Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Fourth Birthday tickers

سبزوار

سلام

دوتا وروجک رو در نظر بگیرین که اومدند جلوتون ایستادند ، دستهاشون رو گذاشتند پشتشون و خیلی جدی و یک صدا می خونند :

٢٢ بهمن، شکست اهریمن     میره سبزوار میره سبزوار (می رسد ز راه)خنده

نوید پیروزی  امید بهروزی     میره سبزوار   میره سبزوار قهقهه

باباجون گفت این بلوز پرند کوچیک شده و وقتی می پوشه پهلوهاش پیداست بندازش بیرون. پرند اومد و گفت میشه بیرون نندازیش ؟؟؟  گفتم پس چکارش کنیم؟؟ گفت ببریمش برای روژا!!!!!!!!!!!!!!!!!! قهقههمن به باباجون گفتم خودت میدونی و بچه ات و خانواده‌ات. دیگه باباجون کلی برای پرند دلیل آورد که عمه خودش برای روژا می خره بهتره این رو بگذاریم برای بچه هایی که مامان و باباشون براشون نمی خرند.فرشته ولی هنوز دلم نیومده بذارمش بیرونابله .

امروز صبح دیبا اومد و برای خودش دوتا لقمه ( به ابعاد 2 میلی متر در 1 سانتی متر !!!!) شامل فقط سبزی درست کرد و گذاشت توی ظرف چاشت و گفت اینها برای ناهارم باشه!!!! گفتم امروز که توی مهد ماکارونی دارین که خیلی دوست داری. گفت نه اینکه توش پیاز داغ می ریزن بعد من دلم درد میگیره از خوردنش!!!!!!!!!! ( آخه یه مدت بود که می گفت ماکارونی مهد دلمو به درد میاره. من فکر کردم که سریع می خوره و نمی جوه برای همین هست. امروز که دلیلش رو فهمیدم متوجه شدم کل قضیه دل درد سرکاری هست و مشکل سر پیاز داغه). بهش گفتم از غذای عصرونه برای ناهارت بخور گفت نه همین لقمه خوبه. احتمالا امروز با خاله زیور یک کتک کاری خواهند داشت.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

    

قندون امروز (حبه قند)        link        چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

ای طوطی مقلد!

سلام

صبح دیبا بلند شد و در مورد صبحونه و چاشت و عصرونه اطلاعات کامل رو گرفت و گفت که اه ه ه ه ه  این صبحونه رو نمیخورم. بهش گفتم به نعمت خدا نباید بگی اه کار خوبی نیست. شب باباجون توی کامپیوتر بود و گفت اینهم ا.ی.نترنته داریم اه ه ه ه . دیبا بهش گفت چرا به نعمت خدا میگی ا ه ه ه ه !!!!!قهقهه

موقع خواب به دیبا گفتم برو د.ستشویی گفت مگه زوریه دلم نمی خواد برم. گفتم کارهای قبل از خواب همگی زوریه و باید انجام بدی. به پرند گفتم بیا دندوناتو مسواک بزن. زل زد توی چشمام و گفت مگه زوریه دلم نمی خواد!!!!!!عصبانی

بچه ام دیبا دچار افسردگی شده بود چون مانی بهش گفته که برای عید قراره تا چهارم بره ترکیه. منهم بهش گفتم وای ما که خیلی بهتریم تا دوازدهم میریم مشهد!!!!!!قهقهه به حدی بچه ام ذوق زده شد که خدا میدونه .

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

م‍ده ای دل که دگر باد صبا بازامد

هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

قندون امروز (حبه قند)        link        سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

زورو

سلام

هی یادم میاد که دیبا اون روز روانشناسی به خانم دکتر گفت دوست داره هم زورو باشه و هم بت من. خانم دکتر پرسید فرقشون چیه؟ گفت بت من آدم بدها رو می کشه ولی زورو به آدم خوبها کمک می کنه!!!!!نیشخند

به دیبا گفتم باباجون خیلی قویه . اون سوپرمنه. دیبا گفت نه اصلا هم اینطوری نیست . گفتم چرا؟؟؟؟ گفت آخه سوپر من میتونه بره توی آتیشها ولی این بابای ما که نمی تونه این کار رو بکنه. ( یعنی اون مردی که من باهاش ١۵ سال زندگی می کردم سوپر من نبوده!!!!!!!!اوه خدا رو شکر که دیبا هست منو روشن کنهقهقهه)

دیروز این دوتا هرهر می خندیدند و پرند اومد و گفت مامان مهراد میگه من دامن دارم می خوام دامن بپوشم برم جشنقهقهه و دوتایی هر هر می خندیدند. صبح پرند بیدار که شد گفت من می خوام با باباجون برم حمام و نمیرم مهد. خیلی هم بداخلاق بود هرکاری می کردم راه نمی افتاد. بالاخره دیبا وارد عمل شد و گفت پرند بریم مهد به مهراد بگیم به مامانش بگه که براش روسری هم بگیره که حسابی خندیدند و راه افتادند. بغل

حافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

من ترک عشق شاهد و مستی نمی کنم

صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

مهم

سلام

پرند اومده میگه مامان به مانی خ. گفتم موهامو مثل پسرها کردم. بهم گفته خیلی زشت شدی. موهام زشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قهقههباباجون میگه حالا مانی نظرش اینقدر مهم شده !!!!!!!!!عصبانی

جمعه می خواستیم بریم تونل توحید رو ببینیم. دیبا خیلی متفکرانه پرسید تونل توحید اسم دیگه اش تونل قل هوا.. احد هست؟؟؟؟؟؟ با تعجب گفتیم چرا؟؟؟ گفت آخه فرخنده جون گفته که توحید همون قل.... هست. تشویق

پرند دستش خورده بود به منگنه داخل کتاب و درد گرفته بود. ازش پرسیدم پرند چی شده؟؟ گفت آخه اگه بهت بگم دستم دوباره درد میگیره.گریه

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

قندون امروز (حبه قند)        link        یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

آموزش

سلام

دوتا نکته رو در تکمیل پست قبلی باید بگم. یه تست دیگه دیبا باید انجام می داد که یه اردک و یه مرغ رو بهش دادن و پرسیدند چرا اینها به هم شبیه هستند؟ دیبا هم با دقت اونها رو بررسی کرد. فکر کنم حداقل ٢ دقیقه زیر و روشون کرد و در نهایت گفت کف پای هردوشون یک لکه نارنجی هست!!!!!!!!!!!!! قهقهه در مورد گاو و اسب هم یه لکه قهوه‌ای روی پشت هردوشون پیدا کرد که با ذره بین قابل روئت بود. ولی بعد گفت که هر دوشون دم و سم هم دارند!!!!!!!!!!!اوهخجالتچشمک

یه سی دی نقاشی براشون گرفتم. دیروز داشتند کار می‌کردند. منهم توی هال داشتم کارهای خودم رو انجام می دادم. باباجون یه لحظه پرسید اینها دارند چکار می‌کنند؟؟ گفتم دارند با سی دی رنگ آمیزی انجام می‌دهند بعد موزیک هم گذاشتند که گوش کنندتشویق.  باباجون متعجب به من نگاه کرد. من رفتم داخل اتاق و دیدم دوتایی با موزیک مشغول م.و.زون هستند و سی دی هم برای خودش مشغولهقهقهه.

راستی از بعد از جریان تولد توی مهد، دیبا این روزها سخت مشغول تمرینات  م.وزون هست و به منهم گفت که براش سی دی آموزشی بگیرم تا برای تولد سال بعد مشکلی نداشته باشهقهقهه. منتها هرجا میرم یه نگاه که به قیافه و هیکلم می اندازند میگن سی دی ایروبیک داریم!!!!!!!!!!!خجالت فعلا سخت مشغول جستجو بوده و هم اکنون نیازمند یاری س.بزتان هستم.چشمک

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

قندون امروز (حبه قند)        link        شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

تمرکز

سلام

هفته گذشته چهارشنبه با دیبا رفتیم روانشناسی. از در که وارد شدیم تستها شروع شد و اولیش این بود که روی یک پا بایست. دیبا هم ایستاد. خانم دکتر شمرد. دیبا ایستاد. باز شمرد باز دیبا ایستاد. خانم دکتر همچنان می‌شمرد و دیبا همچنان ایستاده بود بعد دیبا کم کم حوصله‌اش سر رفت دست به سینه ایستادقهقهه. بالاخره من وارد عمل شدم و گفتم دیبا یوگا کار می کنه حالا حالاها می‌ایسته . خدا رو شکر این بخش پاس شدتشویق. بخش بعدی باید توپ رو می‌انداخت بالا و بعد می‌گرفت. وضع بد نبود. بعد رفتیم سر مفاهیم. از دیبا پرسید این ماشینها که به هم می خورند همدیگه رو چطوری می‌خورند؟ بعد دیبا چون یک مورد تصادف واقعی رو پشت سر گذاشته بود شروع کرد و توضیح داد و بعد هم گفت کسانی که باهاشون تصادف می‌کنیم آدمهای بدی هستند چون میگن زنگ بزنید سروان بیادبغل. بعد یه جرثقیل بهش نشون داد در مورد تصادف و به دیبا گفت کار این ماشین چیه . دیبا گفت ماشینهای خراب رو می‌بره و ازش پرسید اسم این ماشین چی؟؟؟ دیبا هم در کمال اعتماد به نفس گفت « ماشین خراب بر»!!!!!!!! قهقههبعد در مورد اهمیت افراد پرسید. یه کارمند و یه رفتگر رو نشون داد که دیبا گفت رفتگر مهم‌تر هست ( راست هم می‌گفت به ویژه توی بخش د.و.لتی واقعا کارمند کارش چه اهمیتی داره!!!!زبان).  بعد قصاب و دکتر رو نشون داد . دیبا گفت این غذاپز هست که خیلی مهم نیست ولی دکتر آدم مهمی هست. تقریبا کف خانم دکتر بریده شد با این همه اطلاعاتی که دیبا بهش داد و من فهمیدم به جای تمام چیزهای مزخرفی که تاحالا بهش یاد دادم باید رو مفاهیم پایه باهاش کار کنمخجالتچشمک.

پرند به طرز بسیار غم انگیزی ازم گله کرد که چرا با خودم نبردمش شرکت.گریه

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش

میسپارم به تو از دست حسود چمنش

 

قندون امروز (حبه قند)        link        چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

بابا مهندس س س

سلام

به لطف ننه گلی  یه سطل لگو داریم که هر شب مشغول ساختن یه بخش هستیم. دیبا منو صدا زد که بیا به من کمک کن که خونه بسازیم. بهش گفتم کار دارم به باباجون بگو. گفت نه اون بلد نیست . گفتم باباجون خیلی بلده. خونه می سازه . شهر می‌سازه. دیبا یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت ( یعنی چقدر تو ساده‌ای مادر من!!!) و گفت نه بابا. اینکه خودش نمی سازه فقط می ایسته یه جا به بقیه میگه اینکار رو بکنید. کارگرها می سازند. قهقهه

پرند وقتی لب و لوچه اش آویزون میشه باباجون بهش میگه قاشق مربا خوری درست کردی. حالا فکر کنید که یه عروسک کادو گرفته و اومده میگه مامان ببین این عروسکه دهنش قاشق مرباخوری شده. قهقهه

کادوهای تولد همچنان ادامه دارند . مائده جون و خاله نسیم کلی ما رو شرمنده کردند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

رواق منظر چشم من آشیانه تست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

تولد های چندگانه

سلام

به دیبا گفتم دوست داری توی مهد تولد داشته باشی؟؟ گفت نه ولی برام توی خونه بگیر و هم از طرف خودت و بابا و هم از طرف پرند یه کادو برام بگیرچشمک. دیروز هم صبح که پرند بداخلاقی می کرد بهش گفت پاشو برو با مامان برای من کادو بگیر. ولی من شنبه تمام موارد مربوط به تولد توی مهد رو آماده کردم و آخر وقت بردم مهد. در نتیجه دیبا شاهد هیچگونه خریدی نبوداز خود راضی. تمام مدت هم با مهد در تماس بودم و گزارش لحظه به لحظه می گرفتم. عصر هم توی خونه براش تولد گرفتم.  وقتی که در خونه رو باز کردند و در حالیکه داشت گزارش تولد مهد رو می داد چشمش به شبتاب‌های روی دیوار و کادوها افتاد  ذوق زدگیش صدبرابر شد و قیافه اش هم خیلی دیدنی بود.هورا بهم گفت که امروز خاله فرخنده و خاله زیور خیلی بهم محبت کردند. واقعا هم دستشون درد نکنه فیلم رو که می دیدم لحظه لحظه می خندیدم از شادی این فسقلیها.بغل نکته جالب اینکه اول جشن دیبا هیچ حرکتی نکرد و فقط گفت باید پرند هم باشه. وقتی که پرند اومد همه بچه ها یکصدا داد زدند که دیبا پرند اومد و اون موقع دیبا هم جسارت پیدا کرد. تمام مدت جشن هم پرند می رقصید و دیبا براش دست می زد ( این عروسیها هستند که داماد رقص بلد نیست و برای عروس دست می زنه!!!!قهقهه) و مرتب هم می گفت من رقص بلد نیستم .قهقهه

از طرفی این هفته فعالیت عمو پستچی هم خیلی شدیده و در نتیجه شنبه این وظیفه رو هم به خوبی انجام داد و ٣ تا کادو گرفت و داد به مهد. دیروز اولین کادو به مناسبت موفقیت در کلاس موسیقی تحویل شد و دیبا به خاله زیور گفته بود باباجون آرزو داشت که من این کادو را داشته باشم بغلحالا عمو پستچی این رو برام آوردهقهقهه. امروز هم برای کلاس زبان هردوشون کادو دارند. چقدر قشنگه دنیای کودکی و چه ساده بچه ها شاد میشن.

مرسی مامان آریا جون. مرسی مامان محمد جون. قلب

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

دیبا

 

 

سلام

دیبا جان تولدت مبارک. شاد باش و آزاده. محکم و استوار . سبز تا همیشه.

ساعت ١٠:٢٠ روز یکشنبه ١١/١١/٨٣ بیمارستان آتیه تهران چشم و چراغ خونه ما به دنیا اومد. ٣ روز توی بیمارستان پابه پاش اشک ریختم تا زردیش کنترل شد و به خونه اومدیم. از سه ماه و بیست روزی هم رفت مهد کودک. راه درازی در پیش داریم. امیدوارم که موانع سد راهش نشن و بتونه با همین انرژی و حرارت پیش بره.  

دیبای 4 روزه

دیبای ۴ روزه

دیبای 2 ماهه

دیبای دو ماهه

دیبای 4 ماهه

دیبای ۴ ماهه

دیبای یکساله(مهدکودک مهگل)

دیبای ٢ ساله

دیبای ٣ ساله (منزل خاله فیروزه)

دیبای ۴ ساله

دیبای ۵ ساله (۵ شنبه منزل خاله فیروزه)

کیمیا- دیبا و پرند زیر برف!!!!

کیک عروسیتون رو ببرین الهی.

 مهم : جای بسی افتخار بود برام که متوجه شدم تولد دیبا جون با تولد معصومه جان مامان گل پویان یک روز هست تولدت مبارک دوست خوبم.

امروز تولد یک سالگی مهراد جونم هم هست که تولدش رو از همینجا بهش تبریک می گم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد  

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

آخر هفته خوب ما

سلام

چهارشنبه دیبا وقت روانشناسی داشت. منهم ظهر بیرون بودم در نتیجه دیبا رو از مهد برداشتم و رفتم شرکت که از اونجا بتونیم به موقع برسیم. این دومین باری بود که دیبا می اومد شرکت. مرتبه قبل ١.۵ سالش بود و اون مرتبه دقیقا شرکت رو بهم زدیم به طوریکه من گزارش رو که به مدیر دادم بدون بررسی گفت خوب هست و شما می تونید برین خونهشیطان. این بار خوب دیبا کلی بزرگ شده بود. کلی توی شرکت چرخید و با همه دوست شد. چند تا نکته رو هم متوجه شد یکی اینکه مامانش اونقدرها هم که فکر می کرد آدم مهمی نیست چون توی یه اتاق کوچیک کار می کنهگریه. (کتابخونه رو دید و یکی از بخشها رو که درسته ٧ نفر اونجا بودند ولی یه فضای ۵٠ متری بود و همچنین دفتر مدیر بخش که خوب بزرگ بود!!!!!) دیگه اینکه مدیر بخش خیلی آدم مهربونی هست که دائم داره می خنده و به همه شکلات تعارف می کنهکلافه. در ضمن هم اتاقی مامان هم مهربونترین مرد دنیاست که کلی کادو به آدم میده!!!!!!!عصبانی موقع رفتن هم شیر و آبمیوه اش رو گذاشت روی میز و گفت دفعه بعد که اومدیم بخورمقهقهه.

جلسه روانشناسی رو باید مفصل توضیح بدم میگذارم یه فرصت دیگه فقط همین بس که نزدیک بود خانم دکتر از دست دیبا کل موهاشو یک جا بکنهخجالت.

۵ شنبه هم یه روز خوب بود توی خونه خاله فیروزه . وحشتناک هم خوردیم . فکر کنید یه دوست اراکی داشته باشین که عروسشون هم لبنانی باشن ناهار براتون چی میگذاره ؟؟؟ قلب بین تمام غذاها اون چیزی که توجه ما رو خیلی به خودش جلب کرد و خودمون رو باهاش خفه کردیم « دوگله» بود که « دو  دار » نبود ‌( دوستان اراکی برای غیر اراکیها ترجمه کنند) تشویقبه علاوه سالاد « تبولی » که اونهم فوق العاده بود. تازه کلی بلغور هم ازشون گرفتیم که بتونیم بعدا خودمون هم درست کنیمچشمک. خاله فیروزه، خاله شهلا،خاله مهشید، خاله لیلا ، خاله منصوره و ساراجون خیلی ممنون از محبتتون. خیلی دوستتون داریم. قلبقلب

 

خودم نوشت: تا آخر هفته یک نفس می خونیم  «همه چی آرومه   من چقدر خوشحالم»لبخند

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خستگان رو چو طلب باشد و قوت نبود

گرتو بیداد کنی شرط مروت نبود

 

قندون امروز (حبه قند)        link        شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگيهای ديبا و پرند