Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آبان ماه

سلام

آبان ماه هم با سرعت و هیجان خاصی پشت سر گذاشته شد. پر از امتحانات ماهانه و گزارش بازدید از اردوهای مختلف. البته یک سری مسابقات ک.اراته که قرار بود مربوط به ا.ستان ت.هران باشه ولی یک مرتبه در حد کشوری شد و دوستان هم که مقید که حتما توی ک.اتا  و ک.میته شرکت کنند و در نتیجه وقت زیادی برای تمرین و مسابقه صرف شد. چند تا مهمونی تولد و قرارهای هر هفته منزل عمه هم به راه بود. دیبا هم آزمونهای ق.لمچی ثبت نام شد. اولین آزمون مصادف با مسابقه بود و قیافه پ.شتیبان بیچاره دیدنی بود که من با جدیت هرچه تمامتر بهش گفتم خوب معلومه که دیبا باید بره مسابقه و از همونجا فهمید که چقدر خانواده روی تحصیل فرزندان حساس هستند!!!!!!!

نتایج هم خدا رو شکر خوب بود و هر سه رنگ مدال را کسب کردیم و البته ما مامانها هم در کنار مسابقه کلی خوش گذروندیم. اولین تجربه توی خونه تنها موندن را بچه ها داشتند. باید به یک جلسه مهم بعد از وقت می رفتم و بچه ها را گذاشتم خونه و خودم هم توی جلسه با موبایل کنترل می کردم. بسیار نتایج سودمندی از جلسه گرفتم. ولی خداییش بچه ها خیلی عالی بودند و حتی خونه را هم مرتب و جارو کرده بودند چون فرداش مهمان داشتیم. طبق معمول یک دور هم مراجعه رادیولوژی- ارتوپدی داشتیم وبه دلیل یک عدد مچ پای پیچیده!!!!! خدا رو صدهزار مرتبه شکر. 

یک اتفاق نه چندان خوشایند داشتم و پرند کلی دلداری داد که نگران نباش میگم بابا برایت یک پراید!!!! دیگه بخره. ( یعنی این همه قناعت . مگه میشه ، مگه داریم؟؟؟؟)

خودم نوشت: 12 سال گذشت . زندگی پرشتاب در جریانه.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٥/٩/٧ - مامان ديبا و پرند

مهرنامه

سلام

مهرماه با تلاش و کوشش فراوان به پایان رسید. معلمها نسبتاً خوب هستندو گوش شیطون کر همه چیز به نظر رله هست. توی ا.نتخابات ش.ورا هر دو کاندید شدند و با رقابت تنگاتنگ هر دو امتیاز اوردند. دیبا رئیس شورا شد و پرند هم عضو شورا. کلی هم کار گرفتند که به مناسبتهای مختلف باید انجام بدهند. از تهیه مقاله تا حفظ نظم در بازدیدها و... در یک اقدام انقلابی پرند موفق شد روز 5 شنبه اش را هم با کلاس چ.رتکه و آ.زمایشگاه شیمی پر کند ولی دیبا به هیچ عنوان زیر بار کلاس اضافی نرفت. حالا هر هفته ما یک محصول مهیج داریم. تاکنون در خصوص وایتکس و جلای چوب به خودکفایی رسیده ایم. برنامه های هفتگی گردش و خرید و مهمونی با عمه هم بر قرار هست و تقریبا آخر هفته حسابی خوش میگذره. با دنیای تکنولوژی هم بسیار درگیر هستیم و از آنجایی که تبلتشون مرتب گم میشه!!!!! یک روزنه از طریق گوشی من ایجاد شده که در جریان آخرین رویدادها و عکسهای دوست و آشنا قرار بگیریم. 

اولین جلسه با معلمین هم برگزار شد که برای دیبا معلمها و مدیر مدرسه حسابی به ما گفتند که درسها را باهاشون پیگیری کنیم. که در آزمونهای مقطع بعدی دچار مشکل نشوند. خوشیختانه یک موج خوبی بین بچه ها ایجاد شده .

درخصوص پرند هم که معلمها به شدت از نظم و دقتش راضی هستند. بماند که همچنان صبحها تکالیف را انجام می دهیم و.... امیدوارم در نهایت سال کم تنشی را پشت سر بگذارند.   

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوشست

وقت گل خوش باد کزوی وقت میخواران خوشست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٥/۸/۱٥ - مامان ديبا و پرند

سال تحصیلی 95

سلام

هنوز چشم روی هم نگذاشتیم که تعطیلات به پایان رسید. تابستان امسال پر از اتفاقهای ریز ودرشت بود. مسیر حرکت ما ارتوپد، رادیولوژی، ارتوپد، داروخانه و تکرار. به حدی موضوع تکرار شد که این اواخر مستقیم می رفتیم رادیولوژی و منشی اونجا می پرسید کجای کی؟؟؟؟؟ بعد هم عکس را به دکتر نشان می داد و دکتر می گفت به ارتوپد مراجعه کن یا نه!!!!!! در پایان سه تا انگشت دست و دوتا انگشت پا تلفات دادیم البته جدی ترین موضوع 2 انگشت دست چپ دیبا و 2 هفته داخل آتل بودن قبل از برگزاری مسابقات کشوری کاراته و کنسرت بود.

یک سفر یک هفته ای به شمال و خونه خاله شادی داشتیم و بعد از اون به طرف مشهد رفتیم. یکشب توی بجنورد اقامت کردیم و بعد با شتاب به مشهد رفتیم. این مرتبه فقط به گشت و تفریح پرداختیم.

اوایل شهریور هم باباجون را به یک همایش در نوشهر بردیم. برنامه ما هم این بود که صبح می رفتیم کنار ساحل و بچه ها داخل آب می شدند ساعت 1 با دعوا می اومدند بیرون و عصر مجدد. در پایان سفر دو عدد زغال، تحویل جامعه شدند.

یک روز هم دیبا دچار بیماری ویروسی شدید شد که ناگزیر شد توی بیمارستان بستری و سرم تراپی بشه و اینقدر ما خانواده خجسته ای بودیم که کل کادر بیمارستان از شادی ما در حیرت بودن د اصلا نه انگار که اومدیم بیمارستان گویی پیک نیک هستیم!!!!! 

مسابقات کشوری هم امسال خوشبختانه در تهران برگزار شد و ما موفق به کسب 2 مدال برنز شدیم.

از مهمترین اتفاقات این مدت مهاجرت عمه به تهران بود که باعث خوشحالی بی حد بچه ها شد و توی یک هفته ای که مشغول اثاث کشی بودند پرند معتقد بود که باید از صبح بره اونجا تا به عمه کمک کنه!!!! که با خواهش و تمنا ازش خواستیم بی خیال بشه. حالا روزهای تعطیل قصه داریم.

یک کنسرت توی مراسم اختتامیه یک کنفرانس بین المللی پزشکی اجرا کردند. روزی که هماهنگ کننده گروه این خبر را داد دیبا اولین سوالش این بود که شام هم اونجا می خوریم؟؟؟؟؟ منهم کلا توی افق محو شده بودم. البته بماند که شب اجرا، ساغت 10 رسیدند خونه و از شدت خستگی نتونستند غذا بخورند ولی تجربه خوبی بود مخصوصا که یک پرفسور استرالیایی هم پیدا کرده بودند و کلا مخ بیچاره رو پیاده کرده بودند.

به عنوان جایزه، کیبورد براشون گرفتیم منتها بدون معلم !!!! و بهشون گفتم خودتون کار کنید حالا با علاقه خاصی مشغول یادگیری هستند. با استفاده از نتهایی که توی فلوت داشتند. همسایه ها لذت می برند از داشتن ما!!!!!!!

در تعطیلات تابستانی با چند تا بچه شیرخوار همنشین شده بودند و به رتق و فتق امور می پرداختند (بالاخره باید کار کنند و خرج تحصیلشون را در بیاورند!!!!) آنچنان به شدت و با دقت به اونها رسیدگی می کردند که در آخرین روز تعطیلات همه حسابی غمگین بودند.

28 و 29 شهریور هم برای کلاس بندی و دریافت کتابها رفتیم و خلاصه از سوم مهر استارت کارها زده شد. امیدوارم که سال تحصیلی به خوبی و خوشی پیش بره و همه بچه ها موفق باشند.

دوستتون داریم

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٥/٧/٤ - مامان ديبا و پرند

آنچه گذشت

سلام

تعطیلات به خوبی و خوشی و به شدت فشرده در حال سپری شدن هست. کلاسهای بسکتبال و پینگ پنگ و لگو و نقاشی روی بوم و زبان ، موسیقی و کاراته هم که مثل سابق در حال پیگیری هست. خرداد ماه را خیلی پرفشار گذروندیم. برنامه های کاری من خیلی شدید شد و بچه ها واقعا اذیت شدند اما حسابی با من همکاری کردند. یک روز هم تصمیم گرفتند روزه بگیرند که چون دوستشون محمد امین سحری تخم مرغ خورده بود اینها هم اصرار کردند که حتما باید تخم مرغ بخورند و بعد که سحر بیدارشون کردم، دیبا با نهایت تعجب پرسید مگر سحر باید غذا بخوریم!!!!!! (بماند که روز بعدش من از شدت سردرد و معده درد نزدیک بود روزه را باز کنم )

عید فطر هم به دلیل اصرار فراوان با قطار رفتیم مشهد. اگرچه مدت سفر کوتاه بود اما پر از دید و بازدید بود. اون وسط تولد غزل طلا را هم برگزار کردیم. مامان جان هم در راستای توسعه امور ورزشی، فرهنگی نوه ها، فوتبال دستی گرفته بودند که دیگه خدا بود و بچه ها برای حرکت بعدی هم سفارش میز ب.یلیارد دادند!!!!!!

نسیم جان هم موفقیت خوبی کسب کرد. حالا راه برای دیبا و پرند سخت شده. اگر بخواهد مسیر امیرعلی جان و نسیم جان را پیش بگیرد نیاز به تلاش بیشتری دارند. بماند که از الان دارند روی مدل گوشی که در صورت قبولی پیشنهاد دادند برایشون بخرم بحث می کنند (چنین بچه های با اعتماد به نفسی دارم من)!!!!

دیدن دوستان قدیمی وسط واویلاهای روزمره، فرصت مغتنمی بود که از دست ندادم.  

خودم نوشت: متاسفانه در برگشت به تهران با اتفاق نه چندان خوشایند - از دست دادن تمام یادگاریها- روبه رو شدیم که بچه ها تا حدودی ترسیدند. امیدوارم به زودی بتونیم باهاش کنار بیاییم. هنوز از شوک موضوع خارج نشده بودیم که با فوت پدر همکلاسی پرند، مواجه شدیم که حس کنیم زندگی اینقدرها ارزش نداره که بخواهیم به خاطر مسائل سطحی ناراحت بشیم. هنوز صدای مامان دوست پرند توی گوشم زنگ می زنه که گفت از زندگیتون لذت ببرین تا دیر نشده. 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

مهر می گو که فرستم به تو پیغامی چند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٥/٤/٢٧ - مامان ديبا و پرند

هورااا تعطیلات

سلام

سال تحصیلی 94-95 روز چهارشنبه به پایان رسید و شنبه هم کارنامه را گرفتیم و خلاص. امسال تقریبا از 28 اردیبهشت مراسم جشن یادگیری توی مدرسه برپا بود. به این ترتیب که هر روز 4-5 دانش آموز در قالب کنفرانس و سمینار مطالبی را برای پدر و مادرها ارائه می کردند. نکته جالب، نشستن خانواده ها پشت میز و نیمکتهای چوبی فسقلی و گوش دادن به درس بود. بچه ها هم حسابی می رفتند توی حس و درس می دادند و سوال و جواب می کردند. درسهایی که گذروندم هدیه ها، قران و ریاضی سوم و ریاضی پنجم بود. دیبا هم لیدر خانواده ها بود و بچه ام از بس این پله ها را بالا و پایین رفت، هلاک شد. نمایشگاه سالانه مدرسه هم برگزار شد و بر اثر تهدیدهای قبلی، امسال خوشبختانه مسئول غرفه نبودند. یک روز هم اردوی بهشت مادران داشتند که حسابی بهشون خوش گذشته بود. برای زبان هم همکلاسیهای دیبا، فیلم س.الار م.گسها و همگروهیهای پرند، ج.ک و ل.وبیای سحرآمیز را اجرا کردند که خیلی مورد استقبال خانواده ها قرار گرفت. بماند که برای تهیه هیزم چقدر دردسر داشتم و نهایتا از هیزم های داخل شومینه استفاده کردیم. یک برنامه نامه نگاری داشتند که دیبا برای سپهر جون و پرند برای نسیم جون نامه نوشتند و به آدرس خونه مامان جان ارسال شد. نامه پرند رسید اما همچنان از نامه دیبا خبری در دست نیست. تینا جون که یک دوست قدیمی هست هم امسال قراره که با دیبا همکلاسی بشه که دیبا حسابی خوشحاله. روز جمعه 7 خرداد هم کنسرت موسیقی برگزار شد که گذشته از دوتا مجری خیلی بی نمک، اجراهای بچه ها عالی بود. خاله لیلا و عمو احمد هم مهمانهای افتخاری ما بودند. پرند در طرح ج. ابر از طرف منطقه مورد تقدیر قرار گرفت. تعطیلات شروع شده اما عملا بعد از ظهرها با زبان و موسیقی و کاراته پر شده. انشاء ا.. از اول تیر هم بسکتبال و پینگ پنگ را شروع می کنیم. با آرزوی موفقیت زیاد برای همگی

خداحافظ بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٥/۳/۱٠ - مامان ديبا و پرند

سال نو

سلام

اسفندی که گذشت، ما هم کلا مثل اسفند روی آتیش بودیم. بعد از 6 سال خونه رو تغییر دادیم. درسته که جدا شدن از بعضی از همسایه ها خیلی سخت بود، اما رها شدن از دست بعضی های دیگه نعمتی بود که نمیشه نادیده گرفت !!!! یک توفیق اجباری ایجاد شد که اتاق بچه ها هم جدا بشه و یک رقابت سر اینکه اتاق کی مرتب تره!!!!

در آخرین روزهای اسفند کمربند قهوه ای هم گرفته شد و رفتیم که تمرینهای فشرده را ادامه بدیم برای کمربند مشکی.

تعطیلات نوروز را هم از 26 اسفند تا 12 فروردین داشتیم که طبق معمول در مشهد سپری شد. خاطرات پرند برای کل دوره عبارتست از : صبح از خواب بیدار شدیم. بازی کردیم. ناهار مهمون .... بودیم جوجه خوردیم. بازی کردیم. شام مهمان ... بودیم. جوجه خوردیم. بازی کردیم. خوابیدیم!!!!! ( حتی برای روز 13 هم که تهران بودیم نوشته بود صبح زوذ به تهران رسیدیم. ناهار جوجه خوردیم و....). فقط مامانم که خاطرات را می خوندند گفتند یک خورده تعدیل کن، چون آبروی ما رفت. معلمشون فکر می کنه ما کلا جز جوجه چیزی دیگه ای نداشتیم به این بچه بدیم!!!! 

بچه ها از قبل از سفر سرماخوردگی داشتند. تبهای قطع نشدنی، دانه های ناگهانی، مشکلات معده مواردی بود که با خودمون به مشهد هم بردیم و در کل تعطیلات، تحت کنترل و خوردن دارو بودند. سرفه های آنچنانی همچنان ادامه داره.

امیدوارم که سال جدید پر از شادی و سلامتی باشه.

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٥/۱/۱٥ - مامان ديبا و پرند

مکلف شدیم به همین سادگی

سلام

در راستای سنت دیرینه مدرسه، جشن تکلیف برای پرند و دوستانش به مدت یک هفته برگزار شد. روز شنبه خاله سوسکها به زیارت امامزاده صالح رفتند. روز دوشنبه در جهت کسب مهارتهای زندگی، برای کل مدرسه سالاد اولویه آماده کردند. اما اوج هنرنمایی روز سه شنبه  26 بهمن بود که از 8.5 صبح توی مسجد با چادر نماز برنامه داشتند. کلی دکلمه و سرود خواندند. با حاج آقا نماز شکر به جا آوردند و با معلمهاشون عکس دسته جمعی گرفتند. کلی جایزه گرفتند . پرند هم برای بخشهایی از برنامه مجری بود. بعد هم برگشتند مدرسه  و پیتزا و نوشابه خوردند و ساعت 12.5 هم مدرسه تمام شد و اجازه داشتند که کلاس زبان هم نروند ( البته چون پرند با بچه های کلاس چهارمی زبان می خونه کلی به ضررش شد چون کلاس برقرار بود فقط پرند در کلاس شرکت نکرد!!!!) و به این ترتیب روز خاطره انگیزی که از کلاس اول منتظرش بودند به پایان رسید. 

مراسمی که می تونست خیلی خاطره انگیز باشه به همت برخی از دوستان، آنچنان تلخ شد که فکر کنم خستگی برگزاری آن حالا حالاها روی دوش مدرسه بمونه. نکته جالب مراسم، حضور یکی از همکلاسیهای اقلیت بود که در کل مراسم حضور داشت و مامان مهربونش از اول صبح بین مدرسه و مسجد در رفت و آمد و کلی در رتق و فتق امور همکاری کرد. به جای اون مسلمانها هم در جای دیگری مشغول آتیش سوزوندن بودند. واقعا که خدا آخر و عاقبت همه رو به خیر کنه.

برنامه های دهه ف.جر رو هم به خوبی اجرا کردند و خاطره خیلی خوبی براشون باقی موند. کارنامه ها رو هم گرفتیم و نتیجه زحماتشون را دیدند. تمرینات کاراته و موسیقی با شدت زیادی در حال پیگیری هست. بعضی شبها ساعت 10.5 می رسیم خونه. اما جالبه که ذره ای از علاقه شون کم نمی شه. امیدوارم به همین شکل ادامه داشته باشه.

خداحافظ  بیاعلی(یا علی)

فال حافظ امروز

صوفی ارباده به اندازه خورد نوشش باد

ورنه اندیشه این کار فراموشش باد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٤/۱٢/٢ - مامان ديبا و پرند

خدا مهربونی کرد تو رو سپرد دست خودم

سلام

امروز دیبا یازده تا شمع رو فوت می کنه و سالی جدید و تولدی جدید را آغاز می کنه. خدا رو شکر که با پیگیری خودش تولدش رو با پرند برگزار کرد وگرنه توی حال و هوای این روزها، حسابی شرمنده اش می شدیم.

شرایط مهیجی را داریم پشت سر می گذاریم. این روزها به شدت مشغول تدارک مراسم د.هه ف.جر هستند. دیبا قراره که رهبر ارکستر یک گروه باشه و نوازندگان گروهش آهنگ ای ایران را بنوازند. یک تاتر هم قراره که بازی کنه. پرند هم با یک گروه 9 نفره  تاتر اجرا می کنه. هر دو تا برای ط.رح ج.ابر از کلاسشون کاندید بودند و حالا یک رقابت تنگاتنگ داریم که کدوم طرح از مدرسه انتخاب میشه. حال و هوای قشنگی دارند دائم خاطرات اون سالهای خودم زنده میشه و بنابراین سعی می کنم با حداقل فشار کارهاشون رو انجام بدهند. حجم کارهای درسی و غیر درسی به شدت بالا و فرصتشون هم بسیار اندک هست و همگی با سرعت دو برابر داریم حرکت می کنیم. خدایا! تعطیلی نطلبیده می خواهیم.
به دیبا میگم: چرا توی جشن ساز نمی زنی؟ میگه میدون رو سپردم به جوانای جویای نام!!!!!!!

یک روز دوستان گروه تاتر پرند منزل ما بودند. تا غافل می شدم وروجکها ادای مدیر مدرسه را در می آوردند. پرند یک ملافه کشیده بود روی سرش و نشسته بود روی میز و می گفت خیلی بده که روی میز بنشینید ولی من چون پاهام درد داره روی میز می نشینم. بیچاره مدیر مهربون مدرسه .

اطلاعات عمومیشون هم به شدت در حال افزایش هست. مدتهاست که با ج.ن و ر.وح درگیریم. به ویژه این اطلاعات شبها و موقع خواب خودشون رو نشون می دهند!!!!! امیدوارم هرچه زودتر بتونم مدیریتش کنم.

ایام به کام

خداحافط  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

آورد حرز جان زخط مشکبار دوست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٤/۱۱/۱۱ - مامان ديبا و پرند

باز امشب در اوج آسمانم

سلام

همچنان به انجام فعالیتهای جانبی از طرح ج.ابر تا ن.ویسنده کوچک و نمایش د.هه فجر مشغولیم. به امید خدا تمام هم نمیشه بلکه از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه!!!!! توی این مدت یک مسابقه موسیقی هم شرکت کردیم که در یک رقابت تنگاتنگ، رقیب شهرستانی برنده اعلام شد و از ما تقدیر شد. به نظرم برای گروهی با 35 تا وروجک 6 تا 15 ساله  که درجه ریشتری بالای 60 داشتند افتخار بزرگی بود.

تعطیلات آلودگی هوا هم امسال خیلی به کمک ما اومد و کلی از کارهای عقب افتاده را انجام دادیم. بازار تشکیل گروه و گرو کشی توی مدرسه هم به راه هست و کلی فان داریم. تمرینات کاراته هم فشرده تر شده و به کوب مشغول تمرین هستند تا بتوانند این طرف سال کمربند قهوه ای داشته باشند که البته بعید می دانم. اوایل دی ماه  یک سفر 5 روزه هم به مشهد داشتیم که عجیب چسبید و تولد آتریسا جون و امیرها را هم شرکت کردیم و کلی هم غزل خورون داشتیم و با انرژی مضاعف برگشتیم.

اواخر سال یک تغییر بزرگ در پیش داریم. دیبا علیرغم اینکه دایم در حال برنامه ریزی هست اما یکخورده نگران هست. امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی پیش بره.

مراقب خودتون باشید. برای ما دعا کنید. ممنون که کنارمون هستید.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٤/۱۱/٥ - مامان ديبا و پرند

هرچی آرزوی خوبه مال تو

سلام

نهمین سالگرد تولد پرند جون را هم گرامی داشتیم.

امسال برای اولین بار قرار شد که همکلاسیهاش را دعوت کنه و فقط هم 7 نفر . بماند که کلی دلخوری پیش اومد که چرا اون آره و من نه!!!!!و شما که عضو انجمن هستید چرا همه را دعوت نکردید؟؟؟؟؟ در نهایت چهارشنبه یک جشن کوچک با حضور 25 تا از دوستهای دوتایی و فامیل و دوست و آشنا برگزار شد. خدا رو شکر که بچه ها حسابی همکاری داشتند و مراسم به خوبی برگزار شد. این وسط دوستهای عزیز من حسابی خسته شدند و بی نهایت زحمت کشیدند. واقعا دوستشون دارم و بهشون افتخار می کنم. رئیسم میوه خورد می کرد، آخر مراسم هم جارو برقی را دادیم دست عمه کوچیکه تا خونه رو تمیز کنه. به دوستان هم سفارش کردم که هی از من جلوی این دو نفر تعریف کنند بالاخره تاثیر گذاره دیگه. خاله منصوره و خاله فیروزه که سنگ تموم گذاشتند. خاله لیلا هم که فان مراسم بود. کل همسایه ها و دوستان یاری کردند. امیدوارم که توی شادیهاشون جبران کنم.

این مدت به شدت با درسها و فعالیتهای جانبی پرند مشغول هستیم. بچه هم به شدت مقید که توی تمام فعالیتها شرکت کند و در نتیجه از درسها حسابی عقب مونده. نتیجه این وضعیت در آخرین آزمون آنلاین به خوبی مشهود بود.

دیبا جون هم در مسابقات والیبال و طناب زنی منطقه شرکت کرد و خدا رو شکر که مقامی کسب نکردند و پرونده ورزش مدرسه فعلا بسته شد. همچنان تمرینات کاراته ادامه داره و موسیقی هم به راهه. تنها برنامه تلویزیونی که می بینیم سریال ک.یمیا هست و کلی سوالات از قبیل س.قط یعنی چی؟ چطوری بچه دار شده و مواردی از این دست که حالا به مرور زمان باید توضیح بدم.

شاد باشید و دلی را شاد کنید.

خودم نوشت: دیدن دوستان قدیمی توی یک صبح دل انگیز پاییزی و یک صبحونه خاطره انگیز، فرصت مغتنمی بود و انرژی مثبتی که از تک تکشون گرفتم را حالا حالاها ذخیره دارم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٤/٩/٢۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند