Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

خاکستری

سلام

۵ شنبه داشتیم می رفتیم خونه ببینیم . اصرار می کرد که این جارو و خاکستری ( خاک انداز که بعداٌ به بیل تبدیل شد ) رو ببریم که خونه مردم رو جارو کنم. با توجه به علاقه اش به رنگ نارنجی و با توجه به این اصرارش یک مقدار در مورد شغل آینده اش خاطر جمع شدم که برای زندگیش هدف داره !!!!!!!!

باباجون داشت در جهت افزایش اطلاعات دیبا گام بر می داشت پرسید :

  • دیباجون برفها رو با چی جمع می کنند ؟ دیبا گفت با پارو
  • زباله ها رو با چی جمع می کنند ؟ با جارو
  • آب رو از روی زمین با چی جمع می کنند ؟ با شیشه

با باباجون رفته بود دسته ببینه. گزارش مشاهداتش به شرح زیر است :

این آقاها داشتند دسته می رفتند. مگه دسته اسباب بازیه ؟؟؟ آقاهه یه چیزی گرفته بود دستش ( بلندگو ) داشت می خوند. اون آقاها هم یک چیزی مثل بادبزن ( زنجیر ) داشتند هی اینجوری می کردند ( می زدند پشتشون ) . مامان گوسفندا توی آفتاب واسه خودشون خوابیده بودند ( طفلکی ها همگی سر بریده شده بودند) .

خدا حافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گوهر مخزن اسرار همان است که بود

حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/۳٠ - مامان ديبا و پرند

زنگ صدا

سلام

دیروز که رفتم بچه ها رو بگیرم پدر اون بچه های دوقلوی همکلاسی دیبا که یه آقای خیلی معتقد و جدی هستند رو دیدم. طبق معمول یه سلام دادم و وقتی می خواستم رد بشم از کنارشون به نظرم رسید که یه لبخند روی لبشون است. رفتم بالا خاله زیور گفت که دیبا ظاهرا کلی این آقا رو ارشاد کرده و بهشون گفته این بچه ها رو با هم بغل نکنید پس فردا کمرتون درد می گیره هاااااااااااااااا.

دیشب باز با باباجون میونه شون به هم خورد ودیبا به اتاق گریه تبعید شد. پرند هم گریه کنان رفته بود و پشت در اتاق نشسته بود و تا وقتی دیبا نیومد پرند هم نه ساکت شد و نه از اونجا کنار اومد.  

صبح داشت می رفت گلاب به روتون برگشته به پرند میگه مواظب لباسهای بیرون من باش که یه وقت روشون جیش نکنم!!!!!!!!!!!!!

دیشب باباجون به من گفت من صبح جلسه دارم و باید زود از خونه بزنیم بیرون. برای ساعت ۵/۷ آماده باشین. منهم گفتم بچه ها معمولا بیشتر می خوابند من بیدارشون نمی کنم ما خودمون می رویم. صبح ساعت ۶ هر دوتا خروس بیدار بودند . آی ضایع شدیم . ولی به هر حال زودتر از ساعت ۸ نتونستم از خونه بیام بیرون.

امروز که از خونه اومدیم بیرون یه قطره بینی توی دست پرند بود و یه عکس پرسنلی توی دست دیبا و به هیچ عنوان هم حاضر نبودند بگذارند خونه . دیبا خیلی دیدنی بود به همه هم نشون می داد. تازه می خواست یه قاب عکس برداره و بیاره بیرون که کوتاه نیومدم و با ناراحتی اومد بیرون.

شعر مورد علاقه این روزها:

رنگ صداتو دوست دارم شب لالایه  

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/٢٦ - مامان ديبا و پرند

من ديگه بزرگ شدم

سلام

رفته بودم دوش بگیرم دیدم در می زند گفتم چی شده ؟ در رو که باز کردم دیدم حوله به دست ایستاده و میگه حوله تو فراموش کرده بودی .

دیشب از باباجون پرسید بابا عروس رفته بود گل بچینه چرا داماد نرفته بود ؟

می خواست از صندلی عقب بره جلو با اون وضع کاپشن و شلوار نتونست برگشت و به من گفت مامان اومبلم ( ق م ب ل ) بزرگ شده نمی تونم برم جلو !!!!!!

دیروز که رفتم دنبالش گفت مامان من نمی گم منو بغل کن چون بزرگ شدم. خاله زیور از پشت اشاره کرد که بپرس چرا ؟ گفتم چرا مامان ؟ گفت به خاطر اینکه تو کمرت و پاهات درد میگیره . ( مرسی خاله زیور )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/٢٥ - مامان ديبا و پرند

آرنج پا!!!!!

سلام

دیروز که رفتم بگیرمش بهم گفت : مامان بابای حسین و اگلفضل ( ابولفضل - دوقلوهای همکلاسیشون ) هر دو رو با هم بغل می کنه !! گفتم : خوب اون باباجونه . من که نمی تونم. گفت حالا بیا تو هم ما رو با هم بغل کن. گفتم تنها تنها می تونم. دیگه بردمش توی ماشین و دوان دوان برگشتم و پرند رو گرفتم. توی این فاصله کلی با آقای راننده دوست شده بود ( آژانسی که همیشه ازش ماشین می گیرم و راننده هاشو خیلی وقته که می شناسم. نگران نشین ) وقتی رسیدم داشتند در مورد دخترها و پسرها صحبت می کردند . آقای راننده معتقد بود که دخترها خیلی خوب هستند .دیبا پرسید همه اونها رو دوست دارند؟ راننده گفت بعله. دیبا پرسید پسرها هم دخترها رو دوست دارند؟؟؟؟؟؟ راننده هم تایید کرد . بعد دیبا گفت خوب پس  دخترها هم پسرها رو دوست دارند.  

دیشب به باباجون می گفت آرنج پام درد می کنه. با بررسی های انجام شده معلوم شد که سوژه مورد نظر قوزک پا بوده.

بنا به درخواستهای مکرر دوستان عزیز گوشه ای از هنرهای دخترها در تعطیلات گذشته به نمایش گذاشته می شود. اشتباه نکنید اینجا انباری نیست تنها یک بخشی از اتاقشونه . نکته جالب توجه اینکه در حینی که من مشغول تعمیرات عروسکها بودم یک لحظه که برگشتم دیدم پرند روی اسب نشسته و داره تکون تکون می خوره و بعد هم دیبا بهش ملحق شد. 

اینهم اولین عکس پرسنلی ما

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

نماز شام غریبان چوگریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/٢٤ - مامان ديبا و پرند

روان نويس

سلام

در طی یک عملیات انتحاری تمام کیف منو بیرون ریخته بود و یک روان نویس سبز پیدا کرده بود بعد به نظرش رسیده بود که این می تونه یک وسیله مناسب باشه و تمام لب و دهنش و گونه هاشو سبز کرده بود. وقتی که با قیافه من مواجه شد گفت لبم خشک شده بود حالا خوشگل شدم  ؟ تقصیر خودم بود که برای رفع خشکی لبهاش مرطوب کننده می زدم.

ضمنی که مشغول سیر و سیاحت داخل کیفم بود پرسیدم داری دنبال چی می گردی ؟ گفت : پول دایره ای می خواهم!!!!!

چندین بار که از جلوی خشک شویی رد شده بودیم و بخارات رو دیده بود از من پرسید چرا اینجا اینجوریه ؟ براش توضیح داده بودم که اینجا لباسشویی است و اتو می زنند و برای همین بخار میاد بیرون. امروز در سرتاسر یوسف آباد آب داخل جوی جاری بود و بخار می زد . این بچه هم در به در دنبال خشکشویی می گشت .

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/٢۳ - مامان ديبا و پرند

عکاسی

سلام

این روزها کلی از دست شیرین کاریهای پرند می خندیم و من دائم نعره می زنم باباجون با دوربینت بیا . دیشب دیبا نشسته بود روی سه چرخه اش و نعره می زد باباجون با دوربینت بیا !!!!

در طول این چند روز تعطیلی کار من تعمیر عروسکهای کله کنده شده و لباس پوشوندن به عروسکهای ل خ ت شده بود. دیبا هم تمام مدت مشغول رسیدگی به پینوکیوش بود یا می خوابوندش یا تعویضش می کرد و بهش کرم می زد و یا بهش به به می داد. مرتب هم با پرند مشکل داشت که چرا میایی پسرم رو از خواب بیدار می کنی .

شعر هفته :

بندازم ( بنازم ) به این درس خوندن تو من      خیلی خیلی زرنگی این طور که میگن  .......

صحبتت ( صورتت ) خندونه سرخ و سفیده

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/٢٢ - مامان ديبا و پرند

نوار درزگير

سلام

چقدر این دو روز که تعطیل بودیم خوش گذشت.

یکشنبه شب باباجون که در پی یافتن راهکارهایی برای گرم کردن خونه بود ( این خونه ما قدیمی ساز است با پنجره های بزرگ آهنی - در تراس بزرگ آلومینیومی که بین شیشه و قاب هم یک سال نوری فاصله است و تا جایی که امکان داره مسئله تهویه انجام می گیرد ) به من گفت بچه ها که خوابیدند یادم بنداز که نوار درزگیر بزنم. در همین گیر و دار دیدم دیبا هن هن کنان رفته ضبط صوت رو از اتاق کشونده که بابا تا ما بیدار هستیم نوار بگذار !!!!!!!

یک کارت آورده بود به ما نشون می داد و می گفت این شماره روی این کارت املی (emli ) شده رفته روی عکس . ما هنوز متوجه نشدیم که برای شماره چه اتفاقی افتاده

پنجشنبه می خواستم برم بیرون در ضمنی که داشتم موهامو سشوار می کشیدم پرند قل قل زنون اومد و با سشوار باربی شروع کرد موهای منو برام درست کرد. قیافه ام توی مهمونی خیلی جالب بود.  ( دقیقا همین جوری بودم ).

  • مامان یادت بود توی مشهد خاله گفت پرند داره تیله میشه من دارم روشن میشم ؟( همه متفق بودند که دیبا و پرند دارند از نظر رنگ به هم شبیه میشن پرند روشن میشه و دیبا تیره میشه !!!!)

امروز توی ماشین تا جلوی مهد کودک مشغول سخنرانی بود :

    • باباجون من نمیام دانشگاه چون من دخترم .
    • اشکالی نداره که دختر باشی ببین خاله کوچیکه هم دختره ولی میره دانشگاه . تو که اون اندازه شدی باید بری دانشگاه. حالا دوست داری کجا دانشگاه بری ؟
    • می خواهم برم زنجان دانشگاه .
    • چرا ؟ تهران که بهتره
    • نه زنجان نزدیکه مشهده دوست دارم برم اونجا !!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱٩ - مامان ديبا و پرند

کت نارنجي

سلام

سوار یک ماشین شده بودیم راننده کت چرم مشکی پوشیده بود. دیبا گفت مامان این آقا چرا کتش اینجوریه ؟؟ گفتم خوبه که مامان . گفت نه کت مشکی دوست ندارم. پرسیدم پس چه رنگی خوبه؟ گفت نارنجی ( خودش یک کاپشن نارنجی کادو گرفته بود و رسما نپوشید بطوریکه من مجبور شدم یک کاپشن دیگه براش بگیرم ). تمام مدت هم دعا می کردم آقای راننده متوجه نشه که این چی میگه در ضمن داشتم فکر می کردم این آقا با این سبیلهای از بناگوش در رفته با کاپشن نارنجی چی میشه !!!!! وقتی رسیدیم جلوی خونه راننده بهش گفت دفعه دیگه که سوار شدی کاپشن نارنجیتو بپوش !!!!!!!!!!!!!!!!!

دیروز سوار ماشین شده بود راننده ازش پرسید دیبا کلاس چندمی ؟ دیبا هم گفت کلاس بالاتر !!!!!!!!! تا جلوی مهد راننده قهقهه می زد.

باباجون ازش پرسید ساعت چنده ؟ یه نگاه انداخت به ساعتش و گفت : ده دقیقه دیگه !!!!!

امروز ساعت ۵/۹ آمدم سرکار  فکر کنم یه تشویقی بگیرم واسه این همه همت.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم

شیوه مستی و رندی نرود از پیشم

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱٦ - مامان ديبا و پرند

مشهدانه - ۳

سلام

همیشه به دیبا گفتیم که پول کثیفه و نباید بهش دست بزنی. توی مراسم عمو وقتی که پول می ریختند روی سر عروس و داماد دیبا مات و مبهوت ایستاده بود و بچه ها رو تماشا می کرد که شیرجه می رفتند روی زمین . بعد یه خورده کاغذ رنگی ریختند و بچه ام شروع به جمع اوری اونها کرد !!!! تنها بچه خانواده داماد دیبا بود و عمه ها و زن عمو کلی ما رو مورد لطف قرار دادن با تربیتمون و توی اونجا فرصت هم کوتاه بود و نتوانستم قانون را عوض کنم.

پنج شنبه دیبا خواب الود از خوب بیدار شد و اومد توی آشپزخانه و گفت مامان من می خواهم شیشه هامو بریزم بیرون  ما هم به سرعت یه نایلون تمیز بهش دادیم و اونهم طی مراسم شکوهمندی همه شیشه ها شو ریخت داخل لایلون ( نایلون ) و گذاشت داخل سطل زباله . ما هم در یک فرصت مناسب اونها رو یه جایی قایم کردیم. هنوز اعتراضی نکرده و امیدوارم به خیر بگذره.

پنجشنبه بعد از ظهر تولد یکی از همکارها دعوت بودیم که با دیبا رفتیم . یک کتاب برچسبی هم براش بردم که حواسش پرت بشه. اونهم شروع به کار کرد تا اینکه یه آقا پسرس اومد باهاش همکاری کنه. بعد از اون بود که تمام فرشها و میزهای خونه خاله پر از برچسب شد. شب که اومدیم خونه به باباجون می گفت : بابا اونجا خانمها می گفتند چرا زحمت کشیدین !!!!!! باباجون یه دور می زد دوباره می اومد و به دیبا می گفت خانمها چی می گفتند ؟؟؟؟؟

پیشرفتهای اخیر پرندی : کلاغ پر  - بعد از خوردن چند قاشق غذا دستهاشو به علامت خدا رو شکر بالا می بره. وقتی می گیم حسین ابوالفضل سینه می زنه.

چهارشنبه هم واکسنهای یک سالگیشو زدم و دکتر گفت احتمالا  هفته بعد تب می کنه .

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱٥ - مامان ديبا و پرند

مشهدانه - ۲

سلام

با همت زن دایی عزیزمون یک جشن تولد هم توی مشهد برای پرند و دیبا گرفته شد. دیبا صاحب دوتا عروسک خوشگل به نامهای حاج خانم و مادرجان شکوه شد. که توی قطار برگشت کلی سوژه بودند.

توی مشهد یه مهمونی پاگشا هم دعوت شدیم که توی یک رستوران بود. دیبا کلی دچار مشکل شده بود که چرا خانمها و آقایون از هم جدا نشسته اند. هی با تعجب بر می گشت پشت سر و بابا جون رو نگاه می کرد بعد هم خوابید . پرند هم سنگ تموم گذاشت. هر کس که بهش می گفت سلام پرند می پرید توی بغلش .

فعالیت «بعضی از بچه ها » هم توی مشهد خیلی شدید شده. بعضی از بچه ها می گفتند ما می خواهیم آب جوب بخوریم!!! بعضی از بچه ها می گفتند ما می خواهیم بریم توی رودخونه !!! خلاصه ما به شدت در گیر نظرات دیبا جون در مورد بعضی از بچه ها بودیم.

چه برف شدیدی است . من باید امروز پرند رو ببرم که واکسن یک سالگی براش بزنیم. خدایا !  آفتاب رو هرچی سریعتر بفرست که تمام این برفها آب بشوند و هوا هم تقریبا ۲۲ درجه بشه!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱٢ - مامان ديبا و پرند

مشهدانه-۱

سلام

ما برگشتیم.کلی اتفاقهای خوب افتاد. کلی بهمون خوش گذشت. کلی به خاله جونها( خاله بزرگه - خاله کوچیکه-  زن دایی که همچنان در رده خاله است ) و مامان جان و خاله پسرها زحمت دادیم.

وقتی داشتیم می رفتیم توی راه آهن دیبا یک کاروان را دید که یک آقای ر  و  ح ا ن ی هم با هاشون بود . دیبا نعره زد حاج آقا سلام. حاج آقا سلام . بعد وقتی صبح رسیدیم راه آهن مشهد دوباره همون رو دید باز نعره می زد سلام حاج آقا. کلی حاج آقا رو مشعوف کرد.

ساعت ۴ صبح هر دو تا خروس توی قطار از خواب بیدار شدند و قطار هم توقف کرده بود. هر چی به دیبا می گفتم بخواب می گفت وقتی من می خوابم قطار حرکت نمی کنه . باید بیدار باشم تا راه بیفته .

بعد از چند روز استراحت امروز دوتایی یک قشقرقی راه انداختند چون نمی خواستند برن مهد. سر صبحی کلی حالم گرفته شد.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

زینت تاج و نگین از گوهر والای تو

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱۱ - مامان ديبا و پرند

ديبای فداکار

سلام

دیروز که رفته بودم دنبالشون یکی از بچه ها خیلی ناراحت بود و گریه می کرد. دیبا در یک اقدام غافلگیرانه فردین وار شیر نیمه خورده ( زندگیشه و این شیر پاکتی نی دار ) و یک دونه ژله شو بهش داد نهایت فداکاری عمرش بود  بچه هم کلی حالش خوب شد و غصه شو فراموش کرد.  

یه سطل داره که در تمام صحنه های هیجانی حضور فعال داره. یکی از این صحنه ها میتونه هنگام پخش یک نانای پر سروصدا باشد که دیبا با سطلش ظاهر میشه و شروع میکنه به سبک عموقصه ( به جای تیمپو استفاده میشه ) رویش ریتم میگیره. یک کار مهیج دیگه اینکه میگذاره جلوی در دستشویی و در رو باز می کنه ( بدون اونهم قدش می رسه ) . چند روز پیش رفته بود و من رو صدا زد. وقتی رفتم حالا گیر داده که برو روی سطل بایست بعد بیا پایین و بیا داخل دستشویی !!!!! من هرچی میگم مامان این سطل طاقت نداره و خراب میشه  ولی شدید اصرار می کرد. خلاصه ما هم رفتیم اون بالا . ولی الحق که چه جنسی داره این سطل. ۱۲۰ کیلو رو تحمل کرد و آخ نگفت. خلاصه این قصه جدید ماست که روزی یک دور باید روی سطل بایستیم.

دیشب یک سری دومینو براش گرفته بودم وسط هال ولو کرده بود ( ۱۵۰ قطعه ) بهش گفتم جمع کنیم . گفت آره ولی بریزیم روی میز.چون من فردا میخواهم برم مهد بعد برگردم و بریم مشهد وقتی برگشتیم می خواهم با اینها بازی کنم . برای همین همینجا باشه. گفتم می خواهی بریزیم داخل سطل . گفت نه با دستمون ببریم. فکر کنم بالغ بر ۲۰ مرتبه خم شدیم و از روی زمین برداشتیم و بردیم روی میز ریختیم. کالری مصرفی بیش از ۵۰ مرتبه دراز و نشست بود. بعد هم که می خواستیم چمدانها رو ببندیم ( عزم ولایت کردیم ) تا لباسهای پرند رو جمع کردم و گذاشتم در کمتر از ۲ دقیقه پرند موفق شد کل لباسها رو تخلیه کنه و یک رکورد جالب از خودش به جا بگذاره. تا من باشم نخواهم کارهامو جلو جلو انجام بدم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است

و از عمر مرا جز شب دیجور نمانده است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/٥ - مامان ديبا و پرند

مامان بد

سلام

من یه مدته که می خواهم شیشه رو از دیبا بگیرم. شبها و صبحها توی ماشین حسابی با شیشه زندگی میکنه. پریروز یه فرصت خوبی ایجاد شد و توی مهد هم خاله زیور کمی تا قسمتی باهاش ابری شده بود و به نظرم موقع خوبی بود. پریشب بهش شیشه ندادم و تقریبا پاهام از کار افتاد و برای تمام اجزای اتاقش تا حتی پارچه ای که پشت در می اندازیم که سرما نیاد داخل اتاق هم قصه گفتم تا خوابش برد. دیروز صبح که می خواستیم بریم بیرون براش چای نبات رو توی لیوانش ریختم و اومدم بیرون اونهم بنای گریه رو گذاشت و باباجون که نهایت لطف و مهربانی است و ناخواسته استعداد خاصی هم در امر ضایع کردن داره دوید و براش شیشه شو آورد و منهم مفتخر به دریافت اسامی ویژه مامان بد و بی تربیت شدم   .

دیشب دوباره با چند تا کتاب جدید سر و ته قضیه رو هم آوردم اما صبح به هیچ عنوان زیر بار نرفت و در آخر هم در جواب من که شیشه بخوری همه میگن تو کوچولو هستی و باید بری کلاس خاله زیور. دیگه هم عمو قصه و عمو بهرام نمی ری. گفت من عمو بهرام نمیرم ولی شیشه مو بهم بده .

 هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم .

دیروز گفت دهنت درد نمیکنه ؟؟ یادم بود که یه جا بهش گفتم و لی نمی دونستم کجا !! گفتم نه خوبم . بعد بادکنکش رو آورد و گفت پس این رو برام باد کن ( حالا یادم اومد چند روز قبل دوتایی اومده بودند و  این بادکنک رو می دادند تا باد می کردم بدون بستن درش از من می گرفتن و رهاش می کردند و هر هر می خندیدند ).

خداحافظ   بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دل و دینم بشد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کزتو سلامت برخاست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/٤ - مامان ديبا و پرند

زونکن

سلام

براشون CD تصويري چرا و چيه رو گرفتم كه كلي خوششون اومد. چون قبلا كاستهاشو داشتيم و كلا توي ماشين من هميشه اونها رو گوش ميداديم  و براي مهد هم ضبط كرده بودم . در نتيجه خيلي وقتها توي كلاسشون هم مي شنيدند براي همين ديدن تصاوير كلي ذوق زده شون كرده بود.  ديبا از چيه خيلي خوشش اومد و به من گفت موهامو مثل اون بكن . منهم جمعه نشوندمش و موهاشو براش بافتم جالب بود كه در تمام مدت آروم نشسته بود و هيچ حركتي نمي كرد ( خوشم مياد براي قرتي بازي حسابي پايه است !!!!!) بعد از ظهر موهاشو خودش باز كرد ولي هر چي مي گشتم كشهاي موهاشو پيدا نمي كردم . بعد از كلي گشتن كه يكبار روي زمين نريخته باشه كه پرندي بگذاره دهنش ( چون اينهم براي خوردن هميشه پايه است !!!!!)ازش پرسيدم كجاست ؟ در كمال خونسردي رفت از توي رديف زونكنهاي داخل كتابخانه توي يك زونكن نارنجي از سوراخش دستشو كرد و كشها رو در آورد  بعد هم گفت گذاشتم اينجا كه گم نشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( عمراً مي تونستم پيداش كنم ) 

از اون روز كه به پرند « نه » رو آموزش داده تا بهش ميگيم پرند نه  برامون باي باي مي كنه.

وقتي هم غذا مي خوره اگه بهش بگم به به كه هيچ در غير اينصورت خودش با هر قاشق سرشو به نشانه به به تكون ميده.

سه شنبه هفته پيش برنامه تاتر داشتند و براي من يادداشت گذاشته بودند كه به مهد پول بدم. منهم كاملا فراموش كردم. بعد از ظهر كه اومديم خونه يك مرتبه يادداشت رو ديدم و يادم افتاد كه چه گندي زدم . سريع زنگ زدم به خاله زيور و عذر خواهي كه ببخشين من فراموش كردم پول بفرستم. خاله زيور گفت نه ديبا از توي جيب كوله پرند به من پول داد !!!!! ( من هميشه يك خورده پول توي كوله پرند ميگذارم كه اگه يه بار پوشك يا شير فراموش كرده بودم بهشون بگم كه براش بگيرن . ديبا ظاهرا حواسش به اين موضوع بوده و فراموشكاري مامانش رو جبران كرده بود ). 

شعر منتخب امروز

پرچم كشور ما يك پرچمه زرنگه ( سه رنگه )

سبز و سفيد و قرمز هر 3 رنگش قشنگه

خدا حافظ  بياعلي ( يا علي )

فال حافظ امروز

دوش بيماري چشم تو ببرد از دستم

ليكن از لطف لبت صورت جان مي بستم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/۳ - مامان ديبا و پرند

بوی بارون

سلام

داشتم لباسها رو اتو می کشیدم یه لباس پرند بود که قبلا نم زده بود. حس کردم بو میده . گذاشتم کنار. دیبا هم داشت به من کمک می کرد. کلی دچار مشکل شده بود که چرا اینو اتو نمی کشم. باباجون اومد و گفت چی شده ؟ گفتم این لباسها بو میده . گفت بوی چی ؟ گفتم بوی بارون!!!!! دیبا لباسشو آورد و گفت اینهم بوی بارون میده ؟ گفتم نه. بعد شروع کرد یکی یکی لباسهاشو بو می کشید و بعد می کوبید به دیوار !!! گفتم چی شده ؟ گفت این لباسم بوی بارون میده و من می زنم به دیوار که بوش بره !!!!!!!!! ساعت ۵/۱۱ شب شده بود و همچنان می گفت بقیه رو هم اتو بزن. گفتم خوابم میاد مامان فردا باید بریم به کارهامون برسیم. گفت ا  ن  ر  ژ  ی نداری ؟ گفتم نه . بدو اومد منو ۲ تا بوسید و یک عالمه هم بوسش کردم . به حدی شارژ بودم که  تا ساعت ۱ شب نشسته بودم و کتاب می خوندم .   

بعد از اینکه کلی در مورد شب یلدا براش صحبت کرده بودم دیشب ازش پرسیدم مامان اون شب چی بود ؟ گفت شب شب شور و حاله   نرقصیدن محاله

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز ( یه دوست برام به مناسبت یلدا یه فال حافظ فرستاده بود که متنش این بود )

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی نرود از یادت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/٢ - مامان ديبا و پرند

ملافه

سلام

چهارشنبه شب می خواستیم بریم بیرون دیبا شال و کلاه کرد و یک ملافه سفید روی سرش انداخت هرچی بهش گفتم بگذار کنار گفت نه سرما می خورم و باید این رو بندازم روی سرم . منهم به باباجون گفتم خودت میدونی و دخترت. اومد و گفت دیبا این چه وضعیه . با این قیافه که نمیشه بریم خیابون راه بریم  زشته. دیبا هم با تعجب برگشت و گفت بابا توی خیابون که نباید راه بریم باید توی پیاده رو بریم .

برای شام پکیچ پیشنهادیشو اعلام کرد که یه سیب زمینی - یه پیتزا - یه مرغ - یه سس می خواهم. بابا جون براش سیب زمینی گرفت و یه کوچولو بهش سس زد. دیبا سیب رمینی رو برگردوند و گفت این سوسیسش کمه !!!!!! بابا هم سیب زمینی رو توی سس غوطه ور کرد و  بهش داد.   بعد هم گفت من فقط آب شور می خواهم . و ما هم خیار شورها را در آوردیم و بهش دادیم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

عید قربان و شب یلدا مبارک

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند