Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

سوارکاری

سلام

سه شنبه هفته پیش دیبا اینها رو از طرف مهد بردن سوارکاری . از روز یک شنبه به ما خبر داده بودند و دیبا ما رو کلافه کرده بود. اول که فکر می کرد اسبه یک چیزی مثل اسب خودش است که رویش سوار میشه و تکون می خوره . براش توضیح دادم که نه اینجوری نیست . گفت آهان باید توش پول بندازیم بعد تکون میخوره . دیدم اوضاع خرابتر شد. بعد می پرسید که اسبه پلو هم می خوره گفتم نه باید کاه و جو بخوره . پرسید یونجه و شبدر هم می خوره ؟ گفتم بعضی وقتها می خوره. روز سه شنبه بلند شد و آماده شد . براش یک مقدار قند گذاشتم که برای اسبه ببره چون اسبها قند دوست دارند. بعد از چند لحظه گفت مامان چایی هم بذار فکر کنم اسبه دوست داشته باشه. خلاصه بعد از ظهر که اومد پرسیدم چه خبر سوار شدی گفت آره سوار اسب سفید شدم ولی یه اسب سرمه ایی هم اونجا بود. بعد از چند لحظه گفت ولی مامان اسبه پلو هم می خورد. و بعد هم گفت مامان فراموش کردم قندها را ببرم. در ضمن مامان سوار اسبه که شدیم گفتیم پیکه بو ( احتمالا بهش گفته بودند پیتیکو). خلاصه کلام خیلی به بچه ام خوش گذشته بود. چهارشنبه صبح که می خواست بره مهد گفت مامان قندها رو برام بذار امروز فراموش نمی کنم و حتما به اسبها میدم.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

این پیک نامور که رسید از دیار دوست

آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۳۱ - مامان ديبا و پرند

اطلاع رسانی می کنيم

سلام

زیپ شلوار باباجون خراب شده بود. دیبا هم با باباجون رفتند خیاطی و خلاصه موضوع حل شد. چند روز قبل باباجون اومد مهد دنبال دیبا و یکی از همکاراش که حکم آسیستانشو داره هم همراهش اومده بود. دیبا به محض اینکه سوار ماشین شد به باباجون گفت : دیدی با هم رفتیم آقا خیاط زیپ شلوارتو درست کرد؟ بابا جون اینجوری  شد . حالا اون آقا هم گیر که موضوع چی بوده؟ سرکلاس این اتفاق افتاد ؟ کی بود و چکار شد و باباجون هم در کمال شرمندگی توضیح داد.

پریشب پرند داشت ناله می کرد منهم به شدت توی آشپزخونه مشغول بودم . به دیبا گفتم سر خواهرتو گرم کن که گریه نکنه . اونهم خیلی جالب دستشو گذاشت روی چشمهاشو و برداشت و گفت : پیکه بو ( peake-a- boo ) و صدای قهقهه خنده پرند بلند شد. دیبا هم کلی ذوق کرده بود . تا یه مدتی دوتا خواهر با هم مشغول بازی و خنده بودند. حس کردم این دوتا خواهرهای خوبی برای هم خواهند بود و حسابی می تونند با هم بازی کنند و از وجود هم لذت ببرند( علیرغم مشکلات بسیار عدیده ای که برای من ایجاد می کنند ).

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٢٦ - مامان ديبا و پرند

آرزوهای بزرگ

سلام

دیروز صبح که داشتیم می رفتیم بیرون توی ماشین به راننده گفتم که ما رو ببر مهد بعد هم من میرم سمیه. یک خورده که رفتیم دیبا پرسید مامان شمایه  ( سمیه ) چه کاره ؟ گفتم مامان میرم خیابون سمیه ماموریت. موضوع تمام شد . بعد از ظهر توی ماشین بابا بودیم گفت باباجون من بزرگ بشم اینجا میشینم ( صندلی راننده ) بعد با ننه گلی و نارگل و مامان و پرندی میریم آب بازی. بعد بزرگ میشم میرم شمایه ( سمیه )  . بعد پسر میشم مامان برام موتور میخره اینجوری سوار میشم  . به نظرم ۲ تا آرزوی اولش چندان بعید نبود ولی آرزوی آخرش یک خورده تامل برانگیزه. فکر کنم این بچه از الان متوجه تبعیض جامعه شده . تا خدا چه بخواهد.

دیروز هم طبق معمول آویزون ننه گلی شدیم و ما رو برد جام جم که کلی بهمون خوش گذشت . کلی دوستهای تازه دیدیم و کلی هم از دیدن دوستهای سابق خوشحال شدیم. جای همه غایبان خالی. ننه گلی متشکریم. مامان رادین جون - مامان آرش جون و مامان آرتا جون مرسی از اینکه این برنامه ها را ترتیب می دین . مرسی از زحمتهاتون.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٢٥ - مامان ديبا و پرند

اتاق گريه

سلام

پرند رو توی اتاق دیبا خوابونده بودم . دیبا هم خوابش نمی آمد و به شدت مشغول آتیش سوزوندن بود. بهش گفتم بیا بریم بیرون از اتاق گفت می خواهم بخوابم. گفتم بیا بریم اتاق من بخواب. گفت اونجا اتاق گریه است خوابم نمی برهمقصر خودمون بودیم. هر وقت گریه     می کنه بهش می گیم باید بری اون اتاق وقتی گریه ات تمام شد بیا بیرون. خوب اونهم کاربری اتاقها را به این شکل تعریف کرده .خود کرده را تدبیر نیست.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

چو دست در سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتی طلبم با سر عتاب رود 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٢٤ - مامان ديبا و پرند

ديش دان

سلام

۵ شنبه شب با یک سری خاله های مجازی رفته بودیم عروسی. بماند که دختر ما در تمام مدتی که اون آقای بیچاره خودش را کشت و خوند و ارگ زد فقط ایستاد و دست زد . چون فکر کرده بود عمو بهرام مهد است و باید ازش شعر یاد بگیره. یک کلمه هم یاد گرفت و اون کلمه وزین دیش دان بود که خاله جونها بهش گفته بودند دیبا چقدر لباست دیش دان است ( شیک و از این حرفها )  . جمعه صبح واسه خودش توی خونه راه می رفت و می گفت دیش دان دیش دان. یک لحظه بابا جون از اتاق پرید بیرون و گفت دیبا جون جیش داری بریم دستشویی و به این ترتیب بود که دیبا تا آخر شب به باباجون که می رسید می گفت دیش دان و قهقهه می خندید و کلی ذوق کرده بود که بابایی را گذاشته سر کار.

ما امروز کامپیوترمون قاطی کرده و فرستادیمش بخش انفورماتیک . امیدوارم تا فردا به دستم برسه. چون حتی کارهای بدون نیاز به کامپیوتر را هم نمی تونم انجام بدم. عجب حکایتی داریم ها .تکنولوژی با ما چه کرده  .

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

عشق تو نهال حیرت آمد

وصل تو کمال حیرت آمد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٢۳ - مامان ديبا و پرند

لباس اسپرت

سلام

در طی هفته پیش دیبا هر روز یک سارافون لی آبی با یک بلوز آستین بلند و یک جوراب شلواری پشمی پوشید و رفت مهد کودک. بماند که برای رفتن به نانوایی - خرید- سر زدن به کولر روی پشت بام هم از همون لباس استفاده می کرد. حتی توی خونه هم همون را می پوشید. ۲ شنبه که رسیدیم خونه باباجون بهش گفت برو این لباس را در بیار و یک لباس اسپرت بپوش. دیبا هم اومد به من گفت لباس اسپرت بده بپوشم. منهم یک بلوز و شلوار بهش دادم که بپوش . اینهم اصرار که لباس اسپرتم را بده . هر چی بهش توضیح می دادیم که این همون اسپرته است جواب نگرفتیم . اخرش گفتیم همین سارافونت خوبه نمی خواهد لباس دیگه ای بپوشی.  

البته خدا رو شکر دیروز به خاطر تذکر مامان دوستش که بهش گفت مگه تو لباس دیگه ای نداری رضایت داد که لباسش عوض بشه.   اما امروز دوباره همون سارافون را می خواست که ما هم بهش گفتیم مامان علیرضا بهت می خنده و میگه مگه لباس نداری . امروز هم بی خیال شد.

راستی پرند بالاخره موفق شد به طرف جلو سینه خیز کند چون تقریبا ۲ هفته ای می شد که فقط از دنده عقب استفاده می کرد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٢٠ - مامان ديبا و پرند

خطر

سلام

دیروز بچه های همکلاسی دیبا رفته بودند طبقه پایین که سفال کار کنند. این برنامه برای بچه هایی بود که اندکی از ۳ سال بیشتر هستند و در نتیجه دیبا و بچه های کمتر از ۳ سال نباید شرکت می کردند و بالا مونده بودند که تلویزیون تماشا کنند. اما چون منهم همون ساعت می رفتم پیش پرند دیبا را هم فرستاده بودند پایین که با من برخورد نکند . دیبا هم حسابی بازی کرده بود و یک توپ هم درست کرده بود کلی هم ذوق کرد و برای همه تعریف کرد. وقتی کار بچه ها تمام شد و اومدند بالا من هنوز اونجا بودم. مربی پرند به مربی دیبا اعلام کرد که اینجا خطرناکه ( منظورش من بودم  ) دیبا و بقیه بچه ها هم به یکباره شروع کردند به داد زدن که خطر خطر و دوان دوان پریدند توی کلاس. وضعیتی شده بود اونجا. هر کسی که وارد می شد فکر می کرد سیلی‌ - زلزله ای چیزی اومده.

دیبا یه مدته از پرند یاد گرفته و برای جلب توجه زبونش را در میاره . دیروز مربیش بهش میگه اینکار رو نکن پشه میره توی دهنت. دیبا هم بلافاصله میره بالای سر پرند و بهش تذکر میده که زبونتو ببر تو پشه میره توی دهنت  آموزش داریم دیگه .

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

مرا زخال تو با حال خویش پروانه 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۱٩ - مامان ديبا و پرند

ممنوع !!!!

سلام

دیبای ما به دلیل حساسیتی که داره یک سری خوراکیها را براش قدغن کردیم که متاسفانه شامل تمام چیزهایی است که به شدت دوست داره و توضیحی هم که بهش دادیم این است که چون هوا گرم است فعلا این موارد را نباید برات بگیریم . دیروز از باباجون پرسید هوا خوب شده؟ بابا جون هم گفت آره دخترم. دیبا گفت پس بابا بریم شیر کاکایو بگیریم بخوریم.  ما هم حرف تو حرف آوردیم و موضوع را عوض کردیم.

جمعه که رفته بودیم آب بازی  ننه گلی برامون تفک ( همون پفک خودمون ) خریده بود. این هم از اون موارد قدغن بود. دیبا پاکت پفک را گرفته بود و در بخش عمده ای از زمان بازی که بچه ها اون وسط آب بازی می کردند دیبا به شدت مشغول خوردن بود و تازه توی ماشین هم کلی با نارگل جونم  درگیر شد چون اون بیچاره می خواست چند تا دونه برداره.

یک شب هم که رفته بودیم بیرون گریه و زاری کرد که بریم پیتزا بخوریم که اونهم به دلیل سس گوجه و سوسیس و کالباس قدغن است . بهش گفتیم میریم خونه زنگ می زنیم آقاهه بیاره . جالب بود که تا وقتی که آقاهه اومد لباسهاشو در نیاورد و تازه اون موقع احساس امنیت کرد. و بعد هم به خوردن سیب زمینی اکتفا کرد.

ظاهرا هر چه محدودیت براش قائل میشیم گرایشش به همون طرف بیشتر میشه.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۱۸ - مامان ديبا و پرند

ضايع می کنيم

سلام

دیروز ما قرار بود یک دوست عزیز را سورپرایز کنیم و تولدش را ۱۲ روز زودتر بگیریم . این دوست طفلکیمون زودتر اومده بودن خونه ما که به من کمک کنند. به محض ورودشون دیبا از بالای پنجره نعره زد : خاله تولدتون مبارک.  من بهش گفتم صبر کن وقتی کیک را آوردیم باید بگی گفت باشه. بماند که ما هنوز آماده نبودیم و اون یکی خاله جون اومد و در کمال خونسردی بادکنکها را نصب کرد. تو این فاصله دیبا و دوست عزیزمون رفتند توی اتاق دیبا بازی کنند. اونجا هم دیبا که شک کرده بود پرسیدش که امروز تولدتونه ؟ اون بنده خدا هم  از همه جا بی خبر . گفته بود نه. خلاصه با تلاشهای بی شائبه دیبا قضیه حسابی سورپرایز شد.

جالب تر از همه اینکه یک مدت طولانی با نارگل جونم بازی کردند و ما کلی ذوق مرگ شدیم از این همه دوستی . با هم سوار اسب و تاب و سه چرخه شدند و دعوا هم نکردند. امیدوارم ارتباطشون همینطوری خوب بمونه و روز به روز بیشتر با هم دوستی کنند.  

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۱٧ - مامان ديبا و پرند

شعر خوانی

سلام

۵ شنبه اومده بودند که خونه رو نظافت کنند. دیبا هم که عشقش اینه که ظهر نخوابه به باباجون اصرار که بریم توی حیاط که من آقا دلدار رو ببینم. بماند که کلی اطلاعات هم اون وسط با این آقا رد و بدل کرد و اون آقا هر چی که سوال تا حالا داشت از دیبا پرسید و دیبا هم کل اطلاعات را در طبق اخلاص گذاشت و تا ۷ پشت اون طرف تر هم براش توضیح داد. اواسط کار از دیبا پرسید که شعر هم بلدی بخونی ؟ دیبا هم طبق معمول شعر وزین کتری آبجوشم را خوند. آقا دلدار هم برایش شروع کرد به خوندن که یه توپ دارم قلقلیه و ... دیبا این شعر را می خوند و می گفت بابا به من سی دی ( عیدی ) داد و ... .  بعد به دیبا گفت تو هم حالا یاد گرفتی ؟ دیبا گفت آره . گفت بخون . دیبا خوند : دس دسی باباش میاد.

دیروز طبق معمول همیشه ننه گلی زحمت کشیدن و ما رو بردن جشن آب توی پارک قیطریه که کلی خوش گذشت و دیبا جون به جای آب بازی کلی آب ریزی کرد.

خدا حافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ

مزن بر دل زنوک غمزه تیرم

که پیش چشم بیمارت بمیرم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۱٦ - مامان ديبا و پرند

زهر چشم

سلام

دیروز با دیبا و پرند و باباجون رفته بودم خرید. توی فروشگاه خانمی که پشت صندوق نشسته بود به محض دیدن ما از سر جایش بلند شد و آمد به من اصرار که این کوچولوتون را بدین به من. هر چی هم من بهش گفتم ممکنه اذیتتون کنه گفت نه اشکالی نداره . پرند را از بغل من گرفت یک مقدارلپشو کشید و بالا و پایین انداختش . پرند هم نامردی نکرد ناگهان با یک صدای انفجاری کل محتویات معده اش را روی اون خانم محترم خالی کرد. فقط من صدای نعره اون خانم را شنیدم و پرند را از بغلش کشیدم بیرون. خدا رحم کرد که بچه رو ننداخت زمین. بهش گفتم سریع برو و لباست را بشور و به سرعت از فروشگاه پریدم بیرون . به قول باباجون ما بچه هامون را دوست داریم و در طول روز ممکنه چندین بار هم مزین بشیم و لذت هم ببریم از این همه شیرینکاری بچه .  ولی اون بنده خدا چه حالی شد . در حال حاضر یک خانم چاقالو با ۲ تا دختر کوچولو متواری هستند . هر جا دیدینشون به فروشگاه ساحل توی خیابون ولیعصر اطلاع بدین.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۱۳ - مامان ديبا و پرند

اتفاقات مهدکودکی

سلام

دیبا دیروز رفته کلاس پرند و به خاله سحر گفته میاین خونه ما ؟ خاله گفتن : چرا که نه . دیبا گفته من یه عالمه اسباب بازی دارم بیاین با هم بازی کنیم . بعد هم ازش پرسیدن غذا چی میدی ؟ گفته مامانم براتون پلو کرفس درست میکنه ( در راستای اشتغال زایی برای مامان )

حسام همکلاسیش جیغ میزده رفته بهش گفته حسام ساکت باش من تخمه با پوست خوردم حالم خوب نیست میگم بابام بیاد حالتو بگیره

یکی از مربیهای دیبا به یکباره از مهد رفته . امروز یک مربی جدید براشون اومده امیدوارم این هم به اندازه خاله مریم مهربون و دوست داشتنی باشه که دیبا به راحتی بره مهد.

امروز نسبتا زود رسیدم یعنی قبل از ساعت ۱۰/۸ تونستم کارت بزنم و خدا رو شکر تاخیر نخوردم ( جز موارد نادر بود ) دلیلش هم اینکه امروز دیبا رو می بردن پارک و به عشق اون دیبا صبح زود بیدار شد و سریع هم اومد بیرون .کاشکی هر روز می بردنشون پارک

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۱٢ - مامان ديبا و پرند

مانکن

سلام

دیروز رفته بودیم خرید. توی فروشگاه لباس مردونه دیبا یک مانکن فوق العاده بی ریخت را دیده بود و حسابی گیر داده بود.

  • مامان چرا موهای این آقا خیسه ( موهاشون معمولا سیخ سیخ و بدنماست) ؟ رفته حمام روسری نپوشیده به مامانش هم اجازه نداده که موهاشو سشوار بکشه
  • مامان چرا جوراب نپوشیده؟ چون گرمشه 
  • مامان چرا بدون کفش ایستاده ؟ خونه خودشونه
  • مامان این کیه ؟ عروسکه
  • چرا اینجوریه ؟ نمی دونم مامان
  • مامان این آقاهه داره چکار می کنه ( یک نفر داشت ویترین می چید ) ؟ از خودش بپرس
  • آقا داری چکار می کنی ؟ حالت خوبه عمو 

مامان بریم دیگه . آقا بای بای و بدین شیوه بود که دختر مون را از فروشگاه کشیدیم بیرون .

خداحافظ بیا علی ( یا علی )

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۱۱ - مامان ديبا و پرند

لالايی

سلام

پریشب دیبا اومد و گفت پرند خوابش میاد بگذارش روی دست من تا بخوابونمش. منهم با ترس و لرز گذاشتمش . دیبا شروع کرد و با ملایمت می خوند بارون بارونه گلنساجونم بعد بقیه اش رو یادش نیومد و خوند کتری آبجوشم قل قل دارم می جوشم و ریتم این آهنگ باعث شد که پرند نه تنها نخوابه بلکه کلی هم شاد و سرحال بشه.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۱٠ - مامان ديبا و پرند

حسن آقا يا احمدآقا ؟ مسئله این است

سلام

من وسط روزها چراغ خاموش میرم مهد تا دیبا منو نبینه. مربیها از کلمه رمز حسن آقا استفاده می کردند. در یکی از روزها دیبا از مربیشون می پرسه : حسن آقا مامان منه ؟ و بدین گونه بود که از آن روز ما به احمد آقا تبدیل شدیم و معلوم نیست تا کی احمد آقا بمانیم.

یک جمله حکیمانه :

آدم بزرگا میرن دانشگاه ولی آدم کوچولوها میرن مهد.

دیبا تو بزرگی یا کوچولو ؟ من بزرگم ولی پرند کوچولو است. ( تا ما باشیم هی به بچه نگیم تو بزرگی و باید مواظب خواهر کوچولوت باشی )

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

روزگاریست که ما را نگران می داری

مخلصان را نه به وضع دگران می داری

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٩ - مامان ديبا و پرند

کدو قلقه زن

سلام

دیروز طبق معمول خاله لیلا زحمت کشیدن و ما رو بردن تاتر آی کدو کجا کجا که همون کدو قلقله زن خودمون بود. من مدتها بود که چنین جایی نرفته بودم و به اندازه دیبا هیجان زده شدم. تاتر موزیکال بود و با توجه به اینکه دیبا کلا پای تلویزیون نمی نشینه من فکر کردم مشکل بخورم ولی خوشبختانه تا آخر تاتر نشست و حسابی ذوق کرد. منتها یک مشکل داشتیم که عروسک گردانها لباس مشکی و روبند مشکی داشتن که دیبا یک خورده درگیر شده بود که اینها کی هستن و چرا حرف نمی زنن .

داشتم تلویزیون را روشن می کردم دیبا اومد و گفت : ماهواره از کجا بلد شدی  ( کسانی که فیلم کافه ستاره را دیدن می دونن چی میگم )

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گرتو بیداد کنی شرط مروت نبود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٦ - مامان ديبا و پرند

چف

سلام

دیبا دیشب تمام مدت توی آشپزخانه دور فریزر می چرخید و می گفت مامان این چف نداره برای همین ترازش به هم خورده. باید بریم براش از آقاهه چف بخریم. من و بابا هم انواع و اقسام کلماتی که بر این وزن هستند را چک کردیم ولی هیچ کدام نبود. شامل ظرف - کف - سقف - چرخ . دیبا هم از این همه حماقت ما عصبی شده بود. صبح دوباره از خواب بیدار شد . کارش هم خطرناک بود چون کاملا می رفت پشت فریزر و می گفت این چف نداره . صبح یک لحظه در مورد بارون داشت توصیح می داد باز ما گفتیم دیبا جون چتر نداره باز گفت نه و در تمام این مدت ما حسابی درگیر بودیم که این چی داره میگه . یک لحظه باباجون مثل ارشمیدس پرید توی اتاق دیبا و گفت دیبا بیا. این طرف نداره دیبا گفت آره . دیبا پشت فریزر را دیده بود که لوله کشی است ولی اطرافش سفیده بنابراین به این نتیجه ارزشمند رسیده بود که مشکل عدم تعادل این وسیله فقدان طرف است و با خرید اون سیستم رو به راه میشه و در واقع میگفته طرف ولی چون سریع می گفت ما متوجه نمی شدیم. خدا رو شکر مشکل امروز ما حل شد.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

بعد از تحریر : این دختر ما انتظار داشت تمام فریزر یکپارچه و یکدست سفید باشه اما پشتش لوله و سیم داشت و سفیدی رو نمی دید فکر می کرد ناقص است و تیکه پشت فریزر را کار نگذاشتند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٥ - مامان ديبا و پرند

تارا جون تولدت مبارک

سلام بنا به درخواستهای مکرر دوستان عکس مربوط به تولد ۳ سالگی تاراجون را می گذارم. چهارشنبه هفته گذشته توی مهدکودک تولد ۳ سالگی تاراجون دختر خوشگل خاله مریم عزیز و نازنین ( مربی مهربون دیبا ) بود.  تاراجون تولدت مبارک . خدا شما رو برای مامان و بابا حفظ کنه و سایه شون ۱۲۰ سال روی سرت باشه. اون عروس خانم را که می بینید تاراجونه و  این آقا پسر !!!!!! را که می بینید دیباجون است که موهاشو براش پسرونه زدیم که تابستونی خیلی گرما نخوره .

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٤ - مامان ديبا و پرند

شست پا

سلام

پرند جونم ۲ تا مهارت جدید پیدا کرده . دیشب برای اولین بار بهش سوپ دادم. دهانش را باز کرد ۱ قاشق سوپ را خورد و بعد در نهایت ناباوری تمامش را بالا آورد و بدتر از اون شست پاشو کرد توی دهانش و شروع کرد اون را مکید. یعنی حتی سوپ من به اندازه شست پاش هم خوشمزه نیست ؟؟؟ این بچه ها خیلی اعتماد به نفس من رو در زمینه آشپزی بالا بردند.  

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٤ - مامان ديبا و پرند

ديکشنری

سلام

یک نفر که خیلی بهش مدیونم و خیلی دوستش دارم روز ۴ شنبه بازنشست شده. عملکردش هم فوق العاده بوده تقریبا ۲ سال باهاش کار کردم و میدونم که از جون و دل برای بچه های این مملکت زحمت کشیده ( مدرس دانشگاه هستند )ولی همکارهای احمقش که متاسفانه تماما از استادهای به نام و معروف این کشور هستند حتی یک مراسم تودیع هم براشون نگرفتند. من دیروز خبر شدم و بلافاصله سعی کردم توی جمع خودمون یک مراسم کوچیک براش بگیرم. که البته تاریخش را برای ۱۶ تیر گذاشتم که بطور غافلگیرانه تولدش را هم که ۲۷ تیر است جشن بگیریم. دیروز بعدازظهر یکی از بچه ها به من زنگ زد و داشت جریان ۴ شنبه گذشته را برای من تعربف می کرد. من یک گوشه توی آشپزخونه داشتم با دوستم صحبت می کردم و خیلی هم عصبانی بودم. با هرجمله دوستم من می گفتم بیشعورها - احمقها فقط یک لحظه دیدم دیبا اومده در کابینتها را باز می کنه میگه احمق - بیشور- خلاصه کلی فرهنگ لغت دیبا تقویت شد.

توی خیابون هم داشتیم از مهد برمیگشتیم یک آقایی توی ماشین کنار دستمون توی ترافیک نشسته بود و سیگار می کشید. بابایی گفت خاک برسرش توی این هوا و توی این شرایط داره سیگار میکشه. بعد از چند لحظه دیبا برگشت به پرند گفت : پرند خا ( خاک ) برسرت حالا ول کن معامله هم نبود. هر هر هم می خندید. هرچی بهش گفتیم منظور خاکستری بود ولی گند را زده بودیم. آموزش دیروزمون خیلی موفقیت آمیز بود.

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

حسن تو همیشه در فزون باد

رویت همه ساله لاله گون باد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/۳ - مامان ديبا و پرند

تهديد

سلام

پرند جدیداْ یاد گرفته دهانش را باز میکنه فرنی را که داخل دهانش می ریزم فوت می کنه توی صورتم. فکر می کنه برای پوست صورت من خوبه .  دیروز داتش همین عملیات را انجام می داد دیبا اومد سو وقتش و گفت : پرند اگر غذاتو نخوری خاله فاطی ( از مربیهای مهدشون ) میاد و دعوات می کنه و بعد از این تهدید بود که پرند با شدت هرچه تمامتر کل محتویات دهانش را به صورتم اسپری کرد. . یکی نیست به خودش بگه تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره که من اینقدر از دست غذا خوردنش حرص نخورم.  

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٤/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند