Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

کلاغه

سلام

امروز صبح با خیر و خوشی اومدیم سوار شدیم که بریم مهد. یک کلاغه ماشین باباجون رو تزئین کرده بود. اين سوژه شد تا جلوي مهد.

  • مامان اين چيه ؟كلاغه پي پي كرده
  • چرا كلاغه پي پي كرده ؟ مگه پوشك نداشته؟ چرا
  • پس چرا پي پي كرده؟ چون خودش پوشكشو بسته بوده خوب نبسته
  • پس مامانش كجا بوده ؟ حتما كار داشته
  • مامانش براش پوشكشو خوب نبسته بوده ؟ نه خودش گفته مي خوام خودم ببندم
  • چرا روي ماشين باباجون ريخته؟ چون داشته پرواز مي كرده
  • چرا مامانش اينجا رو تميز نكرده ؟ حتما متوجه نشده

اين ها گزيده اي از پرسش ها بود كه بطور مكرر پرسيده مي شد و دخترم تا جلوي مهد قانع نشد كه دليل اين حركت چي بوده . من بعد از ظهر بايد بروم پرند را واكسن بزنم خدا به باباجون رحم كنه كه بايد مجددا پاسخگوي سوالات دخترم باشه.

خداحافظ بيا علي ( ياعلي)  

فال حافظ امروز

زان يار دلنوازم شكريست با شكايت

گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/۳٠ - مامان ديبا و پرند

قناری با هوش

سلام

طبق معمول دیبا خانم رفته بود روی میز ناهار خوری نشسته بود . یک قناری داره که از توی لپ لپ درآورده و نسبت به صدا حساسه . اون قناری را گذاشته بود جلوش و کارتهای حافظه شو بهش نشون می داد .

می گفت روی این چی نوشته ؟ خودش جواب می داد قاشق قناری هم آواز می خوند بهش می گفت آفرین .  حالا کارت بعدی . خلاصه کلی از هوش و استعداد قناری در شگفت شده بود و مرتب هم تشویقش می کرد.

ماشین لباسشویی داشت سر و صدا می کرد رفت به باباجون گفت بابا بیا ترازش به هم ریخته صدا می کنه .

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

خداوندا نگه دار از زوالش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢٩ - مامان ديبا و پرند

دانشگاه

سلام

جمعه صبح ساعت ۵/۵ دیبا از خواب بلند شد و لباس مرتب پوشید. یکی از همکارا از ترکیه براش کیف آورده بود اون را هم دستش گرفت و با من خداحافظی کرد .گفتم کجا می ری ؟گفت دارم میرم دانشگاه . پرسیدم اونجا چکار داری ؟ گفت می خوام به بچه ها درس بدم . گفتم همینجوری میری ؟ گفت نه زنگ بزن سرویسم بیاد     خلاصه با بدبختی راضیش کردم که برویم سوپر شیر بگیریم. به محض اینکه وارد سوپر شدیم به آقای فروشنده گفت : پرندی از خواب بیدار شده. فروشنده به من توضیح داد که دیبا هر وقت میاد اینجا یک گزارش از وضعیت پرند هم میده .  تا آخر شب کاملا با هم حکایت داشتیم.

امروز مربیش می گفت تهدیدش کردم که اگر گریه کنی باید بروی اتاق تعویض بایستی . نتیجه : هر کدام از بچه ها که گریه کردند گفته باید بروین اتاق تعویض .

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢٧ - مامان ديبا و پرند

فرنی خورون

سلام

از یک هفته پیش دختر من پرندی به مرحله فرنی خوردن رسید. عکسی که مشاهده می کنید مربوط به گوشه هایی از اولین مراسم فرنی خورون است. استقبال شدید پرند احتمالا به دلیل طعم خوشمزه فرنی است که من درست کردم . چون باید یک اعتراف کنم که در زمینه آشپزی هم  مثل بقیه هنرها استعدادی ندارم.  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢٦ - مامان ديبا و پرند

دوستای جديد

سلام

روز چهارشنبه قرار وبلاگی بود . منتها من چون از قبل برای دیبا وقت دکتر گرفته بودم مطمئن نبودم که اونجا بروم ولی از شانس خوش وقتی رسیدم کلینیک مشخص شد که خانم دکتر وقتهاشو کنسل کرده و منهم چون استعداد به خرج داده بودم و تلفن خونه را داده بودم در نتیجه وقتی زنگ می زنن که به من اطلاع بدهند خوب من خونه نبودم. منهم از خدا خواسته و دوان دوان به اونجا رسیدم و چون از قدیم گفته اند کاسه نمی خوام را پر ترش کن قبل از ساعت ۶ رسیدم. البته ۲ تا دوستمون آرتا جون و مازیار جون زودتر رسیده بودند. بعد از اونها هم آرش جون و دالتونها- باران جون - شایان جون- رادین جون- پرنیان جون - می گل و گلچه نازنین اومدن و چشم ما حسابی روشن شد. در اینجا رسما از مامان آرتا جون و مامان آرش جون همتشکر می کنم که این فرصت خوب را به ما دادن . من دوربین نداشتم و عکسی که می گذارم مربوط به بعد از مراسم است.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

میر من خوش می روی کاندر سرو پا میرمت

خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢٦ - مامان ديبا و پرند

حرف راست را ازبچه بشنو

سلام

دیروز ۲ تا از همکارها اومده بودند خونه ما. یکیشون ۱ تخته مغناطیسی قرمز آورده بود که رویش می نویسند و بعد می کشند که پاک بشه. دیبا چون خودش داشت خیلی تحویل نگرفت. همکارم اومد و براش باز کرد و توضیح داد که باید چکارکنی . بعد پرسید دیبا از این خوشش نیومد. من دیدم داره ضایع میشه گفتم نه این خیلی چیز خوبیه  و من مدتها دنبال این تخته می گشتم و بالاخره عید توی مشهد دیدم و برای دیبا گرفتم. گفت پس الان نداره ؟ من جواب ندادم. بعد از چند لحظه دیبا گفت برم زردو بیارم. دوستم پرسید چی میگه ؟ گفتم هیچ چیز داره آبروی منو می بره. دیبا هم با هیجان هرچه تمامتر رفت و از داخل اتاقش تخته زرد خودشو آورد و گفت ببین از اینا دارم و من اول این شکلی   و بعد این شکلی شدم  .

شعر امروز :

یه دل نه صد دل عاشق                     ولی انگار نه انگار

عمو ( امون ) از دست این دل            عمو ( امون ) از دست دلدار

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ز دست کوته خود زیر بارم

که از بالا بلندان شرمسارم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢۳ - مامان ديبا و پرند

يک اتفاق ساده

سلام

امروز برای من یک اتفاق جالب افتاد. من وقتی وسط روز رفتم که به پرند سر بزنم نسبتاٌ زودتر از مهد اومدم بیرون و به فکرم رسید که می تونم از میوه فروشی کنار مهد خرید کنم. با خیال راحت رفتم و برای خودم میوه انتخاب کردم و اومدم گذاشتم داخل آژانس و منتهای مراتب از درب پشت سر راننده میوه ها را گذاشتم و اومدم که از اینطرف سوار بشم تا در را باز کردم راننده شروع به حرکت کرد. چون بدجور پارک کرده بود فکر کردم داره میره جلو تا من راحت باشم اما در حالیکه در ماشین باز بود گازشو گرفت و رفت. منهم متحیر ایستاده بودم و داشتم نگاه می کردم. مردم داد وبیداد کردند که آقا در ماشین باز است اونهم بدون توجه رفت. من تماس گرفتم با آژانس و شماره راننده را گرفتم. راننده هم یک آقای کاملا مسن با موهای یکدست سفید بود. زنگ زدم روی موبایلش و در حالیکه عصبانی بودم گفتم آقا کجا رفتین ؟ چرا منو قال گذاشتین؟ اونهم در کمال خونسردی گفت خانم اشتباه گرفتین . من مجدد تماس گرفتم با آژانس گفتم مثل اینکه شماره را اشتباه به من دادی . گفت نه درسته . دوباره تماس گرفتم دیگه گوشی رو جواب نداد و قطع کرد. من با آژانس تماس گرفتم و گفتم خریدهامو توی اونجا نگهدار من بعداز ظهر میام اونجا . من رفتم و یک ماشین گرفتم کلی هم عصبانی بودم چون کاملا دیرم شده بود. اواسط مسیر یکی از همکارهام تماس گرفت و با نگرانی پرسید تو حالت خوبه ؟ الان کجایی ؟ گفتم دارم میام شرکت چرا ؟ گفت راننده اومده جلوی نگهبانی و گفته تو گم شدی  احتمالا فکر کرده من از داخل ماشین پرت شدم بیرون. گفتم بهش بگو بره جلوی آژانس من میرم اونجا.  خلاصه وقتی رسیدم جلوی آژانس کل راننده ها  و مسئول آژانس اونجا ایستاده بودند . راننده هم با نگرانی داشت شماره های موبایلشو چک می کرد. گفتم آقا داشتی منو می کشتی . گفت آخه خانم شما به من زنگ زدی گفتی چرا سر قرار نیومدی !!!!!!! من فکر کردم یکی منو با بوی فرندش ( دقیقا همین کلمات را استفاده کرد) اشتباه کرده . حالا اصرار بیا من تو رو برسونم خونه. منهم عصبانی  که آقا نیم ساعت تاخیر دارم و توی شرکت هم آبرو برام نموند که این خانم به بهانه سر زدن به بچه میره بیرون خرید می کنه . با بدبختی رسیدم خونه و رفتم شرکت. خدا رو شکر یکی از همکارهامون خبر نامزدیشو داشت پخش می کرد خوشبختانه سوژه من کمرنگ شد.   

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢٢ - مامان ديبا و پرند

کولی بازی

سلام

پرند داشت داد و بیداد می کرد . باباجون اومد و گفت پرند ساکت باش قالتاق بازی در نیار. بعد از ۱۰ ثانیه دیبا هم اومد و به پرند گفت که قالتاق بازی در نیار . باباجون اینجوری شد گفت دیبا یعنی چی ؟ دیبا هم توضیح داد که قالتاق بازی یعنی کولی بازی باباجون گفت ببین من منظورم قطاربازی بود بیا باهم بازی کنیم . ولی دیبا همچنان مصر که نه شما گفتی قالتاق بازی.  بیچاره باباجون به غلط کردن افتاده بود اما چه فایده .

دیروز رفتیم برای چکاپ پایش رشد. دخترم تمام مدت روی میز نشسته بود. خانم دکتر روانشناس هم یک نگاه به دیبا می انداخت و یک نگاه به من. من نمی دونم بچه ام چرا به این خانم روانشناس که می رسه استعدادش شکوفا میشه. به هر حال به من گفت باید تا ۳ سالگی بدخلقی هاشو تحمل کنی . ۳ سال به بعد خیلی خوب میشه ولی از ۳ سال و ۷ ماه به بعد با شدت بیشتر دوباره غرغرو میشه . خدا به داد برسه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

که اعتراض بر اسرارعلم غیب کند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢٢ - مامان ديبا و پرند

حل شد

سلام

خدا را شکر مشکل دیبا حل شد. وسط روز که رفتم مربیشون گفت که دیبا اومده و گفته بزرگها میرن دانشگاه من هنوز کوچیکم. نصایح خاله زیور و خاله سحر جواب داد . خدا سایه اشون را از سر من و دخترها کم نکند.

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢۱ - مامان ديبا و پرند

دلدار

سلام

دیبا چند روزه که به من گیر میده نانای آقای دلدار  ( منظورش ترانه منصور است که میگه امون از دست این دل امون از دست دلدار . منتهای مراتب کسی که میاد و خونه را تمیز می کنه اسمش آقای دلدار است و کلا ترانه قاطی شده با هم ) رو بگذار و بعد هم به شیوه کاملا جالب می رقصه. چون من خودم کلا توی تمام زمینه های هنری سرشار از استعدادم و به ویژه در زمینه رقص استعدادم خیلی شکوفاست !!!!!برام خیلی جالب بود که از کجا یاد گرفته هرچی هم می پرسیدم می گفت از خاله یاد گرفتم که مربی ژیمناستیک بچه های سال بالاست. دیروز که رفتم متوجه شدم بچه های سال بالایی جشن فارغ التحصیلی دارندو برای اون جشن دارند اماده می شوند ازجمله برنامه هاشون رقص دسته جمعی با آهنگ آقای دلدار است و دیبا دقیقا همون حرکات بچه ها  را تقلید می کرد. یاد امیرکبیر افتادم که از پشت در کلاس درس گوش می داده این بچه هم از داخل کلاس که مشرف به سالن محل تمرین بود یاد گرفته. خدا کنه تو این زمینه استعدادش به من نرفته باشه  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢۱ - مامان ديبا و پرند

دانشگاه

سلام

امروز صبح مراسم آبغوره گیری داشتیم. از ساعت ۶ بیدار شد وگفت می خواهم لباس بپوشم . سارافون قرمز. حالا بماند که این سارافون را روی لباسهای تو خونه پوشیده بود و جوراب شلواری را روی شلوارک و ترکیب جالبی درست کرده بود . ولی نکته جالب اینکه بعد از آماده شدن اصرار که می خواهم بروم دانشگاه  باباجون هم توضیح که نمی شه . مگه من می تونم بیام سرکلاس شما و پیش دوستات بشینم؟ دیبا گفت که نه نمیتونی . بابایی گفت خوب تو هم نمی تونی بیایی . خلاصه این مکالمه بصورت تکراری تا جلوی مهد ادامه داشت و در نهایت هم با گریه و زاری ختم شد. جالب بود که دیبا هیچ اصراری برای اومدن شرکت نداشت و وقتی هم پرسیدم پس پرندی چی ؟ گفت تو با خودت ببر شرکت . به بابایی پیشنهاد کردم یکبار ترتیب ملاقات دیبا با رئیس دانشکده رو بده تا دیبا دیگه هیچ اصراری برای رفتن به دانشگاه نداشته باشد و به طور کلی قید درس و تحصیل و تدریس را بزنه

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

مژده وصل تو کو کز سرجان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢۱ - مامان ديبا و پرند

لباسشويی

سلام

عمو اومده بود خونه ما و لباسهاشو آورده بود که داخل لباسشویی بریزه. خودش تمام کارهاشو انجام داد و من فقط پودر ریختم و روشن کردم. کارش که تمام شد لباسها را داخل کیسه گذاشت و خداحافظی کرد که بره. یک مرتبه برگشت و گفت چرا دیبا  اینجوری به من نگاه می کنه ؟ قیافه دیبا دیدنی بود از چهره اش به شدت نگرانی می ریخت. پرسیدم چی شده مادر ؟ گفت : عمو داره لباسهای بابا را می بره. حالا بیا توضیح بده که نه مامان لباسهای خودش است و دیگر کار به اونجا رسید که تمام لباسها از داخل کیسه در آمد و به روئت دیبا خانم رسید تا رضایت داد که عمو بره. 

خداحافظ بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢٠ - مامان ديبا و پرند

قورباغه

سلام

۴ شنبه از مهد با من تماس گرفتند و ۲ تا دخترم را دیپورت کردند. چون هر ۲ تا تب داشتند. منهم سریع با دکترشون تماس گرفتم و دوان دوان رفتم مهد که بچه ها را به دکتر برسونم. وقتی دیبا سوار ماشین شد یک مرتبه شروع کرد به خوندن : قور قور قورباغه - پوست تنش براقه - قورباغه توی باغه - چراغ سبز باغه - تو برکه و تو مرداب - هم تو زمین هم تو آب - چه سبزه و چه لیزه - منهم متعجب که این چی شده . راننده هم بخند بخند راه انداخته بود. یک مرتبه دیدم به آینه کنار راننهد یک قورباغه سبز آویزون شده و دیبا با دیدین اون استعدادش شکوفا شده است. قبلا این ماشین یک میمون روی شیشه پشت داشت. دیبا اولین بار که سوار شد گفت : سلام آقا میمونه . من کلی خجالت کشیدم که چرا دیبا به راننده چنین حرفی زد اما با توضیحاتی که داد متوجه شدم طرف سخنش میمیون عروسکی پشت شیشه بوده .  

خلاصه ما رفتیم دکتر و دکترشون براشون فقط  استامینوفن تجویز کرد و کمی تا قسمتی به خیر گذشت. موقع برگشتن یک ماشین گرفتم اونطرف خیابون بود منهم هر دو تا رو بغل زدم و دویدم سوار شدم. آقاهه گفت : خانم خدا ببخشه . بچه ها تون دو قلو هستند ؟ آخه یک دختر ۲۸ ماهه بلوند با یک دختر ۵/۵ ماهه مشکی چطوری می تونن دو قلو باشند ؟

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز :

حجاب چهره جان می شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/۱٩ - مامان ديبا و پرند

ضربه فنی

سلام

دیشب دیبا تو حال و هوای خودش بود و داشت زیر لب غرغر می کرد چون قبلش سر شام نخوردنش با هم دعوا کرده بودیم . یک مرتبه پرند با صدایی بلند تر از دیبا شروع به داد و بیداد کرد. دیبا کاملاٌ شوکه شده بود و به پرند گفت : ساکت باش صداتو همسایه ها می شنون . پرند هم که منتظر همین بود که یک نفر تحویلش بگیره آروم شد و شروع کرد به خندیدن. ولی جالب بود که دیبا دیگه غر نزد و سریع اومد و شام خورد.  پرند حسابی قلدر شده و فکر کنم به زودی جلوی خیلی از لوس بازیهای دیبا را بگیره.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

شاه شمشمادقدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/۱٦ - مامان ديبا و پرند

آبجی

سلام

سوار یک ماشین شدیم تا از مهد به خونه برگردیم. راننده آژانس به دیبا گفت : آقا پسر !!!!!( موهای دیبا را تازگیها پسرانه کوتاه کردم ) آبجیتو دوست داری ؟؟؟ دیبا خیلی کوتاه و سریع بهش گفت : بله و بعد برگشت طرف من و توضیح داد : مامانی اسم پرند آبجیه !!!!! ( ما خیلی از کلمه آبجی برای خواهر استفاده نمی کنیم دخترم فکر کرده بود من این کلمه را نمی شناسم و به همین علت برام توضیح داد )

این دعا را توی مهد قبل از غذا می خونند :

بسم ا... الرحمن الرحیم

دستامونو می بریم بالا

با هم دیگه می کنیم تو آب ( دعا )

تو آب  ( دعا ) به مامان و بابا

رو آب ( دعا ) به مربیهامون

خداحافظ بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/۱٥ - مامان ديبا و پرند

تعطيلات خود را چگونه گذرانديد؟

سلام

تعطيلات خرداد 1384 ديبا تازه 4 ماهش شده بود. واكسنهاشو كه زديم به مدت 10 روز گلاب به روتون شده بود. 10 تا دكتر رفتيم 4 سري آزمايش كامل داديم . كلي آنتي بيوتيك متفاوت خريديم ( ولي هيچ كدومشو نخورديم  ) يك عالمه نذر كرديم . به اندازه مصرف يك سال آبغوره گرفتيم . 10 روز مرخصي گرفتيم و توي خونه مونديم. يك روز صبح از خواب بيدار شد حالش كاملاً خوب شده بود.

تعطيلات حرداد 85 ديبا خانم 1 سال و 4 ماهش شده بود. چند روز بيقرار و بدخلق بود. يك  روز صبح از خواب بلند شد تمام بدنش ريخته بود بيرون . دخترم آبله مرغون گرفته بود. 10 روز مرخصي گرفتم و تو خونه موندم . حلش خوب شد.

تعطيلات امسال هنوز نشده . هفته پيش خيلي بداخلاق و غرغرو شده بود. روز 5 شنبه با تب شديد از خواب بيدار شد . صورتش ريخته بود بيرون . هر چي استامينو فن دادم تبش قطع نشدو دست به دامن شياف استامينوفن شدم. كلي هم نگران كه با وضعيت گلاب به روتوني كه داشت شيافه بيرون نپره . خدا را شكر تبش قطع شد و امروز رفت مهد.

 

در حاشيه :

1-در ضمن اينكه مي خواستم براش شياف بگذارم پرسيد اين چيه ؟ گفتم مي خواهم به پاهات كرم بزنم كه نسوزه . اونهم گير داده بود به بنفشه ( عروسك پارچه ايش ) هم بزنم چون پاهاي اونهم سوخته و من در اين فكر بودم كه بعداٌ اينها را چه طوري از روي بنفشه پاك كنم.

داشت غرغر و ناله مي كرد پرند فكر كرده بود داره باهاش حرف مي زنه و بهش خنديد. ديبا هم كلي عصباني شد و داد زد : پرند حالم خوب نيست . به من نخند . دوستت ندارم . مي گم بابا حالتو بگيره . پرند هم اين بار قهقهه زد.    

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/۱۳ - مامان ديبا و پرند

fashion

سلام

موهای پرند را به هم ریخته بود منو صدا زد و گفت : مامان ببین پرند fashion شده

تلويزيون داشت اذان پخش مي كرد . منو صدا زد و گفت : مامان داره ميگه حي عدس طلا ( حي علي الصلوه)

از ديروز كه از مهد اومد تا امروز صبح كه بردمش سركلاس يك ضرب گريه كرد. وقتي كه گفتم از كي ياد گرفتي گفت از آبتين . ديشب يه لحظه كم آوردم بهش گفتم ماماني برو توي اتاقت چون توي هال جاي گريه كردن نيست . وقتي گريه ات تموم شد بيا اينجا تا با هم بازي كنيم . يك مقدار نگاهم كرد و گفت ديگه تموم شد گريه نمي كنم. اميدوارم به زودي اين نق نقويي از سرش به پره.

خداحافظ بياعلي ( ياعلي )

فال حافظ امروز

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٩ - مامان ديبا و پرند

ماجراهای من و رئيس

سلام

از وقتی دیبا و رئیسم با هم ملاقات کردند من حسابی سوء استفاده می کنم. چند شب پیش کارهای شرکت را برده بودم خونه . دیبا هم گیر داده بود که من می خواهم توی کامپیوتر عکسهایم را ببینم منهم به شدت با کامپیوتر مشغول بودم . بهش گفتم دیبا من باید کارهامو انجام بدهم. رئیسم فردا دعوام می کنه. حالا فکر می کنی به من چی میگه؟ دیبا صداشو کلفت کرد و گفت : خانم .... چرا کارهاتون را انجام ندادین ؟ و بعد هم به باباجون منتقل کرد . منهم از فرصت استفاده کردم و گفتم خوب خودت می دونی پس برو بازی کن و مثل یک بچه خوب رفت و سرش را به بازی گرم کرد.   

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/۸ - مامان ديبا و پرند

سر کاریم

سلام

دختر ما خیلی بد غذا می خوره . تازگیها یک شیوه جدید اختراع کردم . هر لقمه که بهش می دم میگم این لقمه مال این دوستت است. اون مال اون یکی . از قضا یک دوقلو دارن که توی کلاس پرند هستند و من خیلی به اونها کد می کنم. حسین و اگلفضل ( ابوالفضل ) . اولین لقمه که مال حسین است وقتی بخوره ناگزیر باید لقمه بعد را هم بخوره چون مال اگلفضل است و ناراحت میشه که دیبا نخورش. چند روز پیش دیر اومدیم خونه و من فرصت کافی نداشتم که سر ساعت همیشگی به دیبا غذا بدم. بچه ام گرسنه شده بود و اومد توی آشپز زوده ( آشپزخونه ) و گفت : مامان از اگلفضل چه خبر؟؟؟  من چند لحظه متحیر موندم و بعد تازه دو ریالیم افتاد که بچه گرسنه است و با سرعت مضاعف براش غذا آماده کردم.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/۸ - مامان ديبا و پرند

أيو

سلام

داشتيم با ديبا أيو شناسي كار مي كرديم . در كيف منو باز كرده بود و داشت به پولهام دست مي زد . بهش گفتم ديبا پول أيو است. در مقابل ديدگان متحير من تمام پولهايم را برداشت و مستقيم  ريخت داخل سطل زباله . من واقعاً نمي دونستم بايد چكاركنم. فقط در يك لحظه كه حواسش پرت شد شيرجه زدم داخل سطل زباله و پولها را برداشتم. شانس آورده بودم كه سطل زباله را شب قبل تميز كرده بوديم . تا من باشم بيشتر حواسم را جمع كنم.

خداحافظ بياعلي ( ياعلي )

فال حافظ امروز

در سراي مغان رفته بود و آب زده

نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٥ - مامان ديبا و پرند

نه !!!!!!

سلام

این روزها همه چیز نه است .

  • دیباجون غذا می خوری ؟ نه
  • دیباجون این لباسو می پوشی؟ نه
  • دیبا جون بریم مهد ؟ نه
  • دیبا جون از مهد بریم خونه ؟ نه

چند وقتی بود صبحها که دیر آماده می شد بهش می گفتم دیبا زود باش اگر دیر برم رئیسم دعوام می کنه. پریشب که رفته بودیم دکتر یک مرتبه رئیسم و کوچولوشون هم اومدن همون دکتر . منهم ایشون را به دیبا معرفی کردم . دیروز صبح که از خواب بلند شده بود صداشو کلفت کرد و گفت : خانم .... چرا دیر اومدین ؟؟؟؟ و تند آماده شد که برویم. خدا را شکر کردم گفتم کاشکی زودتر تورو با رئیسم آشنا کرده بودم. اما به هر حال مشکل ما ادامه داره . دیروز نمی خواست از مهد بیاد خونه و تا خونه کلی مراسم آبغوره گیری داشتیم. با یک روانشناس صحبت کردم . گفت تا ۳ سالگی این وضع ادامه داره و مسئله کاملا طبیعی است و برای دیبا هم به دلیل حضور پرند ممکن است شدیدتر باشد. خدایا به ما کمک کن این بحران را به زودی پشت سر بگذاریم.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

دامن کشان همی شد در شرب زر کشیده

صدماه رو ز رشکش جیب قصب دریده

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢ - مامان ديبا و پرند

مزه صورتي

سلام

ساعت ۳ صبح بیدار شد و گفت شیرکاکائو می خوام. دیشب برای چکاپ رفته بودیم دکتر و توی ماشین خوابش برد در نتیجه شام نخورده بود. منهم دلم برایش سوخت و بهش گفتم می خواهی غذا بخوری اونهم برخلاف همیشه قبول کرد. رفتیم و غذا گرم کردیم و خورد . گفت خدا را شکر . بعد هم نوبت دارو خوردن شد. بعد از خوردن داروی بد مزه گفت به به . مامان این دارو مزه صورتی میده !!!!! و به عشق رفتن به سرزمین عجایب خوابید . صبح که بیدار شدگفت مامان من دوست دارم با تو برم سرزمین عجایب . بهش گفتم امروز با خاله های مهد برو و قول دادم که حتما یک روز با دوستش نارگل بریم .

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/۱ - مامان ديبا و پرند

شیر کاکائو

سلام

امروز صبح تا آماده بشوم دیبا رفته بود و کنار پرند دراز کشیده بود و داشت شیر کاکائو می خورد. پرند تازگیها مفهوم خوراکی را درک می کند و شیشه شیر دیبا را که می بیند کلی دست و پا می زنه.  یک لحظه بهشون سر زدم دیدم با هر قلپ شیری که دیبا می خوره پرند یک دور زبانش را در می آورد. دیبا هم که حس کرده بود پرند دلش می خواهد داشت شیشه را می برد طرف دهان پرند که منو دید و به خوردنش ادامه داد. پرند هم انگشت شستشو برد توی دهانش و مشغول مکیدن شد. فکر می کنم از یک سال  دیگه باید دائم به پرند بگم نخور و به دیبا بگم یک خورده غذا بخور

دیروز دیبا باز صورتش ریخته بود بیرون . صبح بلند شدم و برای مهدش هندوانه گذاشتم. نتیجه اینکه رفته بود توی کلاس پرند و به بچه ها در خوردن میوه هاشون کمک کرده بود و بعد برگشته بود توی کلاس و هندونه های خودش را خورده بود. بچه ام حسابی رژیمشو رعایت می کنه.

خداحافظ بیا علی (یاعلی)

فال حافظ امروز

مانگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند