Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

چاله

سلام
این روزها دارند خونه رو نوسازی می کنند. از جمله کارهاشون این بود که موزائیکهای جلوی در ورودی را کنده بودند و موزائیک جدید کار گذاشتند. دیبا که این صحنه رو دید به من گفت مامان این خونه رو هم چال کندند بریم دوباره شیخ بهایی !!!!!!
دیروز جلسه داشتم و صبح باید زودتر می رسیدم شرکت. دیبا هم اول صبح یادش افتاده بود که چه کارها که نمیشه توی خونه کرد. منهم چندبار بهش تذکر دادم و آخرش که دیدم تحویل نمیگیره پرند رو بغل زدم و باهاش خداحافظی کردم و گفتم پس تو امروز خونه باش من می رم شرکت. گفت می خواهی پرند رو هم بگذار خونه باشه پیش من !!!!! گفتم نه پرند می خواهد که بره مهد. خلاصه از خونه اومدم بیرون و رفتم توی پارکینگ و کوله هاشون رو گذاشتم روی ماشین . وقتی برگشتم دوباره پشت در خونه . صداشو شنیدم که منو صدا می زد. وحشتزده پریدم داخل خونه و دیدم خیلی خونسرد رفته دستشویی و داره منو صدا میزنه که بیا منو بشور!!!!!!! و بعد هم بدون توجه به من رفت سر بقیه بازیش. منهم بهش گفتم که کوله ات پایین است و احتمالا آقاهه برد برای بچه هاش. سریع دوید و اومد پایین . باز هم ساعت ۹ رسیدم شرکت.
صبح بلند شده که امروز بریم مشهد. بهش گفتم منکه گفتم دوتا باید بخوابی هنوز یکی خوابیدی. گفت نه یکبار بلند شدم دوباره خوابیدم!!!!!!

دیروز می خواست با باباجون بره بیرون. بهش گفتم اگه بری من با کی صحبت کنم ؟ گفت با پرند. گفتم باشه. پرندی امروز مهد بهت خوش گذشت ؟؟؟ گفت : آه . پرندی توی مهد ناهار چی خوردی ؟ گفت : آآه . پرندی خوب خوابیدی ؟ گفت : آآآآه.  دیبا هم توی این فاصله ضعف کرده بود از خنده و قبول کرد که پیش من بمونه. شب می خواستم برم خرید گفت منهم باهات میام. گفتم باش خونه چمدونت رو ببند و کیسه لباسهای جدیدشون رو گذاشتم براش. وقتی برگشتم دیدم تمام لبهاسهاشو مرتب داخل چمدون گذاشته ولی لباسهای پرند اونجا ولو است .گفتم چرا لباسهای پرند رو جمع نکردی ؟ گفت آخه این چمدون مال من بود .مال پرند مشکیه !!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢٧ - مامان ديبا و پرند

سشوار

سلام
دیروز که رفتیم خونه یه نفر اومده بود و داشت دیوارها رو سنگ می زد که رنگ آمیزی کنند. فقط من یک هاله سفید از گرد و خاک می دیدم و صدای بلند دستگاه. این دوتا هم یک صدا نعره می زدند. من آقاهه رو صدا زدم و یک موجودی که تمام سر و صورتش پر از خاک و سفید بود جلوم ظاهر شد که باز بیشتر جیغ این دوتا دراومد و کلی از من عذر خواهی کرد و من بچه ها رو بردم بالا. دیبا گفت مامان من از این آقاهه خوشم نیومد که با سشوارش هی داره گچها رو می بره توی هوا. اصلا بهش بگو از اینجا بره خونه نامادری بدجنسش زندگی کنه( اثرات خوندن قصه سیندرلا و سفید برفی ). 
داشت بیسکوییت می خورد گفت مامان این بیسکوییت مادر و خواهره ؟؟؟؟؟؟؟؟
رفته بود و خودشو توی آینه نگاه می کرد و هی می پرسید : آیینه کی از همه خوشگل تره ؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز
بهار و گل طرب انگیز  گشت و توبه شکن
به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ - مامان ديبا و پرند

جشن

سلام
دیروز جشن سال جدید مهد کودک بود .که توی یک سالن توی شهرک غرب برگزار شد و این تاریخ از یک ماه قبل نقطه عطف بود برای ما . هر تاریخ رو براساس روز جشن می گفتیم. دیروز از خواب که بیدار شد به من گفت مامان برو دوش بگیر چون اگر نری وقتی بیای توی مهد همه میگن وای وای چقدر مامان دیبا کثیفه!!!!!! گفتم تو اصلا نگران نباش مامانی.
از ساعت ۵/۱ آماده اش کردم و چون خاله زیور تاکید کرده بود که حتما ساعت ۵/۲ اونجا باشیم و ما هم ساعت ۵/۲ تازه از خونه راه افتادیم. وقتی اون جمعیت رو داخل سالن دیدم خودم حسابی کپ کردم به نحوی که فراموش کردم لباسی رو که قرار بود دیبا تک خونی کنه بهش بدم چون با خودم گفتم حتما اونهم هنگ میکنه. پرند هم سنگ تموم گذاشت چون بدخواب شده بود و تا پایان وقتی که بودیم توی بغلم و به صورت ایستاده مراسم رو تماشا کردیم. خلاصه نوبت برنامه همکلاسیهای دیبا شد که با بچه های سال بالایی برنامه شون ادغام شده بود. پرده که در حال بالا رفتن بود دیبا از اون زیر سرک کشیده بودو داشت داخل سالن رو نگاه می کرد. بعد هم من و باباجون و عمو براش دست تکون دادیم و اون ما رو که دید شروع کرد به نشون دادن به همکلاسیهاش . ( توی خونه گفت که خاله مریم تذکر داده بود مامان و بابا رو که دیدین براشون دست تکون ندین و چه خوب دیبا به سفارش خاله عمل کرده بود ) . بچه ام اصلا استرسی نداشت و ۴ تا سرود پشت سر هم خوندن. دو تا سرود در حالیکه کل انگشتهاشو توی دهانش بود و دو تای دیگر در حالیکه دامنشو کشیده بود بالا. موقع معرفی کردن هم به خوبی خودشو معرفی کرد و یک شعر خوند ( البته با دامن بالا) و مجری برنامه هم بهش گفت اینجا همه چشم پاک هستند ولی بیرون حواست باشه اینقدر دامنتو بالا نبری !!!!!!!!( وقتی رسیدیم خونه فقط لاک ۳ تا انگشتش مفقود بود. )

از اونجایی که ما دیر رسیدیم و فکر کردیم اونجا سینماست رفتیم ردیف بالا نشستیم و غافل از اینکه تاتر بود و باید جلو می نشستیم تا عکسهامون خوب بشه !!!!!!بیصبرانه منتظر عکس و فیلم عمو عکاس و فیلمبردار مهد هستیم.

 

 

 

 

 

 

از اونجایی که ما مدتها بود که مبدا تاریخمون روز جشن بود بهش گفته بودیم که بعد از جشن میریم مشهد. وقتی اومد توی ماشین گفت خوب من سرودهامو خودندم جشن هم تموم شد بریم مشهد. بهش گفتیم چندتا دیگه باید بخوابی بعدش بریم. گفت خوب بریم توی قطار این چند تا رو بخوابیم !!!! حالا دیگه قبول کرده که هفت سین رو بندازیم و بعد بریم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ - مامان ديبا و پرند

آرایشگاه -2

سلام
دوشنبه پرند وقت آرایشگاه داشت ( مگه خنده داره خوب دختر بزرگه باید براش وقت بگیرم !!!)برخلاف تصورم تا آخرین لحظه فقط با دلهره به من نگاه می کرد. فقط وقتی که پیش بند منو می خواستند باز کنند و دادمش دست یکی از خانمهایی که اونجا کلی براش ادا درآورد که بخنده بغضش ترکید و یک گریه مفصل کرد. که تا اومد بغل خودم دوباره آروم گرفت . ولی کلی قیافه اش با نمک شده . دیبا توی این فاصله مهد بود وقتی رفتیم دنبالش پرسیدم مامانی چکار کردی ؟ گفت مامان با مانی همه لباسها رو شستیم ( آخه مانی ماشین لباسشویی با خودش اورده بود. خدایا چه زوج همدلی !!!!!!) .  دیروز هم توی مهد مراسم چهارشنبه سوری داشتند که کلی ذوق کرده بود. تازه به محض اینکه توی ماشین نشست برای راننده توضیح داد که باباجون گفته اگه خوب شام بخورم وقتی از مشهد برگردیم یه دوچرخه برام میگیره که چرخ کمکی هم داره. راننده گفت مگه الان دوچرخه نداری ؟ گفت چرا دارم ولی اون فقط آبی و سبزه( سوژه مورد نظر سه چرخه است )  باباجون گفته یکی برام میگیره که رنگهای دیگه هم داشته باشه!!!!!

داشت سرود مهدشو تمرین می کرد پرند هم باهاش ریتم گرفته بود و با دهنش تق تق صدا در می آورد. دیبا شاکی شده بود و می گفت مامان بهش بگو دارم شعر می خونم « نخ نخ » نکنه ( همون نچ نچ خودمون )

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

یادباد آنکه نهایت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢٢ - مامان ديبا و پرند

نرده

سلام
از بیرون اومده بود خونه و بهش گفتم باید دستهاتو بشوری . گفت چرا ؟ گفتم بیرون بودی دستتو به ماشین زدی کثیف شده . قبول کرد و رفتیم دستهاشو شستیم. بعد از ۲ دقیقه دوباره اومد که دستهامو بشور کثیفه . گفتم به کجا زدی مگر ؟ گفت آخه داشتم از پله ها بالا می اومدم دستمو به نرده ها هم زدم !!!!!!!!
دیروز براشون یک سبد بزرگ گرفتم که اسباب بازیهاشون رو داخلش بریزند. خیلی بهم کمک کردند و هردوشون کلی خوشحال بودند. باباجون که اومد دیبا رفت و گفت بیا اتاقمو ببین که چقدر خوب شده. باباجون هم خسته و له و لورده تحویلش نگرفت. اومد و با بغض گفت مامان بابا نیومد اتاقمو ببینه. باباجون کلی حالش گرفته شد و دوان دوان رفت پیشش و دیبا هم با هیجان تمام تغییرات رو براش توضیح داد.
دیروز پسرش پین پین جان ( عروسک پینوکیو ) رو برده بود مهد و کلی با بچه ها دعوا کرده بود . بعد هم خاله زیور بهش گفته بود دیگه نباید اسباب بازی بیاری مهد. کلی عصبانی بود. امروز صبح می گفت دیروز پسرم توی مهد خیلی خسته شد امروز باشه خونه استراحت کنه.
خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )
فال حافظ امروز
به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که زعشقت چه طرف بر بستم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢٠ - مامان ديبا و پرند

همسایه

سلام
صبح رفته بود دستشویی و درجه مثبت بودنش زده بود بالا. می گفت مامان توی توهالت ( توالت ) نباید صحبت کنم چون همسایه ها اون پایین ( اشاره به چاه ) خواب هستند.
دیروز توی خیابون داشتیم می رفتیم یه ماشین پیچید جلوی باباجون. باباجون هم با لفظ الاغ ماشینه رو مزین کرد.  دیبا چند لحظه بعد گفت باباجون اون الاغه سفید بود (یه ۲۰۶ سفید بود ).
می گفت مامان من دیگه شیطون و بلا نیستم . من دانشمندم. گفتم چرا ؟ گفت آخه مواظب خواهر کوچولوم میشم.
 مامان من خواهر برازنده و فهمیده ای هستم ؟؟؟؟؟؟
دیروز پرند اولین پیاده روی رو انجام داد و به قدری ذوق زده بود که توی پارک به جای قدم زدن می پرید.
حاصل سه روز تعطیلی یک پرند با بینی خراشیده ( روی مبل داشت به پر به پر می کرد خورد زمین) و یک دیبا با چانه خراشیده ( روی سرسره پیچ دار دستشو رها کرد و با چونه اومد زمین ) است. امروز توی مهد خاله ها به من گفتند خوب بود که فقط ۳ روز بچه ها پیشت بودند توی عید معلوم نیست چه بلایی سرشون بیاری !!!!!!!!


خداحافظ بیاعلی ( یا علی )


فال حافظ امروز
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱٩ - مامان ديبا و پرند

مانتو

سلام
این ننه گلی ما از دیروز برنامه تورهاشو آغاز کرد و ما رو به دیدن یک نمایش کودکانه - مذهبی - تخیلی ( مناسب حال و هوای محرم ) برد. شاید اشتباه از ما بود که هر مهمان ناخوانده ای رو فکر می کنیم باید الاغ و پیرزن و گنجشک و کلاغ و گاو داشته باشه ( مگه افراد دیگه نمی تونند مهمان ناخوانده باشند ) . طبق معمول زحمت ترانسفر هم بر عهده خودشون بود. دیبا هم کلی با خاله صحبت می کرد. یک لحظه گفت خاله اون آقاهه رو ببین مانتو پوشیده !!! ( سر ما با تعجب برگشت و یک برادر ر.و.ح.ا.ن.ی رو مشاهده کردیم ). بعد برای خاله تعریف کرد که باباجون سرما خورده . خاله هم پرسید دماغش هم اومده پایین ؟ دیبا گفت آره . خاله پرسید با آستینش پاک می کنه ؟ دیبا گفت نه . گفت انگشتشو هم داخل بینیش می کنه ؟ دیبا گفت نه. خاله گفت آفرین تو هم که این کار رو نمی کنی ؟ دیبا گفت من هنوز کوچیکم !!!!!!
صبح بلند شده و یک زیر پوش با یک شلوار جین پیش بندی و یک کاپشن و یک کلاه تولد پوشیده که بریم مهد. همه رو توانستم درست کنم به جز کلاه که با همون راه افتاد و رفت. توی ماشین بهش گفتم ببین آب بینیت راه افتاده . گفت اشکالی نداره الان فین می کنم میره بالا !!!!! ( حسابی تعالیم خاله جواب داد).

پرند دیشب توی نمایش سنگ تموم گذاشت. بخشی از نمایش رو من توی سالن چهار نعل می رفتم ( تا حدودی خلاء الاغه رو پر کردم) . بخشی از نمایش رو هم ننه گلی و پرند بیرون سالن بودند. ولی توی ماشین خوابید و تا صبح از جاش تکون نخورد.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱٥ - مامان ديبا و پرند

آرایشگاه

سلام
دیروز با دیبا رفتیم آرایشگاه که موهاشو مرتب کنم. خیلی خوب بود. خیلی خوشش اومد. چند تا هم سوتی داد. اون وسط بلند پرسید چرا این خانمه داره نخها رو می پیچونه ؟؟؟؟( داشت بند می انداخت ). یک خانمی داشت موهاشو به طرز محیر العقولی به انواع رنگهای بنفش در می آورد. دیبا گفت چرا دارن این خانمه رو خوشگل می کنند؟ گفتم خوب می خواهد خوشگل بشه می خواهی تو رو هم اینجوری کنند ؟ با وحشت گفت نهههههههههه . بعد هم اون خانم اومد و رو به روی ما نشست و سیگار دود کرد. دیبا پرسید این چیه دست این خانمه است ؟؟؟؟ گفتم سیگار و بعد با بدبختی سعی کردم حواسش رو پرت کنم ولی کلی فیلم گرفت . منتظرم که ببینم کی می خواهد اجرای زنده داشته باشه.

قابل توجه دوستان عزیز مون

امروز بعد از ظهر ساعت ۵/۶ تالار هنر (خیابان مفتح - کوچه ورزنده) تاتر عروسکی مهمان ناخوانده است . خوشحال میشیم که ببینیمتون.

    از طرف من و ننه گلی

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱٤ - مامان ديبا و پرند

الاغ

سلام
چند شب قبل دیبا به من می گفت که مامان من توی اتاقم نمیرم چون تاریکه و الاغه میاد و دماغ منو گاز میگیره !!!!! پرسیدم الاغه کجاست ؟ گفت توی قصه تاتر عروسکی ( ظاهراٌ توی مهدشون دیده بوده ) . این موضوع ادامه داشت و توی هیچ فضای تاریکی نمی رفت که الاغه یه وقت نیاد. منهم دیدم که اوضاعش خرابه گفتم نگران نباش من فردا که برم شرکت میرم و در تاتر عروسکی رو قفل می کنم که دیگه الاغه نتونه بیاد. خلاصه مشکل به خیر و خوشی فیصله یافت و حالش خوب شد. دیروز رفته بودیم بیرون و دیبا باز اصرار که نای نای بگذار. ضبط ماشین من آخرین مدل تکنولوژیه و فقط کاستهای بسیار آنتیکی می خوره . از شانسم کاست کلاه قرمزی و پسر خاله رو گذاشتم اونجا که میگه سلام الاغ عزیز حالت چطوره ؟ دیبا گفت مامان الاغه که باز اومده مگه درشو قفل نکرده بودی ؟ و خلاصه روز از نو و روزی از نو .
دیروز یه جا رفته بودیم که یه دختر همسن و سال دیبا داشتند. این دختر ناناز از وقتی که ما رفتیم تا اومدیم یه ضرب بغل مامانش بود. دیبا هم توی خونه شون گشتی زد و اومد گفت به به چه اتاق قشنگی داری ! چقدر تختتت قشنگه. بیچاره اون دختر کوچولو حس می کرد که یک اشغالگر اومده و الان تمام زندگیشو به تاراج می بره .اما رفتار دیبا برام جالب بود که اینقدر بدون خجالت بود. 
پرندی به تازگی یاد گرفته که از مبلها بالا بره و بعد هم اون بالا حسابی بپر بپر میکنه. یه کار دیبا می کرد که می اومد روی زانوی من می ایستاد می پرید منهم همیشه بهش تذکر می دادم که مامان من ورزش کردم و زانوهام درد میکنه. حالا پرندی هم یاد گرفته و وقتی میاد اون بالا دیبا سریع تذکر میده که مامان بهش بگو که پاهات درد میکنه. و لحظات جالب موقع نماز خوندن است که هر دوتا همزمان روی پاها می پرند. خدایا خودت نماز خوندن منو قبول کن.
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

آورد حرز جان زخط مشکبار دوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱۳ - مامان ديبا و پرند

ازدواج

سلام
دیشب دیبا از من پرسید مامان مانی به من گفته که میخواهد با من ازدواج کنه حرف خوبی زده ؟؟؟؟؟؟ گفتم به باباجون بگو. دیبا هم به باباجون گفت و اونم گفت که حرف بدی نزده !!!! دیبا گفت که به مانی گفته اصلا باهاش ازدواج نمی کنه چون دختر مامان است ولی اون گفته برات لپ لپ می خرم و بعد از ازدواج با جارو با هم پرواز می کنیم و می ریم توی آسمونها مسافرت !!!! ( از نظر علاقه به جارو تفاهمشون خوبه ) اما به هر حال دیبا خیلی جدی پیشنهادش رو رد کرده .
 خداحافظ بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱٢ - مامان ديبا و پرند

با ادب

سلام
دیبا کلاس آداب معاشرت داره و ما رو سر این قضیه کشته . حسابی تذکرات کتبی و شفاهی میده. از جمله کلمات ممنوعه « آره » است که منهم به شدت توی دهنم هست و مرتب تذکر میگیرم که آره کلمه بدی است . همچنین « تو » هم نباید استفاده بشه. تازه به راننده هم وقتی پول میدیم نباید بگیم « بیا » باید بگیم بفرمایین!!!!!  ( این یک قلم رو خودم حدود ۲ سال روش کار کردم تا عادت کرد ). دیگه حساب کنید در طی یک مکالمه کوتاه با باباجون ما چقدر تذکر میگیریم .

چند روزی بود که درگیر شده بود که چرا من هنوز چکمه می پوشم . دیروز دیگه طاقت نیاورد و گفت حالا که دیگه برف نیست چرا هنوز چکمه می پوشی ؟ منهم گفتم چون پول ندارم برای خودم کفش بگیرم. پرسید نمیشه از رئیست بگیری ؟ منهم از فرصت استفاده کردم و گفتم اگر صبح زود آماده بشی که بریم من میتونم زیاد کار کنم و پول بگیرم . پرسید خیلی باید پول داشته باشی ؟ گفتم نه یه خورده هم جواب میده. دیگه سریع اماده شد و منهم صبح زود ساعت ۹ !!!! رسیدم شرکت. بعد از ظهر هم باباجون زود  رسیده بود خونه و بچه ها را برداشت . منهم فرصت داشتم که یه چرخ و دور بزنم . وقتی رسیدم خونه کلی ذوق زده شده بود که تونسته به من کمک کنه ( شاید این بچه بتونه یه مقدار منو خوش تیپ کنه !!!!!!).

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/٦ - مامان ديبا و پرند

قد و وزن

سلام
باباجون داشت با تلفنش با یک نفر که توی جاده مشغول رانندگی بود صحبت می کرد. دیبا اومده بود و می گفت مامان چرا باباجون هی میگه قد و وزن میشه ( قطع و وصل می شد ) ؟؟؟
پرند خوابش میومد و حسابی بد عنق بود. دیبا می گفت مامان بریم یه پرند خوب بخریم این خیلی گریه می کنه .
دیروز عکاس توی مهد داشتند. شب قبل به دیبا گفتم یه کیسه بردار و کفشهاتون رو بگذار توش تا من بیام و بقیه وسایل را بگذارم. دیبا هم نامردی نکرد کشوی لباس پرند + نصف کمد خودش + کل کیف جورابهاشون + ۲ تا پیژامه از پرند!!!!!! رو ریخته بود داخل نایلون . تقریبا یه نیم ساعتی طول کشید تا توانستم وسایل را برگردانم سرجاش. دخترم عصای دستمه !!!!
 
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز
ای پادشه خوبان داد از سر تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/٥ - مامان ديبا و پرند

خاله سوسکه

سلام
دیشب داشتم برای دیبا قصه خاله سوسکه رو تعریف می کردم. به آخر قصه که رسیدیم و آقا موشه و خاله سوسکه با هم ازدواج کردند دیبا درگیر شده بود که عمو رمضون چی شد ؟؟؟به مدت یک ربع من داشتم به زبون خودش براش توضیح می دادم که متوجه بشه خاله سوسکه دو درش کرده .نمیدونم متوجه شد یا نه !!!!!!!!
دیشب داشتم پرند رو می خواباندم به دیبا گفتم برو توی اتاقت یه خورده مطالعه کن و نقاشی کن تا من بیام. رفت یه دور زد و اومد که مامان توی خونه طالبی نداشتیم !!!!!!

چهارشنبه پرند رو که از مهد گرفتم خاله زیور گفت دیدی پرند شعر می خونه ؟؟؟؟ من کلی تعجب کردم چون پرند فقط میگه مامان و بابا.اومده بود خونه بهش دقت کردم متوجه شدم در حالیکه می ایسته و خودشو تکون میده زیر لبی خیلی ریتمیک می گه : ق ق ق ک ( این آهنگ ورزش توی مهدشون است که میگه قر قر قر کمر ) .  

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/٤ - مامان ديبا و پرند

ثبت نام

سلام
داشتیم با باباجون در مورد کلاسهای بهار و تابستان دیبا صحبت می کردیم و شدیدا هم با هم تفاهم داشتیم که چه کلاسهایی ثبت نامش کنیم!!!!! در همین گیر و دار دیبا رفت یه کاغذ یادداشت آورد و داد به من و گفت مامان منو ثبت نام می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز صبح در کمال ناباوری دیبا ساعت ۵/۶ از خواب بلند شد ( معمولا ۸ به بعد بیدار میشه ) و خیلی هم سرحال بود. باباجون بهش گفت آفرین دخترم که زود از خواب بیدار شدی حالا سریع آماده شو که بریم مهد. دیبا با تعجب گفت مگر امروز فتیله نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بچه هفته رو اشتباه کرده بود و رودست خورد. البته بماند که گفت من امروز نمیرم مهد و تا ساعت ۸ داشتم نازشو می کشیدم تا بالاخره رضایت داد و منهم باز مدرسه ام دیر شد !!!!!!!!!
هنر دیشب پرندی : رقص بر روی میز اتو

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند