Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

بداخلاق

سلام
دیبا معمولا هر وقت که من عجله دارم و ماشین جلوی در منتظره کلی با طمانینه راه میره و سعی میکنه تا حدامکان از مناظر لذت ببره. منهم یه فرمول مخصوص دارم که دیبا جون این آقای راننده خیلی بداخلاقه و ما اگر دیر بریم پایین باهامون دعوا میکنه. همیشه هم موضوع برعکس در میاد و تا دیبا سوار میشه همه کلی باهاش خوش و بش می کنند و سر به سرش میگذارند.  دیروز جلوی مهد بهش گفتم بدو دیبا . دیبا با تعجب پرسید مامان چرا همه راننده های ما بداخلاقند؟؟؟؟؟؟؟؟
دیشب داشتم با دیبا لغتهاشو کار می کردم به محض اینکه اولین کارت رو بهش نشون دادم و پرسبدم دیبا این چیه ؟ پرند از اون ور داد زد بابا.
دیشب پرند نفس ما رو بند آورد . نشسته بود روی فرمون ماشینش وقتی هم ما رو دید شروع کرد واسه خودش دست زدن.
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز
به جان او که گرم دسترس به جان بودی

کمینه پیشکش بندگانش آن بودی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۳٠ - مامان ديبا و پرند

باغ وحش

سلام
ديشب گير داده بود که من ديگه بزرگ شدم. استخوانهای مرغ رو بده تنهايي ببرم باغ وحش برای سگهای خوب .
یه دوستم قديمی زنگ زده بود و ديبا خواست که باهاش صحبت کنه . به ديبا گفت خونه ما ميايی ؟ ديبا هم گفت نه. من فقط با مامانم خونه آدمهای خوب ميرم !!!!!!!!!!! كلي شرمنده دوست قديمي مون شدم.

رسيديم خونه ادا بازيش گرفته بود و بالا نميومد. منهم کلی وسيله دستم بود دوان دوان رفتم پرند رو گذاشتم خونه و اومدم پايين .ديدم به شدت داره گريه می کنه. رفتيم بالا از شانس خوبم مادر بزرگ ( مامان باباجون ) تماس گرفت و ديبا گوشی رو برداشت و گریه شو بیشتر کرد و گفت من توی حیاط بودم درختها داشتند می افتادند رویم . من ترسیدم . مادر بزرگ هم نگران بهش گفت گوشی رو بده به مامان . منهم از این طرف توضیح که  خودش نیومد و منهم  دستم پر بود. اما به گمونم فکر کردند که من ک.و.د.ک آ.ز.ا.ر.ی دارم.

دیشب پرند در برابر دیدگان بهت زده ما رفت و روی صندلی ۳ چرخه دیبا ایستاد. حرکت کاملا آکروباتیک بود.


خداحافظ  بياعلی ( يا علی )

فال حافظ امروز

حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست

باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢٩ - مامان ديبا و پرند

سماور

سلام
باباجون باید برای یک کاری می رفت دماوند. شب به دیبا گفت که من فردا صبح زود میرم دماوند. دیبا هم گفت اگر من بیدار بشم و ببینم تو رفتی گریه می کنم  . صبح از خواب بیدار شد و باباجون نبود. خیلی شادمان و خندان مشغول بازی شد. در همین گیر و دار عموجون زنگ زد. گوشی رو برداشت و سلام علیک کرد و بعد هم گفت که باباجون نیست رفته سماور. عموجون گفت گوشی رو بده به مامانت ببینم باباجون کجا رفته ؟؟؟؟؟؟؟
جالب قضیه اینکه بعد که باباجون اومد به مدت ۲۰ دقیقه یک نفس گریه کرد. چون تازه یادش اومده بود که باباجون نبوده.
اطلاعات تازه : پرند توی کلاس شیرخوان ( شیرخوار ) و دیبا توی کلاس لپا ( نوپا) است
پرند پریشب در طی یک اقدام انقلابی موفق شد شیشه میز تلویزیون رو از جا در بیاره. من باباجون رو صدا زدم که اون طرف رو هم در بیار هرچی تلاش کرد نتوانست. می پرسید پرند چطوری تونست اینکار رو انجام بده.بیاد بقیه شو هم جدا کنه.
هنرهای تازه پرند : یه ماچ آبدار می فرسته البته اول با دهنش صدا در میاره بعد دستشو میبره روی دهنش . لی لی حوضک رو هم یاد گرفته. وقتی هم دیبا خوابه هیس می کنه.
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )
فال حافظ امروز
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢۸ - مامان ديبا و پرند

غریبه

سلام
چهارشنبه توی مهد مربیها داشتند برای تعطیلات نوروز برنامه می ریختند که بروند مشهد. دیبا بهشون میگه ما غریبه ها رو مشهد نمی بریم.
ظهر چهارشنبه اتاق خواب رو آبیاری کرده بوده . ازش می پرسند چی شده ؟ میگه خانواده ج.ی.ش کردند.
چهارشنبه بچه ها نوبت چکاپ پایش رشد داشتند. دیبا اول شروع کرد. به محض اینکه اولین تست رو انجام داد پرند به سرعت تشویقش کرد.روانشناسه ریسه رفته بود از حنده می گفت دیبا مشکلی در زمینه انگیزه نداره. پرند هم در زمینه مسیرهای کوتاه فعالیت می کرد هر کاری رو که بهش می گفتند سریع یه روش ساده تر براش پیدا می کرد و برخلاف تصور خانم دکتر بدون صرف ا.ن.ر.ژ.ی به بهترین شیوه تستشو انجام می داد.در آخر هم دیبا به کمکش اومده بود و با هم تست می دادند. چکاپ جالبی بود.
دیبا می گفت : مامان من محسن بچه کوچیکها شدم. با تحقیقات بعدی معلوم شد بچه ام مبصر شده.
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢٧ - مامان ديبا و پرند

خونه تکونی

سلام
دیروز اومده به من میگه مامان خاله زیور گفته باید خونه تکونی کنیم حالا من بزرگ میشم می رم خونه مردم خونه تکونی می کنم. ( من وقتی بچه بودم آرزو داشتم دکتر بشم حالا حنا دختری در مزرعه شدم وقتی دیبا تصمیم بگیره خونه تکونی کنه در آینده چی میشه ؟؟؟؟؟).
جمعه بهش گفتم بیا کمدهای لباساتون رو مرتب کنیم و برو لباسها را بریز بیرون. اونهم کلی ذوق کرد و با سرعت تمام وسایل رو ریخت بیرون. ولی بعد من که دسته بندی می کردم می برد و جابه جا می می کرد. دیشب در یک لحظه شور حسینی گرفت و دوباره کمد لباسهاشو خالی کرد که بیا با هم مرتب کنیم 
بعد از اینکه کلی اتاقشو مرتب  و تمیز کردم در کمتر از ۲ دقیقه کل اسباب بازیهاشو شامل اسب - سه چرخه - ماشین - صندلی رو آورد و ریخت وسط هال . اشکم در اومده بود گفتم چرا اینها رو اینجا ریختی ؟ گفت آخه می خواهم پسرم رو ببرم مشهد اینها رو دارم می برم که خونه مامان جان باهاشون بازی کنهُ.

رفته بود سر کابینتهای آشپزخونه و یه بسته در آورد پرسید مامان این قوطه ؟؟؟ ( عود بود )غذای هفته : پف کرده ( بیفتک)

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

روزگاری است که ما را نگران می داری

مخلصان را نه به وضع دگران می داری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ - مامان ديبا و پرند

بچه های دیگه

سلام
چهارشنبه که داشت کادوهای تولدش رو باز می کرد یه کادوی پرند رو برداشت . خاله کوچیکه از اون طرف داشت بال بال می زد که این برای پرند است.من اشاره کردم که بیخیال. دیبا به محض اینکه باز کرد و اندازه شو دید گفت این کادو برای بچه های دیگه است و رفت سراغ بقیه.

داشت با موبایلش صحبت می کرد و شماره می داد ۰۹۱۲ شیخ بهایی .

باباجون بهش میگه طلای روزگار. داشت آهنگ یه نگاه( به قول خودش به نگاه )  رو گوش می داد یه مرتبه گفت مامان این آقا عاشق روزگار شماست. ( یه ذره خود شیفته است ).

امروز قرار است که بروند سرزمین عجایب . از دیروز ما رو کشت. ولی صبح ساعت ۵/۷ صداش زدم. توی راه داشت به راننده توضیح می داد که داریم می ریم عجایب. آقاهه گفت خواهرت رو هم می بری ؟ گفت نه بچه های ما یه خورده عجیب غریب هستند. اونجا هی میگن این دنبه منه . برای همین باید باشه پیش خاله زیور.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این

بر در میکده می کن گذری بهتر از این

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢۳ - مامان ديبا و پرند

از کجا امده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟

سلام

خاله کوچیکه با دیبا وارد یه بحث فلسفی شدید شده بود. ازش پرسید وقتی توی دل مامانت بودی اونجا چطوری بود ؟ دیبا گفت تاریک بود . پرسید چه صدایی می اومد ؟ گفت صدای روح میومد. خاله پرسید دیگه چه صدایی بود ؟ دیبا جواب داد یکی می گفت جییییییییییییش

دیبا داشت تلویزیون نگاه می کرد منهم از فرصت استفاده کردم و یه لقمه براش درست کردم و دادم دستش که بخوره . اونهم یه گاز می زد و فراموش می کرد که بخوره. یک لحظه دیدم پرند رفته کنارش به شدت داره خودش رو به لقمه می رسونه . دیبا متوجه شد و بهش داد. پرند هم نامردی نکرد تا نصف لقمه دهنش رو باز کرد و یک گاز اساسی گرفت. ما هم اینجوری بودیم.

عمه کوچیکه زنگ زده بود و به باباجون گفت که میخواهد با دیبا صحبت کنه. دیبا هم در اوج تحویل گفت بهش سلام برسون !!!!!( چرا به من چپ چپ نگاه می کنید مگه من مقصرم ؟؟؟)

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای که برماه از خط مشکین نقاب انداختی

لطف کردی سایه ای بر آفتاب انداختی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢۱ - مامان ديبا و پرند

هفت شبانه روز

سلام

ما یه ننه گلی داریم که هرچی بگه خوب باید گوش کنیم. بهمون گفته بودند که هفت شبانه روز جشن و پایکوبی برای تولد دیباجون برگزار کنیم خوب ما هم گوش کردیم. سومین تولد دیبا در سن سه سالگی خونه خودمون بود که باباجون هم شرکت کنه. خاله کوچیکه و عمو کوچیکه هم بودند و کلی دیبا جون خوش به حالش شد.

خاله کوچیکه از دهنش در رفت و گفت ببین دیبا چقدر صورتش کوچیکه ولی برعکس پرند صورتش بزرگه. این شد سوژه دیبا و تا دیشب موقع خواب مرتب تکرار می کرد که صورت من رشد نکرده کوچیکه. باید غذامو خوب بخورم بزرگ بشم روپوش نمره بیست بپوشم ( کلیپ چرا و چیه ) برم مدرسه. « چرا » بیاد توی کلاسمون با هم شعر بندازم ( بنازم )به اون درس خوندن تو مرررررررررد ( من) بخونیم.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ - مامان ديبا و پرند

يک روز خوب

سلام

روز دوشنبه وقت گرفته بودم که برای دیبا توی مهد تولد بگیرم. به خودش هم نگفته بودم. فقط خاله زیور روز یکشنبه طاقت نیاورده بود و به دیبا گفته بود فردا یک روز خوبه. دیبا که پرسیده بود چه خبره بهش جواب داده بودند که قراره تختهای بچه ها رو جابجا کنیم!!!! دیبا هم دوشنبه با ذوق و شوق فراوان بلند شد که من باید برم و به خاله زیور کمک کنم که تختها رو جابجا کنیم. منهم بهش جواب دادم اگه دختر خوبی بودی من و دوک هفت کوتوله هم میاییم مهد.

وقتی رفتم و کیکش رو بردم کلی ذوق زد. کلی رقصید ولی بعد دوربین رو می خواست که باهاش عکس بگیره و کلی گریه کرد. وقتی هم می خواستم برگردم شرکت گفت که می خواد  بیاد با من. ولی بعد بهم زنگ زد و کلی تشکر کرد که براش تولد گرفتم. زحمت رقص چاقو هم بر عهده آرتا جونم بود که کلی سنگ تموم گذاشت. خاله های نازنینمون خاله زیور - خاله سحر - خاله مریم و خاله مهری هم حسابی خسته شدند و کلی زحمت کشیدند.

ما دو تا خواهر

آرتا جونم که معرف حضورتون هست مسئول رقص چاقو بود.

سه شنبه صبح که بیدار شد وسایلشو برداشت و گفت امروز هم روز خوبیه !!!!! گفتم نه مامان جون دیگه تموم شد تا سال آینده. بعد وسایلشو گذاشت وگفت اعلام کردند که امروز مهد کودک تعطیله چون هوا سرده. مربیها هم رفتند خونه شون. منهم اینجوری و جلسه ای که باید ۵/۹ می رفتم ساعت ۱۰ رسیدم.

در ادامه روژ لب خواستن دیبا خانم- پریشب پرندی روژ لب باربی رو برداشته بود هی درشو باز می کرد می زد دوباره درش رو می بست. فکر کنم ۴ یا ۵ بار تکرار کرد و منهم به باباجون گفتم خودت میدونی و دخترهات !!!!!

دیشب نصفه شب از خواب پریدم و دیدم در اتاق بازه و پرند هم نیست. رفته بود روی سرامیکهای آشپزخونه خوابیده بود.

شعر امروز

من چه کنم تو خودت میگو ( میل جدایی ) داشتی

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر نه باده غم دل زیاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما زجا ببرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱٧ - مامان ديبا و پرند

استغفرا...

سلام

دیروز خاله شادی زحمت کشیده بود و کلی واسه دیبا کادو آورده بود از جمله یک کیف دستی. در یک لحظه که توی هال بودند دیدم که محتوای کیفم وسط هال خالی شد. گفتم دیبا داری چکار می کنی ؟ گفت یه چیزهایی واسه توی کیفم می خواهم بذارم. بهش گفتم ببین من توی کیفم موبایل و کیف پول و خودکار و کاغذ دارم بیا بهت بدم همینها رو بگذار. گفت پول هم بده . بعد که تکمیل شد گفت رژ لب هم ندارم بهم بده !!!!!!!!!!!!! گفتم برو به باباجونت هم بگو و بگو که مامان در سن ۳۰ سالگی از این چیزها توی کیفش گذاشت.

بابا جون بهش گفت استغفرا.... دیبا گفت خیلی بی تربیتی این حرفهای بد چیه می زنی !!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱٥ - مامان ديبا و پرند

دستمال

سلام

دیروز سوار ماشین که شدیم دیبا به راننده گفت مامانم گفته بهتون سلام کنم. اونهم کلی مشعوف شد.بعد این مکالمه رو داشتند با هم

دیبا پرسید: اسم خواهرت چیه ؟ - نسرین

اسم بابات چیه: - علی   من گفتم دیبا جان دیگه ازشون نپرس. راننده گفت نه خانم اجازه بدین بچه کنجکاویش رفع بشه.

اسم مامانت چیه؟ نسا

اسم عموت چیه؟- حسین

اسم خاله سمیرات چیه؟     من :

بعد هم گیر داده بود که چرا این آقا کاپشن نپوشیده.

یه خورده آب بینی اش روان شده بود. داشتم لباسشو عوض می کردم ضمن اینکه یقه شو در می آوردم سعی کرد بینی اش رو هم تمیز کنه. من نعره زدم که با لباست نباید تمیز کنی . گفت با کاپشنم باید تمیز کنم ؟؟؟؟؟؟

داشت ته ظرف بادام سوخته رو می خورد. بهش گفتم اینها آشغال است نخور. در همین حین دایی زنگ زد. از دیبا پرسید چکار می کردی ؟؟ دیبا گفت داشتم آشغال می خوردم!!!!!!!!

خداحافظ   بیاعلی( یا علی ) 

فال حافظ امروز

تو مگر بر لب آبی به هوس ننشینی

ورنه هر فتنه که بینی همه از خود بینی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱٤ - مامان ديبا و پرند

آموزش رانندگی

سلام

چند روز پیش با بچه ها داشتیم می رفتیم بیرون. یک ماشین پیچید جلوی ماشین ما و راننده محترم پیاده شد و گفت گوساله و وقتی داخل ماشین نشست گفت الاغ. دیبا به من گفت مامان آقاهه گفت گوساله. گفتم نه مامان اون خانم ازش پرسید شیر چی می خورین ؟ این آقا هم جواب داد شیر گوساله ( توضیحات رو دارین دیگه !!!!!)

۵ شنبه با هم داشتیم توی ترافیک مزخرف چمران حرکت می کردیم یه دونه از این راننده ها که فکر می کنند خیلی زرنگند جلوی من پیچید. منهم یک ترمز شدید گرفتم دیبا پرسید چی شده ؟ گفتم آقاهه پیچید جلوی ماشین . گفت مامان پیاده شو بهش بگو شیر گوساله میخوری بعد سوارشو بهش بگو الاغ  ( خدا رو شکر اون روز بهم نگفت خودتی !!!!!!)

کسی پاک کن مناسبی داره که من این رو از ذهن دیبا پاک کنم ؟؟؟

این روزها پرند یک کار جدید یاد گرفته . هرکس که میره دستشویی پرند هم همون پشت می نشینه و به محض خروج براش دست می زنه. اگر هم دیبا رفته باشه یکی یکی لباسهاشو بهش می ده که بپوشه . تقریباٌ یه چیزی تو مایه های حیف نون باغ مظفر.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز 

صوفی از پرتو می رازنهانی دانست

گوهر هرکس از این لعل توانی دانست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱۳ - مامان ديبا و پرند

ديبا جونم تولدت مبارک

سلام

امروز تولد ۳ سالگی دیبا جون است. دختر گلم تولدت مبارک. میدونم توی یک سال اخیر خیلی اذیت شدی. در تمام لحظه ها سعی کردیم همیشه اولویت اولمون تو باشی. نمیدونم تا چه حد موفق بودیم؟ شرایط زندگیمون باعث شد که یک دفعه خیلی بزرگتر از سن و سالت باشی. خیلی زود دوران کودکیت تموم شد در حالیکه ۲ سال بیشتر نداشتی. با هر کی مشورت کردیم گفتند اینجوری برایت بهتر است. خودت باید در آینده بهمون بگی که چه حسی داشتی از اینکه به یکباره ناگزیر شدی همه چیزت رو تقسیم کنی. ولی بدون که محبت ما نسبت بهت هیچ وقت کم نشد که حتی خیلی بیشتر از گذشته هاست. همیشه شاد و سرحال باشی عزیز مادر.

دیروز کلی از همکارها ما رو شرمند کردند . خاله مهدیس عزیز قلک و عروسک پو و آقا فیله کادو دادند ( خاله امیدواریم زودتر نی نی بیاد و شما حالتون بهتر بشه ). خاله نسیم هم مثل همیشه  ما رو شرمند کردندو یک ست لوازم تحریر پو کادو دادند. مرسی خاله ها .

امروز خاله فیروزه کلی ما رو شرمنده کردند و یک تولد خیلی خوب و پرخاطره برای دیبا جون توی منزلشون برگزار کردند. مهمانهای همیشگی جشن هم  مامان محترمشون - ننه گلی - خاله مهشید و خاله زهرا ؟ بودند و جای خاله منصوره عزیزمون هم حسابی خالی بود. 

سه تفنگدار (دیبا - نارگل - کیمیا )

دیبا و عباس آقا ( دیشب بندر عباس بود ولی امروز اسمش عوض شد .خاله مهناز عزیز هدیه دادند )

راستی امروز تولد ۱ سالگی این خونه هم هست. توی این یکسال دوستهای خیلی خوبی پیدا کزدیم ما از صمیم قلب از آشنایی باهاشون خوشحالیم. ما رو ببخشید اگر گاهی ناراحتتون کردیم. مرسی که همیشه در غم و شادیمون شریک بودین. و مرسی از تمام پیغامهای تبریکتون. شادی همگی آرزوی ماست.

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

حجاب چهره جان می شود غبار تنم

خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱۱ - مامان ديبا و پرند

ياد می گيريم .

سلام

از آنجایی که مدتها بود این بچه های وبلاگستان هی به ما پز می دادند که چقدر اطلاعات خارجی و ایرانیشون قوی است و دیگه تقریباْ هر کدام استادی هستند برای خودشون. ما هم تصمیم گرفتیم به ضرب و زور و استفاده از تکنیکهای دسته جارو و غیره در ارتقاء سطح دانش دخترمون تلاش کنیم.از این رو شروع به آموزش یک سری فلاش کارت کردیم. در پایان مرحله اول یک نفس راحت کشیدیم که چقدر بچه مون الان با هوش شده. سری دوم جمله سازی بود. «مامان » رو می دونست. « رفت » رو با هم کار کردیم و کلی یاد گرفت .حالا نوبت به جمله «مامان رفت » بود. کارت مامان رو دید و درست گفت. کارت رفت رو هم درست گفت بعد دوتایی رو بهش نشون دادم و پرسیدم: چی نوشته ؟ گفت نوشته : مامان قر داد !!!!!!!!

مجدداْ رفتیم روی بابا جون کار کنیم. «بابا» رو شناخت. «آمد» رو هم شناخت وقتی کنار هم گذاشتم. گفت بابا با مهتاب آمد !!!!! ( یه پدری از مهتاب در بیارم که خودش حظ کنه !!!!!!) به نظرتون آموزش رو باز هم ادامه بدم چون فکر کنم داره کار به جاهایی باریک می کشه.

دوشنبه باباجون زود رفته بود دنبالشون . دیبا وقتی داشته از مهد می اومده بیرون به یکی از بچه ها میگه وقتی بابای حسین و ابوالفضل اومد بهش بگو که این دوتا رو باهم بلند نکنه که کمرش درد میگیره !!!!!! بچه خیلی احساس مسئولیتش بالاست.

دیشب پرند اومده بود و توی بغلم نشسته بود. دیبا هم با سختی خودش رو داشت از روی مبل می کشید که توی بغلم خودش رو جا بده پرند از یک طرف بهش لگد می زد از طرف دیگه با دست هلش میداد که نیاد بالا. قلدری هم حدی داره .

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دلم جز مر مه رویان طریقی بر نمی گیرد

زهر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱٠ - مامان ديبا و پرند

مادر مرد ... از بس که جان ندارد

سلام

دیروز وسط یک سخنرانی یک کافر زبون نفهم که از بس تخصصی صحبت می کرد مترجم همزمان هم گیج شده بود یک لحظه چشمم به صفحه موبایل افتاد که ۵ تا missed call از مهد كودك داشتم. بماند كه چطوري خودمو از سالن پرت كردم بيرون و زنگ زدم به خاله زيور. وقتي كه گوشي رو برداشت شروع كرد به عذر خواهي. من تقريبا ٌ يك سكته ناقص رو زدم. و فقط داشتم فكر مي كردم از اين بر بيابون چطوري خودمو به مهد برسونم. خاله زيور گفت كه ماني ( همكلاسي ديبا ) بهش گفته بوده مامانت مرده و امروز نمياد دنبالت !!!!!!!!!!!! ديبا هم به شدت زده بود زير گريه و خاله ها نتونسته بودند آرومش كنند براي همين با من تماس گرفته بودند. ديبا گوشي رو گرفت و بعد از سلام عليك گفت تو نمردي ؟؟؟؟؟ گفتم نه مامان . گفت سالمي ؟ گفتم آره . گفت بخوابيم مياي دنبالمون . گفتم آره .گفت خيالم راحت شد. قيافه من را در نظر بگيريد كه در ضمن صحبت كردن با ديبا اين برگزار كنندگان همايش كه ديدند من اونجوري پريدم بيرون با كنجكاوي به من نگاه مي كردند منهم لبخند ژكوند تحويل اين همكاران فضول مي دادم.

پرند نسبت به 2 تا كلمه حسابي شرطي شده « نه و جوراب » . از بس توي اين زمستوني اين كلمات توي خونه ما تكرار ميشه.    

شعر امروز

ماشين خريدم خبر ( خفن )

چون ( اند ) كلاس جون من

شخصيت محبوب هفته : كرمنته ( كلمنته )

خداحافظ  بياعلي ( يا علي )

فال حافظ امروز

سحرم دولت بيدار به بالين آمد

گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد ( ياد ملوك فيلم كافه ستاره افتادم  )

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٩ - مامان ديبا و پرند

اٌرٌ مظلوم حسين

سلام

این دیبا خانم ما از بعد از عاشورا ارادت خاصی به اون آقای انزار قطری پیدا کرده و مرتب توی خونه راه میره و میخونه اْرْ  ( انا ) مظلوم حسین و پرند خانم هم همگام باهاش سینه می زنه. ۵ شنبه باباجون روزنامه همشهری خریده بود و عکس این آقا یک گوشه توی تبلیغ همشهری خانواده بود. دیبا دید و اون بخش روزنامه رو چون جان عزیز داشت. باباجون هم رفت و گشت و اون مجله همشهری خانواده رو براش گرفت. دیبا اومده بود و به من اصرار که این عکس روی مجله چاپ شده رو مثل عکس من بردار و توی قاب بگذار که من ببرم مهد  و همانگونه که مامانهای بچه های این سن و سال اطلاع دارند این موضوع مرتب تا شب تکرار می شد. با خودم فکر کردم بچه های مردم دنبال پوستر باربی و ۰۰۰ می گردند دختر ماهم پوستر برای خودش پیدا کرده. خدا یا شکرت.

شعر مورد علاقه این روزها

خدا منو قربونت کنه ایشاا...  

اسیر شکم ... مامان این خانمه میگه اسیر شکم و در ضمن سخت مشکل پیدا کرده که چرا وقتی خودش باید توی خونه ۲تا شلوار و یک ژاکت و جوراب بلند بپوشه این خانمها لباس نپوشیدند

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

توضیح : این هفته به شدت درگیر سمینار و دوره آموزشی هستم .به سختی اون وسطها وقت می کنم که بیام توی نت بگردم. 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٧ - مامان ديبا و پرند

شبح

سلام

دیروز که رفتم سراغشون به محض دیدن من به رویا جون و آرتا جون (دوستای سال بالایی ) پز داد که مامانم اومد . اونها هم داشتند پرونده هاشون رو می دیدن و تحویلش نگرفتند. یکمرتبه رویا سرش رو بالا کرد و گفت دیبا شکل شبح شدی. آرتاجون هم تایید کرد. دیبا با تعجب اومد و به من گفت مامان اینها میگن من شکل سبد شدم. بعد به بچه ها گفت خداحافظ دوستام !!!

از خواب بیدار شد باباجون چراغ رو روشن کرد . دیبا چشمهاشو بست و گفت بابا عینکمو برام میاری ؟؟؟؟

تا خالا شده نصفه شب از خواب بیدا بشین و ببینید دختر کوچولوتون داره به زبون خودش مداحی میکنه و سینه می زنه؟ تازه وقتی هم که تحویلش نمی گیرید که بدخواب نشه شروع کنه کلاغ پر بازی کنه ؟؟؟؟

پرند عزیز ما در سن ۱۳ ماهگی اولین قدم لرزانش رو برداشت و رکورد بینظری در کل خانواده به جا گذاشت. خسته نباشی مادر !!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۳ - مامان ديبا و پرند

دوقلوها

سلام

۵ شنبه با شتاب هر چه تمامتر پریدیم توی فروشگاه شهروند و من به شدت مشغول خرید بودم. دیبا توی چرخ خرید بود و پرند هم بغل باباجون بود. در ضمن چون به خاطر موضوع دیگری رفته بودیم بیرون لیست خرید هم نداشتم و فقط جلوی هر غرفه می ایستادم و با نگاه کردن به اجناس به این نتیجه می رسیدم که چی می خواستم. توی همین حال و احوال یک خانم مسن اومد و پرسید کاپشن این دخترت رو از کجا خریدی ؟ یادت هست ؟ منهم با هیجان آدرس دادم. اونهم بدون توجه راهشو گرفت و رفت. دوباره حواسم رو جمع کردم و شروع کردم. باز اومد و پرسید چند خریدی ؟ منهم با فاصله ۱۰ هزارتومان دوتا قیمت گفتم ( آخه چند وقت پیش و همراه با یک کوه لباس اون کاپشن رو گرفته بودم )  . دوباره رفت. داشتیم با باباجون در مورد انواع کنسروها و غذاهای آماده شور و مشورت می کردیم دوباره اومد و گفت وای این بچه هاتون هم که دوقلو هستند !!!!!!!!

دیروز توی ماشین دیبا گفت مامان بعضی از بچه ها هستند که دستشون رو از توی ماشین میارن بیرون. گفتم تو که این کار رو نمی کنی تو عاقلی. گفت نه مامان من خانمم. گفتم آره تو خانم عاقلی هستی. گفت نه مامان من آقا نيستم فقط خانمم

دیروز به من گفت مامان حسین آقا حلیم نوشته  . پرسیدم حسین آقا کیه ؟ گفت مادر شوهر خاله سحر

امروز کله صبح خاله سحر و خاله زیور را گرفتم به سین جیم که جریان چیه ؟ گفتند حسین آقا ( شوهر خاله سحر ) SMS زده بوده كه حليم من چي شد؟ مي بينيد آخرين اخبار مهد كودك رو دارم !!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بياعلي ( يا علي )

فال حافظ امروز 

خوشا شيراز و وضع بي مثالش

خداوندا نگهدار از زوالش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢ - مامان ديبا و پرند

اسير شکم

سلام

باباجون داشت میوه می خورد صداش زد که بیا میوه بخور . برگشت به باباگفت برو اسیر شکم !!!

دیروز هن هن کنان داشتم توی پله های مهد می رفتم. کوله دیبا و کوبه پرند و خود پرند آویزونم بود .دیبا هم داشت آروم آروم خودش از پله ها بالا می رفت. یک مرتبه یکی از کارمندای مهد بنده خدا اومد و دیبا رو بغل زد و برد جلوی کلاسشون گذاشت. دیبا هم نعره زد که من خودم باید برم و قشقرقی به پا کرد . بیچاره اون خانم دوباره دیبا رو روی همون پله برگردوند که دیبا خودش بره بالا. اینهم آخر و عاقبت محبت کردن !!!!!

دیشب یه نفر اومده بود خونه یکی از رادیاتورها رو درست کند. آخر شب باباجون هر چی دنبال کنترل تلویزیون می گشت پیداش نکرد. صبح هم تقریبا تمام خونه رو به هم ریختیم ولی یافت نشد. دیبا که بیدار شد باباجون پرسید کنترل تلویزیون رو ندیدی ؟؟؟ دیبا هم در کمال خونسردی گفت : آقاهه برد ( بعد از رفتنش هنوز کنترل بود ).

چند روزه که از من نای نای « شهریار راحله » رو می خواد هنوز نتونستم کشف کنم که چی می خواد . کسی چیزی به ذهنش نمی رسه ؟؟؟؟؟؟ در ضمن نمی دونید کنترل تلویزیون کجاست ؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سالها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند