Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

اتاق گریه

سلام

حسابی با هم دعواشون شده بود و داشتند گریه می کردند. باباجون هم تبعیدشون کرد به اتاق گریه. بعد از چند دقیقه دیدم دیبا اومده بیرون و کلی شاکیه که ما رو فرستادین توی اتاق گریه. ماشینمون که شارژ نداره. اسباب بازی هم که اونجا نداریم پس ما اونجا چکار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟ (مثلا قرار بود تنبیه بشن ) بعد هم راهشون رو کشیدند و رفتند توی اتاق خودشون و در کمال سکوت در رو هم بستند. خوب بعدش هم معلومه که وقتی در اتاق رو باز کردم چه صخنه ای بود. بخش عمده ای از بسته های اسباب بازی وسط اتاق بود به نحوی که خدا رو شکر دیگه نمیشد رفت توی اتاق. ( حسابی خودم تنبیه شدم !!!!!)ابله

داشت کتابهاشو نگاه می کرد گفت که چندتا از فرانکلینها نیستند. گفتم حتما مرتب سرجاشون نگذاشتی و جابه جا شدند. گفت نه فکر کنم اسپایدرمن بردشون. میشه دوباره برام بخری ؟؟؟؟؟؟؟؟زبان

پرند نشسته بود قرمه‌سبزی می‌خورد. لوبیاهاشو بر می‌داشت و با برنج می‌خورد و می‌گفت لوبیا پلو می‌خورم ( آخه همون اول غذا بهم اعلام می‌کنه که مرغشو نیخام !!!!!!! منهم مجبورم گوشتهای غذا رو در حد اپسیلون در بیارم تا نتونه ببینه و جدا کنه) . یکی اسم غذاهارو به این بچه بگه یه جا آبرومون رو نبره.خوشمزه

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ - مامان ديبا و پرند

جشن

سلام

دیروز صبح جلوی مهد که رسیدیم پرند از توی ماشین پیاده نمی شد و می گفت مهد تودت نیخام ( مهد کودک نمی خوام ) یاد دیبا افتادم که دقیقا توی همین سن و سال این وضعیت رو با هم داشتیم. خدا به داد ما برسه تا این دخترمون 3 ساله بشه. چشم

دیروز خاله زیور گفت که برای جشن آخر سال پرند هم قراره که شرکت کنه و توی گروه سرود بچه های نوپا باشه. بغلدیبا هم که قصه گوی نمایش است. فکر کنم تا روز جشن من از شدت استرس 2 بار سکته کنم.   ابله

چهارشنبه دیاب به من گفت که امروز خاله فرخنده کمرش درد می کرد رفت بیمارستان. فکر کنم رفته نی نی بیاره از دلش. ( خاله فرخنده مجرده ) . دیروز شنیدم طفلکی آپاندیسش عود کرده و عمل کرده. امیدوارم که زودتر حالش خوب بشه و برگرده کنار بچه ها ( می بینید چطوری برای بچه مردم حرف در میارن این فسقلیها )چشمک

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب امد که واثق شو به الطاف خداوندی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ - مامان ديبا و پرند

عدس پلو

سلام

صبح با عجله داشتم پرند رو آماده می کردم و به دیبا هم غر می زدم که زود باش آماده شو. دیبا ایستاده بود جلوی روم و بهم نگاه می کرد. چند بار بهش گفتم دیبا بدو . ولی همینجوری نگاهم می کرد . بعد یواشکی بهم گفت آخه من مجسمه هستم باید قلقلکم بدی تا حرکت کنم.کلافه

توی دستشویی با پرند درگیر شده بودم می گفت دست به من نزن دستات بوفی میشه.بعد می گفت بوفا دوست منن. قهقهه

دیبا طبق معمول دچار بهانه گیری برای غذاخوردن شده بود .منهم استامبولی درست کرده بودم .گفت من عدس پلو می خوام. منهم سریع براش از فریزر عدس پخته در آوردم و با برنج مخلوط کردم و بهش دادم .گریه می کرد و میگفت عدس پلوهای توی مهد سفیده و عدسهاش هم قهوه ایه .این عدس پلو چرا قرمزه ؟؟ من اینو نمی خورم. قهقهه

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد

ترا در این سخن انکار کار ما نرسد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ - مامان ديبا و پرند

قطار

سلام

دیشب به شدت مشغول گرفتن بلیط برای عید بودم. پرند هم خیلی شدید می خواست به من کمک کنه و به محض اینکه با بدبختی و بیچارگی یه صفحه رو می آرودم پرند حتما یه دستی به کیبورد می کشید و منو دق می داد. بعد براش توضیح دادم که دارم بلیط قطار می گیرم برای اینکه بریم مشهد. گفت قطار دوست منه. گفتم آره. توی قطار که میریم چکار می کنیم؟ در کمال صداقت گفت توی قطار ج.ی.ش می گوییم ( می کنم خودمون ).قهقهه

دیروز صبح برای دیبا نیمرو داشتم  آماده می کردم که ببره مهد برگشته میگه برام تخم مرغ نگذار چون بعدش باید برم و دستهامو بشورم. دختر تنبل منه دیگه!!!!بغل

این روزها وضعیت دیبا خوبه و وقتی بر میگرده خونه خیلی خوشحاله چون سیستم امتیاز دهی توی کلاس زبانشون برقرار شده و گرفتن یه دونه کارت امتیاز کلی حالشو جا میاره. فعلا داریم امتیازها رو توی یه دفتر براش جمع می کنیم .

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند

ببرد اجر و دوصد بنده که آزاد کند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/٢٥ - مامان ديبا و پرند

دیش داران

سلام

دیروز که از مهد اومده به من میگه مامان من دیگه میخوام توی اتاقم تنها بخوابم چون شما و پرند همش دیش داران میکنین و نمیگذارین من بخوابم !!!!!!

 توی مشهد دایی من اومده بودند خونه مامان جان. بعد عروسک دیبا رو گرفتند و شروع کردند به خوابوندنش. دیبا گفت اون عروسکه متوجه نمیشه !!!!!!!!!! دایی کلی ذوق کرده بودند که این بچه چقدر اجتماعی و باهوشهابله

باباجون داشت تحت تاثیر ای میلهای بی بی سنتر با پرند رنگه رو کار می کرد از همه جا یک باره پرسید پرند ماشین پراید چه رنگیه ؟؟؟؟؟ حالا یکی بیاد به پرند اول حالی کنه ماشین چیه ؟ بعد پراید چیه ؟ بعد رنگ چیه ؟ خنده بعد قیافه پرند جالب بود که بابا داره در مورد کی صحبت میکنه مرتب می گفت ام ام ام .

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/٢۳ - مامان ديبا و پرند

همچنان مشهد

سلام

توی قطار به مهماندار برگشته میگه چرا اینقدر فیلمهای جنگی میگذارین ؟ چرا کارتون نمیگذارین ؟ اونهم گفت آخه من کارتون ندارم. دیبا گفت از خونه مون دفعه دیگه برات تام و جری میارم. بعد به من گفت براش چرا و چیه رو هم میارم تا همه اش کارتون بگذاره.خنده

توی مشهد تا چمدون رو باز کردم با کوهی از کتاب و سی دی و لباسهای عجیب و غریب مواجه شدم که قاچاقی گذاشته بود تا توی مشهد بدون آذوقه نباشه.

وقت برگشتن پرند توی ماشین خوابید و ما هم به همون وضع به داخل قطار منتقلش کردیم. ساعت 5/2 که از خواب بیدار شد من بهش گفتم بیا نون و ماست بهت بدم. گفت نه آقا غذا بیاره و این جمله که با زمزمه شروع شده بود کم کم به ناله و نعره تبدیل شد. ما هم هرچی بهش می گفتیم که آقا غذا آورد و برد ولی جواب نمیداد و خلاصه با یه نارنگی مشکل رو حل کردیم. از همه جالبتر موز خوردنش بود به من گفت موز بده . براش پوستشو کندم. گفت از اینفر نه از اونفر ( اینور و اونور ) باز از اون طرف هم باز کردم . بعد یه گاز از این طرف و یه گاز از اون طرف زد و داد دستم.

دیبا رفته بود خونه پدر بزرگش .بعد که اومد خونه تا در رو براش باز کردم گفت من اونجا ناهار خوردم دیگه غذا نمی خورم. گفتم خوب. با هیجان گفت مامان ناهار سوپ قلمکار خوردم ( همون شله معروف مشهدی ) . بهش گفتم بخواب . گفت نه من گرسنمه . بعد برای اینکه نخوابه یه غذای تکمیل خورد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ - مامان ديبا و پرند

اومدیم

سلام

ما برگشتیم و چقدر هم جای همگی خالی خوش گذشت. بعد از مدتها تونستم توی حرم به ضریح امام رضا (ع) دست بزنم و کلی برای همه دعا کردم.

براتون بگم از لحظه ای که توی قطار نشستیم همه چیز خوب و خوش بود ساعت 5/2 پرند از خواب پرید و گفت ج.ی.ش ددم ( کردم همیشگی ). بعد ما تا ساعت 4 صبح یک نفس توی راهروهای قطار قدم می زدیم و می رفتیم دستشویی و تا می رسیدیم می‌گفت ج.ی.ش نیخوام و ما دوباره بر می‌گشتیم کلافهبعد 4 صبح خوابید و دیبا از خواب بیدار شد و ما تا وقتی رسیدیم مشهد حسابی خوشحال بودیم!!!!!!!!!!! اونجا هم که دیگه تا تونستند خودشون رو لوس کردند. یه روز هم رفتیم وکیل آباد که خیلی خوب بود .موقع برگشتن هم دیبا با مامان جان خداحافظی نکرد و یکسره تا خود راه اهن گریه کرد که ما الان داریم میریم و مامان جان و خاله سمیرا تنها هستن بهشون بگو بیان و با ما زندگی کنند. گریه

افراد کلیدی در این مسافرت : مامان جان - خاله سبییا ( سمیرا)- خاله مریم- سداد و ایباد ( سجاد و عماد- پسرهای خاله) -علی قا ( علی آقا - همسر خاله - خیلی به این خانواده زحمت دادیم)ابیر ( امیرعلی - پسر دایی)- دیایام آنوم ( دلارام خانوم - همسر دایی)- دایی - مخیار (مهیار) و میشاد ( مهرشاد ) ( پسر عموها)- مادربزرگ و پدر بزرگ ( که آبرومون رو جلوشون برد توی ماشین باباجون کلی با پرند تمرین کرد که به پدر بزرگ بگه دوستتون دارم پرند هم در کمال خونسردی بهشون گفت پدر بزرگو دوست ندارم !!!!!!!!!)

سجاد جونم- دیبا جونم- امیرعلی جونم- پرند جونم

 

پرند جونم- دیبا جونم- امیرعلی جونم

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مدام مست می دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ - مامان ديبا و پرند

امتیاز

سلام

 

ننه گلی عزیز تولدت مبارک. سایه ات ١٢٠ سال بر سر نارگل جونم باشه

دیروز دیبا توی خونه یه مرتبه یادش افتاد که توی کیفش یه چیزی داره. رفت و اومد یه برچسب امتیاز داشت که گفت خاله ستاره چون همه زبانها رو یاد گرفته بودم بهم داده . بعد به پرند گفت تو میدونی این چیه ؟ این 5 امتیازه . پرند با تعجب گفت بچه پیاز ؟؟؟؟؟؟

من چون خیلی سرعتم  بالاست جمعه وسایلمون رو جمع کردم و گذاشتم داخل چمدون. دیروز پرند رفته بود یکی یکی وسایل رو بر می داشت و داخل کمدهاشون جابه جا می کرد کلی هم عصبانی شده بود که چرا این وسایل اینجاست.

صبح به دیبا می گم سریع باش که زود بریم من بتونم عصر سریع بیام خونه که بریم . دیر کنیم به قطار نمی رسیم. میگه اشکالی نداره با قطار اصفهان می ریم.

الان متوجه شدین که این چند روز رو قراره ما کجا باشیم ؟( مطمئنم که اصلا نمی تونید حدس بزنید شیطانولی به هر حال نایب الزیاره هستیم )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ - مامان ديبا و پرند

num lock

سلام

پرند روی کیبور مانیتور دکمه « نام لاک »رو پیدا کرده بود. کلی ذوق می‌کرد می‌زد می‌گفت مامان خاموش شد. باز می‌زد می‌گفت مامان روشن شد. مگر می‌گذاشت کار کنم.

می‌خواستیم بریم بیرون پرند اومده میگه شبار دحتیونه میخوام ( شلوار دخترونه )! آخه من از دست این دوتا چکار کنم اون پسرونه و این دخترونه می‌خواد.

دیشب دیبا از آرزوهاش برام می‌گفت که برام همه وسایلهای عروسها رو بگیر که من عروس بشم.  ابله

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ - مامان ديبا و پرند

ترشی

سلام

پرند وقتی ٢ روز از حمامش می گذره عجیب بوی دل انگیز ترشی میده. بعد در موقعی که گردنش رو تمیز می کنم گاه گداری یه سری اشعار هم براش می خونم. دیشب نشسته بود توی اتاقشون و داشت با نی نی بازی می کرد و براش می خوند « تشی آنوم داییم ما  تشی بیا داییم ما ( ترشی خانوم دارمی ما - ترشی بلا داریم ما )» خجالت

دیبا طی یک سری عملیات انتحاری تابشون رو با پاستل مشکی رنگ آمیزی کرده بود منهم دستمال دادم دستش که تمیز کن که جواب نگرفتیم و مجبور شدم با اسکاچ و مایع ظرفشویی وارد عمل بشم. پرند هم یه کوچولو روی دیوار رنگ پاستل سبز رو امتحان کرده بود و رفتم که اون رو هم تمیز کنم . از پرند پرسیدم کی اینجا رو کثیف کرده ؟ گفت دیبا تعجب . بعد درکمال پر رویی برگشته میگه بگو دیبا شیطونه !!!!!!!!

 با هم دعواشون شده بود . دیبا بهش گفت بی تربیت. پرند گفت به مامان می دمتتتت. بعد با ملایمت به من گفت مامان به من میده بی ادب . دیبا عصبی شده بود می گفت ببین این دروغگوه من بهش گفتم بی تربیت ولی این داره به تو میگه بی ادب قهقهه خوب آخه من چه واکنش دیگه ای میتونستم داشته باشم.

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دوش بامن گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وزشما پنهان نشاید کرد سر می فروش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ - مامان ديبا و پرند

چنچ

سلام

مامان این امیر رضا میاد روی دست من چنچ و خنج ( ناخن و چنگ ) می زنه حالا من چکار کنم ؟ گفتم بیا یه برنامه بریزیم. گفت باشه من می رم خودم رو شکل روح در میارم ، می رم و می ترسونمش. گفتم ترسوندن بچه ها کار خوبی نیست. گفت پس خودمو به شکل گرگ در میارم و میرم گازش می گیرم. گفتم آخه تو به این خوشگلی که نمیتونی گرگ باشی. بعد از گزینه های شیر و پلنگ و ببر ، اخر به این نتیجه رسیدیم که بریم و با گفتمان مشکل رو حل کنیم.  

اومده میگه مامان برای عید توی مهد جشن داریم من باید برم و اونجا یه سری شعر جدید بخونم و یه اداهایی هم در بیارم. منهم خوشحال ، از فرصت استفاده کردم و لباس دخترونه پوشوندمش و بهش گفتم دیگه باید صبحها زود بری تا بتونی به موقع سر تمرینات برسی. خدایا این جشن رو هر چه طولانیتر کن.

پرند توی رنگها مونده. همه وسایل یا قربس ( قرمز ) هستن و یا آبی. دیشب بعد از شام که دست و صورتش رو شستم پرسید مییم مهد توتک ( می ریم مهد کودک) منهم حواسم نبود و گفتم آره. یه لحظه داد باباجون در اومد که پرند داری چکار میکنی ؟ پرند تمام لباسهاشو درآورده بود و تقریبا نصف کمد لباسش رو هم خالی کرده بود که لباس بپوشه و بره مهد . با بدبختی راضیش کردیم که بمونه خونه.  

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

چوباد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٠ - مامان ديبا و پرند

تاریخ

سلام

دیروز که از مهد اومدند توی ماشین اطلاعاتش رو به رخم کشید که : مامان فردا محنمه ( محرمه) . توی خیابونها دسته می‌افته . چون اقای یزدی   ( یزید) امام حسین رو که خیلی آدم خوبی بوده فرستاده توی آسمون. بغل

دیروز موقع خداحافظی هرچی به پرند می‌گفتم به خاله زیور بگو خداحافظ. فقط نگاهش می‌کرد و هرهر می‌خندید. می گفتم خوب پس براش بوس بفرست باز هم فقط خندید. کلی بدجنس شده دخترمون. ماچ

شب فرستادمشون توی اتاقشون و گفتم هر دو سریع بخوابین که صبح باید زود بریم. گفتند باشه .  یه لحظه حس کردم یکی داره از پشت سر نگاهم می‌کنه. چهارتا چشم شیطون از لای در داشتند بیرون رو تماشا می‌کردند. خوب معلومه دیگه وقتی مامان آدم قهقهه بزنه زیر خنده ، خوب بچه ها هم می‌پرند وسط هال و شلوغ بازی ادامه داره.

دیروز باباجون حالش خوب نبود و خونه مونده بود. عصر که رفتیم منظره‌ای درست کرده‌بود. تمام عروسکهای بچه ها اومده بودند و روی مبلها مستقر شده بودند. حتی اون تاتی هایی رو که نمی‌دونم کجای اتاقشون پنهان کرده بودم که مربوط به بازی زیر یکسالشون بود هم روی میز وسط هال بودند. کلی یاد خاطرات گذشته کردیم.

دختر همسایه‌مون  ازدواج کرده و کلی براش سبد گل آوردند. اونها هم برای اینکه خراب نشن می‌گذارند توی راه پله ها که خنک‌تره . دیبا می پرسید مامان کی برای من از این گلها میارن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/٩ - مامان ديبا و پرند

اطلاع رسانی

سلام

چهارشنبه خاله زیور کلی از دست دیبا شاکی بود. می‌گفت دیبا کلی به مامان‌های بچه‌ها اطلاعات می‌ده. از جمله اینکه بچه شما امروز از صبح یه ریز گریه می‌کرد. بچه‌تون غذاشو نخورد و به همین ‌دلیل باز بیشتر گریه کرد!!!!! خاله زیور هم بهش گفته بود نباید این حرفها رو به مامانها بزنی چون ناراحت میشن. بعد دیبا رفته جلوی در و هر مامانی رو که می دیده دستشو میگذاشته روی دهنش و می گفته خاله زیور گفته نباید با شما صحبت کنم. خجالت حالا از اون روز من کلی درگیر شدم که آیا دیبا باید به مامانها بگه یا نگه ؟؟؟ آیا واقعا سانسور ضرورتی داره ؟ تازه از حالا بهش بگم که اینو بگو و اینو نگو بعدا چی میشه ؟ خلاصه دوباره کل کتابها اومده وسط تا ببینم باید چکار کنم.

اومده به بابا میگه بابا این پرند رو ببین چقدر دروغگویه !!!!!! باباجون میگه آخه پرند که صحبت کردن بلد نیست . دیبا میگه چرا منو اذیت کرده حالا هم میگه تو بی ادبی !!!!!!!!!!( زیر آب می زنیم اساسی !!!!!)

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/۸ - مامان ديبا و پرند

علوم

سلام

یک کتاب برای دیبا گرفتم فرهنگ لغات کودکان که در قالب داستان کلمات رو معرفی کرده. دیبا هم کلی بهش علاقه مند شده . دیروز اطلاعاتش رو به رخ ما می کشید که درختها رو می کاشیم   تا این گازهای بد رو بگیرند و به جاش اکسیژن بدهند.

دیروز صبح دیبا داشت کارتون تام و جری رو تماشا می کرد پرند اومده بهش میگه می خوام فتییه ( فیتیله ) ببینم و با قلدری هرچه تمامتر حرفش رو به کرسی نشوند.

دیشب به پرند میگم پاشو بیا داروت رو بخور. میگه تو بیا ایسا ( اینجا) به من دارو بده !!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند

ببرد اجر و دوصد بنده که آزاد کند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/٧ - مامان ديبا و پرند

تهدید

سلام

مامانم می گفت بگذار یه خورده بچه ها بزرگتر بشن هی باهات قهر می کنند و باید نازشون رو بکشی . من تصور می کردم این اتفاق در سنین ١٢ -١٣ سالگیشون اتفاق بیفته. اون شب با پرند به هم زدیم اونهم عصبانی وسط اتاق داد می زد که هودم مییم مشد ( خودم میرم مشهد ).( قهقههقبلا فقط می گفت به بابا می دمت ( می گمت)و برعکس به اون می گفت به مامان می دمت ( می گمت)).

دیشب تا رسیدیم توی خونه و من پیاده شدم که در رو ببندم دوتا گربه دیدم . به بچه ها گفتم که پیاده نشین تا من بیام ولی اونهاسریع پیاده شده بودند و رفتند روی پله ها. این گربه ها هم بدون توجه به اینکه ما اونجا خانواده هستیم با هم دعواشون شد و رفتند طرف پله ها . دیبا و پرند کلی ترسیدند ولی من در کمال شجاعت و بدون ذره ای ترسدروغگو سعی کردم از توی ماشین بچه ها رو آروم کنم. شب که داشتم پرند رو می خوابوندم توی خواب به باباجون که کلی تب داشت می گفت بابایی بگو پیشی بدژسه ( بدجنسه) . باباجون می گفت آره پیشی بدجنسه. بابایی بگو پیشی بده. آره باباجون پیشی بده . بابایی بگو پیشی بی تبیته ( بی تربیته ) . باباجون کلافه  .   من  قهقهه.

یکی از بچه های کلاس پرند اینها کلی موهای پرند رو میکشید. خاله زیور پرند رو جا به جا کرده بود دیبا رفته بهش گفته مرسی خاله که خواهرم رو جابه جا کردی دیگه طیبا موهاشو نمی کشهماچ. ولی خاله زیور می گفت پرند خودش میره کنار تخت اون بچه می ایسته تا اون موهاشو بکشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیروز تاراجونم غذاشو نمی خورده دیبا میره به خاله مریم میگه بیا این بچه تو ببین مثل استپ ها (stop) اینجا نشسته غذا نمی خوره .قهقهه

دوشنبه به دلیل تب شدید پرند توی خونه موندیم و علیرغم کار زیادی که داشتم چقدر خوش گذشت .

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/٤ - مامان ديبا و پرند

یکی یکی

سلام

دیشب بچه ها رو زود خوابوندم که بشینم و یه خورده زبان بخونم. ( خدای نکرده امروز امتحان فاینال کلاس هست و منهم که حسابی اکتیو و از اول ترم به دقت درسهامو خوندم دروغگو). ساعت حدود ۵/١٢ که تازه چشمهام گرم شده‌بود با نعره پرند از خواب پریدم. مثل اینکه خواب بد دیده بود. یه ضرب گریه می‌کرد و فقط وقتی که بغلش می‌کردم و راه می‌رفتم آروم می‌شد . تا می‌ خوابید و زمین می‌گذاشتمش دوباره از خواب می‌پرید. قضیه تا ساعت ٣ ادامه داشت تا اینکه بالاخره خوابش برد. جالب بود این وسط گاه گداری می‌گفت مامان تب دیبا رو نگیر (آخه توی چند روز گذشته من مرتب با دماسنج پیشانی دیبا رو چک می کردم).

دیبا تا یه خورده غذا می خوره لباسشو می زنه بالا و میگه مامان چاقمو ببین.

توی یه مجله تبلیغ یه سری وسایل بازی از قبیل تاب و سرسره و اینجور چیزها رو دیده بود بعد دیبا به من می گفت مامان هر روز یه دونه از اینها برامون بخر که کمرت هم درد نگیره چون اینها سنگین هستند (چقدر تو به کمر مامانت و جیب بابات محبت داری بچه‌ام ابله).

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند