Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

هنوز آواره ايم

سلام

چهارشنبه که رفتم دنبال دیبا مدیر مهدشون منو صدا کرد گفت جریان چیه دیبا اومده میگه ما خونه نداریم!!!! ما هم براش تعریف کردیم که اوضاع چی بوده.

۵ شنبه یک جا مهمونی بودیم. وقتی برگشتیم باباجون از دیبا پرسید واسه دوستت کادو چی بردی ؟ دیبا گفت یک پنبه با یک گردن  ( یک زنجیر دست ( یا پا ؟ ) بود که فروشنده محترم داخل جعبه حاوی پنبه گذاشته بود )

صبح که می خواستیم از خونه بیرون بیاییم طبق معمول ۲ بار لباسهاشو کامل عوض کرد و جیغ منو در آورد جالب اینکه جدیدا پرند هم به محض اینکه جوراب پاش می کنیم در میاره و این عمل چندین بار ادامه داره.بعد هم گیر داده بود به من که باید صندلهاتو بپوشی که با وساطت باباجون ختم به خیر شد.

فکر کنم تا آخر هفته از آوارگی در بیاییم.

باز هم برامون دعا کنید.

خداحافظ بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سالها دفتر ما در گرو صهبا یود

رونق میکده از درس و دعای ما بود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/۳۱ - مامان ديبا و پرند

گوساله

سلام

دیروز بعد از ظهر می خواستیم بریم بیرون ولی یک مرتبه باباجون یادش اومد که ای وای ریموت نداریم و این واکنش همزمان با باز کردن درب یخچال بود. دیبا هم گیر داده بود داری میری لیمو !!!!! بخری منهم میام.

بعد که عمو اومد و ما ریموت دار شدیم نشسته بود کفشهاشو بپوشه گفت گوساله. گفتم کی میگه ؟ گفت امیر رضا. گفتم مامان گوساله حرف بدیه و اسم بچه گاوه. ما که اینجا گاو نداریم . تو گاوی یا من گاوم ؟ یک نگاه به قیافه ام انداخت و گفت تو گاوی . ( از قدیم هم که گفتند حرف راست را از بچه بشنو

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

( فال حافظمون هم گاو بودن را تایید کرد !!!!!!!!!!!)

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٢۸ - مامان ديبا و پرند

ديبااااااااااااااااااااااا

سلام

این روزها ما کلا اعصاب نداریم و کی بهتر از دیبا جون که سرش داد بزنیم.  تازه بچه ام هم که عادت داشت روزی ۲ نوبت کل کمد لباسهاش و سبد اسباب بازیهاشو وسط اتاق خالی کنه این روزها کاری نداره و مجبوره که از در و دیوار خونه عمو بالا بره. دیروز  میز پذیرایی را کامل تمیز کردم و دیبا در کمتر از ۳۰ ثانیه تمام میز را با لیمو شیرین پر کرد. ازش پرسیدم تو چطوری تونستی به این سرعت اینجا رو کثیف کنی توضیحی نداد . عمو جون اومده بود داشت دوغ باز می کرد ریخت روی میز . دیبا دوان دوان اومد و گفت مامان عمو میز رو کثیف کرد بیا لهش کن  ( البته ما از وقتی که از مشهد اومدیم زیاد از این تهدید استفاده نمی کنم چون توی مشهد تا می گفتم دیبا لهت می کنم یه خاله جونی از پشت دستشو به علامت گوشتکوب تکون می داد و می گفت مگه تو گوشتکوبی و در نتیجه تمام قیافه جدی منو ضایع می کرد . حالا که برگشتیم تا میام بگم یاد قیافه خاله جون می افتم ) خلاصه ما هم خیلی جدی رفتیم و به عمو گفتیم بار آخرت باشه که میز رو کثیف می کنی ایندفعه له می شی ( رو  رو دارین خونه مردم رو اشغال کردیم بهشون غر هم می زنیم)

دیشب دیبا داتش تلویزیون نگاه می کرد یکمرتبه برگشت به من گفت مامان این آقاهه رو ببین موهاشو آورده توی صورتش ( آقاهه ریش داشت )

اومده میگه یه لیوان آب بده بزنم تو لگ ( تقصیر خودم بود بهش گفته بودم بیا این شربت خنکو بزن تو رگ )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بوی خوش تو هر که زباد صبا شنید

از یار آشنا سخن آشنا شنید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٢٧ - مامان ديبا و پرند

موش بدجنس و بلا

سلام

اول از همه باید از تمام دوستای خوبم که این چند روز با ما همدردی کردن تشکر کنم. یک تشکر مخصوص هم به پرسنل محترم بخش کودکان بیمارستان شهید رجایی ( بهمون نخندین که رفتیم توی بیمارستان قلب بچه مون رو بستری کردیم یه عموجون داریم که اونجا کار می کنه )بدهکارم که اون شب حسابی ما رو خجالت دادن و کلی بهمون کمک کردن و خیلی هم مهربون و بامحبت بودن.

توی این چند روز برس مسافرتیمو گم کردم و مسئولش هم دیباست چون روزی چند بار کیفمو بازرسی می کنه. امروز یک مرتبه شادان و خندان اومد که بیا مامان برست را پیدا کردم . بلافاصله صدای نعره باباجون بلند شد که برس منو کجا بردی ؟ دیبا دوباره دوان دوان رفت پیش باباجون . بعد اومد و برای من گفت : یک موش بدجنس و بلا رفته بود سر کیف باباش و برس باباشو برداشت.

همچنان محتاج دعا هستیم

خدا حافظ بیاعلی ( یا علی ) 

فال حافظ امروز

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٢٦ - مامان ديبا و پرند

آوارگان

سلام

ما این روزها کلی مسافرت می کنیم چون راهمون به مهد و شرکت کلی دور شده . امروز دیبا حسابی کلافه شده بود و می پرسید مامان خونه مون درست نشد؟ گفتم نه مامان مگه خونه عمو رو دوست نداره اینجا که خیلی خوبه . اونهم گفت آره اما خونه خودمون هم خیلی خوبه . 

راستی اون روز که پرند رو از بیمارستان آوردیم روی مبل گذاشتیمش . این بچه هم چون خیلی ضعیف شده بود نتوانست تعادلش را حفظ کنه و صورتش روی دسته مبل فرود اومد و یک بادمجان در زیر چشمش کاشته شد. روی پیشانیش هم یک خط افتاده . دستهاش هم که سوراخ سوراخه . الان کاملا شبیه انسانهای خلافکار مثل جو سرخپوسته شده

دیبا هم کلا استعدادش خونه عمو شکوفا شده و انواع و اقسام خلاقیتها رو روی مبل و دیوار و سرامیک کف به نمایش می گذاره . فکر کنم همین روزها عذرمون را بخواهند. کسی اردوگاه سراغ نداره ؟؟؟؟

دیروز رفته بودم دنبال دیبا ایستاده بود و به یک همکلاسی پسرش پز می داد . می گفت تو گل پسری . بابای منهم پسره . عموم هم پسره منهم که بزرگ بشم مامانم اسممو میذاره پسر.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٢٥ - مامان ديبا و پرند

ما همه خوبيم

سلام

اصلا مهم نیست که دختر کوچولومون یک شب توی بیمارستان خوابیده و تمام بدنش سوراخ سوراخ شده چون نمی تونستند از بدنش رگ بگیرند.

اصلا مهم نیست که اون دختر دیگمون درگیر شده که چرا آمبولانس و ماشین پلیس اومدن خونمون و این بوی بد چیه که توی خونه پیچیده و چرا آقا پلیسه تمام اسپندهامون رو آتیش زد.  چرا آقای دکتر و خانم دکتر دست پرندی رو سوزن زدن ؟

اصلا مهم نیست که آواره شدیم و نمی تونیم بریم خونمون چون یک دختر خانم جوان تصمیم گرفته که دیگه زندگی نکنه و ۱۰ روز تمام هیچ کس از فامیلهاش متوجه نشدن و بر اثر مشکوک شدن همسایه ها به این بوی بد پلیس ۱۱۰ ماجرا را کشف کرد و همه اهل خانه حسابی به هم ریختن.

مهم اینه که ۲تا دخترمون با شیرین کاریهاشون کلی حال ما رو عوض می کنند. تو این هاگیر و واگیر دیبا اومده بود به عموش می گفت من و بابام سه تایی!!!! امروز رفتیم دریا. عمو گفت امروز که اینجایی . گفت فردا رفتیم. عمو گفت فردا هم که هنوز نشده . گفت پس دوشنبه رفتیم.

یک بازی با پرند می کنیم یکی از عروسکهاشو زیر پارچه قایم می کنیم بعد اون پارچه رو بر می داره و کلی ذوق می کنه ما هم بهش میگیم دالی. پریشب دیبا خوابیده بود و من روش ملافه انداختم. پرند هم شوخیش گرفته بود و می اومد ملافه را می کشید و هرهر می خندید. بعد از اون مریضی سنگین کلی خوشحال شدیم که دوباره حالش خوب شده و شیطونی می کنه .

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٢٤ - مامان ديبا و پرند

تست روانشناسی

سلام

هفته پیش ما وقت روانشناسی داشتیم. کلا بچه ها وقتی این چکاپ را می روند خیلی استعدادشون شکوفا میشه. دیبا هم چون توی مشهد تست آلرژی انجام داده بود یک مقدار دچار تردید شده بود و  می گفت این خانمه پشه داره منو نیش می زنه نمی آیم ( موقع تست آلرژی با نیشتر پوستشو خراش داده بودند ) دیگه با بدبختی و این خانم می خواهد باهات توپ بازی کنه راضی شد و اومد. پرند که در تمام مدت تست لبخند می زد. هر واکنشی رو خانم روانشناس می خواست ازش بگیره پرند در کمال خوش اخلاقی با یک لبخند پاسخ می داد. به طوریکه چندین بار بهش تذکر داد که پرند نخند تستتو انجام بده ولی پرند کاملا خانم رو از رو برد. وقتی هم نوبت به دیبا رسید اول که می خواست بره روی میز بشینه بعد هم در کمال استعداد و هوشمندی مو به مو تستهای پرند رو انجام داد و ما کاملا از این همه استعدادش در شگفت شدیم. ولی خدا رو شکر موارد مربوط به خودش رو هم تونست پاس کنه ( قابل توجه کسانی که در هوش و استعداد بچه های من شک دارند !!!!!!) اون وسط یک دفعه زد زیر آواز و شروع کرد دزده و مرغ فلفلی رو خوند و ول کن معامله هم نبود. حاج خانم روانشناس می گفت این داره مثنوی می خونه ؟ گفتم یه چیزی تو همین مایه ها . بهش گفت بور یک توپ زرد بردار بیار با هم بازی کنیم. دیبا رفته بود سر سبد اسباب بازیها می رقصید و دنبال توپ می گشت. همه جوره استعداد ریخت. بعد هم کلی خانمه را دعوت کرد که بیا خونمون من اسباب بازیهامو بهت میدم که بازی کنی . فکر کنم خانمه از این پیشنهاد خیلی خوشحال شد. چون لحظه ای که از اتاق داشتیم میومدیم بیرون یک نفس عمیق کشید . چرا ؟؟؟؟؟؟

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم

وین نقش زرق را خط بطلان به سرکشیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٢۱ - مامان ديبا و پرند

گزارش اوضاع و احوال چند روز گذشته

سلام

ما بالاخره افتخار دادیم و تشریف آوردیم شرکت. میزمون که جایی برای کار کردن نداره چون توده ایی از نامه ها رویش انبار شده است. اینا رو گفتم که تند تند خبر بدم و برم.

ما روز یکشنبه یک قرار وبلاگی داشتیم و رفتیم . جای همه اونهایی که نبودن خالی . چقدر از دیدن دوستان قدیمی ( آرتا جونم -  آندیا جونم - رادین جونم - مهدیار جونم - نیروانا جونم )خوشحال شدیم و چقدر از آشنایی با دوستان جدید ( سارا جونم - مهدیارجونم- کیارش جونم - ایلیا جونم ) شاد و مسرور گردیدیم ( همه جونمها رو یادم بود ؟). طبق معمول همیشه ننه گلی جونم کلی به ما لطف داشتن. اطلاع رسانی ( چون من وبلاگها رو چک نکرده بودم ) - ترانسفر - تهیه بلیط برای وسایل بازی متنوع و در نهایت خرید عروسک اسمایدر من ( اسپایدر من ) به عهده ایشون بود. دستشون درد نکنه. که همیشه ما رو شادمان می کنند. اما شب قبل به دیبا گفتم که فردا داریم با ننه گلی و نارگل میریم بیرون . پرسید عجایب میریم ( آخه  اسم ننه گلی توی دیکشنری دیبا معادل عجایب است ). گفتم یه جایی مثل عجایب است . گفت شنگول هم داره که باهاش دست بدم؟ گفتم نه نداره . گفت پس رئیست اونجاست ؟ ( هر گونه شباهت بین آقای رئیس و شنگول رو همین جا تکذیب می کنم . ما زن و بچه داریم ما رو اخراج نکنید ).گفتم نه. شب که برگشتیم به باباجون گفت بابا رفته بودیم یه جا عجایب ولی شنگول نداشت.( راستی من کلی عکس دارم ولی فراموش کردم بیارم شرکت )

تو فکر یک سقفم

این خونه رو مامان بهار کوچولو توی مشهد به بچه ها کادو داد . ما ساعت ۳ صبح رسیدیم تهران و همون شبانه دیبا ما رو مجبور کرد که خونه رو براش درست کنیم و بعد توی این خونه خوابید.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٢٠ - مامان ديبا و پرند

ما اومديم

سلام

بعد از ۱۰ روز ما به وبلاگمون سر زدیم. تا ۲ شنبه مشهد بودیم. سه شنبه و چهارشنبه هم دوره آموزشی بودیم. امروز اومدم شرکت فردا و پس فردا دوباره یک دوره دیگه هستم. از روز سه شنبه بطور تمام وقت در خدمت خواهیم بود.

امروز کلی خبر خوب دارم. اول اینکه دیروز تولد خاله مهدیس عزیز بود صد سال به این سالها امیدوارم که ۱۲۰ سال در کنار آقای مهندس زندگی خوب و خوشی داشته باشه.  . پریروز هم تولد نارگل جونم بود که ۳ ساله شد تولدش مبارک. احتمالا مراسم تولد توی وبلاگ مامانش برقرار است. هفته پیش خاله منصوره عزیز تز دکتراشو دفاع کرد و با یک ۲۰ جانانه کلی افتخار آفرین شد. خاله پسر رو هم که می شناسین همون که تولدش رو دو در کردیم. یک رشته خوب توی یک شهر نه چندان خوب قبول شده برامون مهم بود که قبولیشو ببینیم حتی اگر امسال هم نخواهد بره مطمئنیم که سال آینده توی مشهد قبول میشه. ما یک سری عکس داریم و ریز سفر رو توی پستهای بعدی می نویسم. راستی دومین دندون پرند هم در اومد.  

توی قطار بودیم

تولد خاله پسر بود

یه روز عصر توی حیاط خونه پدر بزرگ بودیم

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

سخن پیر مغان است به جان مینوشیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/۱٧ - مامان ديبا و پرند

خاندان معظم ملخها

سلام

ما یه ابتکار به خرج دادیم وقتی دخترمون لطف میکنه و تشریف میبره لگن  موجودات خروجی رو با عنوان خانواده ملخها  نامگذاری میکنیم. معمولا اول خود ملخه است بعد مامانش بعد باباش بعد هم پرندی شون میاد و قضیه ختم میشه. دیروز بعد از دو روز ترافیک شدید ملخها حمله کردند. خودش و مامانش و باباش و پرندی شون اومدن . بعدی که اومد پرسیدم دیبا فکر میکنی این    خاله ش باشه ؟ گفت نه مادر شوررشه ( مادر شوهر ) . من دقیقا وسط حمام به این شکل بودم . پرند بیچاره هم کلی شوکه شده بود و با بدبختی خودشو رسونده بود جلوی حمام که ببینه اونجا چه خبره .اینهم یه ایده برای مادرانی که با بچه هاشون مشکل لگن دارن. موفق باشین .

ما داریم میریم مشهد کسی اون دور و برها کاری نداره ؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دیری است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٦ - مامان ديبا و پرند

وسواس

سلام

دیبا تازگیها وسواس پیدا کرده اونهم نسبت به سرویسهای بهداشتی  به محض اینکه وارد میشه میگه صابون بریز با هم بشوریم. کارمون شده روزی چند بار شستشوی کل سیستم.  دیشب از دستش فرار کردم و دویدم داخل دستشویی دمپایی هاش رو هم قایم کردم. اومده بود جلوی در ایستاده بود و ضجه می زد کفشهام کو ؟ می خواهم بیام دستشویی رو بشورم. حسابی گرفتار شدیم.

دیشب مشغول بستن چمدون بودم . دیبا از این کار خیلی خوشش میاد. در یک اقدام کاملا متهورانه تمام لباسهایی رو که براش کنار گذاشتم به صورت مچاله داخل چمدون ریخت. در ضمن شلوار جین آبی با زیپ در رفته رو هم می خواست بگذاره که دیگه با خواهش و تمنا بیخیال شد.

پسر عمه مون باربد کوچولو - دیبا - پرند

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

شاهدان گر دلبری زین سان کنند

زاهدان را رخنه در ایمان کنند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٥ - مامان ديبا و پرند

آقای خياط

سلام

دیروز بچه ها وقت چکاپ داشتند. از صبح دیبا لج کرده بود که شلوار جینشو بپوشه. وقتی هم اومد زیپشو بکشه بالا زیپش در رفت . هر چی هم اصرار کردیم که عوض کن به خرجش نرفت و با همون قیافه رفت مهد کودک. بعداز ظهر به مربیهاش گفتم یه شلوار دیگه بپوشه . اونها هم یکی دیگه پوشونده بودنش وقتی من رفتم دیدم بغض کرده و نشسته تا منو دید زد زیر گریه که شلوار آبی رو میخوام بپوشم. با باباجون کلی روی مخش کار کردیم که باید ببری آقا خیاط برات درست کنه تا دوباره بپوشی. با این زمینه ذهنی رفتیم دکتر به محض اینکه وارد مطب شد به دکترش گفت سلام شما آقای خیاطو می شناسین ؟ اونهم گفت آره اگه گفتی توی کدوم کارتونه ؟ باباجون توضیح داد که نه منظورش خیاط واقعی است. دکتر هم متعجب شد و به دیبا گفت چی شده ؟ اونهم نامردی نکرد و به طور کامل توضیح داد که زیپ شلوار آبی خراب شده و باید ببریم به آقای خیاط بدیم درست کنه .  خلاصه کل آمار ما رو داد.

بعد با هم رفتیم خرید. خانم فروشنده بهش گفت دیبا صورتت چی شده اونهم گفت که پشه صورتم را خورده . بعد اوف شده. یه بچه با مامانش اومده بود یه مرتبه و بدون مقدمه به دیبا گفت تو نباید بری ایتالیا  چون من توی تلویزیون شنیدم که یک سری پشه اونجاست که میان و صورت آدمو اوف می کنند. دیبا برگشت و به من گفت مامان نریم ایتالیا. آخه نه اینکه ما ویزا و بلیطمون آماده بود   دیگه تصمیم گرفتم که نرم. ولی برام جالب بود بین این همه کشور این بچه یه مرتبه روی ایتالیا کد کرد.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/٤ - مامان ديبا و پرند

سيب

سلام

دیروز دخترمون ظهر نمی خوابید حتی ۵ تا کتاب هم براش خوندم ولی جواب نداد .  من بی خیال خوابوندن دیبا شدم ولی در ضمنی که خودم کتاب می خوندم یک لحظه خوابم برد و با صدای مامان مامان دیبا از خواب پریدم و به شدت سرم درد گرفت. کلی عصبانی رفتم به دیبا گفتم اگر نخوابی میام لهت می کنم . اونهم مستقیم زل زد توی چشمهام و گفت : خنده بکن همیشه   اخم بکنی نمیشه.  من که اینجوری  شدم و خوب با این قیافه معلوم است که دیبا چقدر از من حساب برد. منهم مثل یک مامان خوب صدام در نیومد تا هرکار دلش خواست بکنه ولی ساعت ۸ شب از شدت خستگی بیهوش شد.

زندگی خالی نیست سیب هست مهربانی هست

 

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگهدار که من می روم ا... معک 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٦/۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند