Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

ديه

سلام

دیروز که ظهر رفتم سراغ پرند یک دونه لپ لپ هم برای تاراجون گرفتم که پرند بهش بده و از دلش در بیاره. کلی خاله های مهد به من خندیدن و گفتن دیه دادی ؟؟؟؟ بعد خاله سحر هم گفت پرند صورت منو ناخن کشیده !!!!!!

پرند جدبدا خیلی قلدر شده و دیگه توی بازی هم با دیبا کوتاه نمیاد و با هم سر اسباب بازیها دعوا می کنند و دیبای بیچاره کلی کوتاه میاد.جالبه که پرند غرغر هم می کنه.

من یه خورده حساسیت به اجناس بدلی دارم و حتی ساعت هم نمی تونم دستم بگذارم چون سریع پوست دستم قرمز و کهیری می شه. یه مدت بود که دیبا به من گیر داده بود مگه تو ساعت واقعی نداری پس چرا دستت نمی گذاری ؟ چند روز پیش گشتم و یک ساعت بند چرمی داشتم که رویش لاک بیرنگ زده بودم  ( توی این جابجای ها گمش کرده بودم ) پیداش کردم و گذاشتم توی دستم. دیبا تا دید گفت مامان ساعت باباجون رو برداشتی ؟؟؟؟؟چقدر قشنگه. حالا من به خاطر دیبا جون مجبورم رنج زخمهای روی دستم رو تحمل کنم.

امروز صبح بیدار شد و دید هوا بارونی است گیر داده بود که من چتر می خواهم. فکر کنم دکوراسیون من با چتر دیبا دیگه تکمیل باشه. ( پرند یه طرف - دیبا یه طرف - کوله هاشون یک طرف - کیف خودم و چتر ) کاملا می تونم آکروبات بازی کنم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

من و انکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/۳٠ - مامان ديبا و پرند

افاضات

سلام

  • دیبا جون مامان برق چه طوری درست میشه ؟ فرفره ها ( توربین های بادی نیشابور که از توی قطار می دیدیم ) می چرخند. بعد برق میره توی دکل . بعد میاد توی چراغ قوه
  • فرق آب با نوشابه چیه ؟ نوشابه جایزه است.
  •  دیبا جون می خواهی لباس عروس رو از  عمو علی بگیریم یا از تهران ؟ من کت و شلوار و پیراهن می خواهم.

دیشب ملافه و رختخواب پرند رو برداشته بود و بنفشه عروسکش رو گذاشته بود. بعد هم منو صدا زد و گفت ببین دخترم چقدر خوشگله. چقدر خوب خوابیده. پرسیدم غذا هم بهش دادی ؟ گفت آره براش شیر گذاشتم. بعد هم کنارش دراز کشیده بود و براش لالایی می خوند.

پرند دیروز اولین زهر چشم رو گرفت. امروز از وقتی رفتم توی مهد تا برگشتم تمام مربیها در این مورد باهام صحبت می کردند. آخه دیروز تارا جون ( دختر خاله مریم مهربون که مربی دیبا هستند ) رفته بوده کنار تخت پرند تا باهاش بازی کنه. پرند هم نامردی نکرده و با ناخنهاش صورت تاراجون رو خط خطی کرده.

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

روضه خلد برین خلوت درویشان است

مایه محتشمی خدمت درویشان است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢٩ - مامان ديبا و پرند

تيارت

سلام

ما دیروز در یک اقدام متهورانه به سرکردگی ننه گلی جونم و همراهی خاله روناک جونم رفتیم تاتر « مش مش قلی خان »  تا یک مقداری سطح فرهنگ کودکانمان را بالا ببریم. بماند که توی راه با هر زنگی که روی موبایل ننه گلی می خورد ( آخه من بهترین مسیری رو که میشد انتخاب کردم که فقط ۴۵ دقیقه توی ترافیک بودیم !!!!!! ) یک بار دیبا می گفت بریم پارک که کاملا حکایت از توجیه دقیقش می کرد. وقتی هم رسیدیم جلوی در تاتر تقریبا هنگ کرده بود و با اکراه هر چه تمامتر از ماشین پیاده شد ( پرند در تمام این مدت خواب بود ).نارگل جونم هم که تازه از خواب بیدار شده بود و کلا حوصله نداشت . خلاصه این حاج خانمها را بردیم و به محض شروع تاتر دیبا پرید توی بغلم و خاله روناک در نقش ناجی افسانه ای پرند رو از من گرفت. ۱۰ دقیقه اول با دیبا سر  « بودن یا نبودن » درگیر بودیم  اما بعد از یک مدتی اوضاع خوب شد و گفت که باشیم. پرندی اواسط تاتر بیدار شد و با دقت هر چه تمامتر از رنگها و آهنگها لذت برد.  ما هم که حسابی از تاتر خوشمان آمد. وقتی که اومدیم بیرون دوباره تکرار کردند ( این بار نارگل و دیبا هر دو همصدا بودند ) که بریم پارک . از مابقی ماجرا خبر ندارم که بعد از پیاده شدن ما چه اتفاقی افتاد. ولی به هر حال ما همچون گذشته شرمنده ننه گلی و خاله روناک شدیم. راستی این دفعه هم در هزینه ها صرفه جویی کردیم و زحمت هدیه گرفتن برای بچه هایم هم گردن خاله روناک عزیز بود.  عوضش براتون دعا می کنم که خدا دلتون رو شاد کنه. 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢۸ - مامان ديبا و پرند

لباس عروس

سلام

مدتها بود که دلم می خواست برای دیبا لباس عروس بگیرم. ولی منتظر یک فرصت خوب بودم که خدا رو شکر داره اتفاق می افته و عمو دومی عید غدیر نامزد می کنه. دیشب کلی با هیجان به دیبا گفتم می خواهم برات لباس عروس بگیرم دوست داری ؟ گفت نه من کت و شلوار می خواهم که مثل دامادها بشم  تازه صبح هم برای تاکید به باباجون گفت : من وقتی که بزرگ شدم از این لباسها می پوشم تا مثل تو بشم .

یک خبر خوب دیگه : خاله پسر سخت افزار مشهد قبول شد. دعاهای ما بود دیگه. تعطیلات که مشهد بودیم هی خاله جون و عموجون ( همسر شون ) ما رو بردن گردش و ما هم هی براشون دعا کردیم که خدا دلشون رو شاد کنه. اینهههههههههههه .

سومین خبر خوب رو هم بدم و برم  خاله مهدیس جون هم قراره به زودی مامان بشه ( بین خودمون باشه قراره هیچ کس خبر نشه ). خدایا کاری کن که زودتر حالش خوب بشه و یه نی نی تپل و سرحال و کچل ( تا دیگه بچه های منو مسخره نکنه!!!!!! ) به دنیا بیاره.  

خدا حافظ  بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢٧ - مامان ديبا و پرند

عجايب می رويم

سلام

۵ شنبه بعد از مدتها نذرمون رو ادا کردیم و با جمعی از دوستان رفتیم سرزمین عجایب. سرپرست تور مامان مهدیار جون . مجری تور ننه گلی خودمون . همراهان ما آرش جونم - نازنین فاطمه جونم - رادین جونم - آندیا جونمفاطمه زهرا جونم - پویان جونم  ( که کلی به ما خوراکی داد )- دانیال جونم . ( همه رو گفتم ؟؟؟؟) راستی تور این دفعه علاوه بر ترانسفر و هزینه های وسایل بازی کادو هم داشت کفش و ماشین کنترلی و عروسک بادی کتی . حالا متوجه شدین چرا هیچ کجا بدون ننه گلی نمی رم ( هم کارت سوختم مصرف نمی شه ماشینم هم سالم می مونه . پولهام هم خرج نمی شه. برای بچه ها هم کادو می گیره )  کلی هم بهمون خوش گذشت.

موقع رفتن دیبا به پرند گفت ما داریم می ریم عجایب ولی تو رو نمی بریم. من بهش گفتم مامان خواهرت ناراحت میشه اینطوری نباید بهش بگی. گفت باشه. رفت به باباجون گفت ما داریم می ریم عجایب . ولی اونجا که دانشگاه نداره فقط اسباب بازی داره و برای تو خوب نیست .باش خونه ما زود میایم.

باباجون داشت می بوسیدش گفت بابا صورتت میخ داره 

خدا حافظ  بیاعلی ( یا علی )  

فال حافظ امروز

می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این

بر در میکده می کن گذری بهتر از این

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢٦ - مامان ديبا و پرند

مريض می شويم

سلام

صبح از خواب بلند شده بود و به شدت چشمهاشو به هم می زد. پرسیدم چی شده ؟ گفت چشمهام شل شده  به هم میخوره. سرفه هم می کنم. حالم خوب نیست. گفتم بیا جلو. خوشبختانه با بوس درمانی مشکل حل شد. و رفت مهد کودک.

داشتم دوش می گرفتم اومد در حمام را باز کرد. گفتم در رو باز نکن . گفت چرا دل و جیگرت سرما می خوره ؟؟؟؟؟؟

دیشب داشتند با هم بازی می کردند یک دفعه صدای نعره بلند شد. وقتی رسیدم بر خلاف تصورم دیدم دیبا زار زار گریه می کنه. پرسیدم چی شد ؟ بچه ام می خواسته پرند را بوس کنه به محض اینکه سرش رو میاره پایین پرند از فرصت استفاده کرده و بینی دیبا رو گاز می گیره . دیبا از من خواست که پرند را دعوا کنم . منهم به شیوه همیشگی بهش گفتم صبر کنیم باباجون بیاد خودش حال پرند را بگیره. بابا هم باز به شیوه خودش ( ماچیدن ) حسابی حال پرند رو گرفت.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صراحی می ناب و سفینه غزل است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢۳ - مامان ديبا و پرند

خاطرات مهد کودکی

سلام

پرند توی مهد داشته گریه می کرده ( داره دندون در میاره بداخلاقه ) دیبا دوان دوان میره می پرسه خواهرمو چکار کردین که داره گریه می کنه ؟خاله سحر بهش میگه من خواهرتو می کشم !!!! دیبا هم خیلی جدی دستشو میزنه به کمرش و به خاله سحر میگه : جااااااااااانم !!!!!

اومده بوده پایین ولی کتشو تنش نکرده بوده مدیر مهد بهش میگه دیبا چقدر کتت قشنگه بیا بپوش. به مدیرشون میگه مگه داره برف میاد که به من میگین کتمو بپوشم !!!! مدیر مهد هم کلی ماچ مالیش می کنه.

دیبا به هر بهانه ای توی کلاس خاله زیور است. دیروز به خاله زیور گفته من الان میرم ظرف میوه ام رو میگذارم توی کلاس خاله مریم و زود بر می گردم .

صبح داشت برای خودش شعر می خوند :

پدر بزرگ چه پیره  الهی هیچ وقت نمیره

........

دست میکنه تو بینی ( توی متن اصلی سینی بود به خدا )  به من میده شیرینی

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢٢ - مامان ديبا و پرند

مشهدانه-۳

سلام

توی قطار موقع رفتن به مشهد وقتی رسیدیم عمو رفت روی صندلی و چمدانها را برداشت آورد پایین . در نهایت هم پرید روی صندلی . دیبا دادش رفت هوا که روی صندلی بپر بپر نکن . توی خونه و در تمام مدتی که مشهد بودیم هرجا رفت توضیح داد که عمو روی صتدلی قطار بپر بپر کرد. وقت برگشتن تا عمو رفت که چمدانها رو بگذاره بالا دیبا دوباره نعره زد روی صندلی نپر کار بدیه!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بیا که رایت منصور پادشاه رسید

نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢۱ - مامان ديبا و پرند

مشهدانه - ۲ ( يادش به خير )

سلام

یه مدت بود که دیبا گیر داده بود که بابای تو کیه ؟ منهم بدون رو دربایستی بهش گفتم من بابا ندارم ( وقتی دیبا رو ۷ ماهه باردار بودم پدرم در اثر ایست قلبی وفوت کرد - تو مشهد و آذر ماه ۱۳۸۳ خیابونهای خلوت شب های زمستون . اورژانس دیر رسید فقط ۲۰ دقیقه ناقابل - به همین سادگی ) وقتی که رفتیم مشهد توی هال خونه مامان عکس بابا رو دید و بهش گفتم که این بابای من است . اونهم گفت من خیلی از دیدن بابات خوشحال شدم. بعدش هم توضیح داد که بابات رفته روی مبلها توی تابلو.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢٠ - مامان ديبا و پرند

مشهدانه - ۱

سلام

ما تعطیلات را رفتیم مشهد. هوا خیلی خوب بود و ما هم که کلی حالمون گرفته بود . خاله کوچولو هم در حالی که به هیچکس نگفته بود سنگر زنجان را ترک کرد و اومد مشهد و حسابی همگی سورپرایز شدیم. البته روزهای اولش که پرند هنوز رو به راه نبود ولی یکی دو روز آخر خوب شد. دیبا هم دلی از عزا درآورد و حسابی خوش به حالش شد. خاله بزرگه کلی ما رو برد و گردوند.  هم الماس شرق و هم پروما رفتیم و دیبا حسابی سرزمین عجایب زده شد.  روز آخر  خاله از دیبا پرسید چندتا خاله داری ؟ دیبا هم گفت یک خاله دارم اونهم اسمش عمه راحله است !!!!! خاله بزرگه هم به استعداد بچه من پی برد ( دیبا ۳ تا خاله داره ).

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/۱٩ - مامان ديبا و پرند

غذا می خوريم

سلام

دیروز رفتیم پیش دکتر خودشون. خیلی با دیبا سر و کله می زنه . از دیبا پرسید تو چه کار می کنی که هر دفعه از مرتبه قبل قشنگ تر میشی ؟ دیبا هم خیلی جدی گفت غذامو خیلی خوب می خورد  

دیروز زنگ زدم که احوال پرند رو بپرسم . خاله مریم گوشی رو داد به دیبا . کلی با هم حال و احوال کردیم و داشتم حسابی کیف می کردم . یک مرتبه دیبا خیلی جدی برگشت گفت نمی خواهم مامان خودمه بهت نمیدم. دوباره تکرار کرد. منهم این طرف ضعف کرده بودم از خنده . ظاهرا یکی از همکلاسیهاش اومده بود گوشی رو بگیره اینهم کلی غیرتی شده بود که من با پسر مردم صحبت نکنم.  همکارها ریخته بودند دورم که اونجا چه خبر است داره چی میگه. خلاصه کلی با همکلاسیش بحث و جدل کرد تا تونست با من صحبت کنه. فکر می کردم نمی تونه از حقش دفاع کنه. ولی از دیروز حس کردم که حداقل در مقابل پسرهای تخس کلاسشون کم نمیاره !!!

اللهم صل علی محمد و حاله امیر محمد ( خدا ما رو ببخشه که به بچه درستشو یاد نمیدیم و دایم هم میگیم برامون تکرار کنه تا ما بخندیم ) 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/۱٤ - مامان ديبا و پرند

خدا برای کسی بد نياره

سلام

دیروز مثل یک خانم خوب داشتم توی شرکت کار می کردم که یکباره تلفنم زنگ خورد و خاله زیور گفت پرند حالش خوب نیست خودت رو برسون. منهم از شدت حول ماشین برنداشتم و سریع پریدم توی آژانس و دوان دوان پرند را برداشتم و بردم بیمارستان کودکان . حسابی بی حال بود تبش حدود ۵/۳۸ بود و گلاب به روتون شده بود بالا هم آورده بود. من خودم کلی حالم بد بود اونجا هم مقادیر متنابهی کودک بودند که به شرایط پرند مبتلا شده بودند و خانم دکتر کشیک هم به سرعت بچه ها رو بستری می کرد. به پرند یک آمپول ب ۶ تزریق کردند و ما هم یک ساعت بودیم خدا رو شکر دیگه بالا نیاورد و اسهالش هم خوب شد. ولی همچنان تب داشت و خیلی بیحال بود. منهم امروز باید ۲ تا کار تحویل می دادم مواد لازم رو روی فلش منتقل کردم و از ساعت ۱۰ شب نشستم به کار تا ۱۲ جمع کردم و برای همکارهام میل کردم که امروز رو توی خونه بمونم. ساعت ۵ صبح با ضربات پرند از خواب بیدار شدم که شادمان و سرحال حوصله اش سر رفته بود که من خوابم . دیگه با هم بازی کردیم و صبح هم دیدم خوب شده و تبش قطع شده فرستادمش مهد. امیدوارم دیگه مشکلی نداشته باشه.

دیروز دیبا کلی پیش خاله زیور درد دل کرده بود که مامانم منو دوست نداره و فقط پرند رو دوست داره  و با اون بازی می کنه. نمی دونم چرا ناراحت شده بود.

داشتم اطلاعات عمومی اش رو بالا می بردم بهش گفتم باباجون استاد دانشگاهه اونجا به بچه ها درس میده. حالا فکر می کنی مامان چکاره است ؟ بدون تامل گفت مامان هم استاد شرکته . توی شرکت به همکارهاش درس میده !!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دوش با من گفت پنهان  کاردانی نیز هوش

کز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/۱۳ - مامان ديبا و پرند

تولد تولد

سلام

امروز کلی تولد بارونه اینجا. اول از همه تولد خاله پروانه  جون است که ؟‌( از یک تا ۹۹ میتونید بگذارید !!!!!) سالگیشو جشن میگیره . روزهای خوبی براش آرزومندم و امیدوارم زودتر پایان نامه اش رو بده و دیگه بهانه ای برای از زیر کار در رفتن نداشته باشه  ( پیمانکارا ورشکست شدن از بی پولی خاله دریاب مردمو)

دوم تولد خاله نیلوفر جون است که امیدوارم ۱۲۰ سال بعد از این سایه شون روی سر نازنین فاطمه گل باشه.

سوم تولد کیان جون است که سومین سالگرد تولدش رو جشن گرفته و امیدوارم تولد ۴ سالگیشو در ایران بگیریم . خدا اونو برای خاله فریناز عزیز حفظ کنه.

چهارم تولد گل من رادین جون است . خیلی اذیتش کردیم خیلی بهمون خوش گذشت و  امیدوارم زیر سایه پدر و مادر محترمش روزهای خوب و شادی رو در پیش داشته باشن.

دیروز موقع غذا بدون هیچگونه مقدمه چینی گفت : مامان  بابا سی بی چه ( سوئیچه ) ماشین پرایدو گذاشته اون بالا که هر وقت خواستیم بریم خواستگاری با اون بریم. من دقیقا اینجوریشدم و پرسیدم کجا ؟ گفت خواستگاری. من نمی دونم این کلمه از کجا آمده . عموجون هم که آره و اینا گیر داده بود به دیبا که خواستی بری منهم با خودت ببر و بعد هم به این نتیجه رسید که اینقدر وضع من خرابه که دیبا هم به فکر افتاده.

دایی جون داشت توی اتاق با تلفن صحبت می کرد منهم با بچه ها توی اتاق خودشون بودم . یک لحظه پرند غیب شد. رفته بود از گوشه در توی اون اتاق سرک می کشید. بابا جون به دایی گفت ما نیروی نفوذی داریم فرستادیم برای جاسوسی !!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/۱٢ - مامان ديبا و پرند

وضعيت قرمز

سلام

اومده بود خونه می گفت : مامان خاله زیور گفته وضعیت قرمزه من باید برم توی کلاس خودمون !!!! ( آخه حسین آقا رفته بود مهد . دیبا هم توی کلاس پرند بود  )

می خواستم پرند رو بخوابونم اومده بود بلند بلند برام خاطره تعریف می کرد. بهش گفتم برو پیش باباجون ازش نخود سیاه بگیر. رفت گفت نخود سیاه داری ؟ بابا جون هم شروع کرد سرشو گرم کردن . یک کم موند پیش بابا جون و اومد به من گفت نخود سیاه نداره. فرداش که باباجون می خواست بره خرید پرسید چی باید بگیرم ؟ دیبا گفت نخود سیاه نداشتی بگیر !!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

حاصل خرقه و سجاده روان در بازم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٩ - مامان ديبا و پرند

مانتو

سلام

صبح که بیدار شد یک آقایی با هیجان و با لباس درویشی داشت توی تلویزیون شاهنامه می خوند . اومد یک خورده نگاهش کرد و پرسید مامان مگه این آقاهه دختره که مانتو پوشیده ؟؟؟؟؟

باباجون داشت نون برش می زد . دیبا دوان دوان رفت از توی نایلونهای پوشکهای پرند یک نایلون آورد و گفت باباجون برات لایلون ( نایلون ) آوردم که نونها را بذاری توش !!!! باباجون هم کلی تشکر کرد و من به سرعت یک نایلون دیگه جایگزین کردم.

اومده بود می گفت مامان خاله با مورچین ( موچین ) داشت مورهاشو ( احتمالا ابرو بوده ) می کند .

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/۸ - مامان ديبا و پرند

خطابه ديبا در شب پنجم آبان

سلام

یک کتاب داشت که وسط هال انداخته بود و پرند هم نامردی نکرده بود. علاوه بر پاره کردن بخشهایی از کتاب رو هم از داخل دهان مبارکش کشیدم بیرون. دیبا پریشب متوجه این موضوع شد و کلی عصبانی شد و یک خطابه مفصل به شرح زیر راه انداخت  ( توی هال راه می رفت و غر می زد اصلا هم براش مهم نبود که ما حواسمون هست یا نه ) :

برای من کتاب پاره پاره نخرید من دیگه کتاب پاره نمی خونم !!!!!

برای من موز پاره پاره ( ؟ ) نخرید من موز پاره نمی خورم ( باباجون می گفت این بچه توی در و همسایه برامون آبرو نذاشت )

این موارد با صدای بلند و پشت سر هم و مسلسل وار در ساعت ۵/۱۰ شب تکرار می شد . ما هم توی اتاق ضعف کرده بودیم از خنده . بیچاره همسایه هامون .

علاقه خاصی به خمیر دندون داره و از هر فرصتی برای خوردنش استفاده می کند. داشت دندونهاشو مسواک می زد وقتی دید من شش دانگ دارم نگاهش می کنم که خمیر دندون نخوره گفت مامان از خمیر دندون اجازه گرفتم !!!!!!برای همین دارم می خورمش.

کلمه « مهمه » رو تازه یاد گرفته ولی کاربردشو خیلی نمی دونه . دیروز می گفت بابا این صندلی خیلی مهمه نه ؟؟؟؟ باباجون هم کاملا نظرشو تایید کرد .

سومین دندون پرندی هم در آمد. دخترم این روزها تمرین ایستادن می کنه و مرتب عملیات زمین خوری داریم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دوش در حلقه ما صحبت گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٧ - مامان ديبا و پرند

دوربين خاله زيور

سلام

روز چهارشنبه رفته بودم مهد دیدم خاله زیور و خاله سحر هرهر می خندند. از من پرسیدن تولد باباجون بوده ؟ گفتم آره . گفتند میدونی بابا دو و نیم ساله شده   معلومه که خبرها از کجا رسیده !!!!!

همون روز بابایی رفته بود دنبال دیبا و طی یک هماهنگی با خاله زیور قرار شده که دوربین خاله زیور توی خونه ما روشن بشه

دیشب طبق معمول موقع شام خوردن ادابازی در می آورد و می خواست فقط ماست بخوره . باباجون به کانال کولر نگاه کرد و گفت خاله زیور دوربینتون رو روشن کنید. دیبا سرشو بلند کرد و سلام داد. بابا بهش گفت خاله زیور داره نگاهت میکنه. دیبا هم خیلی خونسرد دستشو تکون داد و گفت خداحافظ خاله زیور و پشتشو کرد به دریچه کولر و کارشو ادامه داد.  

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

شهری است پر ظریفان و از هر طرف نگاری

یاران صلای عشق است گر می کنید کاری

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٦ - مامان ديبا و پرند

جنبه نداريم !!!!

سلام

ما یک خاله منصوره داریم که خیلی دوستش داریم. این خاله جون ما قبل از ماه رمضان دفاع کرد و حالا ما به افتخار میگیم که یک خاله جون دکتر هم داریم. ما چون خیلی خوشحال بودیم تصمیم گرفتیم سر این خاله جون آوار بشیم و از نزدیک بهشون بگیم مبارکه . در نتیجه روز ۵ شنبه با کلی خاله و دختر خاله رفتیم منزلشون و تا تونستیم شلوغ کردیم. مامان طفلکشون رو هم که تازه ۲ روز بود از بستر بیماری بلند شده بودند حسابی زحمت دادیم. خواهر هاشون هم که دیگه دربست در خدمت ما بودند. اما بچه های من که مهمونی ندیده هستند حسابی استعداد به خرج دادند. پرند خانم که کاملا هنگ فرمودند و تقریبا تا انتهای مهمانی فقط در حد یک ربع بغل خاله ها رفت و مابقی مدت مشغول سواری گرفتن از من بود. دیبا جون هم که به انواع و اقسام درد و بلا ها مبتلا شد. شامل  سردی و دل درد و رنگ پریدگی . خلاصه هم به خودمون خیلی خوش گذشت و هم بقیه رو مستفیذ کردیم. خدا  و دوستان ما رو ببخشند.

روز چهارشنبه  من کار داشتم و باباجون بچه ها رو از مهد برداشت. وقتی می رفتم خونه یک دونه کیف به شکل عروسک برای دیبا گرفتم. وقتی زنگ زدم عروسکه رو گرفتم جلوی آیفون. دیبا که عروسک رو دیده بود اومد و آیفون رو برداشت و گفت تو کی هستی ؟ گفتم من عروسکم . گفت اینجا چکار داری ؟ گفتم اومدم خونه شما. کل هم ذوق زده شده بود. گفتم حالا در و باز کن من بیام بالا. در این لحظه باباجون به دادش رسید و در باز شد. جلوی در هم عروسکه رو فرستادم داخل و دیبا کلی خوشحال شد. امروز صبح با هیجان عروسکه رو برداشت و گفت الان که برم توی مهد خاله ها میگن دیبا چه عروسک خوشگلی داری. این حاج خانم اومده اینجا چکار . فعلا کلی با عروسکه مشغوله. یادش بخیر بچگیمون که یک عروسک تا چه حد ذوق زده مون می کرد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

سخن پیر مغان است به جان مینوشیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٥ - مامان ديبا و پرند

تولد

سلام

ما دیروز عملیات سورپرایز داشتیم. صبح که باباجون رفت به دیبا گفتم که امروز تولد باباجون است و ما کلی کار داریم. عصر که اومدیم باید کیک  و شمع بگیریم  بادکنکها رو هم به دیوار بزنیم. باز همون سوء تفاهم همیشگی که چرا می خواهی بادکنکها رو به من بزنی ؟؟؟ ما هم اینکه مجید جان دیبا نه دیوار !!!!!!

بعد از ظهر سریع اومدیم و رفت یخچال رو چک کرد و بعد خواست که کیک رو ببینه . کامل بررسی کرد . بعد در مورد شمع پرسید و شمع رو چک کرد و از وسط هم به دوقسمت مساوی تقسیم کرد و دیگه کاملا خاطر جمع شد که همه چیز رو به راه است.

باباجون از راه رسید و از دیبا پرسید تازه اومدی؟ دیبا هم گفت آره ولی لباسهامون رو نباید عوض کنیم. باباجون پرسید چرا ؟ دیبا گفت چون تو داماد می شی مامان هم عروس میشه بعد تولدت میشه. مامان یک کیک بزرگ برات خریده . راستی شمعت هم آهنگ میزنه. چرا می خواهی شمع تولد منو بشکنی ؟؟؟؟؟ ( آخه شمعهای تولد پارسالش رو هنوز داریم اینهم هر چند وقت یکبار میره نگاهشون میکنه. من دیروز بهش گفتم خوبه حالا بابا هم شمعهای تو رو بشکنه ) 

باباجون هم که تازه متوجه شده بود اوضاع از چه قرار است کلی هرهر و کرکر راه انداخت و خلاصه حسابی سورپرایز شد 

شعر منتخب امروز

ای دختر کاکلی ( کابلی ) من یه ایرونی هستم

به خاطر تو دختر کوله بارم رو بستم

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

آن سیه چرده که شیرینی عالم با او است

چشم میگون لب خندان دل خرم با او است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢ - مامان ديبا و پرند

چراغها را من خاموش می کنم

سلام

دیشب که می خواستند بخوابند من در اتاقشون را نیم بسته گذاشتم چون چراغ توی هال روشن بود و باباجون داشت کارهاشو انجام می داد .تا وقتی که دیبا بخوابه به مدت یک ربع پشت سر هم از من پرسید مامان چرا در اتاق رو بستی ؟ منهم هی توضیح دادم اما تا حرفم تموم می شد باز می پرسید چرا در اتاق رو بستی . خلاصه بعد از یک ربع خوابش برد. صبح من بیدار شده بودم و داشتم کتاباشو مرتب می کردم . یکدفعه از پشتم گفت سلام صبح بخیر. برگشتم طرفش و بهش سلام دادم . پرسید مامان چرا دیشب در اتاق رو بستی ؟؟؟؟؟

یک کتاب براش گرفته بودم که البته بعدش حسابی پشیمون شدم اسمش هست دیو خشکسالی. جریانش هم این است که حسنی خیلی آب مصرف میکنه و خانم همسایه دائم بهش میگه اینکار رو نکن چون دیو خشکسالی میاد. یکبار حسنی خوابش میبره و دیوه میاد و ماشین باباشو داغون میکنه و همه پرنده ها در حال مردن میشن و خلاصه حسنی کلی میترسه و از خواب بیدار میشه و تصمیم میگیره دیگه آب مصرف نکنه. بماند که ما این کتاب رو چند بار خوندیم و تحلیل کردیم و در مورد دیب خوشحالی ( دیو خشکسالی ) صحبت کردیم. دیروز داشتم ظرف میشستم یک مرتبه اومد توی آشپزخونه و گفت اینقدر شیر آب رو باز نکن الان دیب خوشحالی میاد ها !!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد    

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند