره . کلی سر به سرش گذاشتم. داشت شیر و بسکوییت می خورد دیبا هم گفت که من می خواهم . با قاشقش می کرد توی دهن دیبا و برای افزایش جذابیت می گفت هاااااااام. تشویق

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

گفت بازآی که دیرینه این درگاهی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند