Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آبميوه

سلام

دیروز به محض اینکه از مهد اومد بیرون اصرار که من آبمیوه موز ( شیر موز ) می خوام. باباجون هم بردش سوپر و یک آب زردآلو براش گرفت. اونهم با شادمانی برگشت توی ماشین و مشغول شد. ازش پرسیدم داری آب چی میخوری ؟ گفت : بنفش  من خیلی پاکتشو را بررسی کردم اما هیچ گونه رنگ بنفشی مشاهده نکردم.

صبح هم سر لباس پوشیدن با هم دعوامون شد. بهش گفتم با من صحبت نکن . اونهم شروع کرد به خودشیرینی . رفت چراغ دستشویی رو روشن کرد گفت ببین بلدم. بعد هم رفت توی دستشویی و صدا زد بابا بیا. من دوان دوان رفتم سراغش تا شیلنگ رو برداشتم گفت تو رو که صدا نزدم بابا رو صدا کردم. منهم  اینجوری شدم ولی دهنم رو روی هم فشار دادم که ضعف نکنم و پر رو نشه . بعد پرسید حالا چرا دهنت رو به هم فشار میدی ؟؟؟

البته بعد با ضجه و ناله و فغان از خونه اومد بیرون ولی جالب بود توی مهد که رفت به همه سلام داد و هر هر می خندید. خاله های مهد می گفتن چقدر دیبا خوش اخلاقه !!!! همیشه داره می خنده . گفتم جاتون یک ربع پیش خالی بود که از شدت گریه داشت خفه می شد ( همون حکایت همیشگی جوراب کوتاه و دامن و کاپشن بود که ایندفعه باباجون کوتاه نیومد و کار به جاهای باریک کشید )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۳٠ - مامان ديبا و پرند

آقای دکتر

سلام

خیلی رومانتیک ازش پرسیدم دیبا جون وقتی بزرگ شدی خانم دکتر میشی یا خانم مهندس ؟ اونهم خیلی جدی جواب داد من هیچ خانمی نمی شم فقط آقای دکتر میشم.

توی مهدشون هر روز بعد از وقت یکی از مربیها زباله های طبقه رو میبره پایین . روز چهارشنبه دیبا میره و به خاله زیور میگه برو ژباله ( زباله ) ها رو ببر . خاله بهش میگه امروز نوبت من نیست خاله مریم باید بره . می ره و به خاله مریم میگه برو ژباله ها رو ببر. دیروز از راه میره به خاله سحر میگه امروز نوبت شماست باید ژباله ها رو ببرین بیرون. خاله سحر هم مات و مبهوت از خاله زیور می پرسه امروز نوبت منه ؟ خاله زیور هم بهش میگه دیبا گفته دیگه . باید بری. بچه ام به ژباله علاقمند شده دیگه. حالابا توجه به این موارد نظر شما در مورد آینده دیبا چیه ؟؟؟؟؟

چند تا شعر :

اونهایی که خاکین عاشق دل پاکین

پیش خدا عزیزن و شاخ ( شاه ) و گدا نداره

از همه بهتر بابای منه      مهد ( مرد ) نمونه بابای منه

روی درختا پر از کلاغه   به جای بلبل مسکن باغه ( زاغه )  من سر این شعر بیچاره شدم تا کشف کردم منظورش از باغ چیه .

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/٢٩ - مامان ديبا و پرند

بچه اسب

سلام

داشتیم آموزشش می دادیم پرسید مامان اسم بچه اسب چیه ؟ گفتم کره اسب . گفت پس فامیلش چیه ؟

باز باباجون زحمت کشیده بود و داشت جلب مشتری می کرد. براش لبو آورد و کلی اندر باب مزایا و طعمش صحبت کرد. دیبا یک لحظه رفت سر میز و برگشت گفت من لبوی آبی می خوام اینکه قرمزه . 

این روزها پرند مرتب به در و دیوار آویزون میشه و می ایسته. دیبا هم درگیر شده تا پرند بلند میشه میره به زور و زحمت می کشونه روی زمین و سعی میکنه بنشوندش زمین. اونهم جیغ میزنه و کلی با هم درگیر میشوند. 

بالاخره توانستم با اینترنت نفتی توی خونه کلیپ تولد دیبا رو که از روی Baby TV درست كرده بودم توي خونه دانلود كنم . پريشب كه براش گذاشتم كلي هيجان زده شد و خنديد . پرند هم به شدت ذوق زده شد ولي براي بار دوم كه براش گذاشتم كلي گريه كرد و گفت اين زرافه چرا منو برد حالا چرا منو بردن توي آسمون . منو بگذار زمين .   

خداحافظ بياعلي ( يا علي )

فال حافظ امروز

گرچه افتاد ز زلفش گرهي در كارم

همچنان چشم گشاد از كرمش مي دارم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/٢۸ - مامان ديبا و پرند

گزارش کار

سلام

من این دو روز گذشته یک دوره آموزشی خیلی خوب گذروندم. روز اولش دیبا خیلی کند داشت آماده می شد. بهش گفتم مامان سریع باش من کلاس دارم. گفت مامان تو هم مثل مامان آرتا کلاس میری ؟ به بچه ام نگفتم که این کلاس اون کلاس نیست . من هرچی هم از این کلاسها برم به با کلاسی مامان آرتا نمی شم.

اون روز پول نداشتم و با سرعت رفتم به پولهای باباجون دستبرد بزنم. دیبا اومد جلوم ایستاد و گفت چرا به  پولهای بابا دست می زنی بر ندار !!!!!!

بچه مثبت شده بود می گفت بابا توی آشپخزونه ( آشپزخونه ) و حمام و دستشویی کفش می پوشیم ولی توی اتاق و هال پزده ( پذیرایی ) کفش نمی پوشیم.

دو تا از پلهای بلزشو برداشته بود می گفت ببین اینجا دوخوابه است.

گیره های موهاشو از جلوی دستش برداشتم و توی کتابخانه گذاشتم که دستش نرسه اومده بود اشک می ریخت و می گفت به خدا دستم نمی رسه اینطوری دارم اذیت می شم.

باباجون دوباره هنر آرایشگری شو  به رخ کشیده . دیروز اومده بود می گفت خاله زیور گفته به بابات بگو کار آرایشگرها رو کساد نکن .

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زاین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/٢٥ - مامان ديبا و پرند

عيد فطر مبارک

سلام

عید فطر مبارک.

این چند رو زتعطیلی ما کلی تونستیم به کارهای عقب افتاده برسیم. دخترهامون هم حسابی کیف کردند بطوری که امروز پرند خانم از بغلم جدا نمی شد و با گریه و زاری رفت مهد. دیبا جون هم سنگ تمام گذاشت و تا توانست شرارت کرد. یک پارچه انداخته بود روی سرش و به پرند می گفت من کو أم.

ماست و نوشابه توی خونه ما جایزه است و وقتی غذاشو بخوره بهش میدیم. حالا در نظر بگیرین که ما مهمون داشتیم به محض اینکه دستش به ماست رفت دیبا نعره زد همشو نخور جایزه منه  

امروز صبح دخترم سارافون پوشید با کاپشن و جوراب کوتاه و بالاخره با تهدید و خواهش و رشوه تونستم قانعش کنم جوراب شلواری بپوشه .

برای پرند یک شلوار گرفته بودم به نظرم کوچک بود ۵ شنبه با دیبا رفتیم که عوضش کنیم. توی فروشگاه دیبا یک کلاه مشکی کاملا پسرونه دید و اصرار که من همینو می خواهم. فروشنده بیچاره مثل اسپایدرمن از در و دیوار مغازه بالا رفت و حدود ۵ تا کلاه دخترونه فوق العاده شیک برامون آورد ولی دیبا همچنان اصرار که من همینو می خواهم. ما هم راضی شدیم و براش گرفتیم . وقتی اومد بیرون گفت این مثل کلاه ایرجه ( شیطون ترین پسر کلاس که دستش توی گچ است ). و بعد هم آقای پلیس شد و کلی به ما کامنت داد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/٢٢ - مامان ديبا و پرند

مهمونی

سلام

شنبه شب ما رفتیم مهمونی آقای مدیرمون که به مناسبت افطار بچه ها و بزرگها را دور هم جمع کرده بود. در بدو ورود دیبا اولین همکارمون رو که دید بهش گفت سلام ما خونه مون رو عوض کردیم. بعد هم با ۲ تا بچه دیگه جور شدن و حسابی آتش سوزوندن. پرندی هم مثل یک خانم متشخص از توی ماشین خواب بود و بعد از افطار بیدار شد. به همه هم لبخند می زد . فقط یکبار که اومدن و از من گرفتنش یک لب و لوچه ای جمع کرد و نعره زد و برگشت پیش من. دیبا غذا هم نخورد و طبق معمول ادا بازی درآورد. آقای میم ( تازه داماد بخشمون ) و خانمشون رو به روی ما بودند و من به دیبا گفتم که زود غذاتو بخور این آقای میم اینجا نشسته . دیبا هم غذاشو بلعید. دیشب خونه نشسته بود گفت مامان این آقای میم دوست رئیست بود ؟ گفتم آره و فهمیدم علت حساب بردنش چی بود.

یک مجموعه کتاب براش گرفتم به نام شیمو ( سروده ناصر کشاورز است و به نظرم از می می نی جالبتر است . شیمو یک موش است  ) که خیلی خودم خوشم میاد و توی اون مدتی که خونه عمو بودیم توانست جبران تمام کتابهایی که براش نیاورده بودیم رو بکنه .به ویژه یک جلدش هست به نام  شب و کتاب و مهتاب   میگن به شیمو بخواب     من عاشق این کتابم و هر شب حداقل یک بار براش می خونم ( به ویژه ۲ صفحه آخرشو از بس خوندم حفظ شده ). توی مهمونی یک دختر خانم بود که دیبا کلی باهاش بازی کرد .پریشب ازش پرسیدم اسم دوستت چی بود اونهم گفت شیمو ( بیچاره شید مهر بود ) . با خودم فکر کردم اگه باباجونش بفهمه که اسم دخترش چیه !!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب خاله دومی زنگ زد و ما رو برای آخر هفته دعوت کرد که بریم رشت. وقتی خاله زنگ زد باباجون گوشی رو برداشت و دیبا هم در طول ۱۰ دقیقه ای که من صحبت می کردم یک نفس نعره زد که چرا بابا گوشی رو برداشت. منهم تلفن رو که قطع کردم با موبایل زنگ زدم روی خط تلفن و دیبا گوشی رو برداشت . کلی با هم گپ زدیم. منهم رفتم جلوش نشستم .بعد موبایل رو بهش دادم و گوشی تلفن رو گرفتم. باز با هم عوض کردیم . بعد پرسیدم من کیم ؟ گفت مامانی . گفتم تو کی هست ؟ گفت من دیبام . بعد خداحافظی کردم و بوسیدمش. پرسیدم دیبا با کی صحبت کردی ؟ گفت مامان جان ( مامان من ) بود !!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

یارب این شمع دل افروز زکاشانه کیست

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۱۸ - مامان ديبا و پرند

 

سلام

دیروز نتوانستم وسط روز برم به پرند سر بزنم در نتیجه زنگ زدم به خاله زیور که اوضاع و احوال را بپرسم . بعد هم ازش خواهش کردم که اگه ممکنه یه کوچولو با دیبا صحبت کنم. اونهم گوشی رو گرفت و کلی خودشو برام لوس کرد و بهم گفت مامانی دوستت دارم که منهم اون وسط کلی براش غش و ضعف کردم. در همین حین در طبقه شون رو زدند. دیبا به خاله زیور گفت حسن آقا اومده !!!!!!  بچه ام شرطی شده.

یه دوره آموزشی می رفتیم اونجا سیستم های کامپیوتریش خیلی غنی بود و انواع شوها و کلیپها و فیلمهای آموزشی !!!!! روی سیستم ها بود من هم یک شو نانسی اجرام از اونجا برداشتم و بعد هم دیگه فراموشش کرده بودم. دیشب داشتم فلشم رو چک می کردم به اون برخوردم و دیبا رو صدا زدم بیا ببین. دیبا تا رسید گفت مامان این خانمه میگه حبیبی !!!!! اطلاعات جدید تر رو باید از این بچه ها گرفت. 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

فتوی پیر مغان دارم و قولی است قدیم

که حرام است می آنجا که نه یار است ندیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۱٧ - مامان ديبا و پرند

آنتی بين تی

سلام

روز جهانی کودک به تمام غنچه های زندگی مبارک

اومده بود دارو ( مینادکس ) بخوره به من گفت مامان این شربته پر از آنتی بین تیه ( آنتی بیوتیک )!!!!!

این روزها حس کرده کیف مامان دچار مشکل شده . اومده بود می پرسید پول داری برام جشم ( جشن ) تولد  ( جشن تولد معادل با کیک است ) و شمع بخری ؟؟

باباجون کیفشو  عوض کرده بود رفته بود بهش می گفت چه کیف قشنگی . تولدش مبارک

دیروز که رفتم پرند رو ببینم از من پول گرفتند که به دیبا لوازم التحریر بدهند. بعد از ظهر با هیجان ازش پرسیدم دیبا خاله مریم برات چی گرفت؟ اونهم بدون ذره ای تردید گفت جیشمو گرفت.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر آن طایر قدسی ز درم باز آيد

عمر بگذشته ز پیرانه سرم باز آيد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۱٦ - مامان ديبا و پرند

خودشيرينی

سلام

ما معمولا بعضی شبها با خاله کوچیکه تلفنی صحبت می کنیم. توی این شبها دیبا هم گوشی تلفن را از من می گیره و برای خاله میخونه : تاب تاب عباسی   خدا منو نندازی

اگر منو بندازی    بغل خاله کوچیکه بندازی

دیروز صدای نعره پرند بلند شده بود رفتم جلو دیدم که دیبا نشسته جلوش به شدت لپشو می کشه . پرند هم نعره میزد دیبا هم براش می خوند خنده بکن همیشه    قهر بکنی نمیشه

خوراکی هفته  : زولئیه ( بر وزن اولویه ترکیبی از زولبیا و بامیه )

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان امد خدا را همدمی 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۱٥ - مامان ديبا و پرند

پراکنده گويی

سلام

دیشب اومده به من میگه مامان خاک بر سرم شد !!!! گفتم خدا نکنه مامان مگه چی شده ؟ گفت پرند داره چهاردست و پا راه میره !!!! ( ارتباطشو نفهمیدم )

داشت تلویزیون تماشا می کرد یک مرتبه توی اخبار تبلیغ یک تاتر رو گذاشت که توی اون یک گروه مرد عرب بودند کلی وحشت کرد و با بغض گفت مامان من اینها رو دوست ندارم فقط مامان نارگلو دوست دارم .  ( باز هم ارتباطشو نفهمیدم )

به خاله زیور گفته بود توی خونه مون اسپند دود کردیم بو میده وقتی بوهاش بره بر میگردیم همون خونه.

عمو قصه داشتند نشسته بوده لبه پنجره . خاله زیور بهش میگه چرا اینجا نشستی میگه منتظرم حسن آقا بیاد ببینمش . 

هنوز هم آبمیوه هامون رو برای آقا پلیسه کنار میگذاریم

 خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۱٤ - مامان ديبا و پرند

آ کيو ( همونIQ معروف )

سلام

ديبا تازگيها تا پرند يك كار عجيب و غريب مي كنه بهش ميگه آ كيو ( آي كيو مثلا ). حالا خودش آش شلغم براش پخته بودم اومد گفت برام شلغم بريز . بعد كه خورد گفت مامان چه سيب زميني خوشمزه اي بود.

پارسال يك هفته مامان جان ( مامان خودم ) پيش ما بودند و توي اون مدت كلي انرژي مصرف كردند و به ديبا كلي ميوه و حيوان ياد دادند . باباجون نارنگي گرفته بود . ديبا اومد و گفت مامان نارگيله ؟ - نه . ناگته ؟ - نه . نانيه ؟ - نه . بالاخره گفتم مامان جان اين نارنگيه . يك خورده كه خورد گفت ولي فكر كنم يك جور پرتغاله !!!!!!!!

خداحافظ  بياعلي ( يا علي )

فال حافظ امروز

اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي

تا راهرو نباشي كي راهبر شوي

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۱٠ - مامان ديبا و پرند

فرازهايی از استعداد دخترم

سلام

پریشب باباجون و عموجون داشتند خطهای تلفن این خونه رو چک می کردند. عموجون با موبایلش زنگ زد روی تلفن . ما هم که همگی مشغول بودیم به دیبا گفتیم برو گوشی تلفن را بردار. دیبا رفت و عموجون شروع کرد باهاش تلفنی صحبت کردن. دیبا هم پشتش به عمو بود و نمی دید و شروع کرد جواب دادن . بعد از سلام و احوالپرسی عموجون پرسید من کی هستم ؟ دیبا هم خیلی جدی گفت تو عمو دومی هستی (عمو دومی و عمو اولی توی مشهد زندگی می کنند و معمولا هم با دیبا کلی تلفنی صحبت می کنند ) . باباجون که شوکه شده بود گوشی رو از عمو گرفت و رفت داخل اتاق و شروع کرد با دیبا صحبت کردن و بعد پرسید من کی هستم ؟ دیبا گفت تو عمو اولی هستی  باباجون در کمال نا امیدی با دیبا خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد. 

دیشب تلفن زنگ زد. شماره این خونه رو فقط عمو سومی و  پدربزرگ  دارن  در نتیجه به دیبا گفتم گوشی رو بردار. دیبا برداشت و سلام و احوالپرسی کرد بعد هم گفت باباجون دانشگاه است . بعد هم چندین مرتبه گفت تو پدربزرگی . من اول فکر کردم خوب پدر بزرگ است ولی وقتی شنیدم چند بار تکرار شد شک کردم و اومدم گوشی را گرفتم آقای نقاش بود که یک بخش از دیوار رو جا گذاشته بود و حالا می خواست بیاد که کامل کنه بیچاره هی از دیبا می پرسید اونجا کی هست ؟ دیبا هم فکر می کرد این می پرسه من کی هستم . خلاصه طرف روانی شده بود. بعد دیبا از من پرسید کی بود ؟ گفتم آقای نقاش. گفت چکار داره ؟ گفتم میاد خونه که دیوار رو درست کنه . اون با تعجب از من پرسید منو درست کنه ؟ گفتم نه دکتر باید تو رو درست کنه. گفت تو که گفتی میاد دیبا رو درست کنه !!!!!!!!

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید

فغان که بخت من از خواب در نمی آید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/٩ - مامان ديبا و پرند

آستين پايين

سلام

امروز صبح دیبا از خواب که بیدار شد گفت امروز می خواهم لباس آستین پایین بپوشم. منهم هنوز فرصت نکردم لباسهای گرمشون رو در بیارم. فقط یک پیراهن آستین بلند توی کمدش داشت که کلی هم ذوق کرد و اون رو پوشید. بعد که اومدم پرند رو آماده کنم یک مرتبه توی کمد چشمش به سارافون جین پرند افتاد و اومد اشک می ریخت و به من می گفت مامان به خدا این لباس رو دوست ندارم . منهم  اینجوری ناگزیر شدم که دوباره لباسشو عوض کنم و سارافون آبیشو تنش کنم.

در راستای حسن آقا و احمد آقا بودن من در مهد کودک دیروز دیبا می گفت مامان خاله زیور گفته که در کلاس رو ببندیم چون الان حسین آقا میاد. گفتم حسین آقا رو دیدی ؟ گفت نه خاله به من گفت از کلاس بیرون نرو.

شعر برگزیده :  از همه بهتر مامان منه       کلاغ ( چراغ ) خونه مامان منه

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

صبح است و لاله می چکد از ابر بهمنی

برگ صبوح ساز و بده جام یک منی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۸ - مامان ديبا و پرند

ديگه آواره نيستيم

سلام

بالاخره بعد از یک چیزی قریب ۱۵ روز کش و قوس به این نتیجه رسیدیم که بهتره خونه رو عوض کنیم و در یک اقدام ضربتی دومین خونه ای رو که به ما نشون دادند گرفتیم. فعلا مستاجریم. یک خبر یکی از همسایه هامون هم یک آقایی است که تنها زندگی می کنه ( خدایا کمکمون کن . به بابا جون گفتم باهاش در مورد کوه صحبت کن که اگه تصمیمی داشت بره خودشو از روی کوه پرت کنه توی خونه اقدامی نکنه ). اتاق بچه ها رو چیدیم و هر چی هم اسباب بازی توی انبار اون خونه داشتند براشون ریختیم توی اتاق. اونها هم تا دلشون خواست  آتش سوزوندن و تا جایی که جا داشت جیغ کشیدند . تازه شم سیستم پارکینگ رو هم به هم ریختیم. فکر کنم در بدو ورود گربه رو اساسی کشتیم.  

باباجون داشت توی توستر نیمرو درست می کرد تایمشو خوب تنظیم نمی کرد مرتب قطع می شد . دیبا اومده بود می گفت مامان این تخم مرغه همش زنگ می زنه . بعد هم که براش گذاشت به بابا گفت من نیمرو نمی خورم تخم مرغ می خواهم .  

ماشین برگزیده امروز : پرایدو ( همون پرادو قبلی است که از تراکتور به پرایدو تبدیل شده )

شعر برگزیده : بچه های کوچولو ترسی نداره هلو ( لولو )

 همچنان المتاس دعا داریم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

امیدوارم زمان مناسب برای همه ما هر چه سریعتر فرا برسه. 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/٧ - مامان ديبا و پرند

آبميوه

سلام

اون شب هیجان انگیز برای دیبا آبمیوه شادلی گرفته بودم . توی فاصله ای که خونه بودیم هی دور می زد و می اومد می گفت برام بریز. چند بار که خورد بهش گفتم بقیه اش برای آقاپلیسه است که باید ببریم بهشون بدیم چون خسته شدن. از اون روز به بعد هر بار براش گرفتم پس از اینکه یک خورده می خوره میگه بقیه شو بگذار برای آقا پلیسه.

امروز که رفته بودم اون خونه دیدم هنوز اون پاکته داخل یخچال است .

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ما درس سحر در سر میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/٤ - مامان ديبا و پرند

تراکتور

سلام

دیروز توی ماشین منتظر نشسته بودیم. آقای همسایه با  ماشینش اومد که بره داخل پارکینگ خونه شون . دیبا پرسید مامان این ماشینه آمبولانسه ؟ گفتم نه مامان پرادوه . گفت مامان این تراکتوره پس چرا پشتش گاری نداره ؟

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۳ - مامان ديبا و پرند

نخ

سلام

عمو داشت با تلفن صحبت می کرد به اون پشت خطیه گفت برای ساعت ۴ وقت دارین ؟ دیبا اومده به من میگه مامان عمو داره میگه نخ دارین ؟

دیبا صبحها عادت داره چای نبات میخوره و چون همیشه ما با حرکات سریع کارها را انجام میدیم یک تکه نبات می اندازم داخلش . نباتهای مشهد هم که ۲ متر نخ دارن. همیشه هم این نخها به سر شیشه گیر می کنند و حکایت داریم. چند روز پیش نخ را گرفته بود دستش و به محض اینکه خاله سحر را توی مهد دید و نخ را داد دستش . خاله سحر با تعجب گفت دیبا این چیه ؟ - نخ

از کجا در آوردی ؟ - از داخل چای

خاله سحر یک نگاه تعجب بار به قیافه من انداخت و نخ را از دست دیبا گرفت. فکر کنم هنوز داره فکر می کنه اون تکه نخ داخل چای چکار می کرد.

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

 فال حافظ امروز

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم

تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/٢ - مامان ديبا و پرند

بيل

سلام

چند روز پیش یکی از همکارها در وصف خانم یکی از آقایون همکار به من گفت که خانم این آقا از اون بیلیهاست!!!! من با تجزیه و تحلیلی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که درجه خشونت این خانم ۲ درجه از لنگه کفش به دستها و یک درجه از دسته جارو به دستها بیشتر است و خیلی علاقمند شدم ایشون را ببینم. دیروز بچه ها رو برده بودیم دکتر توی مسیر یک پوستر بود که یک گروه روستایی توی برف داشتند راه می رفتند . دیبا با دیدن این تصویر گفت میرم از توی زیرزمین بیل رو بر می دارم می زنم توی سرشون می کشمشون خوب با این وضع حس کردم نیازی نیست که اون خانم محترم یک موجود دکل و تنومند باشه. میتونه یک دختر خانم ظریف و نازنین هم باشه ولی به استفاده از بیل علاقمند باشه.

توی مشهد هم یک شن کش پلاستیکی از اسباب بازی بچه ها پیدا کرده بود و می گفت می خوام با این  محکم بزنم توی سر خاله پسر ( طفلکی خاله پسر  )

دیروز صبح توی کوچه یک پسر کلاس اولی دیدیم که با اسکورت کامل مامان و مادر بزرگ و خاله داشت می رفت مدرسه و باباجونش هم پشت سرش آب ریخت . از دیروز دیبا به من گیر داده که وقتی بزرگ شدم و اسممو گذاشتی پسر منو ببر مدرسه.  

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند