Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

اردکی

سلام

دیشب پرند کتابشو برداشته بود و به دیبا نشون می داد و می گفت اردکی کوش ؟ بعد دیبا بهش نشون می‌داد .پرند هم می‌گفت آفرررررررررررینقهقهه

دیروز توی مهد پرند دچار مشکل شده بود و اومده بود گزارش می کرد که صدرای خرس گنده زده به سر من. بچه ها فرهنگ لغتی شدند این روزها . توی مشهد فکر کنم هیچ آبرویی نداشته باشم و هیچ مامانی اجازه نده که بچه اش با این دخترهای در افشان من بازی کنه. ابله

دیشب داشتیم وسایلمون رو جمع می کردیم . دوتایی منو صدا زدند که مامان بیا کمک. رفتم می‌بینم گاو بادی‌شون رو که من و باباجون با بدبختی براشون باد کردیم و از کت و کول افتادیم دارند خالی می‌کنند گفتم چکار می‌کنید؟ دیبا یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت که خوب اینو که اینجوری نمی‌تونیم ببریم مشهد باید بادشو خالی کنیم تا توی چمدونمون جا بگیره !!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم می‌خواهید تاب و سرسره‌تون رو هم ببریم ؟ دیبا گفت نه توی چمدون جا نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!! ( بچه پررو)

توی فاصله که من چمدونشون رو مرتب می‌کردم آنچه وسایل مهیج داشتند توی ساک دستیمون ریختند و بعد هم توضیحات جالب می‌دادند. رفتند لپ تاپشون رو برداشتند که ببریم واسه سپهر که توی مشهد اسباب بازی داشته باشه. شابلون‌های نقاشی و کلی کاغذ که اونجا امیرعلی و نسیم بتونند نقاشی کنند. پاستل و مدادرنگی که مشکل رنگ آمیزی نداشته باشند. صبح ساعت 5 یواشکی بیدار شدم و یه خورده اوضاع رو روبه راه کردم. شیطان

اون روزی دیبا یونهای مثبت از خودش ساطع می کرد با هیجان اومد و منو بوسید و گفت مامان جون سال گاوتون مبارک. قهقهه

منهم همین جا سال گاوتون رو بهتون تبریک میگم. موقع تحویل سال ما رو هم دعا کنید. ما رو ببخشید به‌خاطر بی‌معرفتیهامون. بهترینها رو برایتان آرزومندم.

 

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

یاد باد آنکه زما وقت سحر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ - مامان ديبا و پرند

نظرات کارشناسی

سلام

یه مدته که دیبا روی هر موضوعی سعی می کنه با جدیت هرچه تمامتر نظر بده من علاوه بر اینکه از اعتماد به نفسش ;کلی لذت می برم گاهگداری نمی تونم خودم رو نگه دارم و کلی هم می خندم. یه بنده خدایی داشت خودشو می کشت که « ب.ه.خ.ا.ط.ر.ت.و.م.ی.خ.ن.م. ی.ا.ت.و.ی.ا.ه.ی.چ.ک.س.د.ی.گ.ه » دیبا یه خورده نگاهش کرد و خیلی متفکر گفت مامان این خانمه اداهاش مثل نی نی کوچولوهاست. البته من خودم هم همین اعتقاد رو داشتم ولی به زبون نیاورده بودم. ابله

عمو رفته بود سفر . به همه اعلام کرد که عمو رفته نوپا (لبنان) . بعد فکر کرد که برای عمو خیلی منطقی نیست که همون نوپای خودشون رفته باشه گفت نوپا یه جا توی خارجه قهقهه

داشت آتیش می سوزوند و کلی اعصاب باباجون رو به هم ریخته بود بهش گفتم بیایین هر 3 تا بریم نماز بخونیم ببینینم کی بهتر نماز می خونه. نشست روی صندلی و گفت تو و پرند بخونید منهم داورم. بهتون می گم کی بهتر بود.خوشمزه

بعد از 3 هفته دیروز خواستم پوتین های سربازی رو کنار بگذارم . تا اومد کفشهای ورزشیمو بپوشم گذاشتشون کنار و گفت اینها قشنگ نیستند همون کفشها رو بپوش و ما همچنان پوتین می پوشیم.گریه

خدحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ - مامان ديبا و پرند

تخت

سلام

دیروز یه تغییر دکوراسیون توی اتاق خوابشون دادم و بعد هم بهشون گفتم که باید از این به بعد خودتون تنهایی توی اتاقتون بخوابید. پرند که کلا تحویل نگرفت. ولی دیبا وارد چانه‌زنی شد. گفت کی خودش تنها توی اتاقش می خوابه که ما بخوابیم؟ گفتم تمام دوستاتون تنها می‌خوابند مثلا نسیم، سپهر، امیرعلی، مهیار،مهرشاد، حتی عماد و سجاد خجالتهم توی اتاق خودشون می خوابند. چیزی نگفت و رفت . چند لحظه بعد برگشت و گفت مگر ما دانشگاه میریم (با عرض پوزش از آقای مهندس عمادخان که ازشون مایه گذاشتیم ولی دیبا متوجه کلکم شده بودشیطان )؟ پرند هنوز شیرخواره منهم ٣ تا ۴ سالم . گفتم ربطی نداره. سپهر که کوچیکه ولی تنها می‌خوابه. گفت مگر سپهر مهد کودک میره ؟ گفتم نه. گفت چرا؟ ( خوب روم نشد بگم چون مامان اون خانمه و نشسته توی خونه که بچه‌شو بزرگ کنه خجالت) گفتم چون بعد از عید میخواهد بره مهد. بعد گفت مامان میدونی تخت من چوبیه اگر برم روش بخوابم می‌شکنه. گفتم نه مامان جون این تخت خیلی محکمه منهم می تونم برم روش بخوابم. بعد گفت آخه چون چوبیه توش میخ داره و میره توی بدنم. گفتم نهو دیدی که من تمام تشک و ملافه‌شو برداشتم و چک کردم میخ نداشت. گفت خوب مامان چوبیه سفته من باید روی زمین بخوابم. گفتم خوب روی زمین بخواب. بعد زد زیر گریه که اگر یه دفعه سوسک یا مارمولک بیاد توی اتاقمون چی؟ گفتم من همین کنارم. در اتاقهامون هم بازه تا سوسک بیاد من میام و دعواش می‌ کنم. بعد گفت اصلا تو اگر کنارم نخوابی من خوابم نمی بره. خلاصه رفتم و تا خوابید جابه جا شدم. پرند هم با ملافه و بالشت اومد دنبالم. صبح که دیبا بیدار شد گفتم آفرین خودت تنها خوابیدی. دیگه کلی هیجان زده شده بود و گفت پس برام خمیر بازی بخر. این بود ماجرای تعطیلات ما !!!!!!!ابله

یه خوراک درست کرده بودم و توش مقادیر متنابهی سیر داشت. دیبا با علاقه شدید خورد. پرند اولین لقمه رو که خورد گفت سوسیسشو نمی خوام !!!!!!!( ظاهرا طعم سیر غذا پرند رو یاد سوسیس انداخته بود. چون توی اون غذا همه چیز بود به جز سوسیس)خنده

 

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ - مامان ديبا و پرند

جشن

سلام

دیروز جشن سال نو بچه ها برگزار شد. خیلی خیلی خوب بود. جای تمام دوستان خالی. اول گروه سنی دیبا و پرند 4 تا سرود دسته جمعی اجرا کردند. خدا رو شکر پرند گریه نکرد و فقط وظیفه نظارت رو بر عهده داشت. به چراغها نگاه می‌کرد به بچه‌های پشت سرش و گاهگداری هم برای ما دست تکون می‌داد و دریغ از یک لب زدن. ولی خیلی خوب بود چون بچه های دیگه‌شون عمدتا داشتند گریه می‌کردند و حتی یکی از بچه‌ها هم پستونکشو تا آخر برنامه از دهنش در نیاورد. بعد هم موقع معرفی کلا فقط به عمو قصه نگاه کرد و لبخند زد واقعا انتظاری ازش نداشتم چون توی اون گروه از همه کوچکتر بود و هنوز حتی به کلاس نوپا هم نرفته.

دیبا هم برنامه‌شو خیلی خوب اجرا کرد به ویژه اینکه قصه گوی باغ میوه ها بود و خیلی حرکات حساب شده‌ای داشت و خیلی رسا شعرهاشو خوند و امروز صبح هم مربیها و مدیرشون خیلی ابراز رضایت کردند. یه سوتی هم ما داده بودیم که دوربینمون رو فرستاده بودیم سفر خارج و در نتیجه دوربین نداشتیم . حالا باید منتظر امدادهای غیبی باشیم. یه عکس نه چندان خوب دارم که با موبایل گرفتم و سر فرصت عکسهای بهتر رو می‌گذارم. بعد یه سوتی دیگه هم داشتیم که چون جشن ساعت 3 شروع می‌شد و به ما گفته بودند بچه‌ها رو ساعت 5/2 ببریم تا تمرین های نهایی رو انجام بدهند ما هم فکر کردیم که اینها خسته خواهند شد. ساعت 11 بهشون غذا دادیم و بردیمشون بیرون که توی ماشین بخوابند . پرند راس ساعت 2 خوابش برد و دیبا هم به حالت نیمه خمار در اومد و خودمون هم ساعت 3 به جشن رسیدیم. وقتی به محل جشن رسیدیم آنچنان سرعتی داشتم که فقط صدای مدیر و مربیشون رو می شنیدم که می گفتند اصلا استرس به بچه ها وارد نکن اینها برنامه اول نیستند. واقعا دستشون درد نکنه که خیلی زحمت کشیدند و خیلی هم حرص خوردند. تشویق

علیرضا - دیبا- پرند

توی فرصتی که پرند برنامه‌اش تمام شده بود و دیبا هنوز باید برنامه بعدی رو اجرا می‌کرد و پشت سن بود علیرضا تا تونست اومد پیش پرند و دلی از عزا درآورد.قهقهه

برای سرود دسته جمعی لباس گروه دیبا بلوز سفید و دامن (دخترها) یا شلوار (پسرها)سورمه‌ای بود و برای گروه پرند هم لباسشون آزاد بود. دیبا به محض اینکه رفتیم پشت صحنه و مانی رو دید رفت کنارش نشست و گفت مثل عروس و دامادها شدیم. قهقهه

عکس با سفره هفت سین

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/٢٤ - مامان ديبا و پرند

موافقم

دیشب داشتم براشون کتاب می خوندم یه دفعه پرند یه عکس نشونم داد و گفت نظرت چیه ؟؟؟؟؟ تعجبگفتم موافقم . نظر تو چیه ؟؟  گفت منم موافقم.

دیبا در حال دیدن فیلم جشن پارسالشون به من می‌گه مامان ببین این شعره تر(قر)ش کمتره بچه ها ایستادند و می خونند ولی اون شعر قبلییه چون ترش زیاد بود همه دارند می رقصند. قهقهه

دیبا چند روز قبل ، صبح بداخلاق از خواب بیدار شد و پرسید صبحونه برام چی گذاشتی ؟ گفتم پوره سیب‌زمینی . گریه‌اش در اومد که من تخم مرغ می خوام. منهم سریع براش نیمرو درست کردم. اومد و دوباره گریه کرد که نه من از اون تخم مرغ های با پوست می خوام و رفت از توی یخچال یه تخم مرغ خام برداشت و اومد که همونجوری بگذاره توی میفش. منهم بهش گفتم که این کار رو نکن. این تخم مرغ خامه و باید پخته بشه. و در ضمن این کثیفه چونکه پ.ی.پ.ی مرغ روش هست.دروغگو . بعد دیبا گفت این رو ببر بگذار توی یخچال گفتم نه اینکار رو نمی‌کنم چون دستهامو کرم زدم خودت ببر و بگذار و دستهات رو هم حسابی بشور. این قضیه گذشت. دو روز بعد تا تخم مرغه رو دید گفت مامان این پ.ی.پ.ی داره من نمی‌خورم. حالا بیا درستش کن که نه این رو شستم و پختم دیگه تمیزه. ولی کلا درگیر شده با این قضیه.

 

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

گفتم کی‌ام دهان و لبت کامران کنند

گفتا به چشم هرچه تو گویی چنان کنند

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/٢۱ - مامان ديبا و پرند

عنتر

سلام

دیروز توی آشپزخونه مشغول کار بودم. دیبا گفت بیا برام سی دی بذار. منهم بهش گفتم یه چند لحظه صبر کن الان میام. یه مرتبه برگشت و گفت عنتر بیا برام سی دی بذارتعجب. فکر کردم اشتباه شنیدم گفتم چی ؟؟ با تعجب گفت عنتر. من با این قیافه قهقهه و به این شکلعصبانیگفتم از کی یاد گرفتی ؟ گفت که از کجا و کی یاد گرفته و جالب بود که حس نکرده بود که کلمه بدی رو گفته. بهش گفتم که حرف بدی زدی و حتما باید به دوستت بگی که دیگه این حرف رو نزنه. خجالت

ساعت ۵/۵ صبح با ناله پرند از خواب پریدم. گفتم چی شده مامان ؟ گفت شلبالم (شلوارم) درد می کنه.  تقریبا خواب از سرم پرید دوباره پرسیدم پرند چی شده گفت که شلبالش درد می کنه. گفت نشون بده. یه جایی پایین تر از زانوش رو نشون داد. گفتم حالا بوسش کنم خوب میشه ؟ گفت آره. خلاصه از زانو تا کف پا رو ماچ مالی کردیم تا خوبش برد. صبح دوباره به باباجون اعلام کرد و یه دور دیگه از زانو تا کف پا توسط باباجون بوسیده شد. خدا رو شکر که دردش آروم شد و خدا رو شکر که من امروز هم خواب نموندم و به موقع به شرکت رسیدم.

رسیدیم و رسیدیم     کاشکی نمی رسیدیم

تو راه چقدر خوش بودیم                  سوار لاک پشت بودیم

این شعر رو استاد مانی خان به دیبا خانم یاد دادند و ما هم از ایشون یاد گرفتیم.

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن

وربگویم دل بگردان رو بگرداند زمن

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ - مامان ديبا و پرند

بابا یا مامان ؟ مسئله این است.

سلام

این روزها به دلیل مشکلاتی که دارم بعضی از صبحها باباجون بچه ها رو می‌بره. در نتیجه از توی خونه سوار ماشین باباجون هستند و جلوی مهد من براشون یه بوق می‌زنم و می‌رم شرکت. امروز دیبا خیلی ناراحت بود و اصرار داشت که حتما با من بیاد. باباجون گفت مگر تو دوست نداری با من بیایی ؟ دیبا گفت آخه ممکنه ما توی ماشین شیطونی کنیم بعد حواست پرت بشه . بعد راهتو اشتباهی بری و به جای اینکه بری دانشگاه توی خیابونها گم بشی برای همین ما باید با مامان بریم .شیطان باباجون گفت که قبلا فقط شوخی باز بودی ولی حالا باید بهت بگم زبون باز خیلی خوب شما با ماشین مامان برین جلوی مهد منهم میام اونجا و شما رو می‌برم بالا. بعد هم صبر کرد تا من کفشهامو با مصیبت پوشیدم و اومدیم پایین تا کاملا خاطر جمع باشه که قراره با من بیاد.

پرند دیروز از روی آتش پریده بود و ازش فیلم گرفته بودند. بچه ام چون سال اولش بود کلی ذوق زده بود و وقتی رسیدم خونه کلی برام تعریف کرد.

دیروز از طرف مهد بهشون کارت داده بودند که برای ما بیاورند. دیبا بهم داد و گفت مامان عیدت مبارک . کل خستگیم رفت. فرشته

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ - مامان ديبا و پرند

چهارشنبه سوری

سلام

امروز قراره که توی مهد مراسم چهارشنبه سوری برگزار بشه و از بچه ها فیلم بگیرند و توی فیلم جشن میکس کنند. دیبا دیشب گفت که مامان من صبح باید زود برم مهد. گفتم چرا؟ گفت آخه باید برم ببینم آتیشها خوب هستند . اندازه‌شون کم نباشه یه وقت. چون همه بچه ها باید بپرند. تازه باید دست بچه‌های کوچیک رو هم بگیرم که توی آتیش نیفتند ( من نمی دونم نقش بچه من توی اون مهد چیه ؟)فرشته

پرند یه هفته‌ای هست که شبها پوشک نمیشه و الحق و الانصاف هم خوب جواب داده. ولی دیشب من یه خورده تنبلی کردم و بلند نشدم در نتیجه ساعت ۵/۵ صبح از خواب بیدار شد و گفت مامان توی لباسم آب ریخته سوالو بعد از اینکه لباسهاشو عوض کردم دیگه نخوابید و در نتیجه من امروز رکورد این ۴ سال رو زدم و صبح ساعت ۴٠/٧ شرکت بودم .

دیروز به دیبا گفته بودند که یک کارت پستال «گاو» ببره مهد. دیشب ٣ تا کتاب فروشی سر زدم ولی هیچ‌کدومشون نداشتند. در آخر کلی ابتکار به خرج دادم و یه سری برچسب و یه تعداد مقوای رنگی گرفتم و نشستیم با هم کلی کارت درست کردیم. تقریبا یه باغ وحش کامل از آب درآوردیم. که خیلی هم لذت بخش بود. دیبا هم گفت اینها رو می برم برای مانی و حسام. و با بیچارگی هر چه تمامتر سعی داشت توی جیب شلوارش جاشون بده. باباجون بهش گفت که باید دورش یه چیزی بپیچی که خراب نشه. اونهم یه کاغذ روزنامه برداشت و قطعاتی به ابعاد ١*١ سانتی متر می‌کند و سعی داشت دور این کارتها بپیچه. تماشایی شد کارتهاش.تشویق

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

 

فال حافظ امروز

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱۸ - مامان ديبا و پرند

آبرو می بریم

سلام

دیشب عموجون زنگ زده بود . دیبا گوشی رو برداشت. بهش گفت باباجون کجاست ؟ دیبا با بدجنسی گفت داره ظرفها رو می‌شوره . اونهم پرسید پس مامانت کجاست ؟ گفت واسه خودش روی مبل نشسته. دوباره پرسید پس بابات داره چکار می‌کنه ؟ دوباره گفت داره توی آشپزخونه ظرفها رو می‌شوره. گفت پرند کجاست ؟ گفت رفته توی کمد لباسها. پرسید خودت داری چکار می کنی ؟ گفت توی یخچال نشستم دارم صندلی می خورم. اینجا یه نفس راحت کشیدیم که حالا متوجه شد که از اولش چرند بوده. ولی در تمام مدت قیافه دیبا خیلی جالب بود یه لبخند شرارت‌بار روی لبش بود و در کمال خونسردی عموی بیچاره رو گذاشته بود سرکار.

بعد از اینکه با بیچارگی خطوط خودکاری روی مبلها تمیز شدند باباجون تصمیم گرفت که روکش روی اونها بکشه. حالا پرند اومده بود و  داد و بیداد راه انداخته بود که نباید روکش بندازی . کلی پدر و دختر با هم سرو کله زدند تا بالاخره پرند راضی شد.

کاتالوگ تاب و سرسره شون رو پیدا کرده بودند. پرند رفت و به باباجون نشون داد و یه وسیله مهیج دیگه خواست . باباجون گفت خونه‌مون کوچیکه جا نمیشه. دیبا گفت خوب باباجون چرا یه خونه بزرگ واسه‌مون نمی‌گیری ؟؟؟؟؟

 

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری

بندگان را ز بر خویش جدا می‌داری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ - مامان ديبا و پرند

آفتاب

سلام

شبها چراغ اتاق گریه رو روشن می‌گذاریم که نورش بیفتد توی اتاق بچه‌ها و اتاقشون خیلی تاریک نباشه. پرند دچار بیخوابی شده بود اومده بود جلوی اتاق گریه و می‌گفت آفتاب اومده!!!!!!!!!!عینک

بچه ها توی مهد دوربین مدار بسته دارند و اون دوربین براشون سوژه است. چون باید حواسشون جمع باشه و شلوغ نکنند. دیبا اومده بود  و می‌پرسید دوربین خونه ما کجاست. قبلا دریچه کولر رو بهش نشون داده بودم ولی این بار چشمم افتاد به جعبه زنگ و بهش گفتم اینه. دیبا یه نگاهی بهش کرد و گفت پرند در دوربین خونه ما بسته است خاله زیور ما رو نمی بینه !!!!!!!!!!!!قهقهه

پرند داشت شیطونی می‌کرد بهش گفتم برو بچه‌هاتو پوشک کن. دیبا گفت مگه مربی شیرخواره که بره بچه‌هاشو پوشک کنه  تعجب 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وانچه خود داشت زبیگانه تمنا می‌کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ - مامان ديبا و پرند

شباهت

سلام

دیبا نشسته بود و داشت بستنی می‌خورد یه مرتبه خیلی متفکر نگاه کرد به باباجون و گفت میدونی من کپ cope تو هستم. تعجب بعد حس کرد شاید من ناراحت شدم گفت پرند هم کپ توست مامان. قلب

پرند رفته به باباجون میگه من کیفی می خوام. اونهم میپرسه چی ؟ پرند: کیفی. بالاخره متوجه شدیم بچه کیوی می خواسته.

داشتند با هم کتاب اولین تجربه‌های من رو می‌خوندند. توی بعضی از جلدهای این کتاب توی هر صفحه یه دونه اردک کوچولو هست که باید پیداش کنند و کلی جذابیت داره براشون. دیبا نشسته بود و از پرند می‌پرسید که اردکها کجا هستند. بعد از چند لحظه اومد و گفت مامان ماشاا... ه پرند همه اردکها رو پیدا کرد. توی یکی از بخشهای کتاب که در رابطه با دکتر رفتن هست صفحه آخرش یه تصویر داره که مامان خانواده روی صندلی ولو شده و بچه ها هم دورش رو گرفتند در حالیکه یکی دستش باندپیچی هست و یکی گلو درد داره و یکی هم واکسن زده. پرند به محض اینکه این صفحه رو دید یک مرتبه گفت مامان کتابم. من با تعجب دوباره دقت کردم . دیدم روی پای این مامان خانم کتاب «مامان بیا ج.ی.ش دارم» هست و جالب بود با اینکه من این تصویر رو قبلا هم دیده بودم ولی هیچ وقت اینقدر دقت نکرده بودم.

خداحافظ بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دارم امید عاطفتی از جانب دوست

کردم جنایت و امیدم به عفو اوست

  

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ - مامان ديبا و پرند

بستنی

سلام

ما یه قرار با بچه ها داریم که هرکی شب خوب شام بخوره بعدش جایزه یه بستنی میگیره. هفته قبل پرند یه خورده سرفه می‌کرد و ما این قانون رو لغو کردیم. باباجون درگوش دیبا گفته بود که وقتی پرند خوابید بهت بستنی می‌دم. ولی هیچ وقت هم عملی نشد چون دیبا زودتر از پرند می‌خوابید. بعد یه شب پرند رفت به باباجون گفت گوش‌ات رو بیار جلو. در گوش باباجون گفته بود وقتی دیبا خوابید بهم بستنی بده !!!!!!!خنده

پریشب یه بستنی بیشتر نداشتیم. باباجون به دیبا گفت باید نصف کنی و به پرند هم بدی. ولی دیبا زیر بار نمی‌رفت و می‌خواست همه‌اش رو بخوره. رفت به پرند گفت ببین پرند یه بستنی بیشتر نداریم من امشب بخورم بعدش باباجون فردا دوباره می‌خره به تو می‌دیم. قبوله ؟؟؟ پرند هم گفت آره. بعد دیبا رفت که نتیجه رو به باباجون اعلام کنه توی این فاصله پرند اومد آشپزخونه و گفت یکی بستنی رو بده من بخورم قهقهه

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم به‌در افتاد ( تفسیرش رو خوندم نوشته بود اتفاقی براتون افتاده که در شما نیروی مجدد ایجاد کرده که بهتر تلاش کنید . راست گفت دیروز همایشمون به خیر و خوشی برگزار شد و یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شد)

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱٢ - مامان ديبا و پرند

من اوفتادم - تو اوفتادی- دیبا اوفتاد

سلام

دقیقا هفته قبل وقتی بچه ها رو از مهد گرفتم و داشتم می رفتم سوار ماشین بشم یه لحظه بهشت اومد زیرپام و در حالیکه پرند بغلم بود خوردم زمین. و چون تلاش کردم پرند آسیبی نبینه زانوی اون یکی پام به علاوه مچ این پام داغون شد. به هر بدبختی بود تا خونه رسیدیم در حالیکه بچه ها خیلی ترسیده بودند. تا فرداش صبر کردم و بعد رفتم دکتر. اونهم نامردی نکرد و گفت فردا بیا گچ بگیریم و تا ۴ هفته باید توی گچ باشی. ( فراخوان اون روز برای گذران ۴ هفته به خاطر همین موضوع بود) . خلاصه فرداش که رفتم گفت نیازی نیست و با پوشیدن کفش سفت حالت خوب میشه. توی این مدت پرند صرف افعال رو یاد گرفت البته جمع‌ها رو یاد نگرفت چون ما هر کدوم به تنهایی افتاده بودیم. دیبا کلی به من کمک کرد. می‌گفت مامان تو فرمانده هستی و ماهم سربازهات هستیم. هرچی بگی انجام میدیم کلی هم اعمال نظر می کرد. بهش می گفتم اون عسلی رو بده بذارم زیرپام . می گفت نه اون تیزه نمیشه پاتو بگذاری. به خاله زیور گفته بود آخه این چه وضعیه که مامان من باید هم پرند رو بغل کنه هم کوله‌هامون رو برداره و بعد بخوره زمین. به شیرین جونم گفته بود ما توی تاریکی رفتیم چراغ قوه نداشتیم خوردیم زمین اون طفلکی هم کلی نگران شده بود و چندین بار به زحمت افتاد و ما رو شرمنده کرد و ازما احوالپرسی کرد. ننه گلی هم این مدت کلی تعجب زده بود که چرا من اینقدر احمق و بداخلاق شدم. خلاصه همه چیز تا حدودی به خیر گذشت.   

پرند کلا ٢ تا فحش بلده یکی بی تربیت و یکی بچه بد. توی ماشین داشت با باباجون شوخی می کرد گفت بی تربیت. باباجون هم کلی اغراق آمیز بهش جواب داد. گفت بچه بد باز باباجون سربه سرش گذاشت. گفت دیگه .. دیگه... یه دفعه کشف کرد که بچه بی تربیت. بعد دوباره گفت به دکتر میگم آمپولت بزنه و کلی از این کشف خودش خوشحال شده بود.

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی

سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱٠ - مامان ديبا و پرند

خانم آمبولانس

سلام

به دیبا گفتم برو برای خودت  کتاب بیار که بخونم. رفت و یه دسته کتاب اورد و گفت اول کتاب خانم آمبولانس رو بخون. هرچی گشتم محض رضای خدا یه دونه ماشین هم روی جلد کتابها نبود چه برسه به آمبولانس. بهش گفتم کدوم رو می خواهی ؟ یه کتاب برداشت که یه خانم روی جلدش بود و روی کلاهش +زده بود. گفت اینه دیگه.

پرند هم به خوندن کتاب خیلی علاقه مند شده و جالب اینکه هیچ تفاهمی هم با دیبا نداره و هرکدوم کتابهای جدا انتخاب می کنند. داشتم برای دیبا قصه می گفتم که یکی بود و یکی نبود یه دختری بود. پرند پرید وسط قصه که نه اینو برای دیبا نگو برای دیبا باید جنگل بگی !!!!!‌( چون همیشه دیبا سفارش قصه جنگل میده که توش یه عالمه حیوان داره و شیر جنگل هم مهربونه )

برام دعا کنید که 4 هفته آینده برام به سرعت برق و باد بگذره.

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/٥ - مامان ديبا و پرند

با سوپ

سلام

دیبا : مامان غذا چی داریم؟ - ماکارونی با سوپ

مامان : پرند غذا چی می خوری ؟ - پرند : با سوپ و این غذای جدید برای هر وعده پیشنهاد می‌شه. تازه خاله کوچیکه بهش زنگ زده بود که غذا برات چی درست کنم می‌گفت با سوپ .

برای پرند آش آوردم و بهش گفتم بیا باسوپ بخور.  یه نگاهی به غذا و یه نگاه به من انداخت و گفت این آشه !!!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه به دیبا گفت شام چی می‌خوری ؟ گفت بریم یه بوته برداریم با قارچ و سوسیس و یه سطل آب و ماسه . بعد بریم توی حیاط کبابشون کنیم . ( برگرفته از کتاب فرانکلین )

دیشب با نارگل جونم  تلفنی صحبت کردند. کلی با هم حرف زدند و بعد دیبا به نارگل گفت من یک روز میام مهد شما ببینم مشکل مانی چیه . صبح از خواب بلند شد که مامان امروز باید بریم مهد؟ گفتم آره. گفت من نمیرم مهد. گفتم چرا ؟ گفت مربیهامو دوست ندارم. گفتم به هر حال باید بری که چیزهای تازه یاد بگیری. یه دور زد و اومد که بچه‌ها منو اذیت می‌کنند. گفتم خوب تو هم اذیتشون کن. باز رفت و اومد که معلمم میگه دوتا نقاشی بکش. گفتم خوبه نقاشیت خوب میشه. گفت پس من باید از بچه‌ها جدا بشینم. گفتم مگر تو مریضی که از بچه‌ها جدا بشینی می‌ترسی که دوستات هم مریض بشن؟ بعد گفتم مگر قرار نبود برای دوستات خوراکی ببری ؟ گفت آره برای همشون آبمیوه و بادام زمینی بگیر . خلاصه راه افتادیم و با یک نایلون پر از خوراکی رفتیم مهد. خدا به خیر کنه.  

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دوش در حلقه ما صحبت گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند