Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

نخ آبی

سلام

دیروز دیبا وقتی رسیدیم خونه مراسم آبغوره گیری داشت و گفت از ماشین پیاده نمیشه. منهم در ماشین را قفل کردم و رفتم بالا. توی همین گیر ودار دختر همسایه هم رسید و واسطه شد که دیبا رو بیاره بالا. اومدند خونه و کلی با هم گپ زدند. از جمله بهش گفت که باید خودت توی اتاقت تنهایی بخوابی و از این چیزها. بعد هم بهش گفت اگر تو اتاقت نخوابی میام تختت رو می برم برای خودم. دیبا هم بهش گیر داده بود که پس کی برام نخ آبی میاری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱خیال باطل

من خیلی کار داشتم و به شدت داشتم توی سر خودم و کامپیوتر می زدم. این دوتا هم اومدند و هر کدام یک نوار کاست برداشتند و به شدت مشغول شدندو کلا نوارها کن فیکون شدند. در آخر هم دیبا گفت ما قاتینگا و پاتینگا هستیم و اون مجموعه رو ریخت روی سر خودش و پرند. باباجون هم اومد و گفت من یک عکس از شما بگیرم که وقتی بزرگ شدید بهتون نشون بدم که چه بلاهایی سر ما آوردید. دیبا هم خیلی خونسرد گفت باشه و کلی هم ژست گرفت که عکسش خوب بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دلقک

دیروز که از مهد اومد گفت خاله سحر گفته به مامانت بگو اینقدر برات کوکو و پوره درست نکنه صبحونه برات نون و پنیر بگذاره . امروز تا از خواب بیدار شد گفت برام پنیر گذاشتی گفتم آره. گفت خوب پس می برم که خاله سحر برام لقمه درست کنه و مثل تارا جونم بهم بده که بخورم.( چشم و همچشمی رو دارین حتی توی زمینه نون و پنیر ).چشم

دیشب داشت از شدت خستگی از حال می رفت و دائم هم می گفت مامان چشمهام می سوزه. باباجون بهش گفت خوب برو بخواب. گفت نه می خواهم در مورد آینده صحبت کنم. متفکر

وعده غذایی مورد علاقه : از خونه ( عصرونه )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

من و انکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۳۱ - مامان ديبا و پرند

چهارطبقه

سلام

یه دوستی به مناسبتی به پرند می گفت چهار طبقه. رفته بودیم مشهد پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم یه نفر منتظر تاکسی بود هی می گفت چهارطبقه ( یه خیابونی توی مشهد ) . هی دیبا می خندید و می گفت مامان این داره پرند رو صدا می زنه .خنده

دیشب دیبا نسبتا زود خوابید ولی پرند در کمال شارژی به سر می برد و در نتیجه رفته بود روی ماشینش و فرمون رو می چرخوند و صداهای عجیب در می آورد . هر چی هم بهش می گفتم ساکت باش کلی می خندید و ادامه می داد. و در نهایت به زور مجبور شدم بخوابونمش.هیپنوتیزم

دیروز صبح یک ماشین سیمان اومده بود جلوی خونه که این ساختمان رو به روی خونه رو شروع کنند. دیبا بالا ایستاده بود و نمی خواست که بره مهد منهم باهاش خداحافظی کردم و اونهم با ترس گفت منهم میام. بعد اومده بود و میگفت مامان چرا این ماشینه توپ گذاشته روش و می چرخه.کلافه

این خونه که هستیم علیرغم قدیمی بودنش یه حسنی که داره حیاطشه که نسبتا بزرگ است  دیروز که رسیدیم بچه ها خواستند که توی حیاط بازی کنند. رفتیم و دوچرخه و سه چرخه رو از انبار آوردیم که بازی کنند. حسابی بهشون خوش گذشت و هر کدام از همسایه ها هم که اومدند توی خونه کلی ما رو تشویق کردند . تشویق

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی زبلا نیست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۳٠ - مامان ديبا و پرند

راه راه

سلام

روبه روی اتاق بچه ها یه تیر چراغ برق است که شبها نور می اندازه توی اتاق. چند شب قبل دیبا درگیر شد که این راه راه ها چیه ؟من بهش گفتم که این نور چراغ است که می خوره به پرده اتاق و یه قسمتش میاد توی اتاق. ولی به نظر می رسید که یه خورده ترسیده. شب بعد گفت مامان چرا این شهروند ( شهرداری ) این چراغ رو گذاشته که اتاق من راه راه بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز داشت با پرند کار می کرد. رفته بود کره هوش رو آورده بود و ذوزنقه رو داده بود به پرند که بندازه داخلش. بهش می گفت ببین پرند این سوسنقه ( ذوزنقه ) است بندازش اینجا. پرند هم هر چی تلاش می کرد نمی تونست . دیبا هم حرص می خورد که چرا اینقدر خواهرش بی استعداد است.

دیبا می گفت مامان من توی مهد هم با دیبا و هیوا دائم دارم کار می کنم. بهشون می گم بگین بابا - مامان .

در ادامه فعالیتهای سازنده این هفته دیشب هم طی یک عملیات انتحاری پرند از روی سرسره خورد زمین و چون از یخ می ترسید نگذاشت که براش کمپرس بگذارم و یه بادمجان در ناحیه پیشانی پرند کاشته شد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢٩ - مامان ديبا و پرند

چال

سلام
باباجون اومده بود و داشت با هیجان با دیبا صحبت می کرد. یکدفعه دیبا گفت بابا جون یه سوراخ اونجاست. باباجون هم در به در دنبالش می گشت. دیبا گفت اونجا وقتی خندیدی توی لپت بود!!!!!!!!!!!!
دیشب در طی یک عملیات مهیج دست دیبا رو گذاشتم لای در دستشویی. بچه ام تا ساعت ۱۱ شب داشت گریه می کرد. داشتم براش کمپرس یخ می گذاشتم . توی اون هاگیر و واگیر پرند دوان دوان اومد و دستش رو که چهارشنبه دیانا ناخن کشیده بود آورده بود که براش کمپرس بگذارم.
اگر یه بار مهمون داشتین دعوت مهمونها رو بگذارین به عهده من. چون اینقدر این روزها حواسم سرجاش هست که خدا میدونه . کاری می کنم که هیچکس نیاد خونه تون و کلی به نفعتون بشه. ۵ شنبه یه جا دعوت بودیم و قرار بود ننه گلی رو هم من خبر کنم. ۴ شنبه هم کلی باهاش  گپ زدم . بعد ۵ شنبه که نیومد زنگ زدم کجایی ؟؟؟؟؟ جای پارک گیر نیاوردی ماشین رو بگذار جلوی پارکینگ !!!!!!!!!!!!!!!!!خوب معلوم بود ننه گلی کجاست یه جا دیگه مهمون بود. بعد ساعت ۳ بعد از ظهر و بعد از ناهار رسید. چقدر به اقتصاد خانواده میزبان کمک کردم. البته در تمام مدت هم سعی کردم به نحوی خونسرد عمل کنم که هیچ کس شک نکنه که از قصد این کار رو کرده بودم !!!!!!!!!!!!!!!

اونجا که مهمون بودیم کیمیا جونم از اون ماشینها داشت . خدا رو شکر بچه ام دلی از عزا در آورد. پرند هم که از سه چرخه اون بچه پیاده نمی شد. به قول ننه گلی از بس که پولهامو صرف خرید برای خودم می کنم یه اسباب بازی برای بچه هام نمی خرم که اینقدر عقده ای نباشند.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢۸ - مامان ديبا و پرند

تولد

سلام
امروز تولد نسیم جون دختر خاله دومی است که نازنین ترین نوزادی بود که تا حالا دیدم. ( الان تولد ۷ سالگیش است )

نسیم گلم تولدت مبارک. ۱۲۰ سال در کنار مامان و بابا و سپهر جونم شاد و سرحال باشین

از دیروز خاله کوچیکه به سلامتی صاحب ۱۰۰۰ تا بچه ( جوجه ) شده که تا ۵۰ روز دیگه باید ازشون مراقبت کنه و بعد به خیر و خوشی تحویل جامعه ( کشتارگاه ) بده . لطفا برای سلامتی بچه هاش دعا کنید تا کمترین میزان تلفات را داشته باشه و به خوبی بتونه پایان نامه شو جمع کنه.
دیروز هم دیبا رفت سیرک و بعد هم یه پیک نیک توی پارک . خیلی بهش خوش گذشته بود و از سه روز قبل ما مراسم داشتیم. براش توضیح داده بودم که چه اتفاقاتی اونجا می افته و به ویژه دلقکها براش خیلی جالب بودند. اول که بهش گفتم دلقکها میان پرسید برای اینکه ما رو اذیت کنند؟ گفتم نه . میان که شما رو بخندونند. گفت بعد که ما خندیدیم ما رو اذیت می کنند. گفتم نه اینها مهربونند و بدجنس نیستند. بعد هم به راننده دیروز می گفت که من شما رو نمی برم چون بزرگین . راننده بهش گفت خوب خواهرتو ببر. گفت نه این دلقکها کارهای عجیب و غریب می کنند و خواهرم می ترسه. خلاصه همه رو حسابی پیچوند. بعد هم که بهش گفتم کلاهتو سرت کن. گفت کلاهها رو که نمی برند سیرک فقط آدمها رو می برند.
دیروز هم وقت چکاپشون بود که خیلی خوب و آروم بودند و حسابی باعث افتخار شدند. فقط به یک خانمی که خیلی براش زد به تخته و ابراز محبت کرد گفت چرا اون آقا تپله رفت ؟ ( همسر خانمه که یه خورده زیادی وزین بود ). پرند هم وقتی که دکتر دیبا رو معاینه می کرد یه دور دکتر رو دعوا کرد. وقتی هم خواست بره روی وزنه که باید کفشهاشو در می آورد یه دور جیغ زد. دیگه خدا رو شکر مشکلی نداشتیم
توی ماشین به دیبا گفت بشین من پشت سرمو نمی بینم. گفت آخه معلومه چون تو داری جلو رو می بینی. گفتم نه من دارم از توی آینه می بینم. گفت این پشت که اینه نیست. آینه جلوته.
کسی نمی دونه چرا ما هر روز یه نفر میاد دنبالمون (روزهای فرد من ماشین نمی برم و باید آژانس بگیریم برای همین دچار مشکل شده که چرا آدمهاش فرق می کنند ).   
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مراچشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢٥ - مامان ديبا و پرند

چه روز خوبی

سلام
رفته بودیم براش کفش بگیریم خیلی ذوق زده شده بود و توی مغازه بلند برگشت و گفت مرسی مامان که برام کفش قشنگ گرفتی !!!!!!!!!!! کلی همه افراد داخل مغازه هیجان زده شده بودند. وقتی هم برگشتیم خونه گفت امروز چه روز خوبی بود با هم رفتیم بیرون و برام خرید کردی.
پرند هم یک کفش که ۳ سایز بزرگتر بود پوشیده بود و در هم نمی آورد. با بدبختی یک کفش مناسب براش پیدا کردیم و دیگه هم در نمی آورد از پاش . یه دور هم کف کفش رو چک کرد که خیلی به نظرش خوشمزه اومده بود.

دیشب بعد از اینکه بچه ها رو خوابوندم اومده بودم وداشتم کتاب می خوندم . بخش مهیج کتاب دیگه چشمهام نمی کشید و یه لحظه چشمهامو بستم تا بعد ادامه بدم. وقتی چشمهامو باز کردم دیدم ساعت ۵/۴ است و یه عدد دیبا بالای سرم ایستاده و دستش را نشون میده که مامان من موش گرفتم. بچه حاصل زحمات و حفاریهاش در داخل بینیشو به من داد و رفت که دوباره بخوابه

یه جمله قصار : سیرک که جای کلاه ها نیست جای آدمهاست.


خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )


فال حافظ امروز
شهریست پر ظریفان و از هر طرف نگاری

یاران صلای عشق است گر می کنید کاری

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢٤ - مامان ديبا و پرند

کمکهای اولیه

سلام


مدادرنگیهاشو گم کرده بود منهم هرچی فکر می کردم یادم نبود که کجا گذاشتم. خیلی خونسرد رفت توی اتاقش و گفت سلام اسپایدرمن مدادرنگیهای منو کجا گذاشتی ؟؟؟؟؟؟؟( خدا منو ببخشه )


به من گفت که مامان من کمکهای اولیه یاد گرفتم. گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی اگر پرند دستش خونی شد من ببندم بعد براش خونه بسازم بره توی خونه استراحت کنه. گفتم خاله مریم گفت ؟ گفت نه از خودت یاد گرفتم !!!!! بعد از کلی فکر کردن یادم افتاد که چند وقت قبل کتاب کمکهای اولیه آفرین پسر گلم را براش خونده بودم.


یه سوتی دادم اساسی. کیان جون امریکا زندگی میکنه و من هنر زدم و براش کتابهای مجموعه شیمو رو فرستادم. بعد از چند وقت خاله فریناز جون تماس گرفت و گفت چرا این کتابها شعر شدند . کیان کلی گیج شده بود چون توی اون کتابی که براش می خوندند شخصیت شیمو یه موش به نام مایسی هست و بصورت قصه هم تعریف شده و این اشعار شیمویی کلی بچه رو قاطی کرده بود. من تازه کلی انرژی مصرف کرده بودم و دیدم که جایی ذکر نشده که این کتاب ترجمه است و به نظرم خیلی اوریجینال و اصیل بود.

 یه مجموعه جالب دیگه هم یافتم به نام فرانکلین که یک لاک پشت است. دیبا خوشش اومده و با هم ارتباط خوبی برقرار کردند. فعلا مشغولیم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )


فال حافظ امروز
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢۳ - مامان ديبا و پرند

عصای دست

سلام
دیشب دیبا اومده به من میگه مامان دارم سکته می کنم !!!!! گفتم چرا ؟ گفت آخه خیلی خوابم میاد !!!!!!!!!!!( این روزها اینقدر این کلمه رو از من شنیده که فکر کنم تا اول خرداد که عامل سکته دهنده من رفع بشه پرند هم با این موضوع درگیر بشه  )
پرندی این روزها به شدت عصای دست من شده. اصرار داره که حتما بعد از غذا ظرفشو خودش ببره آشپزخونه و بدون ذره ای تردید ظرف غذاشو میگذاره داخل کابینت و کنار سطل زباله. لباسهاشو هم خودش جمع می کنه ولی هنوز محل خاصی رو فیکس نکرده از کابینتهای آشپزخونه تا کمد رختخوابها و کتابخونه باباجون متغیر است و نیاز داره که یک خورده آی کیو مصرف کنم تا پیداشون کنم.  در ضمن وقتی هم زیتون می خوره حتما دونه شو داخل ظرف زیتون بر می گردونه و امکان نداره که یه جای دیگه بگذاره چون همیشه نصف زیتونه باقیمونده و بچه می ترسه اسراف کرده باشه !!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه رفته بودیم خیابون بهار. اونجا یکدونه از اون ماشینهایی که دیبا می خواست دیدیم و با هم رفتیم که قیمتش رو بپرسیم. ۱۱۰ تومن بود. دیبا گفت برام بگیر . منهم که طبق معمول بهش گفتم پول ندارم. بهش گفتم باید ۱۰۰ تا پول داشته باشم که بگیرم . پرسید سبز؟؟؟ گفتم آره. پرسید آبی چندتا باید داشته باشی ؟ گفتم ۵۰ تا. گفت پس آبی جمع کن. از اون روز هم مرتب بررسی می کنه که حجم آبیها و سبزها چطوری است . هنوز به نتیجه ای نرسیده .

دیروز توی کلاس زبان بحث درباره دیروز رو بیخال فردا که نیومده .الان رو بچسب بود. استاد از من پرسید درباره آینده نگرانی ؟ گفتم آره برای بچه ها نگرانم . پرسید چند سالشونه. وقتی که گفتم کلی خندید و گفت اونها که هنوز خیلی کوچیکند. ولی من همچنان نگرانم.


خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢٢ - مامان ديبا و پرند

قصه گو

سلام

اپیزود اول: چهارشنبه صبح
رفتم بچه ها رو بگذارم مهد خاله سحر برام تعریف کرد که علیرضا ( یکی از همکلاسیهاشون ) خیلی پرند رو دوست داره و میاد پرند رو نوازش می کنه پرند هم کلی عصبی میشه و خودش رو جمع و جور می کنه. گفتم دخترم رو می بینید چقدر خانم و نجیب است.

اپیزود دوم : چهارشنبه بعد از ظهر
 رفتم بچه ها رو بگیرم خاله زیور گفت عکاس اومده بود و پرند رو ل .خ. ت و فقط با پوشک بردم و ازش عکس گرفتم . خیلی فیکورهای جالبی می گرفته !!!!!!!!!!!!!!!( نجابت رو حال کردین  نگذاشت ۲۴ ساعت از تعریفم بگذره)
دیروز ظهر دیبا گفت که می خواهد کنار باباجون بخوابه و به باباجون گفت که برام قصه بگو . من پرند رو خوابوندم تا رفتم سراغ دیبا دیدم داره هر هر می خنده .باباجون هم خواب. دیبا گفت که باباجون قصه گو خودش خوابش برده. بعد هم براش دم گرفته بود که باباجون خوابالو داریم ما .
من دستهای دیبا رو با صابون مایع می شورم و باباجون با صابون جامد. اومده بود و می گفت میشه با صابون پسرونه دست منو بشوری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢۱ - مامان ديبا و پرند

بهانه

سلام
خدا رو شکر که امروز هم اول صبح بهانه مناسبی برای گریه و زاری دست دیبا افتاد و روزمون رو حسابی ساخت. براش چند روزی بود که یه بسته مداد رنگی کوچولو گرفته بودم و توی کیفم بود. دیروز که کیف رو بررسی می کرد که یه وقت چیز خلافی نداشته باشم اون رو دید و با پرند مشغول نقاشی شدند. وسط کار هم کار به گیس و گیس کشی رسید و پرند روی صورت دیبا یه خط انداخت. وقتی هم شب دیبا خوابید باباجون کلا مداد رنگیها رو مصادره کرد که این وسیله اصلا خطرناک است. و نتیجه اینکه صبح مراسم وزین آبغوره گیری با شکوه هرچه تمامتر برگزار شد و بین پدر و دختر حسابی شکرآب شد به نحوی که توی دستشویی دیبا به اطلاع من رسوند که باباجون بهش گفته مسخره و اینهم مثل ابر بهار اشک می ریخت.
دیروز بعد از ظهر به بچه ها گفتم که میریم توی حیاط و بازی می کنیم. کلی خوش گذشت به ویژه که دوچرخه دیبا و سه چرخه ارثی پرند رو هم بردیم و کلی بازی کردند. اون وسطها یه کبوتر طفلکی که نمی دونم کی اذیتش کرده بود اومد داخل پارکینگ و این بچه ها هم کلی ذوق کردند.دیبا گفت این خواهر ماست و پرند هم کلی باهاش صحبت کرد. بعد دیگه با بدبختی تونستیم بریم بالا. پرند هم اصرار که باید خودش از پله ها بالا بره وسط راه برق پله ها خاموش شد و پرند هم داد وبیدادش رفته بود بالا که چرا خاموش شده. بعد هم توی خونه تا باباکانال رو عوض می کرد نعره می زد که چرا کانال عوض شده. تازه به محض اینکه برنامه هم عوض می شد باز اعتراض می کرد. خلاصه باباجون تلویزیونی نگاه کرد که خودش کیف کرد.
خداحافظ   بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۱۸ - مامان ديبا و پرند

پیپ

سلام
بالاخره بعد از اینکه روزی دو بار از مدیر مهد بچه ها پرسیدم فیلم جشن چی شد ؟ هفته گذشته به من دی وی دی جشن رو دادند و از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون از بس قسمتهای مربوط به برنامه دیبا و فیلم پرند رو دیدیم روی این بخشها فیلم کلا می پره. یه مجموعه کتاب برای دیبا می خوندم که جریان یه خواهر و برادر هست به نامهای گودون و گاستون . که دیبا کلی هم دوستشون داره . یه بخش هست که مراسم جشن آخر سال گودون است و گاستون که خیلی کوچیکه می ره توی جشن و کلی سرو صدا ایجاد می کنه . بعد گودون بهش تذکر میده. دیروز دیبا پرند رو گیر انداخته بود و بهش می گفت ببین پرند تو فیلم جشن مهد کودکمو خراب کردی !!!! پرند هم مات و متحیر بهش می گفت : آآآآآآآآآآآآآآ . باز دیبا عصبی می شد. پرند هم کلافه بود. منهم قهقهه می زدم. البته از مدیرشون خواهش کردم این دفعه سی دی گرفتم ولی هنوز چک نکردم.

دیشب کارتون ۱۰۱ سگ خالدار رو برای دیبا گذاشته بودم . اون تیکه اولش رو که من خیلی دوست داشتم برای دیبا خیلی جذاب نبود . اولش یه جا هست که سگه صاحبشو می بره توی پارک و توضیح میده که من باید یه اقدامی می کردم وگرنه این که میشینه و پیپ می کشه. دیبا توجهش جلب شده بود و می گفت مامان سگه گفت پی پی داره . حالا ما هرچی خواستیم توضیح بدیم دیگه فایده نداشت.

 

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

    

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۱٧ - مامان ديبا و پرند

بوق!!!!!

سلام
دیروز اومده بود خونه به من اصرار که ش و ر ت م رو عوض کنم ؟ گفتم آره ولی صبح که عوض کردی جریان چیه ؟ گفت آخه بوق زدم الان ش و ر ت م کثیف شده !!!!!!!!!!!! ( ببخشید که اول صبحی حال به هم زن شدم )
دیروز صبح از خواب که بیدار شد باباجون رفته بود. اینهم بهانه گیری که چرا بابا رفته و من ندیدمش. منهم زنگ زدم به باباجون و دیبا باهاش صحبت کرد و گوشی رو قطع کرد . یه مرتبه زد زیر گریه . پرسیدم چی شده ؟ تو که با باباجون صحبت کردی.گفت نه من می خواستم با دستم با باباجون خدا حافظی کنم.
باباجون حالش بد بود و داشت برای من توضیح می داد مرتبه قبل که مسموم شده بودیم توی خونه خانم .... وقتی بالا آوردم ( گلاب به روتون ) حالم خوب شد. ولی این مرتبه اصلا خوب نیستم . دیبا از اون  طرف می پرسید باباجون خانم .... رو چرا بالا آوردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟( یه دختر خانم برازنده ۷۰ ساله )

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۱٦ - مامان ديبا و پرند

اسپایدر من

سلام
چند شب قبل دیبا هر چی کارت داشت ریخته بود وسط اتاقش و دیگه انباریش کامل بود. هر چی هم بهش گفتم جمع کن تحویلم نگرفت. یه لحظه که از اتاق رفت بیرون منهم همه رو داخل یک کیسه ریختم و بردم توی کمد لباسهای خودم گذاشتم. وقتی که اومد و پرسید کارتها کو ؟ گفتم اسپایدر من و لاک پشت ( عروسکهای بادی توی اتاقش ) بردن بیرون !!!!!! رفت توی سطل زباله رو نگاه کرد و کلی اصرار . منهم بهش گفتم مثل اسباب بازیهای کتی شد. یادت هست که کتی وسایل بازیشو ولو کرده بود و اونها ازش قهر کردن و رفتن حالا کارتها هم رفتند. کلی غر غر کرد و دیگه چیزی نگفت. دیشب دوباره مقدار زیادی اسباب بازی ولو کرد. بهش گفتم تا اتاقت مرتب نشه من امشب نمیام پیشت بخوابم. خوابش گرفته بود و در ضمن تنبلی هم می کرد. به من گفت خودت هم بیا و جمع کن . گفتم خودت میدونی و اسپایدر من و لاک پشت. با خواهرت برین و بخوابین. یک کم فکر کرد . گفت مامان امشب هم فکر کنم کامیونها بیان و بخواهند کار کنند بهتره که همگی توی هال بخوابیم !!!!!!!!!!!!! گفتم اشکالی نداره ولی اسباب بازیهات می رن. البته بعد دلم سوخت و با پرند رفتیم و اتاق را مرتب کردیم.
صبح که بیدار شد دنبال کیف لگوهاش می گشت و پیدا نمی کرد. بهم گفت مامان لگوها رو بردند. منهم از فرصت استفاده کردم و دامن زدم به این قضیه. خلاصه کلی با هم سر و کله زدیم و متاسفانه پیدا کرد ولی باز هم بهش گفتم که برده بودند ولی برات آوردند و پرند هم از فرصت استفاده کرد و  کیف لگو رو برداشت و با خودش برد مهد.

خداحافظ  بیاعلی( یا علی)
فال حافظ امروز
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۱٥ - مامان ديبا و پرند

کادو

سلام
امروز بهش گفتم میری مهد به مربیهات تبریک میگی چی میگی بهشون ؟ گفت میگم روزتون مبارک!! گفتم آفرین . گفت کادو برام گذاشتی؟ گفتم آره بهشون کادو هم بده . فکر میکنی برات چی گذاشتم ؟ بدون لحظه ای درنگ گفت زعفرون!!!!!!!!!!!!!!!!
۵ شنبه پرند رو هم بردم آرایشگاه و در یک اقدام متهورانه موهاشو کوتاه کوتاه کردم. به نظرم کلی لاغر شده .
این روزها پرند هم با غذا نخوردن دیبا دچار مشکل شده. چند شب قبل دیبا سرشو گذاشته بود روی مبل و در نتیجه دهنش پیدا نمی شد. پرند اومده بود به کمک من .یکی می زد روی پشت دیبا تا دیبا سرشو بلند می کرد یه قاشق غذا می گذاشتم داخل دهنش. باز سرشو میگذاشت روی مبل . دوباره پرند می زد پشتش. کلی هم از اینکه داشت به من کمک می کرد خوشحال بود. یا اینکه سر سفره یه خیارشوری - زیتونی چیزی بر می داره و دوان دوان می بره برای دیبا. وقتی هم میبینه ظرف غذای دیبا دست نخورده مونده و من اعصاب ندارم میاد جلوی من و بهم اشاره میکنه که غذای دیبا رو بهش بدم تا ظرف تموم بشه و من حالم خوب بشه !!!!!!!!!!!!!!!!! موندم با این همه فداکاری چکار کنم.
 
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۱٤ - مامان ديبا و پرند

لاک پشت

سلام

فردا روز معلم است و ما تبریک خاص و ویژه داریم برای معلمها و عزیزهامون

باباجون که باید براش دعا کنیم این هفته رو به خوبی سپری کنه از دست این دانشجوهاش.

باباجون نسیم و سپهر

 خاله فیروزه که خیلی دوستشون داریم و خیلی ازشون درس گرفتیم.

خاله منصوره که باعث افتخار ماست.

خاله زیور - خاله سحر - خاله مریم - خاله مهری که خیلی مدیونشون هستیم

مدیر محترم مهد کودک و تمامی خاله های مهد به خاطر تمام محبتهاشون 


پرند جدیدا وظیفه خطیر به هم ریختن کابینتها رو به عهده گرفته و الحق والانصاف خوب هم از عهده اش بر میاد. چند روز پیش طبق معمول کابینت تکونی داشت و محتویات رو کاملا کف آشپزخونه برگردوند. باباجون و دیبا جون سعی کردند اونجا رو مرتب کنند و بعد به عنوان جایزه باباجون یه گوش ماهی به دیبا کادو داد. دیبا هم که روی موج مثبت پلاس بود به باباجون گفت مرسی که به من لاک پشت هدیه دادین.
دخترم دیبا جون توی خوردن غذا خیلی پیشرفت کرده دیگه خوشبختانه غذاهای من رو نمی خوره و شبها فقط به نون و پنیر اکتفا می کنه. دیروز با هیجان رفتم و گفتم بیا اولویه درست کنیم همه چیز به خوبی جلو رفت فقط در مرحله خوردن دریغ از یک لقمه و با یک درجه ارفاق خامه و عسل خورد.

پرند هم به شدت دندون در میاره و یه دندون نیش و یه آسیا هم درآورد. الان دختری با ۱۰ دندون است.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

 که برد به نزد شاهان زمن گدا پیامی

که به کوی می فروشان دوهزار جم به جامی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۱۱ - مامان ديبا و پرند

خاله زنک

سلام
چند شب پیش توی خونه یک دعوای مهیج خانوادگی شده بود. حقیقت قضیه اینه که من خیلی وقته که دیگه در جریان دعواهای پدر و دختر یا مامان و بچه و یا خواهر و برادر نبودم و برام جالب بود. خلاصه دختر همسایه ظاهرا دیر اومده بود خونه و باباجونش باهاش دعوا کرد. ماجرا هم از داخل خونه شروع شد و به پاگرد پله ها و داخل حیاط و توی کوچه کشیده شد. توی این هاگیر و واگیر یک مرتبه دیبا رفت بالای پله های سرسره و پرده اتاقشو کشید کنار و سرک کشید توی حیاط که ببینم چکار شد ؟؟؟؟؟؟ دقیقا مثل پیرزن فضولهای همسایه بود. با بدبختی کشیدیمش کنار که آبرومون رو بردی حالا فکر می کنند ما عجب آدمهای فضولی هستیم !!!!!!( اصلا هم کنجکاو نبودیم و اصلا هم منو ندیدند که از پنجره اون اتاق دیگه و در تاریکی اتاق می خواستم ببینم کی توی حیاط است !!!!!!!!!!!!!!!!!)
رفته بودم برای ماه جدید هزینه مهد رو بپردازم به دیبا گفتم از خانم مدیرتون بپرس که ازت راضی هستند یا نه؟؟؟؟ خانم مدیرشون در حالیکه داشت ضعف می کرد گفت خیلی ازش خوشم اومد گفتم چرا ؟ گفت یکی از پسرهای همکلاسیش داشته می رفته اصرار که من باید دیبا رو ببوسم. اینهم خیلی جدی که من اجازه نمیدم کسی منو ببوسه. دیگه همه مربیها و مدیر و ... به دیبا گفتند که دیبا کوتاه بیا ولی قبول نکرده و جالب اینکه اون آقا پسر هم به شدت سماجت به خرج داده و در آخر به زور از دخترم یه بوس گرفته بود.
دیبا یه پینوکیو ( پین پین جان ) داره که خیلی دوستش داره. امروز صبح که هنوز بیدار نشده بود پرند از فرصت استفاده کرد و کلی اون رو بغل کرده بود و می چرخید چون دیگه از این فرصتها گیرش نمی اومد.
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۱٠ - مامان ديبا و پرند

کیسه

سلام
رفته بود توی دستشویی و منو صدا زد که مامان برام کیسه بیار منو بشور. گفتم چرا ؟ گفت چون خاله وقتی می خواهد منو بشوره کیسه میکنه توی دستش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امروز به به های  باباجون رو کشف کرده بود. می گفت عجب باباجون به به تویی دارم !!!!!!
دیروز پرند رو که از مهد گرفتم خاله زیور گفت به نظر یه مقدار گلاب به روتون است. منهم کلی نگران آوردمش خونه و به شدت مراقبش بودم. موقع نماز داشتند با هم بازی می کردند. دیبا می کوبید توی شکم پرند . بهش گفتم پرند حالش خوب نیست نزن توی دلش. دیبا گفت تو برو نمازتو بخون !!!!
پرند هم شروع کرد و با همون شدت دیبا کوبید توی شکم خودش !!!!!!!!!!!!!!!! خیلی تذکرم موثر بود.
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

سزد اگر همه دلبران دهندت باج

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٩ - مامان ديبا و پرند

چسب زخم

سلام
دیروز رفته بودم داروخانه و آقای مسئول داروخانه مانده پول رو برام چسب زخم گذاشته بود توی نایلون .وقتی رسیدیم خونه من دارو رو که برداشتم دیبا هم کندوکاو کرده بود و اون چسب زخم رو پیدا کرد و سریع چسبونده بود روی پاش. بعد دچار عذاب وجدان شده بود و یه دور می زد و می اومد می پرسید مامان اشکال نداره که من این رو برداشتم؟ مامان من آخه پام زخمی شده بود. . مامان وقتی پام خوب بشه می کنم دوباره بهت میدم !!!!!!! و در اخر هم در طی یک اقدام شگفت انگیز وقتی رفت دستشویی از روی پاش کند و دوباره وقتی برگشت چسبوند روی پاش!!!!!!!!
دیشب بعد از خوندن یک دور کامل مجموعه ۱۲ جلدی شیمو بهش گفتم دیگه بیا چراغ رو خاموش کنیم و بخوابیم. گفت قصه میگی؟ گفتم تو برای من قصه بگو . گفت یه پیرزن بدجنس بود که بچه نداشت. بعد خدا بهش یک بچه بدجنس داد. این خانمه و بچه اش و بچه های ناتنی بدجنسش رفته بودند آدم بدها رو بزنند. بهش گفتم خیلی داستانت خشن بود عوضش کن. گفت حالا خودت بگو و من در عالم خواب و بیداری قصه پینوکیو رو گفتم در حالیکه مدام می گفت مامان قصه رو بگو چون در عالم خواب بخشی از خوابم رو هم براش تعریف می کردم. دیگه اینقدر اوضاع خراب شد که باباجون وارد عمل شد و سکان قصه گویی رو به دست گرفت.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۸ - مامان ديبا و پرند

یه دختر دارم شاه نداره

سلام
امروز صبح کلی کار داشتیم و باید اول صبح از خونه می اومدیم بیرون.برای همین دیشب سعی کردم بچه ها رو زود بخوابونم. طبق معمول از پرند شروع کردم که عادت داره با شعر بخوابه. یه دفعه زدم زیر آواز و فکر کردم توی حمومم و صدام هم که خیلی خوبه !!!!!!!!و شعر یه دختر دارم شاه نداره رو خوندم. دیبا هم اولش گفت که من به شعرهات گوش نمیدم ولی به محض اینکه تموم شد . دوباره خواست که بخونم. بعد از اینکه ۶ بار خوندم حالا نوبت تجزیه و تحلیل بود. اینکه مامان به کسی میدم که کس باشه  یعنی چی ؟؟؟؟ گفتم یعنی آدم خوبی باشه. چرا باید لباس تنش عدس باشه ؟؟؟؟؟؟ گفتم مامانی اطلس باشه . گفت خوب حالا چرا باید لباسش لس باشه ؟؟؟؟؟ توضیح دادم که اطلس یه پارچه گرون قیمت است و باید از اونها باشه. گفت مامان چرا باید شاهزاده ها دور و برش باشند؟؟؟ گفتم باید همه دسته جمعی بیایند. البته این سوال و جوابها هر کدوم ۵ مرتبه تکرار شد. تقریبا ساعت ۵/۱۱ بود که پرند اون طرف بیهوش شد و منهم وقتی از خواب بیدار شدم که حدود ۵/۱۲ بود. و نفهمیدم که دیگه دیبا کی خوابید.

پرند این روزها خیلی اوضاعش به هم ریخته است . توی مسافرت ۲ تا دندون آسیا سمت راستش در اومد و الان هم ۲ تا دندون سمت چپش داره در میاد که لپش ورم کرده و کلی کپل شده.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما زدیده چه گویم چه ها رود  

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٧ - مامان ديبا و پرند

سفید برفی

سلام
توی هتل ارومیه به دیبا گفتم خوب بیا روی تخت بخواب. گفت باید هر ۳ تاشو کنار هم بگذاری. گفتم تو روی یه دونه هم جا میشی. گفت نه !!!!!!!!سفید برفی سه تاشو کنار هم گذاشته بود و روش خوابیده بود ( اونجا که رفته بود توی کلبه آدم کوتوله ها ).بماند که بر اثر فعالیتهای شدید پرند در هنگام خواب ( که تمایل شدیدی به خوابیدن روی لبه تخت داشت ) ما از سیستم سنتی پتو روی کف اتاق استفاده کردیم و کلا خوش گذشت.
دیروز کاملا از دنده چپ بیدار شده بود و چون باباجون هم کله صبح رفته بود دانشگاه در نتیجه باباجون رو ندید و نورعلی نور بود. با بدبختی راهش انداختم و در ضمن خیلی هم شیک و آخرین مدل لباس پوشیده بود. توی ماشین گفت بریم کیک و شیر بگیریم. گفتم برات گذاشتم . گفت پاستیل که نگرفتی حالا بریم پاستیل بگیریم. دیگه به این شرط که دختر خوبی باشه و غذاشو خوب بخوره براش جایزه می گیرم حاضر شد که بره مهد. بعد از ظهر براش گرفتم . رفتیم خونه به پرند هم یه دونه دادم. در کمتر از ۵ دقیقه پرند کل پاستیلشو بلعید و به طرف پاستیل دیبا خیز برداشت در حالیکه دیبا هنوز در فکر بود که با اون چکار کنه. امروز صبح پاستیل رفت توی مخزن خوراکیها چون همونطور بلاتکلیف روی میز مونده بود.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام

و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٤ - مامان ديبا و پرند

سفرنامه

سلام
توی زنجان دیبا کلی با ما درگیر شده بود سر هتل. آخرش به این نتیجه رسید که اصلا هتل نریم و توی خیابون باشیم. پرسیدم خوب توی خیابون که دستشویی و حمام نداره اون وقت چکار کنیم؟ گفت می تونیم توی جوی آب ......( مقصر من نیستم حساسیت گندی داره اگر یه جا دستشویی یه ذره حتی جرم گرفته باشه منصرف میشه و در نتیجه کلی به خودش فشار میاره و در نهایت توی جوی آب ختم به خیر میشه  )
توی ماشین داشتیم می رفتیم گفت مامان اونجا آتش گرفته. وقتی برگشتم دیدم خورشید داره غروب میکنه و براش توضیح دادم که جریان چیه . کلی ذوق زده شده بود که خورشید خانم داره میره.
وقت رفتن توی لنج بیدار بود و کلی از دریا خوشش اومده بود. موقع برگشتن خواب بود و ما دلمون نیومد صداش کنیم. بعد از تبریز بیدار شد و کلی غر غر که من می خواهم دریا را ببینم . برگردیم !!!!
پرند صبح از خواب بیدار شده بود و  مسواکهاشون رو پیدا کرد تا برگشتم طرفش دیدم که مسواک دیبا رو برداشته و بالای سر دیبا حرص میخوره که چرا بیدار نمی شه که مسواکش رو بگیره البته آخرش موفق شد و دیبا رو از خواب پروند.
دیبا شب می خواست بخوابه گفت من دیگه بزرگ شدم . در همین گیرو دار صدای ماشین کامیون از بیرون اومد دیبا گفت ولی هنوز اونقدر بزرگ نشدم که تنها بخوابم !!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای دل مباش یک دم خالی زعشق و مستی

وان گه برو که رستی از نیستی و هستی  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۳ - مامان ديبا و پرند

توفیق اجباری

سلام
باباجون باید می رفت ارومیه ماموریت. خوب بده که طفلکی تنها بره. در نتیجه منهم چون تعطیلات نوروز کم بود!!!!!!! و خیلی خسته بودم مرخصی گرفتم و ۵ شنبه راه افتادیم. اول زنجان یک شب پیش خاله کوچیکه بودیم که خیلی بهمون خوش گذشت ولی اون بیچاره حسابی حالش گرفته شد. اولین سینما رو بچه ها تجربه کردند . منهم بعد از ۵/۳ سال رفتم سینما و فیلم دایره زنگی رو دیدیم. جمعه صبح هم حرکت کردیم رفتیم تبریز و بعد از ظهر هم از طریق دریاچه رفتیم ارومیه که کلی بچه ها ذوق زده شده بودند. دیروز هم از ساعت ۱ راه افتادیم یه شام کوچولو زنجان پیش خاله کوچیکه و یه عالم کادو هم ازش گرفتیم و ساعت ۱۲ رسیدیم خونه.
توی زنجان ما هتل بودیم . ما از وقتی دیبا دنیا اومده فقط مشهد و رشت رفتیم و اونجا هم خونه بودیم . دیبا اولین تجربه هتل براش خیلی عجیب بود . می پرسید این چرا هال نداره فقط اتاق خواب داره. بعد هم پیشنهاد کرد که از این به بعد خونه خودمون رو هم سوار ماشین کنیم و بیاریم که لازم نباشه هتل بریم. بچه ها توی رستورانها هم سنگ تمام گذاشتند که مبادا ما از غداهای خوشمزه اونجا بخوریم و وزنمون زیاد بشه. همچنین ما فهمیدیم که چه زجری می کشند خاله های مهد کودک موقع غذا دادن به این وروجکها و اینکه پرند چقدر کلمه یاد داره که رو نمی کنه. مثل آب - تاب - دد - و داره کم کم سعی میکنه که حقشو بگیره و اگر یک لحظه به دیبا توجه بشه می خواهد که حتما همون اندازه بهش توجه بشه حتی اگر به اندازه تا زدن سر آستین دیبا باشه!!!!!!!!!!!!!!

امروز به دیبا میگم که کادو برای خاله های مهد چی می بری ؟ میگه یه زعفرونی چیزی بده ببرم !!!!! ( خوب ما همیشه مشهد بودیم دیگه ) 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

در خرابات مغان نور خدا می بینم

این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند