Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

وجدان درد

سلام

دیشب به دیبا گفتم کمد لباسهاتو بریز بیرون با هم مرتب کنیم. اونهم از فرصت استفاده کرد و تمام وسایل را ریخت بیرون و به تدریج با هم تا کردیم و گذاشتیم. بماند که در این فاصله چندین بار پرید روی کوه بلوزها و دامنها و به هم ریخت ولی به هر حال مرتب شد. از اتاقش اومدم بیرون و داشتم کار می کردم یک مرتبه صدام زد بیا توی اتاقم. وقتی رفتم دیدم تمام اسباب بازیهاشو ریخته وسط اتاق ولی دچار عذاب وجدان شده بود و از من پرسید کارم بد بود؟ گفتم آره حالا باید مرتب کنی . رفت روی تخت ایستاد و تند تند وسایل را با هم جابه جا کردیم و اتاقش درست شد. بعد هم من می خواستم به پای پرند کرم بزنم برداشت و به پای کتی ( عروسک پارچه ای ) هم کلی کرم زد. حالا یک کتی چرب و چیلی داریم.

پرندی جان دیروز یک دندون در آورد و خانواده ای را از نگرانی نجات داد.

خداحافظ   بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دامن کشان همی شد در شرب زر کشیده

صد ماهرو ز رشکش جیب قصب دریده

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۳۱ - مامان ديبا و پرند

بچه مثبت

سلام

دیشب به باباجون می گفت : بابا گاز روشنه نباید برم زیر گاز ؟ - آره دخترم

بابا نباید برم روی میز بشینم؟ - آره دخترم

بابا باید غذامو بخورم؟ - برو بچه

بابا بچه مثبتم ؟-  

دیروز از مهد اومده میگه مامان میشه منو ببری ایتالیات  ( ایتالیا ) ؟ گفتم آره مامان مگه کی رفته اونجا ؟ گفت مانی رفته . از حالا رفتیم تو کار چشم و همچشمی. خواسته های دخترمون خیلی زیاد هم نیست . یه مسافرت کوتاه تا همین بغل .

پرندی یک کار خیلی با نمک یاد گرفته . وقتی بغلش می کنم و میزنم به پشتش اونهم متقابلا همین کار رو با من می کنه. از حالا به بعد شبها هر دو همدیگه رو می خوابونیم.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گفتا برون شدی به تماشای ماه نو

از ماه ابروان منت شرم باد رو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۳٠ - مامان ديبا و پرند

دلداری

سلام

شنبه خاله زیور برام تعریف می کرد که دیبا رفته بوده توی کلاس پرند. یکی از بچه ها گریه می کرده و می گفته بابام چرا رفته ؟ چرا نیست؟ دیبا هم بهش گفته گریه نکن بابات رفته پیش رئیسش ازش پول بگیره بیاد برات بستنی بخره  بعد هم به خاله زیور گفته این پرند همیشه میره مشقهای بابام را می خوره ولی من اصلا بهشون دست نمی زنم. چون کار بدیه. به همین ترتیب پیش بره دیبا میتونه جای مامان بزرگ مهد را بگیره از این همه  دلداری دادن.

چند رو ز پیش نوار کلاه قرمزی و پسر خاله رو گرفته بودم و توی ماشین با بابا  گوش دادیم و حسابی خندیدیم . بعد از ظهر باباجون و دیبا رفته بودند بیرون . وقتی برگشتند دیدم باباجون یک نایلون بزرگ پر از نون آورده . گفتم جریان چیه ؟ گفت رفتم نانوایی گفته این نایلون اماده است منهم برای اینکه نخواهم منتظر بمونم همون را گرفتم. کلی بهش خندیدم و گفتم کاست پسر خاله چه زود روت اثر گذاشت تو هم که مثل پسر خاله نون گرفتی.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

در عهد پادشاه خطاپوش جرم بخش

حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٢٩ - مامان ديبا و پرند

لجباز

سلام

حادثه از روز ۵ شنبه شروع شد. من ۵ شنبه یک جلسه خیلی مزخرف داشتم و بايد اول صبح ميرفتم شركت . در نتيجه بچه ها رفتند مهد. ظهر هم باباجون بچه ها را گرفته بود. تا من رسيدم ديبا لب به غذا نزده بود . ولي باز هم فايده نداشت و داشتم باهاش كلنجار مي رفتم روي زمين خوابش برد. براي عصر براش سوپ اماده كردم ولي چند قاشق خورد و رفت. شام هم تعطيل. فردا صبحونه هم نخورد. ناهار هم ادابازي در آورد. عصرونه براش فرني سه رنگ درست كردم طي يك اقدام متهورانه همه رو با هم مخلوط كرد و جيغ منو در آورد. باباجون هم به من گفت تو چطور تا حالا متوجه نشدي اين چي دوست داره و از چي بدش مياد و خودش ابتكار عمل را به دست گرفت . رفت و نون تازه گرفت و اومد كلي براش غذا آماده كرد و داخل يك سيني حسابي تزئين كرد و براش آورد. فقط يك لقمه خورد. من باز از فرايندهاي تبديل استفاده كردم و يك شبه پيتزا براش آماده كردم. اونهم فقط يك گاز خورد. كلي هم اعصاب ما به هم ريخت. عوضش من كه در تمام مدت هفته پيش روزي يك ساعت پياده روي كرده بودم و كلي كم غذا خورده بودم و ۲ كيلو كم كرده بودم حسابي تقويت شدم اما ماجرا همچنان ادامه دارد. امروز باباجون به خاله زيور شكايتشو كرد و باز بسيج همگاني مهد كودك راه افتاد كه ديبا را چاق كنند. براشون آرزوي موفقيت مي كنم. توي اين مدت من از حرصم هي غذا توي حلق پرند بيچاره مي ريزم. پريشب به حدي عصباني بودم كه اين بچه خوابش برده بود و من همچنان بهش سوپ مي دادم .

خداحافظ بيا علي ( يا علي ) 

فال حافظ امروز

باغ مرا چه حاجت سرو صنوبر است

شمشماد سايه پرور من از كه كمتر است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٢۸ - مامان ديبا و پرند

وقايع اتفاقيه

سلام

امروز صبح دیبا خیلی سرحال از خواب بیدار شد و بعد از نوشیدن یک شیشه شربت در داخل تختخواب منو صدا زد که بیا آماده ام کن می خوام برم مهد. طبق معمول یک مقدار سر لباس پوشیدن کلنجار رفتیم و مثل همیشه لباس انتخابی سارافون آبی بود. اما وقتی رفت سر کمد لباسهاش یک دامن جینگیل مستان پیدا کرد و پوشید و توی خونه راه می رفت و می خوند : آره آره . او او او او  و کلی هم از خودش خوشش اومده بود. فکر کنم آینده اش درخشان بشه.

پرند با دیدن یکی از کتابهای دیبا شیرجه زذ به طرف اون کتاب . دیبا هم که کلی به کتابهاش حساسیت داره رفت و پرند را دعوا کرد. من وارد عمل شدم و به پرند گفتم :اٍ اٍ اٍ . پرند لب ورچید و زد زیر گریه و به هیچ عنوان هم ساکت نمی شد حتی شیر هم نمی خورد. کلی دچار عذاب وجدان شدم. دختر ناز کوچولو ببخشید.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است

و از عمر مرا جز شب دیجور نمانده است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٢٧ - مامان ديبا و پرند

دنبه منه

سلام

دیروز بچه ها را که گرفتم تارا جون هم با ما داشت بیرون میومد. تا پرند را دید گفت این پرند دنبه منه . منهم شروع کردم باهاش سروکله زدن . اونهم مرتب  می گفت دنبه منه. آخرش من گفتم باشه بردار با خودت ببر. دیبا یه مرتبه تعصبی شد و گفت نخیر پرند دنبه خودمه تو برو واسه خودت یه دنبه بگیر .

راستی امروز تولد دوست خوب بچه ها نازنین فاطمه گل است . نازنین جون تولدت مبارک .جهت صرف کیک هم به اینجا مراجعه کنید همه چیز آماده است.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٢٤ - مامان ديبا و پرند

پرند

سلام

دیشب دیبا داشت با شیشه شیر می خورد. پرند هم اون کنار داشت خودشو می کشت و حسابی داد و بیداد  می کرد و منهم برای اینکه آروم بشه شیشه آب بهش دادم . کلی ذوق زده شده بود . هی به دیبا نگاه می کرد و شیشه شو می خورد.

موقع خواب با دیبا رفتیم داخل اتاقش که بخوابه . داشتم براش کتاب می خوندم پرند هم توی هال با باباجون مشغول بازی بود. یه دفعه دیدیم هن هن کنان خودشو کشوند جلوی در اتاق . جذابیت این طرف براش بیشتر بود.  میریم که داشته باشیم رقابتهای بعدی این دو تا خواهر رو. 

من پرندی ۵/۵ ماه دارم ( توی این عکس )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

پیش تر زآنکه شود کاسه سر خاک انداز

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٢۳ - مامان ديبا و پرند

نکات جديد

سلام

من وقتی بزرگ بشم میرم تو کدو . میرم به جنگ آقا شیره . پیرزنه را نجات میدم

یه شیرینی دیبا کشف کرده به نام شیرینی ناپل امید ( ناپلئونی ).

این روزها ما مرتب قصه ها و نقاشیهامون حول مشهد می چرخه . وقتی رفتیم چه اتفاقاتی می افته . کیها منتظرمون هستند و چه کسانی را باید ببینم. خاله پسر خودتو آماده کن که باید به ما شیرینی بدی. 

پرند ما هم این روزها کلی فعال شده. به راحتی سینه خیز میره و از هر فرصتی برای خرابکاری استفاده می کنه. علاقه خاصی هم به ظرف غذای دیبا داره تا ظرف غذا میره روی زمین دیبا فرار میکنه ولی پرند با سعی و تلاش خودشو به بشقاب میرسونه و یک دستی به غذا میزنه. دیشب در کمنر از ۳۰ ثانیه موفق شد بخش عمده ای از غذا را روی زمین بریزه و کلی هم خودش بخوره . نوش جونت مامان . بخور که دست پخت مامانتو حلال کردی.

یه فروشگاهی هست که زیاد بهش سر می زنم . فروشنده اش یک خانم مهربون هست که همیشه با حوصله به من اجازه میده کل فروشگاه را به هم بریزم. ۵ شنبه شب رفته بودیم اونجا خانمه به دیبا می گفت اسم خواهرت پرنده است؟ همون پرنده هایی که توی آسمون هستند. دیبا می گفت نه اسم خواهرم پرندی است .

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٢٢ - مامان ديبا و پرند

تعطيلات

سلام

ما بالاخره رفتیم دریا ( دریاچه بود) کلی هم آب بازی کردیم. بچه ام دیگه میتونه به دوستاش بگه رفته آب بازی کنه. ما جمعه رفتیم طالقان . کلی دخترم توی دریاچه پشت سد بازی کرد و حسابی هم بهش خوش گذشت.

توی این شماره اخیر مجله راه زندگی با خاله نرگس مصاحبه شده که مجله ای که دستش هست روش یکی از عکسهای دیباست.

دیروز هم تولد خاله پسر بود که از همین جا تولدش را بهش تبریک میگم . انشا ا... عید نوروز که همگی دور هم جمع شدیم برات حتما تولد میگیریم. اصلا نگران نباش 

حالا شما فعلا کیک بفرمایین .

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

روز هجران و غم فرقت یار آخر شدم

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٢۱ - مامان ديبا و پرند

کارخانه

سلام

دیروز یک بسته شیر پاکتی را داخل سینی چپه کرده بود و داشت سعی می کرد با نی جمعش کنه. باباجون عصبانی اومد و بهش گفت دیبا این کثافتکاریها چیه داری میکنی ؟ دیبا خیلی حق به جانب برگشت گفت دارم کارخانه درست می کنم.

بعد از ظهر توی آشپزخانه کار می کردم دیدم صداش در نمی آید . اومدم دیدم دیبا نشسته روی میز ناهار خوری یک ماشین هم آورده درش را باز کرده از داخل ظرف آجیل فقط پسته ها را جدا می کنه و میریزه داخل ماشین . ماشین هم نسبتا پر شده بود و این با شدت هر چه تمامتر اینها را فشار می داد داخل ماشین .  گفتم داری چکار می کنی ؟ گفت می خواهم پسته ها را ببرم گردش سرزمین عجایب. و جالب بود که تا حدود ۱ ساعت به این کار مشغول بود. وقتی که ماشین پر شد همه را ریخت بیرون شروع کرد پسته ها را مغز کرد و تعداد بیشتری را توانست داخل ماشین بریزد.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۱٧ - مامان ديبا و پرند

طفلکی بچه ام

سلام

می خواست تخم مرغ آب پز بخوره داغ بود براش از وسط نصف کردم حالا گریه نکن کی گریه بکن که چرا بازش کردی بسته اش کن . من هم هر چی تلاش می کردم این دو بخش را بهم پیوند بدم به نتیجه نمی رسیدم خلاصه با مکافات فراوان بهش گفتم درست شد مامانی و فرو کردم توی دهنش

امروز صبح باید چند جا سر می زدم و ماشین لازم داشتم. از طرفی پارکینگ خونه اشکال داره اصلا فکر نکنید من رانندگی بلد نیستم  باباجون ماشین را زد بیرون تا وقتی من بچه ها را گذاشتم مهد بتونم بیام و برم به کارهام برسم . هر کاری می کردیم سوار ماشین باباجون نمی شد و گریه و زاری که ماشین را کجا بردی ؟ چرا ماشین رفت ؟ آخر هم با ناراحتی هر چه تمامتر سوار شد و رفتیم مهد.

از توی لپ لپ یک هفت تیر در آورده بود . اومد به پرند گفت دستا بالا !! پرند هم با شادی هر چی تمامتر و در نهایت ذوق شروع کرد به دست زدن و خندیدن . استفاده از هر گونه کلمه دست جلوی پرند منجر به دست زدن دختر گلی میشه.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۱٦ - مامان ديبا و پرند

آموزش تضمينی زبان انگليسی

سلام

ما آموزش زبان انگلیسی را شروع کردیم. البته در کنارش امور پرورش اعتماد به نفس را هم در نظر داشتیم

  • دیبا جون انگلیسیا به بابا چی میگن ؟ ددی
  • دیبا جون انگلیسیا به مامان چی میگن ؟ مامی
  • دیبا جون انگلیسیا به پرندچی میگن ؟ شیشتر (sister)
  • دیبا جون انگلیسیا به ديبا چی میگن ؟ خوشگل

در راستاي نصايح الديبا ديروز وقتي رفتم ديبا را بگيرم خاله زيور گفت كه ديبا مياد كلاس ما و كلي بچه ها را نصيحت مي كنه از جمله موارد جالبش اين بود كه به بچه ها ميگه بچه ها سروصدا نكنين چون همسايه هاي طبقه بالا خواب هستن ( كلاس بچه ها طبقه سوم است و بعدش هم پشت بام است)

خداحافظ بياعلي ( يا علي )

فال حافظ امروز

زدلبرم كه رساند نوازش قلمي

كجاست پيك صبا گر همي كند كرمي

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۱٥ - مامان ديبا و پرند

نصايح الديبا

سلام

  • پرندی ! وقتی مامان داره لباسها رو اتو میکنه نری روی میز اتو برقصی چون ممکنه دستت بسوزه !
  • پرندی ! وقتی با مامان میری دستشویی که مامان میخواهد بشورتت شوخی بازی نکن . همونجا بایست تا کار مامان تمام بشه!
  • پرندی! جلوی در پارکینگ نرو چون ممکنه یک دفعه در شدید باز بشه ! ( البته مخاطب این نصیحت آقای همسایه بسیار با کلاس میان سالمون هم بود. قیافه ما رو باید می دیدین وقتی دیبا داشت با شدت به اون آقا توصیه می کرد)

چند شب پیش حسابی باباجون را شاکی کرده بود. باباجون هم از دهنش در رفت و گفت اعصاب منو خرد نکن . همین جمله کافی بود تا دیبا حسابی باباجون را سوژه کنه. می رفت میومد میگفت میخواهم اشابتو ( اعصابتو) اینجوری فشار بدم خرد بشه. میخواهم اشابتو بریزم تو تراز ( مخلوط کن ) مثل غذای پرندی خرد بشه . تقریبا باباجون به غلط کردن افتاد .

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۱٤ - مامان ديبا و پرند

کم نياری مادر!!!!

سلام

۴ شنبه توی کلاس خاله مریم داشته از بچه ها درمورد تجربیاتشون از آب و دریا می پرسیده. نوبت دیبا که میرسه دیبا با آب و تاب فراوان توضیح میده که مامانم منو می بره توی حمام برام یک لگن پر از آب میکنه منهم می پرم اون تو .... 

چهارشنبه دیبا را که گرفتم ازش پرسیدم توی مهد چه خبر بود ؟ گفت : خاله مریم را دوستش داشتم خفه اش کردم با سعی و تلاش فراوان فهمیدم که یک دفعه وسط روز احساسات این بچه ها قلمبه میشه و همگی می پرن سر و کول خاله مریم که دوستت داریم . اون وسط یکی از بچه های شیطون هم گردن خاله را فشار میداده و به شدت ابراز علاقه می کرده . در این بین خاله سحر در نقش ناجی افسانه ای ظاهر میشه و خاله مریم را نجات میده . اینهم یک نوع ابراز علاقه است.

در پی حسن آقا و احمدآقا بودن تازگیها یک اسم جدید گرفتم. بچه های مهد بهم میگن مامان خواهر دیبا ( نمی دونم چرا ناخودآگاه یاد پدر پسر شجاع می افتم)

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

که برد به نزد شاهان زمن گدا پیامی

که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۱۳ - مامان ديبا و پرند

نکات برگزيده

سلام

دیبا دیشب از آنجایی که سعی می کنه به هرشکل ممکن از خوردن طفره بره . در پاسخ به باباش که بستنی بهش تعارف کرد اعلام کرد که فقط بستنی سرخابی می خوره.

روی لباسش بالا آورده بود می گفت مامان بیا به لباسم گم ( گند ) زدم .

دیروز از طرف مهد رفته بودند جنگ شادی . توی ماشین پرسیدم مامانی بهت خوش گذشت ؟ گفت آره . پرسیدم چه خبر بود ؟ گفت نمایش عروسکی بود. پیرزنه اومده بود رفت توی کدو . بعد ما دست زدیم . پرسیدم مرغه و علیقلی هم بودند گفت نه . با چنان جدیتی این موضوع را تعریف کرد که خاله سحرش گفت من از بچه ها نپرسیدم موضوع چی بوده مثل اینکه تاتر کدو قلقله زن را دیده . گفتم جدی نگیرین این موضوع مربوط به یک ماه پیش است که حالا داره تعریف می کنه. 

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۱٠ - مامان ديبا و پرند

قلی بقولی

سلام

ما یه لیدر تور خوب پیدا کردیم. سوژه را اعلام می کنه . با ماشین میاد در خونه دنبالمون. هزینه خوراکی و بلیطمون را هم میده . برای بچه هامون هم کادو میگیره. تازه روز جمعه یک خاله مهربون را هم با خودش آورده بود تا ما با این خاله  گپ بزنیم و حالمون خوب بشه. خلاصه روز جمعه ننه گلیمون طی یک تماس تلفنی به ما اعلام کردند که یک تاتر سراغ دارند . ما هم با دیبا و پرند راه افتادیم و رفتیم. توی راه یه بحث طولانی در زمینه تولیدات پرند در گرفته بود. دیبا معتقد بود پرند ماست تولید می کنه اما نارگل مصر بود که پرند آب تولید می کنه و این گفتگو تا یه مدت ادامه داشت. بعد بحث کشید به جوراب و جوراب شلواری و خلاصه تا جلوی تاتر این مکالمات را داشتیم . اسم تاتر یه مردی بود علیقلی  یه مرغی داشت پراش گلی بود و توی همون تالار هنر خیابان ورزنده اجرا می شد. خانم مرغه هم پرستو گلستانی بود. ما لحظه ای رسیدیم که آقای علیقلی و خانم مرغه از سن اومده بودند پایین و داشتند دنبال هم می دویدند. دیبا که نشست کلی حالش گرفته بود و براساس گزارشهای واصله از خاله مهربون قلبش به شدت می زد . بعد از یه مدتی اومد بغل من . پرندی هم نشسته بود و در کمال آرامش داشت شیر می خورد. تا اخر تاتر دیبا حالش گرفته بود. نارگلی هم شرایط بهتری نداشت. اما پرند نهایت همکاری را داشت و اواخر تاتر تصمیم گرفت یه مقدار گفتمان کنه که ما شیشه شو گذاشتیم داخل دهنش و ساکت شد. وقتی اومدیم خونه دیبا دیگه نتونست تحمل کنه و گفت به خاله مریم میگم این آقای قلی بقولی را دعواکنه چرا دنبال مرغه کرد ؟ چرا می خواست مرغه را بخوره . ما هم دیگه تصمیم گرفتیم که بچه ها رو فقط تاتر عروسکی ببریم چون با این سبک تاتر خیلی نمی تونند ارتباط برقرار کنند. در پایان ما نهایت تشکر را از ننه گلی و خاله مهربون داریم. به امید دیدار شما در برنامه های بعدی تور

خداحافظ   بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما ز دیده چه گویم چه ها رود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٩ - مامان ديبا و پرند

پس انداز

سلام

۵ شنبه فرصتی دست داد که بتونم برای پرند حساب باز کنم و موجودی دیبا را هم اصلاح کنم. من پارسال بعد از گشت و گذارهای فراوان به این نتیجه رسیدم که بهترین حساب برای بچه ها پس انداز جوانان بانک مسکن است که من خودم می تونم افتتاح کنم و هم می تونم تا قبل از ۱۸ سالگی بچه ها برداشت کنم. ۵ شنبه با دیبا رفتیم. در فاصله ای که فرمها را پر می کردم دیبا حسابی شیطونی کرد و باکلی آدم دوست شد. قبل از اینکه از خونه بیرون برویم دیبا کلی از باباجون پول گرفت و گذاشت داخل کیفش. وقتی نوبتمون شد گفتم پولهاتو بده . دیبا هم با دفترچه اش پولها را داد . صندوق دار هم پول را داخل حسابش گذاشت و دفترچه را به ما برگرداند. دیبا هم جلوی باجه شروع کرد به نعره زدن و گریه کردن که به آقاهه بگو پولهامو بده ملت می خندیدند منهم با شتاب موجودی کیفم را بهش دادم تا بچه آروم شد. آخه دیبا همیشه به راننده ها یا سوپر پول می داد اما خدمات هم می گرفت . اینجا براش عجیب بود که چرا باید پول بده و خدمات نگیره . بعد از من پرسید چرا آقاهه پولهامو گرفت ؟ گفتم که  هر وقت من پول نداشتم میام و ازش می گیرم تا برات لباس و خوراکی بگیریم. اما نمی دونم قانع شد یا نه.

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم

که من نسیم حیات از پیاله می جویم 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۸ - مامان ديبا و پرند

روز پدر مبارک

سلام

روز ۳ شنبه دیبا اومد خونه و اعلام کرد که شنبه روز پدره. ۴ شنبه هر دوتاشون برای باباجون کارت آورده بودند و دیبا دوباره اعلام کرد که بابا شنبه روز پدره این کارت را بگیر ولی من برایت کادو نگرفتم. باباجون گفت اشکالی نداره میریم با هم کادو می گیریم. اومد و به من گفت مامان پاشو بریم برای بابا کادو بگیریم. ما هم مجبور شدیم کادو مون را بهش بدیم . طبق معمول خودش کادو را باز کرد و بعد رفت پی بازی. اما بعد از اون هر یک ساعت میومد می گفت بابا شنبه روز پدره بیا بریم برات کادو بگیریم !!!!! و این ماجرا تا دیروز بعد از ظهر ادامه داشت. جالب بود برای روز مادر خاله مریم کلی وقت گذاشت تا این بچه ها روز مادر را یاد بگیرن و در آخر هم دیبا اصلا یادش نموند اما برای روز پدر خود دیبا دائم یادآوری می کرد. به نظرم حافظه این بچه ها روز به روز داره کاملتر میشه. خدایا شکرت. 

پرند یک کار تازه یاد گرفته داره خودشو برای چهردست و پا رفتن اماده می کنه در ضمنی که روی شکم است به محض اینکه یک آهنگ خوب میشنوه درجا شروع میکنه به حرکات موزون. کلی بهش میخندیم.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٧ - مامان ديبا و پرند

ببخشيد اشتباه کرديم

سلام

دیروز بعد از ظهر باز هم به شیوه آویزون وبال گردن ننه گلی و نارگل و باباجونشون بودیم و رفتیم گلستان تا بچه ها داخل اون محوطه جلوی بوف بازی کنند. دیبا و نارگل در کمال سخاوت اسباب بازیهاشون را گرفته بودند و به هیچ بچه ای نمی دادند و هر از چند گاهی که یکیشون از در دست و دلبازی در می اومد اون یکی دیگه مقاومت می کرد و نمی گذاشت. حسابی بهشون خوش گذشت دیبا تا تونست بازی کرد. اما وقتی ما برگشتیم خونه پرند جونی حسابی از خجالت بابایی در اومده و تا تونسته بود بد قلقی کرده بود. وقتی هم منو دید دیگه از بغلم پایین نیومد و تا می گذاشتمش زمین نعره می کشید. پرند دیگه بزرگ شده و دوست داره که توی بازیها و گردشها با ما شریک باشه . ببخشید پرند جون دیگه تکرار نمی شه.

کلاس دیبا توی مهد طلسم شده. تا حالا ۲تا مربی براشون اومدن و بعد از ۱ ماه هر دو به علت بارداری استعفا کردند . امروز یک مربی مجرد استخدام شد. امیدوارم حداقل تا فروردین که دیبا توی این کلاس هست اتفاقی نیفتد ( البته بختش باز بشه اما حالا فعلا بچه نداشته باشه ) .

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۳ - مامان ديبا و پرند

لاک خوری

سلام

دیروز پرند یک خورده سرفه می کرد و بعد از ظهر بردیمش دکتر. دیبا را هم باید چکاپ می بردیم. کلی با دکترش گفتمان کرد . اون وسط یکدفعه دکتر چشمش افتاد به ناخن های دیبا که طبق معمول انگشت اشاره اش لاک نداشت. پرسید دیبا این ناخنت چرا لاک نداره ؟ لاکت تموم شده بود این ناخن را نزدی ؟ دیبا هم  که تازه متوجه این مشکل شده بود گفت : نه دستهامو شستم اینجوری شد . دکتر هم که فکر کرده بود دیبا ناخن می جوه شروع کرد به توصیه که رفتی خونه دوباره لاک بزن دفعه دیگه که اومدی به من نشون بده . این بچه هم رفت سر کار . ولی برام جالبه همیشه ۲ تا انگشت اشاره اش بدون لاک هست و هنوز دلیلش را نفهمیدم.

پرند هم از مرتبه پیش که واکسن ۶ ماهگیشو زدیم با دکترش سر لج افتاده تا دکتر میاد معاینه اش کنه گریه می کنه وقتی هم رفته بود بغل بابایی و دکتر داشت دیبا را معاینه میکرد رویش را بر می گرداند دکتر را می دید و دوباره گریه می کرد. پیگیریش برامون جالب بود. غریبی کردنش هم بامزه بود.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

کنون که بر کف گل جام باده صاف است

به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٢ - مامان ديبا و پرند

بفرمايين

سلام

چند ماه پیش با دیبا و پرند رفته بودیم برای چکاپ . توی اتاق انتظار دیبا خیلی بی قرار بود. من یک نایلون شیرینی از کیفم در آوردم و گفتم بخور. دیبا هم یک راست با نایلونش رفت سراغ یک خانم چادری و بهش تعارف کرد. تو همین گیرودار نوبتمون شد.وقتی رفتیم داخل مطب در ضمن که من داشتم پرند را آماده می کردم که دکتر معاینه اش کنه یک لحظه برگشتم دیدم دیبا از توی نایلونش شیرینی در می آره و به دکتره میگه بیا بگیر. دکتره هم هر هر کنان از دیبا شیرینی می گرفت.  ولی به راننده ها پول که میده میگه بفرمایین و بعد هم توی خونه میگه به پول دست زدم دستام کثیف شد بشور.  بچه ام خوب میدونه کجا منو ضایع کنه بهتره.

امروز صبح دیر راه افتادیم . به دیبا گفتم جورابهای خودت را پوشیدی جورابهای پرند را هم بپوشون. اونهم شروع کرد به پرند می گفت ببین جورابهاتو قشنگه . اونهم حسابی شاکی بود و دیبا را تحویل نمی گرفت.کار که داشت به جاهای باریک می کشید دیگه باباجون مداخله کرد و موضوع ختم به خیر شد. چون پرند جدیدا دست می اندازه توی موهای دیبا و موهاشو می کشه. دیبا هم واقعا خویشتن داری میکنه . خواهر بزرگه دیگه !!!!!

خداحافظ   بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند