Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

میخ

سلام
امروز صبح یک جلسه مهم داشتم و باید ساعت ۸ می رسیدم.خدا رو شکر ساعت ۵/۷ دیبا بیدار شد ولی موقع لباس پوشیدن پاهاشو چسبونده بود روی زمین و می گفت اینجا پاهام با میخ به زمین چسبیده  و من نمی تونم پامو بلند کنم. با بدبختی اماده شد و من رکورد شکستم بالاخره بعد از ۱ سال ساعت ۸ رسیدم شرکت.
دیروز وقتی رسیدیم خونه گفت که می خواهد یک کمی توی حیاط بازی کنه. منهم وسایل رو بردم بالا و اومدیم توی حیاط. کلی سنگ برای مورچه ها جمع کرد که توی زمستون غذا داشته باشند !!!!!!!! و از پرند هم کمک می گرفت. پرند هم یک پله پیدا کرده بود و در طی نیم ساعتی که توی حیاط بودیم بدون اقرار ۲۵ بار رفت بالای پله و گفت ده و اومد پایین و یک لحظه هم وقفه ایجاد نکرد. بعد از ظهر خوبی بود خیلی بهشون خوش گذشت .تمام لباسهاشون هم یکجا رفت توی لباسشویی.
دیبا دیروز می گفت تو غذاهای خوبی درست می کنی حیف که من عرضه ندارم که بخورم!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/٢۸ - مامان ديبا و پرند

خانواده

سلام
توی مشهد دیبا با عمه بزرگه دچار مشکل شده بود. چون عمه بهش گفته بود تو دختر داداشی من هستی و دیبا اصرار داشت که من دختر مامان و بابام هستم. خلاصه عمه کلی سر به سرش می گذاشت. دیبا به حدی دچار مشکل شده بود که اصلا دوست نداشت خونه مادر بزرگ بره . چند روز پیش تلفن رو برداشت و شروع کرد به صحبت کردن که سلام پسرت خونه نیست رفته تلفن و شوفاژ رو درست کنه و بعد هم بره اداره. بعد سکوت کرد و بعد از چند لحظه فقط گفت مامان . از سکوتش تعجب کردم و پرسیدم کیه ؟ فقط با دست به گوشی تلفن اشاره می کرد تا گوشی رو گرفتم دیدم عمه بزرگه است که اون طرف ضعف کرده بود از خنده ( البته قبلش دیبا با مادر بزرگ صحبت کرده بود و وقتی عمه گوشی رو گرفته سکوت کرده بود ) . و این قضیه همچنان ادامه داره. به محض اینکه صدای عمه رو می شنوه سکوت میکنه.
توی مشهد به عمو کوچیکه می گفت الویس !!!!!! منهم به روی خودم نمی آوردم. یه روز عمو به من گفت نمی دونم دیبا از کی شنیده که فکر کرده من الویس پریسلی هستم !!!!!!! منهم که دیدم طفلی خیلی اعتماد به نفسش بالا رفته و ممکنه خودشو از برج میلاد بندازه پایین .حقیقت رو بهش گفتم که این الویس خانم یه خرسه که شخصیت اصلی یکی از کتابهای مجموعه انگشتیهاست .
دوست عزیزم مامان آرتا جونم ( که امیدوارم هر چه سریعتر حال مامان محترمشون خوب بشه ) منو به بازی ترانه ها دعوت کرده که من در دو بخش دیبا و پرند ادامه میدم.
پرند :
۱- ق ق ق ک ( قر قر قر کمر )
۲- موشه پرید تو سوراخ  خرگوشه گفت  ( پرند میگه آآآآآآه ه ه ه ه)

۳- کلاغه پاشد از جا     به دور خود نگاه کرد    نشست و گفت ( پرند میگه بو  بو که همون بوق بوقه )            بیچاره اشتباه کرد

دیبا :

۱- الی شدم جمعه لبت  ( ببین شدم جون به لبت )     برو یکی طلبت

۲- برو حالشو ببر  ( فقط همین قسمت رو میدونه )

۳- آی ( آن ) بالا بالا            روی آسمان        می رقصم ( می رقصد ) در باد       پرچم ایران

رسبز قشنگش      رنگ آبادی           رنگ سفیدش      صبح تا آزادی ( صلح و آزادی )      رنگ قرمزش      همرنگ خورشید   نشانه ای از       نشان ( نشاط ) و امید       در دلش دارد      اسم خدا را   پرچم ایران        ایران زیبا  ( این شعر رو وقتی می خونه خیلی دوست دارم و همون شعری بود که توی جشن تکخونی کرد)  

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دوش آگهی زیار سفر کرده داد باد

من نیز دل به باد دهم هرچه باد باد

   

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/٢٧ - مامان ديبا و پرند

شکایت

سلام
دیروز توی مهد یکباره صدای جیغ پرند بلند میشه. خاله زیور و خاله سحر ازش می پرسند که چی شده ؟ میگه ژد . و در حالیکه گریه میکرده موهاشو بلند میکنه و به دوستش اشاره کرده و بدین ترتیب خاله ها متوجه میشوند که همکلاسیش موهاشو کشیده . عصر من دیرتر به بچه ها رسیدم و باباجون بچه ها رو گرفته بود. خاله زیور به باباجون میگه چه اتفاقی افتاده. من رسیدم خونه باباجون از پرند پرسید امروز چی شد؟ پرند موهاشو کشیدو ناله کرد . و بعد باباجون به من گفت که چه اتفاق وحشتناکی برای پرند افتاده بود.
روبه روی خونه دارند یه ساختمان رو تخریب می کنند. دیبا دیشب پرسید چکار می کنند؟ من براش توضیح دادم که این خونه  قدیمی شده و باید خراب کنند و یک خونه جدید بسازند. در راستای اینکه ما به دیبا گفتیم که باید خونه بزرگ داشته باشیم تا از اون ماشینها برات بخریم گفت به باباجون بگو یک چکش برداره این دیوارها رو ببره عقب خونه بزرگ بشه ( چرا به عقل خودمون نرسیده بود !!!!!!)
پریشب یکباره دیبا نصف شب از خواب پرید و شروع کرد به سرفه و بعد هم گلاب به روتون بالا آورد. صبح که بیدار شده بود اولین سوالش از من این بود که چرا ملافه هام عوض شده ؟ من بهش گفتم یه خورده حالت بد شده بود و بالا آوردی. گفت مامان متوجه نبودم غذاها اومدند توی عقلم ( حلقم ) بعد از دهنم اومدند بیرون.
دیشب میگه مامان یادت بود وقتی بچه بودم به ایدر زوده ( پدر سوخته ) میگفتم ایدر دوده

شخصیت مورد علاقه هفته : النگو ( هلندون )
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/٢٦ - مامان ديبا و پرند

سرسره

سلام

دیبا خیلی زود پوشکش رو ترک کرد اما ما یک مشکل باهاش داشتیم که برای فعالیت عمده اش نیاز به پوشک داشت. بعد از اینکه کلی باهاش کار کردیم و مخشو زدیم بالاخره توی تابستون خودش به این نتیجه رسید که باید پوشک رو کنار بگذاره. باباجون هم بهش قول داده بود که تاب و سرسره براش بگیره. این قضیه دقیقا همزمان شد با خونه به دوشی ما و در نتیجه حالی برامون نموند. بعد از عید براش گرفتیم ) قیمتش دقیقا ۲ برابر اون موقع بود ). اول فکر می کردیم پرند نمی تونه از سرسره استفاده کنه و فقط تاب میخوره ولی بعد از اینکه نصب کردیم دیدیم پرند به سرعت رفت بالا و فقط یه دونه کلاه پر کم داشت چون دقیقا مثل آپاچی ها سر و صدا هم در می اورد ولی اون بالا که رسید نمی دونست باید چکار کنه. یه روز وقت گذاشتیم تا بهش یاد دادیم که بشینه و بیاد پایین و بالاخره موفق شد . جالب بود این ست اینقدر نصبش آسون بود که پرند هم در آخر کار به ما کمک می کرد  

و بالاخره ما پارک رو به خونه آوردیم. ولی دیبا همونجا گفت که از اون ماشینهایی که می تونه رانندگی کنه و پرند رو هم سوار کنه می خواهد !!!!!!!!!!! فعلا بهش گفتم باید یه خونه بزرگ بگیریم تا بتونیم از اونها براش بگیریم .یعنی یه چیزی تو مایه های وقت گل نی

  دیروز می گفت چرا باباجون میره کار میکنه باشه خونه. گفتم اگر باباجون نره پس از کجا پول بیاریم برات ماشین بگیریم . گفت خوب تو برو کار کن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/٢٥ - مامان ديبا و پرند

سلمونی

سلام
چهارشنبه دیبا رو می خواستم ببرم آرایشگاه که موهاشو کوتاه کنم . اونهم اصرار که من آرایشگاه نمیام. من پسرم و باید برم سلمونی!!!!! با بدبختی و با کلی خوراکی بردمش اونجا و بیچاره کرد ما رو تا موهاشو کوتاه کردیم. البته خانم آرایشگر با ترفند خاصی گفت که من مانی رو می شناسم و اونهم با مامانش میاد اینجا و من موهاشو کوتاه می کنم. خلاصه این ترفند جواب داد و موفق شدیم.
پنجشنبه داشتم خونه رو جارو می کردم اومد و گفت بده من. منهم جارو رو بهش دادم و رفتم روی مبل نشستم. گفت می خواهم اینجا رو تمیز کنم بلند شو. منهم جابه جا شدم و رفتم روی یک مبل دیگه . یک ذره که گذشت حس کرد من خیلی بیکارم. کتاب آموزش یوگارو داد به من و گفت برو بنشین روی زمین برای خودت ژیملاستیک ( ژیمناستیک ) کار کن .
دندون هشتم پرند هم با کمال افتخار در اومد. امروز دیبا صبح خواب بود و به هیچ عنوان بیدار نمی شد. یک موش موزیکال دارند که مائده جون براشون عیدی گرفته و کلی بهش علاقمند هستند منهم روی تخت دیبا گذاشتم اون رو روشن کردم و اونهم همزمان با خوندن حرکات موزون انجام می داد. پرند هم جو گیر شده بود و همزمان با اون موشه می خوند ق ق ق ک  ( همون شعر معروف قر قر قر کمر )و می رقصید.


خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چارسو ببست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/٢٤ - مامان ديبا و پرند

طرز تهیه پیتزا

سلام
من دو شب پیش یک تجربه خیلی جالب با دیبا داشتم. از راه که اومد بدون مقدمه گفت مامان میایی پیتزا درست کنیم ؟؟؟؟؟ منهم که کلی برام جالب بود با کمال میل از پیشنهادش استقبال کردم. مراحل کار رو از طرف خود دیبا براتون توضیح میدم( لازم به ذکر است که خمیرش رو اماده داشتیم )

اول با کره ظرف رو پاک می کنیم ( همون چرب کردن کف قالب )

بعد روش تا جایی که می تونیم مشت مشت  آرد می ریزم ( همون یه گرد کوچیک آرد )

بعد خمیر رو توی ظرف اینجوری می کنیم ( ورز میدیم و صاف می کنیم)

حالا گوشت بریزیم به نحوی که یک طرف قالب ۲ سانتی متر و یک طرف دیگر نیم میلی متر باشه.( گوشته پر از سس گوجه بود)

بعد پنیر بسته دار روش میگذاریم ( حتما باید پنیر ورقه ایی باشه که ورقه هاشو جدا کنیم پنیر رنده شده قبول نیست )

حالا روش گوجه فرنگی بگذاریم ( به همون شیوه ایی که گوشت رو توزیع کردیم )

حالا می بریم توی فر قائمش می کنیم.

زنگ زد درشو باز کنیم.

حالا مامان خودش میدونه با این پیتزای مزخرفی که آماده شد.

تو که از اول میدونستی این بچه غذاخور نیست چرا عقلتو دادی دستش و پیتزای بهداشتی براش درست کردی . منهم نامردی نکردم و این پیتزا رو که البته خیلی هم بد نبود برای عصرونه فرداش گذاشتم چون توی مهد نمی تونه لوس بازی در بیاره و خاله زیور غذا رو تا ته به خوردش میده.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

زهی خجسته زمانی که یار باز آید

به کام غمزدگان غمگسار باز آید

  

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/٢۱ - مامان ديبا و پرند

مرز بین قصه و واقعیت

سلام
یه روز ظهر دیبا باز توی حیاط خونه مامان جان مشغول شیطونی بود و می گفت که باید شیر آب را باز کنم و اینجا را بشورم. منهم بهش گفتم که میدونی که اگر آب رو باز کتی چی میشه؟ گفت دیو خشکسالی میاد. گفتم خوب خودت میدونی دیگه پس بیا بالا. حالا ایستاده بود وسط حیاط و داد می زد من می ترسم بیام بالا دیو خشکسالی اینجاست.
دوباره یه روز دیگر داشت اماده می شد بهش گفتم سریع برو جلوی در کفشهاتو بپوش تا من بیام. گفت نه اون پیرزن بد جنسه ( سفید برفی و هفت کوتوله ) میاد جلوی در. بهش گفتم تو میدونی که نباید در رو باز کنی. گفت نه من ازش می ترسم.
جدیدا از قصه فلورانس نایتینگل خوشش اومده و ما شبی حداقل یکبار باید داستان سربازها را بگیم که رفته بودند و زخمی شده بودند.
دیشب داشتم دندونهاشو مسواک تکمیلی میزدم می گفت مامان این میره توی عقلم ( حلقم ) منو اذیت میکنه . و هنوز هر روز صبح ما بر سر پوشیدن لباس مکافات داریم . فقط لباسهایی که با تیپ باباجون سازگار باشه پوشیده میشه. حتی کلاه کاپشنش رو هم در میاره که کت باباجون کلاه نداره .

امروز صبح با هم تا جلوی حیاط دویدیم و بعد من سریع رفتم که وسایل رو بگذارم داخل ماشین و فکر کردم که دیبا هم پشت سر من اومده اما دخترم ایستاد جلوی در و سعی کرد که در رو ببنده و تا من به دادش برسم طفلکی کلی خیس شد. 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/٢٠ - مامان ديبا و پرند

ر.و.ض.ه

سلام
ما توی تعطیلات نوروز طیف وسیعی از مراسم رو تجربه کردیم. از دید و بازدید گرفته تا تولد و عروسی . از جمله یه مراسم روضه خوانی بود که رفتیم. وقتی رسیدیم یه آقای ر.و.ح.ا.ن.ی داشت توی اتاق ر.و.ض.ه می خوند. دیبا هم براش خیلی جالب بود که اون آقا مانتو پوشیده بود و داشت برای مامان جان ( مامان خودم ) قصه می گفت.
ما توی یک اتاق دیگه پناهنده شده بودیم تا بچه ها رو اماده کنیم. دیبا به محض اینکه آماده شد قبل از اینکه من بتونم واکنشی نشون بدم از اتاق پرید بیرون و در شرایطی که امام حسین رفته بود صحرای کربلا دیبا رسید توی اتاق و به اون آقای محترم گفت سلام من دیبا هستم. اون بیچاره هم گفت ماشاءا... . خوب کل سیستم بهم ریخت و ملت هم که خیلی وقت بود دیبا رو ندیده بودند کلی ذوق زده شده بودند.
چند شب بعد توی رستوران بودیم . یه دفعه یه آقای مانتوپوش اومد. دیبا هم اون وسط با انگشت به شدت اشاره می کرد و داد می زد همین بود. بعد هم یه عموی محترمی بهش آموزش داد که بعد از این هروقت آقا رو دیدی بهش بگو برو ریشهاتو با تیغ یزن و کلاه شاپو بپوش. خوب دیبا جون چی باید بگی ؟ دیبا هم مثل یه شاگرد خوب تکرار می کرد که برو ریشهاتو با تیغ بزن و ژاپون ( البته بعدا به پاپیون تغییر یافت ) سرت کن.
توی عیدی دندون هفتم پرند هم در اومد و ما رو کلی جلوی در و همسایه سرافراز کرد.
 خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

زباغ عارض ساقی هزار لاله برآید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/۱٩ - مامان ديبا و پرند

وقتی پرند فردین می شود.

سلام
توی مشهد یه شب به پرند شیشه دادم ولی پس از چند دقیقه شیشه مفقود شد و هرجا رو هم گشتیم پیدا نشد. چون شیشه ذخیره شو هم دیبا شب قبل که می خواستیم بریم بیرون اصرار کرده بود که بگذاره توی جیب کاپشنش و وقتی به مقصد رسیدیم گم شده بود. سر صبح خاله کوچیکه رفت و برای پرند شیشه جدید گرفت. غروب بود سپهر کوچولو ( پسر خاله که ۵۶ روز از پرند بزرگتره) اومده بود و داشت گریه می کرد یه لحظه صداش قطع شد. پرند در نهایت فداکاری و فردین وار شیشه شو گذاشته بود توی دهن سپهر و اونهم کلی عشق کرد با این شیشه. بعد از چند لحظه یک دفعه دیدیم شیشه مفقود شده دست سپهر است و شیشه جدید هم دست پرند و دوتایی در کمال تفاهم مشغول هستند.  معلوم شد که ماشینهایی که خاله کوچیکه کادو برای این دوتا گرفته بود صندلیش باز میشه و اون تو چه مخفیگاهی بود برای این دوتا. کلی اشانتیون از اسباب بازیهاشون اونجا بود و سپهر وقتی باز کرده بود شیشه پرند رو پیدا کرد. جالب بود که مامان سپهر توی یه شرایطی مجبور شده بود به سپهر با شیشه شیر بده و سپهر شیشه خودشو قبول نکرده بود ولی توی مشهد از هر فرصتی برای شیشه خوردن استفاده می کرد.
امروز صبح که داشتیم اماده می شدیم توی خونه به دیبا گفتم ماشین که اومد به آقاهه عید رو تبریک بگو. گفت باشه بهش میگم عیدشما مبارک صدسال به این سالها. مامان آقاهه رو ببوسم ؟؟؟؟ گفتم نه دیگه شما همون تبریکی که میگی کافیه و الحق که چه خوب هم تبریک گفت.
دیروز اومده میگه یه همکلاسی برای پرند اومده اسمش نونوا است . صبح با خجالت  از خاله سحر پرسیدم شاگرد جدید دارین ؟ گفتند آره نورا اومده برامون .


خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز

ساقی ارباده از این دست به جام اندازم

عارفان را همه در شرب مدام اندازم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/۱۸ - مامان ديبا و پرند

شکار در تعطیلات

سلام
یکی از روزهای تعطیلات سر ظهر دیبا جون و نسیم جون ( دختر خاله دیبا) سخت با هم مشغول بازی بودند منهم قرار بود مراقبشون باشم. یه لحظه خوابم برد و باصدای جیغ پرند از خواب پریدم. دیدم این دوتا می خواهند از اتاق بیرون برند و پرند رو نمی برند اونهم داره داد و بیداد می کنه. پرسیدم کجا می خواهید بروید ؟ شیشه پرند رو به من نشون دادند که داخلش پر از مورچه بود . گفتند می خواهیم ببریم بیرون. پرند هم احساس مالکیتش گل کرده بود و شیشه رو می خواست. من یک تشر بهشون زدم و گفتم هر دو تا له میشین زود بگیرین بخوابین. طفلکی نسیم کلی ترسید و رفت و پتو رو کشید روی سرش ولی دیبا در کمال بدجنسی ایستاده بود و بهم می خندید. فهمیدم حنام دیگه براش رنگ نداره.

یه روز دیگه هم دوباره این دفعه امیر علی ( پسر دایی شون ) هم بهشون ملحق شده بود و سه تایی از داخل باغچه کرم می گرفتند. دیبا می گفت الان مامانهامون بلند میشن و می بینن ۳ تا بچه هاشون نیستند و بعد از مدتی سرتا پا خاک و گل اومدند بالا . خلاصه حسابی به دیبا خوش گذشت چون هم با بچه های بزرگتر از خودش بازی می کرد و هم حسابی تمام قوانین رو زیر پا گذاشته بود. فکر کنم همسایه های خونه مامان از رفتن ما خیلی خوشحال شدند و نفس راحتی کشیدند چون توی این تعطیلات بچه ها حسابی سنگ تمام گذاشتند.
خداحافظ بیاعلی (  یاعلی )

فال حافظ امروز

حال خونین دلان که گوید باز

و از فلک خون خم که جوید باز

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/۱٧ - مامان ديبا و پرند

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

سلام
سال نو مبارک. سالی سرشار از موفقیت را برای تمام دوستان آرزومندم.
بالاخره عید نوروز رسید و ما هم طبق قولی که به دخترهامون داده بودیم رفتیم مشهد و امروز برگشتیم.خیلی خوش گذشت خیلی آتیش سوزوندیم و تا توانستیم به همه خاله ها و دایی و زن دایی جون زحمت دادیم.
روز اول که رسیدیم دیبا پس از اینکه کلی برای خودش گشت و گذار کرد یه مرتبه برگشت و گفت خوب خداحافظ همگی. ما می ریم خونه مون تهران تا من پی پی کنم دوباره بر می گردیم. با بدبختی قانعش کردیم که توی مشهد هم میتونی و نیازی نیست که برگردی تهران
رفته بودیم عید دیدنی خونه یکی از بستگان . این بنده خدا خیلی خانم حساسیه . به دیبا گفت من بیام خونه تون. دیبا هم گفت آره بیا. ما خونه مون اتاق گریه هم داریم !!!!!!
خاله بزرگه بهش گفت دیبا تو برو خونه منهم میام خونه تون. دیبا گفت نه تو باید به ما تلفن بزنی وقتی دعوتت کردیم اون وقت بیا.
پرندی هم توی مشهد دوی سرعتی کار کرد و حسابی مسلط و شیطون برگشته خونه. امروز هم با گریه و زاری رفت مهد. امروز دقیقا یک سال از مهد کودک رفتنش می گذره.
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

نماز شام غریبان چو غصه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/۱٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند