Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

همه چيز از همه جا

سلام

دیروز دیبا داشت به پرند « نه » رو آموزش می داد. بهش گفت پرند نه و دستشو به علامت نه براش تکان داد. پرند هم گفت اٌاٌ اٌ  و دستشو تکون داد. دیبا عصبانی شده بود و می گفت بابا  این داره برای من بای بای می کنه  و پرند کلی هم از این بازی خوشش اومده بود.

دیشب توی خونه صدای آب می اومد به گمونم یکی از رادیاتورها نیاز به هواگیری داشت . به باباجون گفتم که صدای آب می آد . دیبا هم اومده بود و می گفت بابا بوی متر میاد توی خونه ( یه بار گفته بودم یه صدایی مثل کرنومتر میاد و از اونجا دیبا این رو برای خودش سوژه کرده ) . از اینجا بریم.

دیروز بعد از ظهر که رفتم خونه وارد ساختمان که شدم صدای قرآن و گریه و زاری می اومد تا اومدم بالا متوجه شدم که از واحد روبه روی است. کل انرژیم به یکباره تخلیه شد و اینقدر وضعم خراب شد که حتی نای زنگ زدن در خونه شون رو هم نداشتم . تقریبا تا ساعت ۱۰ ادامه داشت. منهم CD چرا و چيه رو گذاشتم و سعي كردم بيشتر وقتمو توي اتاقها باشم. احتمالا به خودشون فكر كردن عجب همسايه هاي مزخرفي داريم .ولي اونها نمي دونند ما چه شرايطي رو پشت سر گذاشتيم . باباجون هم كه اومد حالش از من بهتر نبود. خدا به خير كنه

پريروز يه كادوي مشكوك به يك شيوه كاملا مشكوكتر به دست ما رسيد . از طرف دوست خوبمون نازنين فاطمه جونم بود كه مامانشون حسابي ما رو سورپرايز كرده بودند. مرسي دوستم.

شعر انتخابي هفته

دوتا حيوون (حيرون ) من و تو

زير بارون من و تو

خداحافظ  بياعلي (ياعلي)  

فال حافظ امروز

با مدعي مگوييد اسرارعشق و مستي

تابي خبر بميرد در درد خود پرستي

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٢۸ - مامان ديبا و پرند

بچه ها متشکريم

سلام

امروز خیلی خوشحالم. چقدر دوستهای با محبتی دارم. مرسی از همه دوستای وبلاگی که به ما لطف داشتن. مرسی از بهاره جون و مریم پاییزی جون . مرسی از همه همکارهای شرکت که کلی من و پرندی و دیبا جون رو شاد کردند ( موقعی که می خواستند منو به شدت سورپرایز کنند و همه توی اتاق کنفرانس جمع شده بودند پیمانکار نمایشگاه پت و مت رو فرستاده بود که برای نمایشگاه کاتالوگ ببرند. بماند که توی اون بارون شدید این نوابغ یک وانت رو باز اورده بودند که کف اون از شدت بارون  دریاچه قو شده بود و بالاخره متوجه شدند که کف نایلون پهن کنند و بعد هم روی اون کاتالوگها نایلون بکشند ولی دیگه نفهمیدم چطوری به نمایشگاه رسیدند همکارهای بیچاره هم هی به من زنگ می زدند که بیا ارباب رجوع داری !!!! منهم توی پارکینگ با این موجودات مشغول حرص خوردن بودم).خدا رو شکر یک سال دیگه هم به سلامتی گذشت. عمو دومی هم دیروز عقد کرد ( چه روز مبارکی رو انتخاب کرده بود !!!!!!!)

چند روز پیش برای اولین بار بعد از مدتها توی ماشین باباجون با پرندی جلو نشستیم و دیبا تنها پشت موند. داشتیم با باباجون به شدت صحبت می کردیم یک مرتبه گفت شما یه بچه هم دارین که این عقب نشسته !!!!!!!!

این عکسها هم مربوط به وقایع دیشب ( یک جشن کوچولو توی خونه که با با جون هم بود ) و پریشب ( خونه ننه گلی جون ) است.

خونه ننه گلی 

نارگل جونم و دیبا جونم ( خونه ننه گلی )

دیبا جونم و پرند جونم ( خونه خودمون )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دیدی ای دل که غم عشق دگرباره چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٢٧ - مامان ديبا و پرند

تولدت مبارک

سلام

پرندکم تولدت مبارک

دیشب به همت ننه گلی و مادرشوهر محترمشون ( اساسا شرمنده شدیم ) مراسم تولد پرند به بهترین شکل ممکن در منزل ننه گلی برگزار شد که کلی به ما خوش گذشت ( این دیگه آخرش بود با مظلوم نمایی در طی چند روز اخیر توانستم برگزاری مراسم رو بندازم گردن ننه گلی !!!!!!!!!!!! ) . بدینوسیله از خاله منصوره- خاله فیروزه - خاله مهشید هم کمال تشکر را داریم که حسابی ما رو خجالت دادند. متاسفانه درهمان ابتدای مراسم دوربین ما توسط دیبا جون از مدار خارج شد که در حال حاضر مشغول اورهال است و بعد از چند لحظه دوربین ننه گلی هم به همان مشکل دچار شد. تنها دوربین موجود مربوط به خاله فیروزه است که ما بیصبرانه منتظر ارسال عکسهای این واقعه تاریخی هستیم .

خدا رو شکر دیشب خیلی کنتاکت نداشتیم و نارگل جونم با اینکه مریض و کم حوصله بود حسابی با دیباجونم مشغول بازی بود و در نهایت هم کلی به دیبا و پرند هدیه داد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

بعد از تحریر :

راستی اینجا هم خاله پاییزی جونم   و خاله بهاره جونم واسه پرند جونم عروسی راه انداخته اند . ممنون

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٢٦ - مامان ديبا و پرند

ميله

سلام

دیشب دیبا رفته بود و یکی از میله های خونه شو در آورده بود و اومد باباجون رو بگذاره سرکار. بهش میگفت این شمشیر منه و می خواهم با تو بجنگم. باباجون هم خیلی در گیر بود و کلی عصبانی شد و دیبا رو فرستاد توی اتاق گریه. پرند هم رفته بود پشت در اتاتق و زار زار گریه می کرد . بعد از چند لحظه دیبا دیگه اعلام کرد که گریه ام تمام شده و بابا بیا منو بیار بیرون. بابا هم رفت و آوردش بیرون. به محض اینکه رسید داخل هال گفت میله ام کو ؟؟؟ بابا اینجوری بود منهم پشت اوپن آشپزخونه سنگر گرفته بودم به این شیوه  دیبا هم بدون یک لحظه وقفه تکرار می کرد. میله ام کو ؟؟؟؟؟؟

چند روز پیش دیبا صبح که از خواب بیدار شد براش کیک آوردم اونهم شروع کرد به گریه که این کمه و بیشتر بده. منهم گفتم نمی خوری باشه هر وقت خواستی بیا و ظرف رو گذاشتم توی آشپزخونه. دیبا زد زیر گریه و پرند هم چهار دست و پا اومد جلوی من و شروع کرد به زبون خودش با من دعوا کردن.  من تسلیم شدم. این دوتا از حالا با هم متحد شدن.

دیروز صبح باباجون اول صبح رفته بود بانک و به من گفت منتظر باش تا من بیام . ما زودتر آماده شدیم به دیبا گفتم با هم بریم ؟ گفت نه من با ماشین پراید نمی یام من با ماشین پژو می رم.

بعد از ظهر من موبایل نداشتم و فراموش کردم با باباجون هماهنگ کنم . در نتیجه هر دومون جلوی در مهد کودک به هم رسیدیم. باباجون رفت و پرند رو گرفت منهم دیبا رو گرفتم. پرند توی ماشین من نیومد و با بابا جون رفت . ولی دیبا توی رودربایستی با من اومد. مدیرشون بهم گفت یک ژیان بگیر از این به بعد با ژیان اینها رو بیار تا دیگه برات کلاس نگذارند.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای پیک راستان خبر یار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٢٥ - مامان ديبا و پرند

حيوانات خانگی

سلام

داشتیم با هم یک کتاب می خوندیم و باید حیوانات خانگی رو مشخص می کردیم. منهم دقیقا نمی دونستم چه توضیحی باید بهش بدم. گفتم ببین از بین این حیوانات کدوم رو میشه توی خونه نگه داشت. مثلا مثل حسنی که چی داشت ؟ گفت بره داشت. مامان این پنگوئنه هم توی خونه است . ببین روی مسواکمه . شرکتش هم توی دهن منه . شبها میاد اونجا کار می کنه !!!!!!!!!!!

خیلی به پازل درست کردن علاقمند شده . جالب قضیه اینکه ۶ قطعه رو نمی تونه درست کنه ولی زمینه فعالیتش روی ۹ و ۱۲ قطعه است. و بعد از تکمیل هر پازل ما باید کل کار و زندگیمون رو رها کنیم و براش دست بزنیم. حکایتیه این دختر !!!!!! 

محبتش گل کرده بود به پرند می گفت الهی قربون اون چشمهای مشکیت برم

دیروز یک مرتبه منو  وسط برنج آبکش کردن صدا کرد که بیا پرند رفته توی روروئکش. گفتم مامان خودم گذاشتمش که نیاد توی آشزخونه. گفت مامان بیاااااااا. حس کردم موضوع خیلی جدیه. رفتم دیدم پرند از توی روروئک خودش رو بیرون آورده و وسط اون گیر کرده . حیف چه وسیله خوبی بود برای مواقع کارهای ضروری . خوب پرند رو اسیر می کرد. چون از لبه آشپزخونه نمی تونست بیاد بالا. ولی دیگه نمیشه ازش استفاده کرد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای که در کوی خرابات مقامی داری

جم وقت خودی امروز که جامی داری

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٢٤ - مامان ديبا و پرند

روزه

سلام

دیروز دیبا یک مرتبه شروع کرد از اون سرفه های الکی کردن. پشت سرش پرند هم با همون آهنگ ادامه داد. من گفتم وای چی شده چرا این دخترها دارن سرفه می کنند ؟ دیبا گفت آخه ما روزه بودیم برای همین سرفه می کنیم .

عادت داره کفشهاشو میگذاره روی رادیاتور توی هال که جلوش هم یک مبل است. این روزها که رادیاتورها رو روشن می کنیم یک مقدار مشکل شده. دیروز دیبا کفشهاشو که پوشید گفت مامان خورشید می تابه روی کفشم . کفشم گرم شده.

یه ضبط صوت گذاشتیم جلوی میز تلویزیون که پرند نتونه تلویزیون رو خاموش کنه. دیشب در برابر چشمهای متحیر ما و در کمال خونسردی از ضبط رفت بالا و تلویزیون رو خاموش کرد. ( راه حل دیگه ای به نظرتون می رسه ؟؟؟)

امروز امتحان پایان ترم زبان است. من از یک ماه پیش برنامه ریزی کردم که ظهر مرخصی بگیرم برم امتحان رو بدم و بعدش هم یک چرخ و دور مفصل توی خیابونها بزنم. دیشب در کمال ناباوری جانشین مدیر زنگ زد که من تا یکشنبه نیستم شما خودت مواظب بخش باش. ( مدیرمون دو ماهی هست که در مرخصی به سر میبره ) .  معنی و مفهوم این است که تا ۵ و ۶ تشریف داشته باشین شرکت. اگه دیروز توی شرکت گفته بود بهش حالی میکردم که من توانایی ندارم و پس این آقایون چه کاره هستند ولی در برابر عمل انجام شده قرار گرفتم .اخبار امشب رو گوش کنید احتمالا تا آخر وقت بخش رو می برم روی هوا.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی   

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٢۱ - مامان ديبا و پرند

تولد تولد

سلام

امروز تولد خاله کوچیکه است . خواهری تولدت مبارک. هنوز هم برام همون دختر کوچولوی یه خورده سال پیش هستی . تمام حرکات و شیرین کاریهای دیبا تو رو به یادم می اندازه. همون دختر کوچولوی با احساسی که برای تنهایی هاچ زنبور عسل ساعتها گریه می کرد. بچه گنجشکهای مرده رو روزها توی جیبهاش نگه می داشت و بعد مراسم خاکسپاری داشتیم و بعد توی همون جیب برای ما آلوچه می ریخت و بهمون می داد .  همونی که همگی نگرانشیم که آیا توی این ۳ سال گذشته خوب امانت داری کردیم یا نه ؟؟؟؟ دیشب دوستاش به جای خانواده ای که در حال حاضر کنارش نیستند براش یه جشن گرفتند . ما هم آخر مراسم تلفنی رسیدیم بهش. ولی همه توی خونه هامون براش جشن گرفتیم و به حسابش پیتزا خوردیم ( پولشو بهمون بده !!!!!!!) . خواهر کوچولو آخر پاییزه زودتر جوجه هاتو بریز . امیدوارم که زودتر فوق لیسانستو دفاع کنی و جشن فارغ التحصیلی دکتراتو در کنار هم بگیریم . لازم به ذکر است که هنوز هر کس از دیبا می پرسه کی ناخوناتو لاک زد میگه خاله کوچیکه !!!!!!

دیروز دیبا شاکی اومده بود خونه و می گفت مامان این مانی توی مهد همه اش می خواهد نوار اخبار بگذاره نمیگذاره ما نای نای گوش کنیم . ( مثل اینکه این مورد در بین آقایون ژنتیکی است و از بچگی عاشق اخبار هستند ) . ظاهرا این مانی خان عاشق اخبار هواشناسی است.

خدا رو شکر مشکل تلویزیون تماشا کردن خونه ما حل شد . چون به محض اینکه تلویزیون روشن میشه پرند خودشو جلوی تلویزیون می رسونه و تلویزیون رو خاموش می کنه .

راستی دندون پنجم پرند هم در اومد.  

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٢٠ - مامان ديبا و پرند

کلک

سلام

دیروز توی راه که می رفتیم خونه پرسید مامان داریم میریم مشهد ؟ گفتم حالا نه چندتا دیگه باید بخوابیم و بریم مهد بعدش میریم مشهد . اونجا چه خبره ؟ گفت لباس عروسی می پوشم میرم عروسی عمو . نه عمو داماد میشه. بعد تو به من میگی یک قر بده برای مامان . بعد میگی حالا لباستو در بیار. بعد به من گفت بهم بگو لباستو در بیار. منهم بی خبر از همه جا گفتم لباستو در بیار . گفت مامان منکه لباس عروسی تنم نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب یه سوژه تازه پیدا کردم برای غذا دادنش. یه عادت فلاکت باری داره که در برخی مواقع به ویژه در هنگام تمرکز دستش داخل بینی اش میره و بعد از حفاری به باباجون اعلام میکنه که موش گرفته. دیشب به این نتیجه رسید که دیگه نباید این کار رو بکنه و رفت یه دستمال آورد و گفت باید یه فین مشتی کنم ( ببخشید عین جمله است و من کاملا با حفظ امانت نوشتم ) بعد که اومد نتونست به نتیجه ای برسه و منهم از فرصت استفاده کردم و گفتم فکر کنم انرژیت کم است باید غذا بخوری و به این شیوه بود که دیشب هم تونستم غذاشو به خوردش بدم و بعد از غذا هم خدا رو شکر فراموش کرد که باید چکار میکرده. و در تمام لحظاتی که من با حرص داشتم به دیبا غذا میدادم پرند جلوی من ایستاده بود و دهنشو ملچ ملوچ می کرد . متاسفانه امروز دیدم که پرند هم به شغل شریف موشگیری مشغول شده  

خاله سحر بهش گفته بود چای خوب نیست باید شیر بخوری ( من هر روز صبح به دیبا چای نبات میدم ). منهم بهش گفتم چون سفید هستی سردیت می کنه باید چای نبات بخوری. اونهم رفته بود و گفته بود من چون سفیدم سرما می خورم و دلم درد میگیره باید چای نبات بخورم.

خداحافظ  بیاعلی  ( یا علی )

فال حافظ امروز

دیگر زشاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۱٩ - مامان ديبا و پرند

جادوگر

سلام

دیشب دیبا به من سفارش قیمه را پلو  ( قیمه لا پلو ) داد. منهم با ذوق و شوق فراوان براش درست کردم و تو دلم گفتم امشب دیگه مشکل غذا خوردن نداریم. وقتی براش آوردم حدود ساعت ۸ بود فقط ماستهای کنار غذاشو خورد و ظرف غذا رفت روی میز . ما تا ساعت ۱۰ مشغول بودیم و آخر بهش گفتم یک جادوگر بدجنس اومده و دهنت رو بسته حالا من با عصای سحرآمیز میزنم و میگم  « پی پی تی پاپی تی پو » دهنت باز میشه. حدود ۱۰ دقیقه مجبور شدم براش توضیح بدم که اصولا چرا ؟؟؟؟ بعدش دیگه بازیمون شروع شد و یک قاشق می خورد باز من با عصای جادویی می زدم. بعد یک مرتبه متوجه شد که سرش کلاه رفته گفت جادوگره درو بست و رفت.

دیشب بعد از اینکه قصه پرده اتاقش ـ کتابخونه اش و ساعت دیواری اش رو گفتم بعد باید قصه اون اسپایدر من بادی رو که به دیوار اویزون شده بود می گفتم. توی این قصه دختر خوشگل قصه ما که این اسپایدرمن توی اتاقش زندگی می کنه صبح لباسهایی رو که مامانش گفته بود نمی پوشه و اسپایدر من لباسها رو می بره دختر مون که عصر میاد و میبینه لباسهاش نیست متنبه میشه و خلاصه بعد لباسها بر می گرده. امروز صبح اومده بود و میگفت این کاپشن نارنجیه رو بگذار که اسپایدر من ببره !!!!!!! و فکر نکنم که عصر برای اومدن لباس تلاشی کنه.

دیشب پرند باز هم لپهای دیبا رو گاز گرفت و اثر ۴ تا دندون موشی تا همین امروز روی صورت دیبای طفلکی بود. گفت پرند خیلی بی تربیته . گفتم نه مامانی پرند کوچولویه . می خواسته تو رو ببوسه ولی نمی دونه که باید دهنشو ببنده و ببوسه اشتباهی گاز میگیره !!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وآن مواعید که کردی نرود از یادت

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۱۸ - مامان ديبا و پرند

قصه های من و لباس عروس

سلام

پنجشنبه در طی یک اقدام متهورانه رفتیم جمهوری و ۲ دست لباس عروس خریداری کردیم. هم برای دیبا و هم برای پرند. جالب بود که دیبا خیلی داوطلبانه اومد توی فروشگاه و از بین لباسهای مختلف یک دونه رو برای خودش انتخاب کرد. ما هم همون رو براش گرفتیم. بماند که قبل از رفتن به ما سفارش داد که اول بریم شیخ بهایی بعد بریم بنگاهی و بعدش بریم خرید. ماهم کاملا اطاعت کردیم. ساعت ۵/۱۱ توی خیابون جمهوری به بابا جون گفت که بریم رستوران. حالا اون وقت روز چکار کنیم. یک مقدار گشتیم و اولین نفر وارد یک رستوران حسابی و پرستاره !!!!!!! شدیم. دیبا هم حسابی کیف کرد و تا داخل آشپزخونه هم سرک کشید و ما از وضعیت سلامتی و کیفیت غذا خاطرمون جمع شد!!!!!!!!!!! فردا هم که عمه اومده بود خونه ما اصرار که برم لباسم رو بپوشم و تورش رو سرم بذارم.  

راستی دیگه باباجون نمی تونه با دل خوش تلویزیون ببینه. تا کانال رو عوض می کنه دخترمون بهش میگه من داشتم اون رو می بینستم ( می دیدم ) و اگه بزنه اون کانال و برنامه عوض شده باشه دیگه مکافاته.

شبها برای اینکه زودتر بخوابه چراغها رو خاموش می کنم و میگم برات قصه میگم تا بخوابی. اونهم نامردی نمی کنه تا قصه اول تمام میشه بعدی رو سفارش میده. اونهم سوژه های جالب. قصه کمد اتاق خودش - نرده های گارد تختخوابش - دیوار اتاق باباجون- چراغ اتاق کامپیوتر - اون لاکپشت بادی که به دیوار اتاقش آویزون شده !!!!! منهم اصولا کم نمیارم در مورد تمومشون قصه میگم. در تمام قصه ها در نهایت همه خوشحال هستند و می خواهند بخوابند. ولی بعد که میگه قصه دیشب رو بگو یادم نمیاد. به زودی یک کتاب چاپ میکنم !!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۱٧ - مامان ديبا و پرند

پيتزا

سلام

دیروز صبح که به بچه ها رفتیم مهد جلوی مهد من کیف و کتابهامو توی آژانس گذاشتم و وسایل بچه ها رو برداشتم که ببرم بالا. دیبا یک خورده به من نگاه کرد و بعد از من قطع امید کرد که بتونم وسایلمو حفظ کنم برگشت و به آقای راننده گفت اینها وسایل مامانمه هااااااااااا.

بعد از ظهر هم توی یک آژانس دیگه تا بچه ها سوار شدند راننده با هیجان پرسید : شیر به شیر هستند ؟ گفتم: آره . بعد توضیح داد که خودش هم بچه هاش اینطوری بودند. بعد گفت: در واقع مثل بچه های دوقلو می مونند. دیبا هم بهش گفت : مثل حسین و اگلفضل ( ابوالفضل ) که دوقلو هستند ؟

دیروز صبح که می رفتیم بهش گفتم یادت باشه عصر که اومدیم پیتزا درست کنیم. وقتی برگشتیم توی همون آژانسه گفت که مامان بریم پیتزا درست کنیم. چون از خمیر بازی خیلی خوشش میاد و بعد هم کلی تزئین می کنه. وقتی توی راه پله می رفتیم گفت: مامان من وقت ندارم بهت کمک کنم. گفتم :چرا ؟ گفت : آخه من کوچولو هستم و قدم به بالای کابینت نمی رسه. ولی ارتباطش با وقت نداشتن رو نفهمیدم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

ای خونبهای نافه چین خاک راه تو

خورشید سایه پرور طرف کلاه تو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۱٤ - مامان ديبا و پرند

يادداشت

سلام

دیروز که از مهد گرفتمش گفت مامان من امروز یادداشت دارم. رسیدیم خونه به من داد و گفت ۲ هزارتومن بده به خاله مریم بدم که بریم تاتر عروسکی. امروز برنامه تاتر داشتند و طی یادداشت به اطلاع ما رسونده بودند. دخترم پیک خوبی است . به موقع اطلاع رسانی میکنه.

دیروز که رسیدیم خونه احساس می کردم یه صدای عجیبی می اومد مثل کورنومتر که فکر کردم نکنه بمب ساعتی توی خونه کار گذاشتند. یه وقت میخواهند ما رو ترور کنند .چون ما خیلی آدمهای مهمی هستیم!!!!!!!!!!! باباجون رو صدا زدم و معلوم شد مربوط به دستگاه تقویت جریان برق بود. ولی سوژه خوبی برای دیبا شد که می رفت و می اومد می گفت باباجون توی این خونه بوی بد میاد مثل این مترهای چرخونی حالا بریم شیخ بهایی. بعد هم روی دیوار لک انداخته بود و می گفت دیوار هم عفونت کرده !!!!!!!!!!!!!

غذای هفته : قیمه را پلو ( ظاهرا همون قیمه لا پلو است )

کلمه کلیدی هفته : با . این کلمه مکررا توسط پرند استفاده میشه و به مفهومه  بابا - بای بای - به به - آب و اخیرا هم دیبا است. چقدر این دخترهای من با هوشند و چه خانواده ای هستیم ما!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بنال بلبل اگر با منت سریاری است

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۱۳ - مامان ديبا و پرند

عيد

سلام

دیشب از من پرسید کی عید میشه ؟ منهم با استفاده از رویدادهای ملموس بهش گفتم تولد باباجون ( آبان ) که گذشت . تولد پرند  ( آذر ) هم که گرفتیم بعدش تولد دیبا ( بهمن ) رو بگیریم بعدش عید میشه . خودش تصحیح کرد تولد باباجون - تولد پرندی - تولد دیبا - تولد مامان بعدش عید میاد. من گفتم نه تولد مامان و پرندی با هم یکی است . گفت نه من می خواهم که تولد من با تو یکی باشه !!!!!!! ( من خیلی سعی کردم بین بچه ها تبعیض قائل نشم. حالا کسی توی ثبت احوال آشنا نداره که تاریخ تولد باباجون و دیبا رو یکی کنیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

خاله کوچیکه به من گفت که براساس مستندات کاملا علمی مامانهای مهربون چاق هستند. حالا علت چاقی من معلوم شد. دیگه رژیم بی رژیم

یک سری کتاب براش گرفتم که هر کتاب یک مجموعه برچسب هم داره و باید این برچسبها رو توی صفحات کتاب چسبوند. دیبا از این کار خیلی خوشش اومده و به نظرش خیلی هم کار جدی است و موقع کار کردن کلی با پرند هم درگیر میشه که چرا حواسش رو پرت میکنه . دیشب تا ساعت ۵/۱۱ مشغول کار بودیم و بعد با بدبختی راضی شد که بخوابه . منهم در حالت کاملا لهیده و مچاله تونستم بخوابم.  امروز اینجوری  هستم و به محض رسیدن دیدم که باید یک گزارش عملکرد سال گذشته رو آماده کنم.  خدایا چه روز خوبیه امروز !!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

رسد به دولت وصلت نوای من به اصول 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۱٢ - مامان ديبا و پرند

غذای بدون خونه

سلام

صبح از خواب بیدار شده بود و طبق معمول می خواست از زیر بار صبحونه خوردن فرار کنه برگشت و گفت مامان غذای بدون خونه می خوام !!!!( یه چیزی از بیرون )

چهارشنبه شب خاله کوچیکه خسته و هلاک از زنجان رسید . به محض اومدن دیبا بهش اصرار که زنگ بزن برامون پیتزا بیارن . شریک جرم واسه خودش پیدا کرده بود. نکته جالب قضیه اینکه وقتی شب بعدش پیتزا گرفتیم حتی لب هم نزد.

دیروز خیلی بی مقدمه به من گفت مامان از من محبت می کنی ؟ منهم به روی خودم نیاوردم و گفتم آره مامان چرا ؟ گفت برای اینکه توی خیابون گم نشوم . تازه فهمیدم که توی جمله قبلی به جای محبت باید مراقبت رو جایگزین می کردم.

این دوتا خواهر خیلی وقتی که اون یکی خوابه دچار افسردگی می شن. پرند که به سرعت میره و روی لبه تخت دیبا بلند میشه و موهاشو می کشه. دیبا هم محبتش گل می کنه و پرند رو می بوسه. وقتی هم که پرند از خواب می پره میگه مامان ببین خودش بیدار شد !!!!! حالا جمعه پرند رو خوابونده بودم خاله کوچیکه شیطونیش گرفته بود می گفت میشه برم پرند رو ببوسم و خودش بیداربشه !!!!!!!!!!!!!!!! 

 خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۱۱ - مامان ديبا و پرند

Apple

سلام

بچه ام خيلي انگليسيش خوبه چون من مرتب دارم باهاش تمرين مي كنم  . ديشب داشتيم از همون شيوه هاي منسوخ استفاده مي كرديم تا جذابيت غذا را ببريم بالا . گفتيم ببين توي غذات برنج داره - گوشت داره - ماست داري. ديبا گفت apple هم داره. من و باباجون با تعجب توي ظرف غذا رو ديديم و بابا جون گفت آره دخترم وقتي غذات تموم شد بهت سيب هم ميديم. ديبا گفت نه اينجاست. بچه داشت خورشت قيمه مي خورد و خوب توش لپه هم داشت. البته بعدا تصحيح كرديم و ديگه ازش پرسيديم مي گفت اينها لپل هست.

اومده بود به باباجون مي گفت موبايلم خاموشه يك شارژ بده بهش وصل كنم روشن بشه.

يك سوژه جديد داريم. عموجون مي خواست بره سفر و اومد يك چمدون كوچك ازما گرفت. از قضا اين همون چمدوني بود كه هروقت ميريم مشهد وسايل ديبا رو داخلش مي گذاريم. ديشب كه كلي هنگ كرد و به عمو گفت كجا مي بري ؟ منهم بهش گفتم يك خورده كثيف شده داره مي بره بشوره!!!!!!!!!!!! . صبح بلند شده بود كه چرا نياورد ؟ باباجون بهش گفت زيپش خراب شده برده درست كنه . فعلا اساسي سركاريم.

اين دو روز خاله كوچيكه اومده بود و بچه ها حسابي كيف كردن. كاشكي ميشد خاله كوچيكه هر هفته مي اومد.

خداحافظ  بياعلي  ( يا علي )

فال حافظ لمروز

دردم از يار است و درمان نيز هم

دل فداي او شد و جان نيز هم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۱٠ - مامان ديبا و پرند

کاميون

سلام

یک ضبط صوت داریم که مال زمانهای مجردی باباجون بوده و چند وقتی است که عمرشو داده به شما!!! دیبا برداشته بود و می خواست که نوار گوش بده و بهش گفتم که خرابه .برد داد به باباجون و گفت که اینو ببر تعمیرگاه. باباجون گفت اینجا جایی رو نمی شناسم . دیبا گفت چرا کنار خونه خاله زیور که اون روز رفتیم ماشینو درست کردیم !!!!!!!!

دیروز توی خیابون جلوی خونه یک کامیون پارک بود. دیبا گفت مامان برام کامیون بگیر. گفتم باشه مامان . پس بزرگ شدی به جای پراید ( آخه ما بیشتر از این توان مالی نداریم ) برات کامیون می گیرم. توی این فاصله وارد خونه شدیم به پارکینگ یه نگاهی انداخت و گفت این ماشینها رو ببر بده به آدم بدها به جاش کامیون بگیر. گفتم حالا به آدمهای خوب هم میشه داد. ولی یک مشکل داریم اگر کامیون بخریم توی پارکینگ جا نمی شه. بدون تامل گفت خوب میگذاریمش توی خیابون ( نمی دونم چرا به فکر خودم نرسیده بود !!!!!!!!!!!!!!!!).

پرند دیروز صبح گوشی موبایل برداشته بود کف اتاق دراز کشیده بود و می گفت : اْ اْ . فقط کم مونده بود که پرندی با تلفن صحبت کنه !!!!!! 

دیشب داشتم روزنامه می خوندم اومد و گفت مامان اینجا نوشته خونه شیخ بهایی خوب بشود ما بریم اونجا

خداحافظ  بياعلي ( يا علي )

فال حافظ امروز

ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي

من نگويم چه كن ار اهل دلي خود تو بگوي 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٧ - مامان ديبا و پرند

خونه شيخ بهایی

سلام

ما خونه قبلیمون توی شیخ بهایی بود . دیبا اونجا رو خیلی دوست داشت . نمی دونم چرا . از روزی که اومدیم اینجا تقریبا هر شب می پرسه کی میریم خونه شیخ بهایی ؟ هرچی هم که براش توضیح میدیم که اونجا خوب نبود. میگه باشه اونجا بده .ولی باز فرداش می پرسه کی میریم خونه شیخ بهایی . چند روز پیش با خاله زیور درد دل کرده بوده و گفته که به مامانم بگین برگردیم شیخ بهایی. جمعه هم با باباجون رفته بوده اونجا و چون خونه خالی است ظاهرا کلی سوسک توی دستشویی داخل پارکینگ بوده. اومد و گفت که اونجا کثیفه پر از سوسکه نریم. ولی باز فرداش دوباره گفت چالها ( چاله هایی که برای فاضلاب کنده بودند ) درست شده برگردیم. خلاصه ما هرچی می خواهیم اون خونه رو از یاد ببریم این دخترمون ول کن معامله نیست.

دیروز نقاله باباجون رو برداشته بود می پرسید مامان این رنگین کمونه ؟؟؟؟

وضع معده اش به هم ریخته بود وگلاب به روتون بود منو صدا زد و گفت مامان پی پی ها جیشی شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( ببخشید )

دیروز مادر بزرگ ( مامان باباجون ) تماس گرفته بودند و کلی خوش و بش کردیم . دیبا هم باهاشون گپ زد. شب دوباره تماس گرفتند دیبا گوشی رو برداشت و گفت چرا اینقدر زنگ می زنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (ما مردیم از خجالت )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

جز آستان توام در جهان پناهی نیست

سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٦ - مامان ديبا و پرند

مامان خودمه

سلام

یک همکلاسی پرند داره که هر وقت دیبا رو می بینه خیلی واکنش نشون میده. دیروز که رفته بودم دنبال بچه ها مامان اونهم اومده بودند و کلی هم با هم کل کل داریم. یک مرتبه علیرضا اومد و دیبا را بغل کرد و بوسید . دیبا هم جیغش دراومده بود که من تو رو دوست ندارم . مامانش هم گفت که دخترت خیلی جدی است چند روز پیش پسرم بوسیدش و هرچه به دیبا گفتیم تو هم اون رو ببوس گفت من نمی بوسمش. ولی وقتی بزرگ بشه با هر کس که بخواهد ازدواج کنه میگم پسرم این دختر رو بوسیده!!!!!گفتم منهم میگم که پسرت به زور این کار رو کرده !!! این پسر ناز به من میگه مامان . دیروز که داشت برای من گزارش میداد یکبار از دهنش دراومد و گفت مامان. دیبا هم کلی عصبانی برگشت و بهش گفت این مامان منه . بهش نگو مامان .

وقتی هم خاله سحر توی کلاس می خونه دختر خوشگل من کیه ؟ علیرضا میگه :پرنده . همزمان هر دو رو داره.

دیبا شیر نی دار خیلی دوست داره و منهم برای عصرونه اش میگذارم. خاله زیور دیروز میگفت اگه صبحونه و ناهار رو فراموش میکنی بگذاری اشکال نداره و لی کیک و شیر رو فراموش نکن چون دیبا ساعت ۴ که باید بره توی شیفت یه دور رسوابازی در میاره که من کیک و شیر نخوردمباید بالا باشم و خاله زیور می گفت آبرو برام نمیگذاره. حالا من نمی دونم شیر براش مهم است یا موندن پیش خاله زیور؟؟؟؟؟؟ 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

تو مگر بر لب آبی به هوس ننشینی

ورنه هر فتنه که بینی همه از خود بینی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٥ - مامان ديبا و پرند

چشم نخوری

سلام

دیشب توی مطب دکتر سوژه شده بودیم.دیبا آب نبات از من گرفت و با پرند کلی درگیر شده بود . پرند هم از اون اعتراضهای جانانه داشت . کلی مردم رو توی اتاق انتظار به نشاط آوردیم. دیبا علاقه خاصی به صندلیهای مطب داره. مطب هم تازه رنگ خورده و دکتر مریض پذیرش نمی کرد. ما رو هم خانم منشی به خاطر سوابق قبلی پذیرفت. ولی به محض ورودمون سریع صندلیها را جمع کرد. چون مطمئن بود چیزی از رنگ دیوارها باقی نمی مونه.

موقع برگشتن خونه دیبا در نقش شاگرد راننده بود . وقتی رسیدیم خونه ضبط رو برداشت و از توی داشبورد هم جعبه اش رو درآورد و گفت بگذار توی جعبه اش . توی راه مسافر هم زده بودم ( دختر همسایه روبه رو ) . اون از خنده روده بر شده بود. گفتم بچه ام حسابی کار بلد است.

داشتم نماز می خوندم کل چادر و جانماز و متعلقات روی آسمون بود. بهش گفتم مامان تو رو قرآن مجید یک لحظه آروم باش. گفت مامان قرقان عجیب چیه ؟؟؟؟

امروز دخترم توی این هوا سارافن آبی و کفش تابستونی قرمز پوشیده بود. فقط با کلی خواهش و تمنا موفق شدم کفشهاشو عوض کنم.

بنا به درخواستهای مکرر بینندگان این عکس رو که عمو عکاس هفته پیش توی مهد از بچه ها گرفته بود می گذارم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٤ - مامان ديبا و پرند

اين قافله عمر عجب می گذرد!!!!!

سلام

چهارشنبه رفتم پیش بچه ها . مدیر مهد منو صدا زد و گفت تاریخ تولد پرند کی است ؟گفتم آذر ۸۵ چطور ؟ گفت یه نی نی ۴ ماهه اومده بود به مامانش گفتم نگران نباش یه پرند داریم ۷ ماهه است!!! بیا تاریخ تولدش را ببین. دفتر را که باز کردم فکر کردم اشتباه است . دفتر قبلی رو چک کردم . بعد یکی از مربیها رو صدا زدم اونهم گفت نه بابا هنوز خیلی مونده که پرند یه ساله بشه ولی الان باورم نمی شه یعنی این همه وقت گذشته ؟؟گفتم آره و خدا رو شکر که به خیر گذشت. دخترم کلی بزرگ و خانم شده.

توی تعطیلات پرند سندرم دوری از خاله زیور گرفته بود ( داره دندون در میاره و حسابی بداخلاقه ) و مرتب می خواست که بغل باشه. با بدبختي رو پام خوابوندمش و خودم هم از فرصت استفاده كردم و داشتم كتاب مي خوندم .در يك لحظه ديبا به جبران تمام وقتهايي كه روي پام مي خوابيد و پرند موهاشو مي كشيد موهاي پرند رو كشيد و اونهم از خواب بيدار شد و دوباره بناي جيغ و داد . هم خنده ام گرفته بود و هم مي خواستم دعواش كنم .فقط بهش گفتم برو كنار باباجون دراز بكش و بخواب. اونهم خيلي آروم رفت و خوابيد و من موندم و پرند غرغرو.

  • ديبا جون ناهار چي خوردي ؟ عدس پلو با محسن ( تبليغ برنج محسن)
  • ديبا جون ناهار چي بپزيم ؟ سوپ مانا ( تبليغ ماكاروني مانا )

خداحافظ  بياعلي ( يا علي )

فال حافظ امروز

مزن بر دل زنوك غمزه تيرم

كه پيش چشم بيمارت بميرم

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند